آثار و فوايد حجاب(قسمت اول)
آرامش خاطر
نبودن حريم ميان زن و مرد و آزادى در معاشرتهاي ممنوع و بيبند و بارى، هيجانها و التهابهاى جنسى را فزونى ميبخشد و تقاضاى هر دو طرف را به صورت يك عطش روحى و يك خواست اشباع نشدنى در ميآورد و اين همان اختلاط روانى و روحى است. غريزه جنسى، قوه نيرومندى است كه هر چه بيشتر از آن سپرى شود، طغيان و سركشى او بيشتر ميشود و ناگفته روشن است كه اگر دختران و زنان يك اجتماع، پوشش لازم را نداشته باشند از آثار و پي آمدهاى طغيان و سركشى اين غريزه خطرناك در امان نخواهند ماند و سرانجام آرامش خاطر خود را به درياى موّاج و خروشانى مبدّل ميسازند.
شهيد مطهرى (ره) در كتاب ارزشمند مسئله حجاب مينويسد:
چرا در دنياى غرب اين همه بيمارى روانى زياد شده است؟ علتش آزادى اخلاقى جنسى (و بى بند بارى و عدم رعايت اصول اخلاقي) و تحريكات فراوان سكسى است كه به وسيله جرايد و مجلات و سينماها و تئاترها و محافل و مجالس و... انجام ميشود.
آثار و فوايد حجاب (قسمت دوم)
استحكام پيوند خانوادگى
حجاب و پوشش اسلامى در استحكام پيوند خانوادگى نقش مهمى را ايفا ميكند. اگر دختر يا زنى كه در خانوادهاى زندگى ميكند، خود را صاحب جمال و نفس خويش بداند؛ هرگز حاضر نميشود تا ديگرى او را آلت دست قرار داد، و مايه لذت خود را فراهم آورد.
و بر عكس كسانى كه از اين قانون الهى بهره نميگيرند و در خيالات و اوهام شيطانى خود غوطه ميخورند، فقط براى لحظاتي مايه كيف و لذت گروهى عياش را فراهم كرده و از مالكيت بر جمال و نفس خود دست ميكشند.
اين گروه نبايد فراموش كنند كه با ايجاد كردن چنين اوضاع اسفبارى در جامعه، زمينه گسستن خانوادهها و كانونهاى كوچك صميمى را بر هم ميزنند. و همانگونه كه گذشت سرانجام خود نيز دچار آن خواهند شد و روشن است كه در چنين شرايطى از بهرهمند شدن از استحكام در خانواده محروم خواهند ماند.
آزادي غربي!؟
معناي آزادي غربي در کلام امام خميني(ره)
آن آزادي که آنها براي مملکت ما ميخواستند، آن آزادي بود که جوانهاي پسر ما و هم جوانهاي دختر ما را به تباهي بکشند. آن آزادي را آنها ميخواهند که من از اين تعبير به آزادي وارداتي يا آزادي استعماري، يعني يک آزادي که در ممالکي که ميخواهند وابسته به غير باشد. اين آزاديها را سوغات ميآورند، هروئين آزاد مثلاً، مشروبات هم آزاد، محل فساد که ميدانيد آن طوري که ميگفتند از تهران تا آخر شميران صدها محل فساد به بدترين فساد... آنها که ميگفتند و هي آزادي آزادي ميکردند اين معنا بود که مشروب فروشي بيشتر از کتابفروشي باشد. و مراکز فحشا بيشتر از مراکز علم باشد. جوانهاي ما را بکشند به آن مراکز فحشا،...مغز(جواني) که عادت کرد به فحشا ديگر نميتواند فکر کند که نفت ما را کي برد اينها ميخواهند اين طور باشد.
معناي آزادي غربي در کلام مقام معظم رهبري(دامه بركاته)
آن چيزي که امروز به عنوان آزادي زن در دنيا و از سوي فرهنگ غربي پهن شده براين پايه است که زن را در معرض ديد عموم قرار بدهد تا مردان از آنها تمتعات جنسي لذت ببرند و زنها وسيله التذاذ مردان بشوند. آنها به اين، آزادي زن ميگويند. آيا اين آزادي زن است؟! آن کساني که در دنياي جاهل و غافل و گمراه غربي ادعا ميکنند طرفدارحقوق بشر و حقوق زن هستند در حقيقت ستمکاران به زن هستند.
ما آزادي فساد و بيبند و باري و هرزگي و آزادي دروغ... که غرب پرچمدار و مرتکب آن بوده است صريحاً و قاطعاً رد ميکنيم.
|
گفتوگو با شیخ عیسی اهری، مؤلف کتاب «صحیفة المهدی»
حجت الاسلام والمسلمین، حاج شیخ عیسی اهری (سلیم پور)، نخستین کسی است که مجموعه ادعیه حضرت امام عصر (عج) را جمعآوری و به عربی و فارسی منتشر کرده است. انتشار
کتاب «صحیفة المهدی» به زبان فارسی، همراه با متن کامل ادعیه، بهانه دیدار ما با ایشان بود
که در آن، به موضوعاتی مانند تاریخچه پیدایش این کتاب و جمعآوری ادعیه مهدوی و
ویژگیهای ادعیه حضرت ولی عصر اشاره شده است.
آینده روشن: در ابتدا درباره چگونگی جمعآوری و تألیف این کتاب توضیح بفرمایید و اینکه چه چیز باعث شد شما تصمیم به این کار بگیرید.
به نام خدا. بنده سال 1367 در تبریز بودم و آیت الله الهی، برادر بزرگتر مرحوم علامه طباطبایی، که بعضی ایشان را بر علامه مقدم و از ایشان بزرگتر میدانند، در تبریز از دنیا
رفته بود. علامه هم برای برگزاری مراسم به تبریز تشریف آورده بودند. چند روز بعد از
مراسم ختم هم آنجا ماندند. علما و روحانیان در آن فرصت، ایشان را دعوت میکردند و از
محضر ایشان استفاده میبردند. ما هم دو جلسه افتخار داشتیم که ایشان را دعوت کنیم. حدود
بیست نفر شدیم و از علامه خواستیم برایمان صحبت کند. آن شب، مخصوصاً از حضرت
مهدی صحبت شد. یادم هست آن وقتها، کتاب راجع به حضرت مهدی نادر بود. از مرحوم
علامه پرسیدم آقا راجع به حضرت مهدی چه کتابی هست. کتاب دادگستر جهان را معرفی
کردند، نوشته ابراهیم امینی. البته آقای امینی از شاگردان خود مرحوم علامه بود که حالا هم
در قید حیات است. بعد، از علامه خواستیم باز هم راجع به حضرت صحبت کنند. فرمودند:
جالب است بدانید زمانی پروفسور هانری کربن، با من سلسله مصاحبههایی داشت و من در
یکی از این گفتوگوها از ایشان پرسیدم آقای کربن، شما زمانی که حال دعا پیدا میکنید، چه
میکنید؟
گفت: «دعا می کنیم دیگر.» گفتم: «چه دعاهایی؟» گفت: «من پروتستان هستم؛ کاتولیک نیستم. یعنی فقط یکشنبههایمان مختص کلیسا نیست؛ هر وقت حال دعا داشتیم، میرویم کلیسا.»
پرسیدم: «چه دعاهایی؟ خودتان دعا میسازید یا از پیش ساخته است؟» گفت: «نه؛ من از دعاهای آماده بهره میبرم.» پرسیدم: «کدام دعاها؟» گفت: «دعاهای مسیحیت را دیدهام و در اسلام هم مطالعاتی دارم. از دعاهای آنها استفاده میکنم اما بیشتر دعاهای من، انتخابشده از دعاهای امام زمان شماست.»
پروفسور شرقشناس و شیعهشناس بود. اما خیلی ما تعجب کردیم. ما ده، بیست نفر روحانی بودیم و آنجا نپرسیدیم که مگر حضرت دعاهایی دارند.
من در سال 48 به تهران منتقل شدم. شبی من در مسیرم در خیابان رودکی راه میرفتم که متوجه صدایی آشنا شدم که به نظرم آمد صدای آیت الله شبستری باشد. بنده ارادت داشتم خدمت
ایشان؛ چون از اهل علم بودند و در قم هم تدریس تفسیر داشتند. وارد مسجد جامع امجد که
شدم، دیدم، بله آقای شبستری بر منبر هستند. تا من وارد شدم ایشان اظهار لطف کردند که آقای
اهری، شما اگر زودتر میآمدید، منبر میرفتید. من اشاره کردم که ما قابل نیستیم.
به هر حال منبر تمام شد و ایشان آمد پایین. شب جمعه بود و ایشان هم راجع به حضرت صحبت میکرد. گفتم من در تبریز، با مرحوم علامه صحبتی داشتم و ایشان به دعاهای حضرت
اشاره کردند اما من از ایشان نپرسیدم و ایشان هم توضیح ندادند که مگر ایشان دعاهایی هم
دارند. مرحوم شبستری گفتند: بله مثلاً دعای افتتاح.
چون مرحوم آقا شیخ عباس، معمولاً دعاها را با سند نقل نکرده، بالاخره ناآشنا بودیم ما. چند سال بعد از انقلاب، استاد مهدی پور از ترکیه برگشته بودند قم و ما رفتیم منزل ایشان و آن
موقع، شب عید نوروز بود. صحبت کردیم و همین سؤال را پرسیدم. ایشان گفتند چرا شما
خودتان نمیروید دنبال همین پرسش که دعا چهقدر هست؟
گفتم: همه ما مقصریم همه نان خور حضرت مهدی هستیم ولی این قدر دقت نکردهایم که در پی این چیزها باشیم. همان شب، در کتابخانه ایشان راهنماییای به بنده کردند که این کتاب کلمة
المهدی مرحوم سید حسن شیرازی که در سال 1400 قمری در لبنان شهید شد، مرجع خوبی
است.
همان کتاب را همان شب در عرض سه یا چهار ساعت در دست گرفتم و پانزده یا شانزده دعا از آن کتاب آدرس برداشتم و رفتم تهران. در کتاب الذریعة مرحوم حاج آقا بزرگ نگاه کردم،
دیدم ایشان آدرس دادهاند که راجع به حضرت (ع) مرحوم شهید حاج شیخ فضل الله نوری
کتابی نوشته به نام صحیفة المهدی.
به دنبال کتاب شیخ فضل الله نوری به مشهد رفتیم اما آنجا هم نبود. سپس از کتابهای مختلف، حدود 33 دعا، مفصل و مختصر، آدرس و و یادداشت برداشتیم و نتیجه آن در سال 62 به
صورت عربی چاپ شد. یکی از ارادتمندان آن حضرت به نام حاج محمود بقایی، مسئول
چاپش شد.
بنده با مرحوم آیت الله صدر هم شبی صحبت کردم که این کتاب را به فارسی تألیف کنیم یا عربی و ایشان گفتند به عربی باشد بهتر است تا به عربها هم برسد. و کتاب به عربی چاپ و
پخش شد.
من در مقدمه هم آوردهام که داماد بنده، دکتر محمد اسماعیل مصباحی پسر آیتالله حاج شیخ عباس مصباحی، منجم، ریاضیدان، نویسنده و نواده آقای حجت الاسلام کوه کمری که 13 یا 14
سال لندن بود و مجمع جهانی اسلام را آنجا با امر آیتالله گلپایگانی تاسیس کرد، ایشان
اصرارش این بود که ترجمه فارسی این کتاب آماده شود تا افراد بیشتری بتوانند از کتاب
بهرهمند شوند. من به ایشان گفتم من اهل قلم نیستم. زمانی پیشنهاد کردم آقای دکتر، سیدحسن در
تهران که چند کتاب را هم ترجمه کرده، کلمة المهدی را ترجمه کنند ولی ایشان قبول نکردند.
نهایتاً خودمان دست به کار شدیم با کمک دوستان و بیشتر، آقای مهدی پور، ترجمه انجام شد و
انتشارات رسالت، متعهد شد که آن را چاپ کند.
دکتر مصباحی گفت: که این را یک خانم لبنانی استاد دانشگاه که انگلیسی هم خوب میداند به انگلیسی هم ترجمه کرده ولی هنوز چاپ نشده است. میگفت که از پاکستان هم، یکی از
دانشمندان پاکستانی از من خواسته این را به اردو ترجمه کنیم. گفتم: اصلاً به من ربطی ندارد،
کلمات حضرت است و دعاهای حضرت.
به هر حال، این مسئله شروعی شد برای چاپ کتابهایی در مورد حضرت و بعد هم استاد مهدی پور آن نامه حضرت را چاپ کردند. یادم نمی رود زمانی راجع به چاپ این کتاب،
مرحوم آقا سیدمحمد شیرازی قسمتی از یک مجله را فتوکپی کرده بودند و دادند به ما، که
خجالت آور است برای شیعیان، برای اقبال لاهوری پنج هزار عنوان کتاب نوشته شده. ما برای
امام زمان چه کار کردهایم؟ اینها سبب شد که با کمک رفقا، این کتاب چاپ شود.
آینده روشن: با توجه به اینکه این تفحص و دقت را در ادعیه حضرت مهدی داشتهاید، به نظر شما، ادعیه حضرت، ویژگی خاصی نسبت به سایر دعاها دارند؟ و اگر اینگونه است، چه
دلیلی دارد؟
بله، بعضی نکتهها هست که در دعاهای بقیه ائمه مطرح نبوده یا کم بوده، مثلاً دعای معرفت امام زمان که در این کتاب هست، این مضمون با این خصوصیات، ظاهراً جای دیگری نیست؛
حتی در صحیفه سجادیه و کتابهای دیگر. مثلاً آن شعار انقلابی «قاسم الجبارین» از دعای
افتتاح گرفته شده است. اصلاً قبل از انقلاب، ما نشنیده بودیم که مثلاً «قاسم الجبارین» بگویند.
واقعاً بعضی از مضامین در دعاهای حضرت، در دعاهای معصومان و یازده امام دیگر نیست و چیز بکری است.
دلیل این تفاوت هم این است که زمان حضرت آخرتر از زمان آنهاست. گاهی میگفتند که این دعای ندبه مشخص نیست از حضرت است. گفتم نه این دعای ندبه از حضرت است. ولی چون
زمان غیبت صغری، زمان تقیه بود، معمولاً این را مصلحت ایجاب میکرده که راویان آن را
به امام صادق (ع) نسبت دهند.
زبان حضرات، که همهشان نور واحد هستند، یکی است ولی حضرت زمانش متأخر است و در نتیجه این افکار بلندتر شده است و با توجه به رواج و پیشرفت و فهم و درک انسانها، رشد
کرده است.
آینده روشن: یک پرسش که کلاً درباره همه دعاهای ائمه مطرح است و در این مقام به نظر میرسد اهمیت بیشتری مییابد این است که این دعاها، حقیقیاند و ائمه و امام عصر
خودشان این دعاها را از جانب خودشان میخوانند یا اینکه این دعاها را صرفاً برای آموزش
دعا کردن به دیگران بیان کردهاند؟
اغلب دعاها تعلیمی است. مسلماً آن کلماتی که در دعای کمیل است، تعلیمی است. اینجا هم حضرت میفرماید آقای ضراب اصفهانی، شما این طوری بگو. بله اینها برای ماست، برای
ماست که القا فرمودهاند و یاد دادهاند. اگر همه نباشد، اغلب دعاها تعلیمی است. برای مردم یاد
دادهاند راه و رسم را.
اگر اینها نبود، بشر اصلاً بلد نبود راه و رسم دعا را. اگر اهل بیت عصمت یاد نداده بودند، انسان بلد نبود انسان با خدا چهطور سخن بگوید و به تعبیر امام راحل (ره) دعاها قرآن صاعد
است. یعنی قرآن در جان انسانها جاری شده و نقش بسته، دعاها از آنجاست که صورت پیدا
میکند. هر کس را به اندازه درکش بالا میبرد و صعود میدهد.
آینده روشن: مشخص است کدام ادعیه تعلیمی است و کدامشان مخصوص ارتباط برقرار کردن خود حضرت با خداوند؟ آیا میشود اینها را از هم تفکیک کرد؟
بله، مثلاً ادعیهای که در سندش، مخاطبش اشخاص است، مثلاً همان ضراب اصفهانی، مشخص است که برای تعلیم است.
اما گاهی هم در سند دعا بیانهایی که آمده که مشخص است آن دعا یک چیز شخصی است؛ تعلیمی نیست. البته جدا کردن اینها، کار هر کسی نیست. یعنی باید اولیاء الله باشند؛ آنهایی که
در محضر خدا هستند.
آینده روشن: برای ما کمی از حالات شخصی و روحی خودتان در موقع جمعآوری این کتاب و بعد از بگویید. چون هر کسی چنین کاری انجام بدهد، به هر حال حضرت هم به او عنایت
میکنند. لذا، اگر خاطرهای در این موضوع دارید بفرمایید.
در خلال بحث هم عرض کردم که خودم و خانوادهام قابلیت این را نداشتیم که با نوه آیتالله العظمی حجت خویشاوند شویم و به نظر بنده دکتر مصباح صادقی که داماد بنده شدند، حواله
حضرت به بنده و خانواده بوده است. گاهی به دوستان گفتهام که من ذوالانوار هستم؛ دو تا
دامادم نوههای آقای حجت هستند.
من قبلاً منبر میرفتم و برای حضرت اشعاری یا مدحی میگفتم ولی از آن لحظهای که در این وادی وارد شدم، حضرت عنایت کرد. بله، این حال، حال دیگری است. ولی به مصداق این
شعر که هر که را اسرار حق آموختند، مهر کردند و زبانش دوختند، عاشقان کشتگان معشوقند.
| ||
|
| ||
در این جمعه دلگیر و نفس گیر، که پرنده در آسمان دلم پر نمی زند و کسی به خانه ام سر نمی
پروردگار بی همتای من، مونس شب های یلدایی ام، غم خوار سرنوشت من، من در حسرت
خدای من، من در این ثانیه ها که به دشواری می گذرد، خوش دارم خبر «او آمد» را هر چه
این جمعه هم آمد و رفت و مانند جمعه های پیشین من ماندم و ترس از نشستن در برابر غروب
پیامبر گرامی اسلام (ص) درباره ی حضرت مهدی (عج ) می فرمایند :
« مهدی ، از فرزندان من است . اسم و کنیه ی او همانند اسم و کنیه ی من است ، او شبیه ترین
« التَّاسِعُ مِن وُلدِکَ - یَا حُسَین – هُوَ القائِمُ بِالحَقِّ اَلمُظهِرُ بِالدِّینِ البَاسِطُ لِلعَدلِ .
قَالَ الحُسَینُ (ع) : یَا أَمیرَالمُؤمِنینَ ، إنَّ ذلِکَ لَکَائِنٌ ؟
قَالَ (ع) :
إی ، وَالَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً بِالنُّبُوَّۀِ وَ اصطَفَاهُ عَلَی جَمِیعِ البَرِیَّۀِ ، لکِن بَعدَ غَیبَةٍ وَ حَیرَةٍ لَایَثبُبُ فِیهَا عَلَی دِینِهِ إلَّا المُخلَصُونَ المُبَاشِرُونَ لِرَوحِ الیَقینِ الَّذِینَ أَخَذَ اللهُ مِیثَاقَهُم بِوَلَایَتِنَا وَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الإیمَنَ وَ أَیَّدَهُم بِرُوحٍ مِنهُ . »
« نهمین از فرزندانت – ای حسین – حق را به پا خواهد داشت و دین را آشکار می کند و عدل
:
أعیان الشیعه ، ج 2 ، ص 55 – إثباة الهداة ، ج 3 ، ص464
« نهمین فرزند از نسل برادرم حسین ، فرزند بهترین کنیز ( نرجس ) است . خداوند عمر او را
:
منتخب الأثر ، ص 284 – أعیان الشیعة ، ج 2 ، ص 55
« یُظهِرُ اللهُ قَائِمَنَا فَیَنتَقِمُ مِنَ الظّالِمینَ .
فقیل له : یَابنَ رَسُولِ اللهِ ، مَن قائِمُکُم ؟
قال : السَّابِعُ مِن وُلدِ ابنِی مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ وَ هُوَ الحُجَّةُ بنُ الحَسَنِ بنِ عَلِیِّ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِ بنِ مُوسی بنِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ ابنِی ، وَ هُوَ الَّذی یَغیبُ مُدَّةً طَوِیلَةً ثُمَّ یَظهَرُ وَ یَملَأُ الأَرضَ قِسطاً وَ عَدلاً کَمَا مُلِئَت ظُلماً وَ جَوراً »
امام حسین (ع) فرمودند :
:
إثباة الهداة ، ج 3 ، ص 569
« مَن ثَبَتَ عَلَی مُوَالَاتِنَا فِی غَیبَةِ قَائِمِنَا أَعطَاهُ اللهُ أَجرَ أَلفِ شَهِیدٍ مِثلِ شُهَداءِ بَدرٍ وَ أُحُدٍ . »
« هر کس در زمان غیبت قائم آل محمد پیرو ما بوده و در این راه پایدار و ثابت قدم باشد ،
:
کشف الغمة ، ج 3، ص 442
« اَلقَئِمُ مِنَّا مَنصُورٌ بِالرُّعبِ ، مُؤَیَّدٌ بِالنَّصرِ ، تُطوَی لَهُ الأَرضُ وَ تُظهَرُ لَهُ الکُنُوزُ وَ یَبلُغُ سُلطَانُهُ المَشرِقَ وَ المَغرِبَ . »
« خداوند رعب و وحشت از قائم آل محمّد (ع) را در دل دشمنان قرار می دهد و او را پیروز
:
إثباة الهداة ، ج 3 ، ص 528
« لَو أَدرَکتُهُ لَخَدَمتُهُ أَیَّامَ حَیَاتِی . »
« اگر او را می یافتم و در زمان او می بودم ، تمام عمر خدمتگزار او می شدم . »
:
بحار الانوار ، ج 51، ص 148 – مکیال المکارم ، ج1 ، ص 108
قسمت سوم
با عرض شرمندگي كه كمي دير شد براي ادامه ي مطلب...لطفا نظر يادتون نره...از اينجا به بعد مطالب به طور تخصصي در رابطه با علي محمد باب و حسينعلي بها بحث خواهد شد...البته فعلا كليت ماجرا رو مطالعه بفرماييدنظر هم كه فراموش نخواهد شد انشاءالله
ريشه هاي بهائي گري
بهائي گري از بابي گري و بابي گري خود از شيخي گري مي آيد.شيخي گري را شيخ احمد احسائي بنياد گذارد.شيخ احمد در زمان فتح علي شاه مي زيست و در كربلا به سر مي برد.او به علت ويژگي هايي كه داشت از جمله زهد و پارسايي ، خوش بياني و خوش برخوردي و هوش، شاگرداني در اطرافش به صورت طرفدار گرد آمدند.ايران عراق و عربستان نقاطي بودند كه شيخ احسائي نفوذش احساس مي شد به طوري كه و قتي به ايران سفر كرد فتحعلي شاه و پسرانش شخصا از او استقبال كردند.شيخ از تركيب مذهب و مكتب مسلكي جديد ارائه داد.اين نوآوري كه با عقايد شيعيان تناقض داشت موجب سر و صداهائي بر عليه وي گرديد و به كشاكش كشيد.حاصل پندارهاي شيخ احسايي كه از فلسفه يونان بهره مي جست و در نظر داشت در قالب مذهب پياده كند همانا بنياد مسلك شيخي گري محسوب ميشود.از آن به بعد بود كه درگيري شيخي و متشرع شروع شد.
شيخ احمد احسائي با تغيير اصول دين يعني طرد دو اصل ديني عدل و معاد و افزودن چيزي بر آن ستيز ژرفي با شيعيان دامنگيرش گشت كه هر روز وخيم تر و عميق تر گرديد.در مورد عدل وي را عقيده اين بود كه نمي بايد يكي از صفات خدا را به عنوان اصلي از اصول دين بر ديگر صفات خدا ترجيح داد چه تمام صفات خدا يكسان است و عدل را بر ساير صفات خدا برتر شمردن جايز نيست.در مورد معاد هم نظرش اين بود كه روز قيامت انسان با تركيب و عنصري كه اكنون دارد يعني با اين گوشت و پوست ظاهري تجديد حيات نميكند بلكه با عنصر "هور قليائي"يعني با تركيبي ديگر از آن چه تركيبات فعلي بدن ما را تشكيل ميدهد احياء ميشود.شيخ احمد در مورد امام دوازدهم بر همين مبنا نظري مشابه دارد و ميگويد:حضرت صاحب الزمان به جهان"هورقليا"رفت.شيخ نويد مي داد كه امام(ع) در قالب و كالبد ديگري پيدا خواهد شد.همين نظر و عقيده بود كه علي محمد شيرازي آن را مايه ي فكري خود كرد و بر آن انگشت نهاد.پس از مرگ شيخ احمد احسائي به سال 1242هجري قمري پيروانش به شدت و حرارت تمام دنبال نظريات وي را گرفتند.از جمله آنان از سيدكاظم رشتي بايد نام برد.سيد به عنوان شاگرد برجسته ي شيخ احمد استاد هجويات و چرند بافي بود كه هجوياتش در كتابي تحت عنوان"شرح القصيده"به چاپ رسيده و در آن مطالبي عنوان شده كه تنها شمه اي كوچك از آن براي پي بردن به كليات كتاب كفايت مي كند.سيد كاظم رشتي در تفسير جمله"انا مدينة العلم و علي بابها"-من شهر علمم و علي در آن-چنين مي گويد:
".... مدينة العلم شهري در آسمان است كه هزاران كوي مي دارد
و به هر كويي هزاران هزار كوچه مي باشد. من نامهاي همه اين كوي ها
و كوچه ها را ميدانم ولي چون بر شمردن آنها دراز است تنها به برخي
از آن مي پردازم.
عقد صاحبه رجل اسمه شلحلون كوچه اي است كه دارنده اش
مردي است به نام شلحلون،عقد صاحبه كلب اسمه كلحلون كوچه اي
است كه دارنده اش سگي به نام كلحلون اس..."
سيد كاظم با چنين سخناني آن چه را كه شيخ احمد احسائي كاشته بود آبياري كرد و آن را ريشه دار كرد.سيد كاظم رشتي هفده سال بر همين مبنا و اساس به جاي شيخ احمد احسائي نشست و آنچه خواست كرد.ولي او كسي را به جانشيني خويش انتخاب ننمود از اين رو شيخيان به چند گروه تقسيم شدند....
درگيري شيخي و متشرع در بعضي نقاط مثل تبريز بسيار بالا گرفت.پيشواي متشرعان حاجي ميرزا احمد مجتهد بود.دولت تزاري روس براي تضعيف دولت ايران در آذربايجان از اين جريانات گاه به سود اين و گاه به نفع آن يكي هواداري ميكرد.
حدود هشتاد سال در تبريز ميان اين دسته ها همواره كشاكش بود هر سال هنگام فرا رسيدن ماه رمضان هر دسته روزانه در مسجدهاي خود گرد مي آمد و سخنان كهنه را تازه مي كرد....
از تبريز و كشاكش ميان گروههاي متخاصم به شيراز مي رويم.در شيراز سيد عليمحمد نيز خود دعوي را آغاز كرد.او هم از شاگردان سيدكاظم رشتي شمرده ميشد ولي بهائيان ميگويند علي محمد شيرازي بنا به مصداق_نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت / به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد- استادي به خود نديده اما همان گونه كه طي اين مقاله ها خواهيم ديد اين ادعائي بي اساس است او خود از مكتب خانه خاطره ها نقل مي كند.
در حالي كه دعوي بابي را شيخيان نيمه نهان عنوان مي كردند ولي عليمحمد شيرازي دعوي خود را خيلي علني آشكارا ميگفت و بر آن پافشاري هم ميكرد.
از سوي ديگر چون شاگردان سيد كاظم رشتي پس از مرگش ديوانه وار به دنبال امام غائب يا جانشين وي بودند عده اي از آنان به سوي عليمحمد شيرازي روي آوردند از جمله ي آنان ملاحسين بشرويه اي بود كه در مسجد كوفه همراه با شخص عليمحمد شيرازي دست به اعتكاف زد و از خدا خواستار ظهور امام زمان گرديد.ملاحسين بشرويه اي به شيراز آمد و علي محمد شيرازي را پيدا كرد .در آن هنگام عليمحمد شيرازي در مسجدي كه گويا مسجد نو باشد مي نشست و هنوز ميان مردم ناشناس بود.اين دو سه روز باهم گفتگو داشتند.ملا حسين در ابتدا سر فرود نمي آورد تا بالاخره پس از سه روز تسليم نظر عليمحمد شيرازي مي شود.در همان هنگام شاگرداني از مكتب سيد كاظم رشتي به شيراز مي آيند و به باب مي گروند و در اين جاست كه عليمحمد شيرازي شرايط را براي آشكار شدن مساعد مي بيند...
ادامه دارد............
پ.ن:بهائی گری.احمد کسروی.موسسه مطبوعاتی فرخی.ص ۲.
پ.ن:کالبد شکافی بهائیت(تاریخ جامع بهائیت)بهرام افراسیابی
پ.ن:طي چند مقاله به تاريخچه ي مسئله باب و بهائيت مي پردازيم سپس به طور مفصل به هر كدام و وقايع زمان آنها مي رسيم...
قسمت چهارم
در پست قبل ريشه هاي بهائي گري را توضيح داديم و معلوم شد كه ريشه ي آن را شيخ احسائي كاشت و سيد كاظم رشتي ساختمانش را بنا نهاد.
جالب آنكه علي محمد فريب حديثهائي را كه در كتابها درباره ي پيدايش امام غائب آمده بود خورد و در كار خود حيران ماند و درمانده گشت.در يك جا در آن حديث ها گفته بودند امام(ع) از مكه با شمشير سر بر خواهد آورد و در جاي ديگر سخن از درفش هاي سياهي ميرفت كه از خراسان بيرون مي آيد.از اين رو براي اينكه خودش را با احاديث هماهنگ كند ملا حسين بشرويه اي را به خراسان مي فرستد تا در آنجا به جمع آوري عده اي مشغول شود سپس با درفشهاي سياه روي به شيراز آورد.باب خودش هم با چنين استنباطي عازم مكه گرديد تا بانگ بلند گرداند و با شمشير ظاهر گردد.
طبق برنامه قبلي ملا حسين به خراسان رفت و باب هم عازم مكه شد.اما از آن كه باب به مكه رفته يا نه هيچ گونه مدركي در دست نيست و كسي تا كنون نتوانسته مدركي دال بر رسيدن وي به مكه ارائه دهد...{اگر دوستان مدركي در رد اين موضوع دارند ارائه كنند}.اما به نظر ميرسد كه علي محمد به جاي مكه به بوشهر رفته باشد كه در اين مورد شكي نيست.علي محمد در بوشهر مورد سوال خال(دائي باب)خود قرار ميگيرد و ديري نميگذرد كه به دستور حسين خان والي فارس تحت نظر به شيراز منتقل و در خانه والي زنداني مي گردد.حسين خان والي پس از شنيدن ادعاي باب نشستي برپا ميدارد و از روحانيون طرز اول شيراز دعوتي به عمل مي آورد تا به سخنان باب گوش دهند و پاسخ مقتضي در مورد ادعاي وي ارائه نمايند.در اين مجلس باب نتوانست كسي را مجاب كند و روحانيون حكم به تكفير و تنبيه وي مي دهند.حسين خان والي دستور ميدهد پاهاي باب را به فلك گذارند و چوب فراوان زنند سپس رخسارش را سياه نموده در كوي و برزن بگردانند سپس به مسجد بالاي منبر برند تا در برابر مردم از دعوي خود اظهار ندامت نموده و توبه كند.اين روي داد در سال 1261ه.ق رخ داد و بعد از آن باب خانه نشين شد.اما ديري نپائيد كه او همه ي رخداد ها را فراموش كرد.در اين بين هم آوازه ي باب رفته رفته در ايران پيچيد و مردم هم به علت اينكه منبعي معتبري در دسترس نداشتند از كاهي كوهي ساختند.مردم كه همه اميدهاي خود را به ظهور امام غائب بسته بودند و هزار سال شب و روز "عجل الله فرجه"گفته بودند حال كه ميشنيدند كسي برخاسته و خود را امام زمان يا "در"يا "باب" ميخواند خواهي نخواهي به جنب و جوش افتادند و برخي حي آهنگ شراز كردند تا بديدن سيد باب برسند.
اگر سيد باب عربي هاي مضحك و غلط سرهم نمي كرد و چند جمله مغزدار ادا مي كرد بي شك كارش رونغ مي گرفت.ولي اين مرد به علت بي مايگي به قدري بي محتوي سخن مي گفت كه بعضي از آنها بيشتر به سخنان بچگان شباهت داشت...در پي بي محتوايي و پوچي سخنان علي محمد شيرازي همين قدر كافي است كه يادآوري نمائيم بهاالله چون سخنان بنيان گذار بابيه را مايه رسوائي ديد دستور داد هر چه از باب به دست مي آيد از بين ببرند و نگذارند به دست مردم بيفتد...بعد از اين شرايطي محيا مي شود كه به دستور منوچهر خان گرجي معتمدالدوله و والي اصفهان باب را به اصفهان منتقل كردند.باب در اصفهان خوب زيست و تحت حمايت والي اصفهان آن چه خواست كرد.اما اين دوره كوتاه بود چون شش ماه پس از اين واقعه منوچهرخان جان سپرد و جانشينش برادرزاده اش بود و برخلاف عمويش باب را طرد كرد.او و روحانيون اصفهان به ميرزا آغاسي نامه اي نوشتند و وي را در جريان روي دادهاي ناشي از پيدايش باب و برخورد با وي و رفتار والي با او را تمام كمال گزارش كردند.ميرزا آغاسي دستور داد علي محمد شيرازي را به ماكو تبعيد و سپس در قلعه چهريق زنداني كنند.در اين هنگام سه سال ميگذشت كه باب دست به ادعا زده و صدايش كم و بيش به اينجا و آن جا رسيده بود.از طرفي هم ملاحسين بشرويه اي از اين شهر به آن شهر مي رفت و هرجا كه مي رسيد بساط تبليغش را ميگسترانيد و مردم را مي شورانيد.در اين فاصله دو تن ديگر به باب گرويدند كه شخصيت و روش و منش يكي از آنان با برخورداري از ويژگي هاي منحصر به فردي كه داشت به كمك باب آمد و بعد ديگري به حركت باب بخشيد.تمايل قره العين با آن وجاهت و نطق و شور و مطالعات عميق مذهبي همراه با طبع شهر لطيف گروهي را به سوي باب كشاند.حضور ملا محمد علي قدوس هم اين جمع را تكميل كرد و تكان بزرگي در مردم به وجود آورد.....
ميرزا آغاسي تصور كرد كه حركت مردم نتيجه زنداني نمودن باب است چون مردم دسترسي به وي ندارند و نمي دانند چه مي گويد بر آنند كه رو را بشناسند.اين تصور زياد هم خطا نبود و ميرزا آغاسي دستور داد باب را به تبريز بياورند.ميرزا گفت نشستي در حضور علما دين بر پا دارند تا باب به سوالات آنان پاسخ دهد.مجتهد بزرگ تبريز در آن زمان ميرزا احمد بود كه در اين نشست شركت نجست.از شيخيان ملا محمد ممقاني و ساير علما ذي نفوذ تن به اين نشست دادند.اين نشست براي شهرت و اشتهار باب بسيار ارزشمند بود.نشست مزبور در سال 1263اتفاق افتاد كه روي داد تاريخي به حساب مي آيد. باب در آن مجلس بي مايگي خود را به ثبوت رسانيد اما در عين حال باعث بي مايگي مخاطبان هم شد چه آنان از او سوالاتي كردند كه هيچ ربطي به موضوع نداشت و بيشتر به چيستان شبيه بود.....
ادامه دارد.....
پ.ن:طي چند مقاله به تاريخچه ي مسئله باب و بهائيت مي پردازيم سپس به طور مفصل به وقايع زمان آنها مي پردازيم...
پ.ن: دوستان ميتوانند در رابطه با مواردي كه در اين پست بود به بحث بنشينند
قسمت دوم
تاكيد ميكنم درج اين مطالب به معناي تبليغ و تائيد و يا رد هيچ خط فكري و مذهبي نمي باشد و صرفا جهت اطلاع رساني مي باشد....
شيخ محمد علي سنوسي منصوب به علويه مي باشد و در سال 1170خ(1790-م)حدود دويست و شانزده سال پيش از اين در نواحي جزائري نزديك به مراكش و حبل سنوس متولد شد... او در حواني ترك ديار نود و در تاريخ 1830- م عليه فرانسويان كه در آن زمان بر آن ديار تسلط داشتند به ستيز پرداخت.او چند سال بين مكه و مدينه به تحصيل علوم دينيه پرداخت تا اينكه در واحه جغبوب در حوالي مصر به تدريس علوم ديني مشغول شد و براي خود صاحب مكتب و دستگاهي گرديد.شيخ محمد علي چون بازار را گرم ديد ادعاي آوردن آئين تازه اي كرد كه خيلي زود مورد توجه واقع شد.هدف او از ميان برداشتن بدعتهائي بود كه به دين اسلام نسبت داده بودند.او در نظر داشت اسلام را به همان معيارهاي زمان پيامبر برساند.آئين شيخ سنوسي نظامي محكم و ترتيباتي داشت كه پيروانش آن را رعايت ميكردند.برادران نام ويژه ايست كه افراد آن بر خود نهادند.حفظ اسرار و اطاعت وركورانه از شيخ و دقت در رعايت قواعد درن به تمام معني از جمله عادات برادران بود.از جمله اموري كه ميانشان شديدا ممنوع مي باشد نوشيدن قهوه و استعمال دخانيات است و از جمله رسومي كه بزرگان مذهب در عمل به آن سخت مبالغه مي ورزيدند بناي مسجد و زاويه(خانقاه)و مدارس وتاسيسات ديگري براي تربيت افراد صحرايي و بدوي و آنان كه بي سوادند مي باشد تا زراعين طريقه حساب كردن اموال خويش وطرز كشت و زرع خرما را به اطفالشان ياد دهند.همين عمل نيك طرفداران زيادي را به سوي آنان كشانيد.
يكي ديگر از مدعيان مهدويت غلام احمد قادياني است. در سال 1211 خورشيدي در قريه اي از قاديان كه سكنه اي حدود هزار نفر مسلمان بيشتر نداشت طفلي به دنيا آمد كه او را غلام احمد ناميدند..... احمد قادياني دو زن اخيار كرد.و از اولي دو پسر و از زن دوم 4 پسر و يك دختر پيدا كرد.او در سن 40 سالگي دعوت به قيام كرد و سي سال مردم را به تعليمات خود فرا خواند.شگفت آنكه او مدعي بود كه وي عيسي بن مريم است و دليلش را از قرآن ميآورد.در قران آياتي وجود دارد كه به ظهور مسيح در اسلام بعد از پيغمبر اشارت دارد و چون فاصله بين موسي و عيسي 14 قرن و فاصله ميان عصر پيغمبر و عصر او نزديك 14 قرن است پس او همان عيسي موعود در اسلام است.
غلام احمد گفته است: هم چنان كه عيسي(ع) از ميان يهوديان براي هدايت آنان قيام نمود مسيح جديد هم از ميان مسلمين براي هدايت آنان قيام كرده است.او 3 روزنامه به زبان هاي هندي و انگليسي چاپ كرد و بيش از 60 جلد كتاب تاليف كرد كه به زبانهاي محلي وفارسي و انگليسي و عربي است.
احمد قادياني در قاديان و ساير بلاد پنجاب،بميئي و ساير بلاد هند ،عرب و زنگبار پيروان زيادي دارد.آنهاي خودشان را احمديه ميخوانند و قاديان را مدينه الشيخ مي نامند.
احمد مهدي سوداني.: او ادعا داشت كه يكي از امامان است.
مسلمانان سودان از جمله كساني هستند كه ظهور حضرت مهدي را انتظار داشتند.اعتقاد آنان به اسناد و اقوالي كه از موثقين روايت مي كنند آن است كه مهدي موعود از ميان آنان بر ميخيزد.از جمله گفته قرطبي است كه در طبقات كبري خود چنين گفته است:
وزير مهدي صاحب خرطوم ميباشد و نيز از قول سيوطي و ابن حجر است كه از علامات ظهور مهدي و خروج صاحب سودان است.*
او روش نيكو و طبعي ملايم داشت،زيرك و تيزهوش وداراي قدرت و استدلال بود.
مقدمه ي مهدويت محمد احمد سوداني بر اين منبا بود:
حكومت هاي مصر مردم سودان را زير فشار پرداخت ماليات قرار داده بودند،محمد احمد شروع به انتقاد از روش و شيوه حكومت نمود و اظهار داشت عالم فاسد شده بزودي خداوند مردي را خواهد فرستاد تا اوضاع عالم را اصلاح كند و او مهدي منتظر مباشد.....
....
او و اصحابش به جنگ با حاكمان پرداختند و پيروزي هايي به دست آوردند.تا جايي كه سودان را از مصر گرفت.سر انجام در روز 21 ژوئيه سال 1885 – م دچار تب شديدي شد در حالي خلفاءسه گانه ي وي و امراءلشكرش بر بالينش بودند جهان را وداع گفت.
بعد از مهدي سوداني عبدالله تعايشي بر مسند حكومت قرار گرفت و سودا از مصر گرفته تا ماوراي خط استوا از سواحل بحر احمر تا ديگر اصي نقاط برايش پول ارسال مي كردند...
در ايران هم كم كم زمينه ي مهدويت مهيا شد ..... ادامه دارد
*باب الواب ص 54
پ.ن:اين وبلاگ را به دوستان خود معرفي كنيد http://setareysorby.blogfa.com
|
|
تاكيد ميكنم درج اين مطالب به معناي تبليغ و تائيد و يا رد هيچ خط فكري و مذهبي نمي باشد و صرفا جهت اطلاع رساني مي باشد.... . لازم به ذكر است مطالب به صورت خلاصه آورده ميشود در صورتي كه توضيح بيشتري نياز بود اعلام فرماييد... .
................................................ .................................
ادعاي مهدويت در ادوار مختلف و نقاط گوناگون شكل خاص خود را داشته كه قبل از پرداخت به ظهور آن در ايران اشاره اي گذرا به آن در ديگر نقاط نيز بايد بنماييد تا برخي ابهامات و سوالات را پاسخ دهد:
در زمان منصور وانقي(دومين خليفه ي عباسي)در مدينه شخصي به نام محمدبن عبدالله مقلب به زكيه در سال 145ه.ق ظهور كرد و مردم را به سوي خويش خواند.محمدبن عبدالله برادري به نام ابراهيم داشت كه وي را ياري مي كرد.او قيام به دعوت از مردم نمود و بصره اهواز و بعضي ديگر از شهرهاي ايران و نيز مكه و مدينه را متصرف شد سپس عمال خود را به يمن و ديگر جاها فرستاد.طرفداران محمد بن عبدالله روز به روز زيادتر شدند به طوري كه نزديك بود دولت عباسيان را سرنگون نمايند.
منصور خليفه ي عباسي در اين هنگام خود را آماده كرد و با وي به ستيز پرداخت و اورا كشت(1).
نفر بعد شخصي بود به نام عبيدالله مهدي فرزند محمد حبيب فرزند امام جعفر صادق(ع) كه موسس دولت فاطميان در مغرب بود.عبيدالله در اواسط قرن چهارم هجري شهرهاي مصر را فتح كرد و به دست سردار جوهر صقلي شهر قاهره را بنا نمود.دولت فاطميان توسعه يافت و سلطنتشان بسيار دوام داشت.
سومين نفر محمد بن عبدالله تومرت معروف به مهدي هرعي مكسني به ابي عبدالله كه اصلش از جبل سنوس در منتهاي بلاد مغرب بود.او به طرف مشرق مسافرت و در خاك عراق با ابي حامد غزالي طوسي و ديگر با علماء عراق ملاقات نموده نزد آنان تعليم ديد و مشفول به عبادت و تقوا گرديد و در خاك حجاز سياحت نمود سپس به قاهره آمد و از آنجا به طرف مغرب رفت و در مراكش سكني گزيد.عبدالله تومرت در اوايل قرن ششم هجري دولت بزرگي به نام دولت عبدالمومنين تشكيل داد.
چهارمين نفر عباس فاطمي نام داشت كه در آخر قرن هفتم هجري در مغرب ظهور نمود و ادعاي مهدويت كرد. مردم خيلي زود به دور او جمع شدند و او به قدرت و شوكت رسيد.عباس فاطمي پس از به قدرت رسيدن دست به ابزار زور برد و با قهر وارد شهر فاس گرديد بازارهاي شهر را آتش زد و افرادش را به اطراف و اكناف فرستاد تا نظارت بر اوضاع را در دست گيرند.عباس فاطمي را دشمنانش خيلي زود با تمهيد و حيله كشتند و دولتش هم با كشته شدنش به سر رسيد.
پنجم سيد احمد نامي در قرن 13 در پاره اي از نقاط هندوستان ظهور كرد و در سال 1243هجري در حوالي پنجاب شمال غربي با سيكها جنگيد اما كار او رونقي نداشت.
پس از او شيخ محمد علي پسر شيخ محمدسنوسي مي باشد كه بررسي احوال وي به ويژه در خور توجه است.....
........................ ....... ادامه دارد.......
(1):مفتاح باب الاواب ص 46.
ای غا یب از چشمان ما |
|
یارا ببین هجران ما، این درد بی درمان ما، این خار در چشمان ما وین دیده ی گریان ما، این کوه غم بر جان ما، دیگر چه باشد حال ما ای غا یب از چشمان ما ای جلوه ی در طور ما، ای نور اندر نور ما، نور دو چشم کور ما عیسای هر رنجور ما، در غربت مستور ما، پر درد از هجران ما ای غا یب از چشمان ما مستی عالم مست تو، هستی عالم هست تو، هست همه در دست تو دست همه پیوست تو، پیوسته جان پابست تو، گریان تو چشمان ما ای غا یب از چشمان ما موسی به قربان شما، عیسی به فرمان شما، یعقوب گریان شما یوسف پریشان شما، جان علی جان شما، دستم به دامان شما ای غا یب از چشمان ما مولا زمان شیدایت، جان جهان سوداییت،پیوسته دل ارزانیت مجنون تو صحراییت،عالم همه قربانیت، یک گوشه چشمی حالیا ای غا یب از چشمان ما یارا سلامت می کنم، چشمم به راهت می کنم، دیده سرایت می کنم هر شب صدایت می کنم، این جان فدایت می کنم، ای نازنین پنهان ما ای غا یب از چشمان ما من تشنه ی روی توام، آشفته ی موی توام، در حسرت کوی توام صد لیلی بوی توام، در بند ابروی توام، جانان به سوی جان بیا ای غا یب از چشمان ما مستور چون زهرای ما، تنها چون مولای ما، اسرار در سینای ما وی همنوا با نای ما، وی اشک طوفان سای ما، ای کوثر آدینه ها ای غا یب از چشمان ما دلها همه پروانه ات، دلها همه کاشانه ات، دلها همه ویرانه ات در حسرت پیمانه ات، پویند راه خانه ات، گر بگذری از کوچه ها ای غا یب از چشمان ما مولا جوابم می کنی ؟در غم هلاکم می کنی؟پر اظطرابم می کنی؟ یا خود خطابم می کنی؟ خود انتخابم می کنی؟ تا من بیایم جمعه ها ای غا یب از چشمان ما |

