تبليغاتX
آخرالزمان

 

 

آخرالزمان

«برای تعجیل در فرج بسیار دعا کنید که همان گشایش کارهای خودتان است»



 

 

 

 





 

 

 



تشرفات

مقدمه

  ديدار امام زمان(عليه السلام) پيش از آن كه به عاملى، زمانى يا مكانى بستگى داشته باشد، به عوامل روحى و معنوى وابسته است. بايد حجاب از چهره جان و ديده دل برداشته شود، تا قابليّتديدار حاصل آيد. آنكس كه دل به مهر جمال دل آرايش باخته، و هواى وصال او را در جان مى پرورد بيش از هر چيز بايد به ترك گناه بينديشد، و به انجام واجبات و مستحبّات اهتمام ورزد. چون خود آن حضرت فرمودند:

«فَما يَحْبِسُنا عَنْهُمْ إِلاّ ما يَتَّصِلُ بِنا مِمّا نُكْرِهُهُ وَلانُؤْثِرُهُ مِنْهُمْ».( [1] )

اگر نامه هاى عمل شيعيان كه هر هفته به ساحت مقدّس عرضه مى شود، سنگين از بار گناهانى نبود كه ناخوشايند آن بزرگوار، و خلاف توقّع و انتظار ايشان از ياوران شان است، اين دورى و جدايى به درازا نمى كشيد.

 

گفتم كه روى خوبت، از من چرا نهان است؟  ***   گفتا تو خود حجابى، ورنه رخم عيان است

با نگاهى گذرا به شرح حال كسانى كه در طىّ دوران غيبت كبراى مولا امام زمان(عليه السلام)، سعادت شرفيابى به حضور مقدّسش را داشته، يا از كرامات و معجزات و عنايات خاصّه آن حضرت بهره مند گشته اند، مى توان دريافت كه بيشترين و مهمترين عامل در حصول اين توفيق الهى براى آنان، همان توجه قلبى و مواظبت هاى عملى و رعات تقوى و استمرار برگونه اى خاص، از عبادت خداوند و اطاعت اوليائش بوده است. با اين همه نقش زمان هايى خاص، چون شب هاى جمعه، نيمه شعبان، نيمه رجب، و مكان هايى خاص، چون مكه مكرمه، مسجد سهله و مسجد جمكران، براى حصول ديدار قائم آل محمد(عليه السلام) و بهره مندى از عنايات و الطاف آن حضرت، نبايد ناديده گرفته شود.

به يقين، شيفتگانى كه در راه محبت مولاى خويش، دست از هواى نفس شسته، و جان خويش را از كژى ها پيراسته، و دل را به معنويت ها آراسته اند، و يا حداقل به حالت اضطرار رسيده اند، اگر از بركات زمانى مناسب چون شب جمعه، و مكانى مناسب چون مسجد جمكران، بهره گيرند، آسان تر به وصال مى رسند. و بى پرده تر از فيوضات آن امام رحمت تأثير مى پذيرند.

وقتى بناست مسجد جمكران، خانه حجة بن الحسن(عليه السلام) و مهمانخانه او باشد، طبيعى است كه شرافت حضور آن حضرت را بيش تر دريابد. و بديهى است كه زائر اين مسجد، خصوصاً آن گاه كه با معرفت و حضور قلب و با شوق ديدار و توسّل خالصانه آمده باشد، سعادت بهرهورى از عنايات خاصّه آن حضرت را بيش تر داشته باشد.

اين تاريخ مسجد جمكران است ـ مسجد مخصوص امام زمان(عليه السلام)كه هزار و اندى سال پيش، به دستور حضرتش ساخته شد ـ آكنده از هزاران خاطره شيرين، از معجزات و كرامت ها و الطاف خاصّه آن بزرگوار رئوف، نسبت به شيعيانى كه از دور و نزديك، با كوله بارى از اميد براى شفا طلبيدن يا حاجت خواستن يا رخصت ديدار يافتن، به آستان مقدسش، مشرّف مى شده اند.

آنچه پيش رو داريد تنها نمونه اى از اين هزاران خاطره است، هزاران خاطره اى كه اكثر آنها چه بسا در هيچ دفترى ثبت نشده، و بر هيچ زبانى تكرار نشده باشد. با اين همه همين چند نمونه كوتاه ـ برگزيده شده از دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران ـ از آن رو كه نشانه اى از استمرار اين عنايت ها در گذشته و حال و آينده، به شمار مى رود، مايه اميدوارى بسيار است براى آنها كه به جستجوى نشانى و به طلب عنايتى، روى به اين مسجد مى آورند.

 

واحد تحقيقات مسجد مقدّس جمكران

نيمه شعبان 1421



تشرفات

شفاى سوختگى

  برادر «ح» مى گويد:

«غروب ماه مبارك رمضان، موقع افطار بود كه بر اثر انفجار ترقه، آتش سوزى مهيبى رخ داد و دو برادرم سوختند; محمّد رضا 65% و مجتبى 35% .

آنها را در بيمارستان سوانح و سوختگى شهيد مطهرى بسترى كرديم. روز بعد كه به بيمارستان مراجعه كردم، نتوانستم آن دو را بشناسم. چون بر اثر سوختگى شديد سر و صورت، قابل شناسايى نبودند. بعد از سه روز، دكتر كلانترى، رئيس بيمارستان اظهار داشت كه بيماران بالاى 45% سوختگى امكان زنده ماندن ندارند. برادران من وضع خيلى وخيمى داشتند و دكتر از معالجه آنها قطع اميد كرده بود.

با توكل به خدا آنها را به منزل آورديم و با كمك دكتر خصوصى و استفاده از سِرم و تقويت، يكى دو هفته آنها را زنده نگه داشتيم و براى بهبودى و شفاى آنها گوسفندى نذر كرديم.

خواهرم كه همسر شهيد است، خواب ديده بود: امام زمان(عليه السلام) به او فرموده بود كه من شفاى مريض هاى شما را از خداوند خواسته ام، نگران نباشيد! از آن به بعد حال برادرانم رو به بهبود رفت و الحمدللّه به بركت دعاى امام زمان(عليه السلام) شفا گرفتند».

   

عنايت حضرت به زوّار خود

  آقاى سيد مرتضى حسينى، معروف به ساعت ساز قمى كه از اشخاص با حقيقت و متديّن قم و در نيكى و پارسايى مشهور و معروف است، حكايت مى كند:

«يك شب پنج شنبه در فصل زمستان كه هوا بسيار سرد بود و برف زيادى در حدود نيم متر روى زمين را پوشانده بود، توى اتاق نشسته بودم. ناگاه يادم آمد كه امشب شيخ محمّد تقى بافقى(رحمه الله) به مسجد جمكران مشرف مى شود، امّا با خود گفتم كه شايد ايشان به واسطه اين هواى سرد و برف زياد، برنامه امشب جمكران را تعطيل كرده باشند، ولى دلم طاقت نياورد و به طرف منزل شيخ راه افتادم. او در منزل نبود; در مدرسه هم نبود. به هر كس كه مى رسيدم، سراغ ايشان را مى گرفتم تا اين كه به «ميدان مير» كه سر راه جمكران است، رسيدم. در آن جا به نانوايى رفتم كه نانوا از من پرسيد: چرا مضطربى؟

گفتم: در فكر حاج شيخ محمّد تقى بافقى(رحمه الله)هستم كه مبادا در اين هواى سرد و برف زياد كه بيابان پر از جانور است; به مسجد رفته باشد. آمدم تا او را ببينم و مانع رفتن او شوم.

نانوا گفت: معطل نشو! چون حاج شيخ با چند نفر از روحانى ها به طرف جمكران رفتند.

با عجله به راه افتادم. نانوا پرسيد: كجا مى روى؟ گفتم: شايد به آنها برسم و بتوانم آنها را برگردانم يا شايد چند نفرى را با وسيله دنبال آنها بفرستم.

نانوا گفت: اين كار را نكن! چون قطعاً به آنها نمى رسى و اگر به خطرى برخورد نكرده باشند، الان نزديك مسجد هستند.

بسيار پريشان بودم. زيرا مى ترسيدم كه با آن همه برف و كولاك، مبادا برايشان پيش آمدى شود. چاره اى نداشتم. به منزل برگشتم. به قدرى ناراحت بودم كه اهل خانه هم از پريشانى من مضطرب شدند. خواب به چشمانم نمى آمد. مشغول دعا شدم تا اين كه نزديك سحر چشمم گرم شد و در خواب، حضرت مهدى(عليه السلام) را ديدم كه وارد منزل ما شد و به من فرمود: «سيد مرتضى چرا مضطربى؟»

گفتم: اى مولاى من! به خاطر حاج شيخ محمّد تقى بافقى است كه امشب به مسجد رفته و نمى دانم بر سر او چه آمده است؟

فرمود: سيد مرتضى! گمان مى كنى كه من از حاج شيخ دور هستم؟ وسايل استراحت او و يارانش را فراهم كرده ام.

بسيار خوشحال شدم. از خواب برخاستم و به اهل منزل كه از من پريشان تر بودند، مژده دادم و صبح زود رفتم تا بدانم آيا خوابم درست بود يا نه؟ به يكى از ياران حاج شيخ رسيدم، گفتم: دلم مى خواهد جريان ديشب خود را در جمكران برايم تعريف كنى.

گفت: ديشب ما و حاج شيخ به سمت مسجد جمكران حركت كرديم. در آن هواى سردو برفى وقتى از شهر خارج شديم، يك حرارت و شوق ديگرى داشتيم كه در روى برف از زمين خشك و روز آفتابى سريع تر مى رفتيم. در اندك زمانى به مسجد رسيديم و متحير بوديم كه شب را در آن سرما چگونه به صبح برسانيم. ناگهان ديديم كه جوان سيدى كه به نظر 12 ساله مى نمود، وارد شد و به حاج شيخ گفت: مى خواهيد برايتان كرسى، لحاف و آتش حاضر كنم؟

حاج شيخ گفت: اختيار با شماست.

سيد جوان از مسجد بيرون رفت. چند دقيقه بيش تر طول نكشيد كه برگشت و با خود كرسى، لحاف و منقلى پر از زغال و آتش آورد و در يكى از اطاق ها گذاشت. جوان وقتى خواست برود از حاج شيخ سئوال كرد: آيا چيز ديگرى هم احتياج داريد؟

ـ خير. يكى از ما گفت: ما صبح زود مى رويم. اين وسائل را به چه كسى تحويل دهيم؟

فرمود: هر كس آورد، خودش خواهد برد. و بعد از اتاق ما خارج شد.

ما تعجب كرده بوديم كه اين سيد چه كسى بود و اثاثيه را از كجا آورده بود. الان هم از اين فكر بيرون نرفته ايم. لبخند زدم و به او گفتم: من مى دانم كه آن سيد جوان چه كسى بود. بعد سرگذشت اضطراب و خواب خود و فرمايش حضرت را به او گفتم و يادآور شدم: من از منزل بيرون نيامدم، مگر اين كه راست بودن خواب خود را ببينم و الحمدللّه كه فهميدم و ديدم كه مولايم امام زمان(عليه السلام) از حاج آقا شيخ محمّد تقى بافقى و ساير نماز گزاران مسجد خود غافل نيست».

   

رفع مشكلات

  مرحوم شيخ على اكبر نهاوندى از كتاب «انوار المشعشعين» كه در تاريخ قم است،

نقل مى نمايد:

«سيد عبدالرحيم، خادم مسجد جمكران حكايت كرد كه در سال 1322 مرض وبا شيوع پيدا كرد. بعد از گذشتن وَبا، روزى به مسجد جمكران رفتم. مرد غريبى را ديدم كه در آن جا نشسته بود. از احوال او و اين كه چرا به اين مكان آمده است، پرسيدم. او گفت: من ساكن تهران هستم و اسمم مشهدى على اكبر است. مغازه اى داشتم و از قبيل دخانيات خريد و فروش مى كردم. به خاطر اين كه به مردم نسيه داده بودم وعده زيادى از آنها هم به مرض وبا از دنيا رفتند، سرمايه ام از بين رفت و دستم خالى شد. حالا به قم آمدم. وقتى اوصاف اين مسجد را شنيدم به اين جا آمدم تا آن كه شايد حضرت حجة(عليه السلام) نظرى بفرمايد و حاجاتم را برآورد.

مشهدى على اكبر سه ماه در مسجد ماند و مشغول عبادت بود و رياضت هاى بسيارى كشيد; گرسنگى، عبادت و گريه زياد. روزى به من گفت: مقدارى از كارم اصلاح شده، ولكن هنوز به انجام نرسيده است و تصميم دارم به كربلا بروم.

يك روز كه از شهر به طرف مسجد جمكران مى رفتم در بين راه او را ديدم كه پياده به كربلا مى رود. سفر او مدّت شش ماه طول كشيد. بعد از اين مدّت روزى از مسجد جمكران به طرف شهر مى رفتم. در همان مكانى كه هنگام رفتن، او را ديده بودم، باز هم ملاقاتش نمودم كه از كربلا بر مى گشت. پس از احوال پرسى و تعارفات، گفت: در كربلا چنين معلوم شد كه انجام مطلبم و برآورده شدن حاجتم در همين مسجد جمكران خواهد بود. به همين خاطر به مسجد مى روم.

اين بار نيز دو سه ماه در مسجد ماند و در يكى از حجرات منزل گرفت و مشغول رياضت و عبادت بود. روز پنجم يا ششم ماه مبارك رمضان بود كه از مسجد به شهر آمد تا به تهران برود. او را به منزل خود بردم و شب را ميهمان من بود. پرسيدم: حاجتت چه شد؟

گفت: حاجتى كه خواستم برآورده شد.

گفتم: چگونه و از چه راهى؟

گفت: چون تو خادم مسجد هستى براى تو نقل مى كنم و براى احدى نقل نكرده ام.

در مدتى كه در مسجد حجره گرفته بودم با شخصى از اهالى روستاى جمكران قرارداد بستم كه هر روز يك قرص نانِ جو به من بدهد تا بعداً كه جمع شد، پولش را بدهم. يكى از روزها كه پيش او رفتم از دادن نان خوددارى كرد. برگشتم و به كسى ابراز نكردم. چهار روز براى خوردن چيزى نداشتم از علف هاى كنار جوى مى خوردم تا آن كه به اسهال مبتلا شده و بى حال افتادم و ديگر قوّت برخاستن نداشتم. فقط براى عباداتِ واجبم قدرى به حال مى آمدم. روز چهارم هم تمام شد و نصف شب فرا رسيد. ديدم كه طرفِ كوه دوبرادران روشن شد و نورى مى درخشد; به گونه اى كه تمام بيابان روشن شده بود. ناگهان احساس كردم كه شخصى پشت در حجره است و مى خواهد در را باز كند. با حالت ضعف و ناتوانى برخاستم و در را باز كردم. سيدى را با شوكت و جلالت مشاهده نمودم. سلام كردم كه در اين هنگام هيبت او مرا گرفت و نتوانستم سخن بگويم تا آن كه جلو آمد و كنار من نشست و فرمود: جدّه ام فاطمه(عليها السلام) در نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)شفيع شد كه پيامبر حاجت تو را برآورد و جدّم نيز آن را به من واگذار نمود.

سپس فرمود: به وطن خود مراجعت كن كه كارَت خوب خواهد شد. پيامبر فرمود كه برخيز و برو. زيرا اهل و خانواده ات منتظرند و بر آنها سخت مى گذرد.

در اين هنگام به دلم افتاد كه اين بزرگوار حضرت حجة(عليه السلام) مى باشد. عرض كردم: اين سيد عبدالرحيم، خادم مسجد، چشمش نابينا شده است. شما به او شفا دهيد. فرمود: صلاح او همان است كه به همين حالت باشد.

سپس فرمود: با من بيا تا به مسجد برويم و نماز بخوانيم.

برخاستم و با حضرت از حجره بيرون آمديم تا نزديك چاهى رسيديم كه در نزديك درب مسجد مى باشد. ناگهان شخصى از چاه بيرون آمد و حضرت با او سخنانى فرمود كه من نفهميدم. سپس در صحن مسجد مقدارى قدم زديم. در اين هنگام مشاهده نمودم كه شخصى از مسجد خارج شد و ظرفى آب در دست داشت و به طرف ما آمد. ظرف آب را به حضرت داد تا آن بزرگوار وضو گرفت. پس از آن به من فرمود: از اين آب وضو بگير.

من هم وضو گرفتم و داخل مسجد شديم. به آقا و مولايم عرض كردم: يابن رسول اللّه! چه وقت ظهور مى كنيد؟

حضرت از اين سئوال خوشش نيامد و با تندى فرمود: اين سؤال ها به تو نيامده است.

عرض كردم: مى خواهم از ياوران شما باشم.

فرمود: هستى، ولى تو نبايد از اين مطالب سؤال كنى.

ناگهان از نظر غايب شد، ولى صداى آن بزرگوار را از ميان ايوان مسجد مى شنيدم كه مى فرمود: هر چه زودتر به وطن خود مراجعت كن كه اهل و عيالت منتظر مى باشند و عيالت هم عَلويّه است.

   

نجات از چنگ مأموران رضاخان پهلوى

  مرحوم آية اللّه حاج شيخ مرتضى حائرى مى نويسد:

«آقاى حاج شيخ عبداللّه مهرجردى از وعاظ مشهور خراسان است و من متجاوز از چهل سال است كه ايشان را خوب مى شناسم; انسان فاضل و با محبتى است. او گفت: در زمان رضا شاه پهلوى در اواخر سلطنت او كه خيلى بر اهل علم سخت گرفته بود، خصوصاً نسبت به مشهد مقدّس و تقريباً معافيت طلبگى نيز منسوخ شده بود، حتى خود نگارنده پس از فوت مرحوم والد، مشمول بودم و بيم احضار به نظام وظيفه بود، روى اين جهت آقاى حاج شيخ سابق الذكر به مرحوم آقاى شيخ حسن على اصفهانى مراجعه مى كند كه ايشان حاج شيخ معظم را راهنمايى معنوى نمايند. چون مرحوم حاج شيخ حسن على اصفهانى مشهور به دستگيرى معنوى بود. خلاصه، ايشان به آقاى اصفهانى معظم له مراجعه مى نمايند. حاج شيخ حسن على اصفهانى پس از اِعمال قدرت خاص، مى گويند: حل كار شما از لحاظ اين كه به نظام وظيفه نروى و معاف شوى، منوط به اين است كه به قم و به مسجد جمكران بروى و به حضرت صاحب الامر(عليه السلام)متوسل شوى.

آقاى حاج شيخ عبداللّه مهرجردى به قم مى آيند و به مسجد جمكران مى روند و متوسل مى شوند. در نتيجه، خواب مى بينند كه در مسجد يا حياط آن هستند و على الظاهر خادمه اى به ايشان مى گويد كه حضرت حجت(عليه السلام) در همين مجاور مسجد تشريف دارند و حاج شيخ مزبور را خدمت امام(عليه السلام) راهنمايى مى نمايد. مى گفت: در آن حال سيگار هم نكشيدم كه خدمتشان رسيدم و عرض ادب و سلام كردم و در ضمن، اطراف مسئله شرب تتن كه اصوليين و اخباريين در حرمت و حليّت آن اختلاف دارند، خدمتش صحبت كردم. البته مقصود من اظهار فضل بود كه مثلا آقا بداند كه من اهل فضل و تحصيل هستم. مثل اين كه آقا خيلى اين اصلِ مثبت را تحويل نگرفت. يادم نيست خود آقا، يا من، صحبت معافيت از نظام را پيش كشيديم كه فرمود: ما آن را تقريباً درست كرديم. از خواب بيدار شدم. از سابق يك معافيت يك ساله به عنوان مرض يا عذر ديگر كه يادم نيست، داشتم. هر موقع كه نياز به نشان دادن مى افتاد، همان برگ موقت كه مدت ها وقتِ آن تمام شده بود را نشان مى دادم و رفع گرفتارى مى شد. تا چند سال اين طور بود تا آن كه مشمول بخشودگى گرديد. چون رسم اين بود كه مثلا بعد از ده سال، متولدين ده سال قبل را كه به عللى موقّت از قبيل مرض يا كفالت به نظام نيامده بودند، معاف مى كردند و اين اعجاز است. براى آن كه اولا برگ دولتى كه بى تاريخ نيست و با يك نظر معلوم مى شود كه وقت آن گذشته است و اگر بر فرض محال هم بى تاريخ باشد، مأمور مى گويد كه اين برگ اعتبار ندارد. گذشته از آن، پرونده در اداره مربوطه بود و بايد هر سال اسم ايشان بيرون بيايد و ايشان را احضار نمايند. اين قصه را ايشان چند سال قبل براى من نقل كرد. پس از آن گفتم: وجود امام زمان(عليه السلام)نزد من مانند روز روشن است».

   

شفاى كسى كه لال شده بود

  اين جانب «ع ـ م» فرزند حسين، ساكن شاهرود، در اثر اصابت ضربه اى به جمجمه ام بى هوش شدم و به بيمارستان منتقل و بعد از 48 ساعت به منزل انتقال يافتم; در حالى كه در اثر آن ضربه، قوه گويايى خود را از دست داده و لال شده بودم. به چند دكتر در تهران و شهرستان ها مراجعه نمودم، ولى نتيجه اى حاصل نشد. تصميم گرفتم براى زيارت به قم بيايم و در شب چهارشنبه( [2] ) براى شفا به مسجد مقدّس جمكران مشرف شوم. به حمدللّه موفق شدم و صبح چهارشنبه براى اداى نماز صبح از خواب بيدار شدم و در حالت لالى، مثل قبل، رو به قبله ايستادم كه نماز بخوانم. ناگهان در وسط نماز متوجه شدم كه مى توانم حرف بزنم. به بركت عنايت امام زمان(عليه السلام)زبانم باز شد و بقيّه نماز را با حالت عادى خواندم.

   

شفاى دست هاى فلج شده

آقاى «خ»، يكى از خدمتگزاران مسجد مقدّس جمكران مى نويسد:

«اغلب شب ها به اقتضاى كار روابط عمومى تا صبح بيدار مى ماندم، ولى آن شب به خاطر خستگى زياد براى استراحت رفتم كه خوابم نبرد. بى اختيار به روابط عمومى مسجد برگشتم تا به اوضاع سركشى كنم. به مسجد مردانه كه بنّايى مى كردند، رفتم. يكى گفت: مى گويند در مسجد زنانه زير زمين كسى شفا گرفته است.

گفتم: اطلاع ندارم. و از روابط عمومى با مسئول مسجد زنانه تماس گرفتم كه تأييد كرد.

گفتم كه به هر وضعيّتى كه هست ايشان را براى مصاحبه به روابط عمومى راهنمايى كنند. چند دقيقه بعد، خانم شفا يافته در معيّت چندين زن كه او را محافظت مى كردند تا از هجوم جمعيت در امان باشد به مركز روابط عمومى آمد. زن شفا يافته به شدّت خسته به نظر مى رسيد. چون جمعيت زيادى از خانم ها براى تبرّك به او هجوم آورده بودند. با اين كه درهاى روابط عمومى بسته بود، زائرين از دريچه كوچك، مرتب اشياى مختلفى را براى تبرك شدن به داخل پرتاب مى كردند.

به ايشان گفتم كه خودش را معرفى كند. گفت: «ط ـ ج» فرزند عبدالحسين، شماره شناسنامه 29، ساكن مشهد مقدّس هستم و در خيابان خواجه ربيع خانه داريم. انگشتان هر دو دستم فلج بود; سه انگشت دست راست و انگشتان دست چپم به هم چسبيده بود كه قادر به انجام هيچ كارى نبودم. علت بيمارى ام اين بود كه وقتى پانزده سال قبل، خبر مرگ برادرم را به من دادند به حالت غش افتادم. وقتى به هوش آمدم، متوجه شدم كه دست هايم فلج مانده است. شوهرم كه فرد ملاّكى بود، پس از اين واقعه با زن ديگرى ازدواج كرد و بچه هايم را هم از من گرفت. اين اوضاع به وضع جسمى و روحى من لطمه شديدى وارد آورد. در طول اين پانزده سال به دكترهاى زيادى مراجعه كردم; از جمله دكتر مصباحى كه مطب او در خيابان عشرت آباداست و دكتر حيرتى كه مطب او نيز در خيابان عشرت آباد است و دكتر رحيمى كه در بيمارستان بنت الهدى كار مى كند.

همچنين در تهران هم براى فيزيوتراپى در بيمارستان شفا يحيائيان نوبت گرفته بودم كه به علت كمبود بودجه نتوانستم بروم. قبل از آمدن به قم، پيش دكتر برزين نرواز رفتم و چند بار دستم را زير برق گذاشتم، ولى سودى نداشت و دردى نيز همراه بى حسى توى دستم بود كه هميشه قرص مسكن مى خوردم.

چند روز قبل به اتفاق سه نفر از خانم ها از مشهد عازم زيارت حضرت عبدالعظيم(عليه السلام) شديم. سپس براى زيارت به طرف قم و مسجد جمكران راه افتاديم و به منزل دامادم كه اهل شيروان و ساكن قم است، رفتيم تا به مسجد جمكران آمديم و پس از به جا آوردن آداب مسجد در مجلس جشنى كه به مناسبت «عيدالزهرا» بود، شركت كردم. مجلس با شادى و سرور توأم بود و معنويت خاصى داشت و پس از اجراى برنامه و خواندن دعاى  توسل منقلب شدم و بى اختيار عرض كردم: آقا، امام زمان! من شفا مى خواهم.

حالت عجيبى داشتم. ناگاه احساس كردم نورهايى عجيب را از دور و نزديك مى بينم. متوجه شدم كه انگار دارند انگشتان و دست هايم را مى كشند. دستم صدا مى كرد. فهميدم شفا گرفته ام».

  ] يكى از خانم هايى كه همراه آن زن آمده بود، گفت:

«من بغل دست اين خانم بودم كه متوجه شدم ايشان سه مرتبه گفت: يا صاحب الزمان! و دست هايش را در هوا تكان داد و صورتش كاملا برافروخته شد».

] موضوع را از خانم «ز ـ ك»، فرزند رضا كه از همراهان ايشان و در خيابان خواجه ربيع سكونت دارد،

جويا شديم كه گفت:

«من ايشان را كاملا مى شناسم و پانزده سال است كه دست هايش فلج است».

  

شفاى زن سرطانى

 

خانم «ن ـ پ» 27 ساله، متأهل و ساكن تهران، سرآسياب و همسر آقاى «ا ـ ز» سرپرست مكانيك

ماشين هاى سنگين شركت هپكو.

بيمارى: سرطان كبد و طحال.

پزشك معالج: دكتر كيهانى متخصص سرطان در بيمارستان آزاد.

نقل از پدر نامبرده، آقاى «ع ـ پ»

«مدتى بود كه دخترم هر روز لاغر و نحيف مى شد تا اين كه موجب ناراحتى ما شد. ابتدا او را نزد دكتر سيد محمّد سه دهى برديم. ايشان پس از انجام معاينات گفت: كار من نيست. بايد او را پيش دكتر كيهانى ببريد.

وقتى به آقاى دكتر كيهانى مراجعه كرديم، ايشان بلافاصله او را در بيمارستان آزاد، بسترى كرد. عسكبردارى هاى متعدد صورت گرفت و از جمله، توسط دكتر كلباسى تكّه بردارى به عمل آمد.

دكتر كلباسى گفت: متأسفانه، كار تمام شده است و زخم سرطان، طحال و كبد را پر كرده است و درمان هم نتيجه اى ندارد و در صورت انجام شدن يا نشدن عمل، مريض شش ماه بيش تر زنده نخواهد ماند. شما هم بى جهت خرج نكنيد، ولى براى دلخوشى شما، پنجاه جلسه، شيمى درمانى مى كنيم.

من همان شب خدمت آقاى «م ـ ح» كه از اعضاى هيأت امناى مسجد مقدّس جمكران است، زنگ زدم و تقاضاى دعا نمودم. هفته بعد هم به مسجد جمكران رفتيم و در آن جا مانديم. من از حضرت مهدى(عليه السلام) شفاى دخترم را خواستم. هيأت محبّان پنج تن آل عباى تهران هم بودند. علاوه بر توسل، نذر گوسفند و وليمه اى را در مسجد جمكران نمودم.

پرونده بيمارى فرزندم را به آمريكا نزد فرزندم كه در آن جا است، فرستادم. او پرونده را به چند نفر از متخصصين سرطان نشان داد. آنها هم نظريه دكتر كيهانى را تأييد نمودند. خلاصه، هر چه توانستنم در اين راه جدّ و جهد كردم. از جمله، بيمارستانى كه در مكزيك با داروهاى گياهى بيماران را درمان مى كند نيز داروهاى گياهى دادند، امّا مثمر ثمر واقع نشد. مهم تر از همه اين كه توسلات خود را به ائمه هدى(عليهم السلام) مخصوصاً حضرت حجّت(عليه السلام) قطع نكردم و به نذر و نيازها ادامه دادم.

جلسه هشتم شيمى درمانى بود كه آقاى دكتر كيهانى با تعجب به من گفت: حاج آقا! چه كار كردى كه ديگر اثرى از زخم ها وجود ندارد؟

عرض كردم: به كسى پناه بردم كه همه درماندگان به آن پناه مى برند; توسل به مولايم صاحب الزمان(عليه السلام) پيدا كردم.

ايشان براى اطمينان، مجدداً عكسبردارى كرد و آزمايشات لازم را انجام داد و شفاى فرزندم را تأييد كرد و گفت: آثارى از مرض وجود ندارد و به لطف امام زمان(عليه السلام) حالشان خوب است و يقيناً شفا گرفته است.

   

شفاى پسر بچه سنّىِ حنفى

 

  اسم من سعيد است. 12 ساله هستم و حدود يك سال و هشت ماه به سرطان مبتلا بودم و دكترها جوابم كرده بودند. 15 روز قبل، شب چهارشنبه كه به مسجد جمكران آمدم در خواب ديدم كه نورى از پشت ديوار به طرف من مى آيد. ابتدا ترسيدم، امّا بعد خودم را كنترل كردم. آن نور آمد و با بدن من تماس پيدا كرد و رفت. نور آن قدر زياد بود كه نتوانستم آن را كامل ببينم. بيدار شدم و دوباره خوابيدم. صبح كه از خواب بيدار شدم، ديدم كه مى توانم بدون عصا راه بروم و متوجه شدم كه حالم خيلى خوب است. تا شب جمعه در مسجد مانديم. آن شب مادرم بالاى سرم نشسته بود و قرآن مى خواند. احساس كردم كسى بالاى سر من آمد و جملاتى را فرمود كه فهميدم بايد يك كارى را انجام دهم. سه مرتبه هم جملات را تكرار كرد.

به مادرم گفتم: مادر! شما به من چيزى گفتى؟

گفت: نه!

گفتم: پس چه كسى با من حرف زد؟

گفت: نمى دانم.

هر چه سعى كردم تا آن جملات را به ياد بياورم، متأسفانه نشد و تا الآن هم يادم نيامده است.

اهل زاهدان هستم. از منطقه سنّى نشين ايران به مسجد مقدّس جمكران آمده ام تا مولايم مرا شفا دهد. دوست دارم زنده باشم. دوست دارم درس بخوانم. من كلاس پنجم ابتدايى هستم و در مدرسه «محمّد على فايق» درس مى خوانم. يك غده سرطانى در قسمت شانه، لگن و شكمم بود كه روز به روز مرا ضعيف تر مى كرد; نمى توانستم قدم از قدم بردارم. دكترها از درمان من مأيوس شده بودند; بعضى از دكترها هم به مادرم گفتند كه بايد پاى مرا قطع كنند.

از سه ماه قبل كه براى نمونه بردارى مرا عمل كردند، نتوانستم از خانه بيرون بيايم. توى رختخواب افتاده بودم و توانايى راه رفتن نداشتم.

وقتى از همه جا و همه كس مأيوس شديم، مادرم مرا به جمكران آورد. او مطمئن بود كه آقا امام زمان(عليه السلام) به ما جواب رد نمى دهد چون او پسر فاطمه(عليها السلام) است و او گداهاى در خانه خود را دست خالى ردّ نمى كرد.

بله! مادرم مطمئن بود كه مريضى من در قم خوب مى شود.

الآن هم كه همه بيمارى ام بر طرف شده است و امام زمان(عليه السلام) شفايم داده است، احساس واقعاً خوبى دارم. وقتى به دكترها مراجعه كردم، باور نكردند كه بيمارى من بهبود يافته باشد. يكى از دكترها به مادرم گفت كه مرا پيش كدام دكتر برده است؟

مادرم گفت: ما دكتر ديگرى داريم. پسرم را در قم به مسجد جمكران بردم و امام زمان(عليه السلام) او را شفا داد.

پزشك ها گفتند كه حتماً به قم و به جمكران خواهند آمد».

 

] مادر نوجوان سرطانى شفا يافته مى گويد:

«ببخشيد! من از يك جهت ناراحت و از يك جهت خوشحال هستم و لذا نمى توانم درست صحبت كنم. ناراحتى من اين است كه مجبورم از اين جا بروم و خوشحاليم از آن جهت است كه فرزندم شفا پيدا كرده است. پسرم يك سال و هشت ماه مريض بود. يك سال با درد ساخت و سوخت امّا چيزى به من نگفت تا ناراحتى اش خيلى شديد شد و دردش را اظهار كرد. او را پيش دكترهاى زاهدان بردم. گفتند كه بايد اين بچه را به تهران ببريد. او را به تهران آوردم و نمونه بردارى كردند و گفتند: غده سرطانى است. من بى اختيار شده و به سر و صورتم مى زدم. از آن روز به بعد كه مرض او را فهميدم، خواب راحت نداشتم و نمى دانم شب هاى طولانى را چطور مى گذراندم. خواب به چشمان من نمى آمد. آنچه بلد بودم اين بود كه اول به نام خدا درود مى فرستادم و «الله اكبر» و «لا اله الا الله» مى گفتم. چندين دوره تسبيح «لا اله الا الله» گفتم. بعد! به نام محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) و بعد به نام حضرت مهدى(عليه السلام)و بقيه انبياى الهى صلوات فرستادم; وقتى خواب به چشمم نمى آمد، نمى خواستم بيكار باشم.

 

] مادر! دكترها چه گفتند؟

آنها مى گفتند: الان كه بچه را از بين بردى براى ما آوردى؟ بيمارى پسرت سرطان است و علاجى ندارد.

گفتم: تقصير من نيست. پسرم چيزى به من نگفت.

به پسرم گفتند: چرا چيزى نمى گفتى؟

گفت: من نمى دانستم كه سرطان است.

به هر حال دكترها عصبانى شدند. چهار دكتر ما را جواب كردند. به بعضى از دكترها التماس كردم كه گفتند: شيمى درمانى مى كنيم تا چه پيش آيد.

چند جلسه شيمى درمانى كردند و هنوز او را زير برق نگذاشته بودند كه سعيد را به مسجد جمكران آوردم. وقتى به اين جا آمديم، روز سه شنبه بود. سعيد، شب چهارشنبه، ساعت سه بعد از نصف شب كه تنها بود و من توى مسجد بودم، خواب مى بيند. وقتى من آمدم، ديدم كه او بدون عصا راه مى رود. گفتم: سعيد جان! زود برو چوب را بردار! چرا بدون عصا راه مى روى؟

گفت: من ديگر مى توانم با پاى خودم راه بروم و احتياجى به عصا ندارم. مگر من نيامدم اين جا تا بدون چوب راه بروم؟

من و برادرش گفتيم كه لابد شوخى مى كند، امّا او گفت: من شفا گرفتم و بعد خوابش را تعريف كرد.

برادرش گفت: اگر راست مى گويى، بنشين! سعيد نشست.

گفت: بلند شو! سعيد برخاست.

گفت: سينه خيز برو! رفت.

سعيد كاملا خوب شده بود. الحمدللّه رب العالمين.

من به خاطر اين كه بچه را چشم نظر نكنند و اسباب ناراحتى او را فراهم نكنند، خواستم به كسى نگويم تا بعداً براى متصدّى مسجد نقل كنم. شكر. الحمدلِلّه. بچه را آوردم اين جا، سالم شد و اميد است كه حضرت اجازه بدهد تا از خدمتش مرخص شويم.

] در نوار ويدئويى از اين مادر سوال شد: چرا شما به مسجد جمكران آمديد؟

ـ وقتى در بيمارستان تهران بودم، خواب ديدم كه مرا به اين جا راهنمايى كردند و گفتند: شفاى فرزند تو اين جا است.

] سعيد چند ماه مريض احوال و بسترى بود؟

از شهريور ماه. از شهريور تا آبان ديگر نتوانست راه برود. در زاهدان پدرش او را بغل مى كرد و به اين طرف و آن طرف و پيش دكترها مى برد و در مسافرت هم برادرش كه همراه ما است او را بغل مى كرد. سعيد بعد از نمونه بردارى به كلى از پا افتاد. عكس ها و مدارك همه چيز را نشان مى دهد.

] بعد از شفا هم ا و را پيش دكترها برديد؟

بله! آنها تعجب كردند و گفتند: چه كار كردى كه اين بچه خوب شد؟ گفتم: ما يك دكتر داريم كه پيش او بردم. گفتند: كجاست؟ گفتم: قم، مسجد جمكران. و بعد چند تا از سكه هاى امام زمان(عليه السلام) را به آنها دادم. به خدا دكتر تعجب كرد، دكتر آدرس جمكران را هم گرفت.

] كدام دكتر بود؟

دكتر بيمارستان هزار تختخوابى امام خمينى، آقاى دكتر رفعت و يك دكتر پاكستانى ديگر.

] دقيقاً چه مدت است كه اين جا هستى؟

نزديك يك برج است كه اين جا هستم و بايد حضرت امضا كند و اجازه بدهد تا از اين جا بروم.

] در منطقه شما اكثراً اهل تسنن هستند؟

بله!

] خودتان چطور؟

ما خودمان هم سنى و حنفى هستيم. پيرو دين، قرآن و اسلام هستيم.

] حالا كه امام زمان(عليه السلام) بچه شما را شفا داد، شما شيعه نمى شويد؟

امام زمان (عليه السلام) مال ما هم هست و تنها براى شما نيست.

 

] در سفرى كه اخيراً به همراه آقاى حاج سيد جواد گلپايگانى جهت افتتاح مسجد سراوان به زاهدان داشتم و جوياى حال اين خانواده شدم به دو نكته آگاهى يافتم.

1 ـ ديدار اين نوجوان با مرحوم آية الله العظمى گلپايگانى و سفارش ايشان به او كه بايد جزو شاگردان مكتب امام صادق(عليه السلام)و از سربازان امام عصر(عليه السلام) شود.

2 ـ مژده دادند كه افراد خانواده اين نوجوان، همه شيعه اثنى عشرى شده اند و اين قصه در نزد مردم آن جا مشهور است.

                                               

نذر چهل شب چهار شنبه

 

 بيا بيمار خسته گشته از درد ***  كه درمانگاه برتر جمكران است

 

به دارو خانه مهدى گذر كن ***  دوايش لطف داور  جمكران است( [3] )

 

اهل نوشهر مازندران هستم كه در حال حاضر ساكن تهران و كارمند اداره آموزش و پرورش مى باشم. سال 1374 فرزند 21 ساله ام از ناحيه پا احساس درد شديدى كرد. دكترها مى گفتند كه چيز خطرناكى نيست، بلكه نوعى احساس عضلانى است.

خرداد همان سال، دردِ پا به همه اعضايش سرايت كرد و با سردرد شديدى همراه شد كه در نهايت منجر به فلج شدن تمام بدنش گرديد.

سرانجام بعد از آزمايش ها و معاينه هاى متعدد و سى .تى .اسكن كه در بيمارستان «امام حسين(عليه السلام)» انجام شد، گفتند كه داخل بدن فرزندم ضايعاتى مشاهده شده است كه بايد بسترى شود.

مدتى در آن جا بسترى بود، ولى باتوجه به شدّت و سرعت بيمارى با مشورت پزشكان معالج، او را به بيمارستان «شهداى تجريش» و سپس به بيمارستان «مدرّس» منتقل كرديم. بعد از انجام آزمايش هاى تخصصى اعلام كردند كه او سرطان مغز و استخوان دارد و بيش تر از شش ماه زنده نخواهد ماند.

نمى دانم چرا و چطور، امّا به دلم افتاد كه جگر گوشه ام را به مسجد جمكران بياورم و آوردم و براى شفاى او به آقا امام زمان(عليه السلام)متوسّل شدم. شانزده روز در مسجد بوديم. طى اين مدّت خواب ديدم كه بايد فرزندم را به بيمارستان برگردانم; حتى خودش هم خواب ديده بود كه امام زمان(عليه السلام)يك قرآن به او داده و فرموده بود: «آن را بخوان و ختم كن!»

او را به بيمارستان برگرداندم. دكتر موسوى، فوق تخصص جراحى عمومى با آزمايش هاى مجدد تشخيص داد كه غدّه اى در قسمت لگن وجود دارد كه بايد عمل شود. همان موقع نذر كردم كه چهل هفته، شب هاى چهارشنبه به مسجد مقدّس جمكران بروم; به اين اميد كه فرزند جوانم بهبود يابد.

عمل جراحى انجام شد، ولى با وجودى كه پزشكان مى گفتند عارضه با عمل جراحى برطرف شده است، امّا فرزندم همچنان فلج باقى مانده بود!

بعد از چند روز، پزشك جراح اعلام كرد كه وضعيت غدّه به گونه اى است كه برايشان مثل يك معمّا شده است; غدّه به صورت توده اى فشرده درآمده بود كه اين مسأله از نظر آنها غير قابل تصوّر بود. او را به قصد توسّل به امام هشتم، على بن موسى الرضا(عليه السلام) به مشهد مقدّس بردم. مدّت يك ماه كه در جوار پاك آن حضرت بوديم، آمدن به مسجد مقدّس جمكران را در شب هاى چهارشنبه ترك نكردم و هر هفته از مشهد به قم مى آمدم.

بعد از مدتى به تهران برگشتيم و طبق توصيه پزشك ها شيمى درمانى را شروع كرديم كه اين كار هم نتيجه اى نداد، امّا با عنايتى كه در خواب به فرزندم شده بود، همچنان به معجزه اى از طرف حضرت ولى عصر(عليه السلام)اميدوار بوديم و شب هاى چهارشنبه به مسجد مقدّس جمكران مى آمدم كه با تمام شدن چهل هفته، نتيجه گرفتم و فرزندم شفا گرفت! در حالى كه پزشكان از ادامه حيات فرزندم مأيوس شده بودند، ولى به لطف خدا و عنايت حضرت ولى عصر(عليه السلام) فرزندم بعد از گذشت چند سال در صحت و سلامت زندگى مى كند.( [4] )

 

] دكتر محسن توانانيا، پزشك دارالشفاى حضرت مهدى(عليه السلام)، درباره شفاى ط .م اظهار مى دارد:

«بيمار مورد نظر در تاريخ 14/7/1375 در سن 21 سالگى به علّت درد شديد در ناحيه لگن و پا به بيمارستانى در تهران مراجعه كرده است. بيمار سر درد پيشرونده اى هم داشت; طورى كه به سختى راه مى رفت و مجبور به استفاده از عصا شده بود. در بررسى هاى انجام شده از طريق سى .تى .اسكن، توده هايى در داخل لگن مشخص شده بود كه با بررسى بيش تر ثابت شد كه دردهاى شديد بيمار ناشى از انتشار بدخيمى از استخوان ها در ساير قسمت هاى بدن بوده است.

بعد از انجام جراحى نتيجه به تومور بدخيم و درگيرى استخوان ها منتهى گرديد كه معمولا در اين موارد پيشرفت بيمارى چنان سريع است كه حتى با بهترين اقداماتِ درمانى، طول عمر بيمار كوتاه خواهد بود; در حالى كه در بررسى هاى به عمل آمده از بيمار مورد نظر كه دو سال بعد، به وسيله سى .تى .اسكن انجام شد، هيچ اثرى از بيمارى در هيچ نقطه اى از بدن او مشاهده نشده است.

 

] نظر كارشناسى خانم دكتر اديبى در مصاحبه اى با امور فرهنگى مسجد مقدس جمكران:

 

واحد ارشاد: با توجه به تخصص حضرتعالى و بررسى هايى كه روى پرونده بيمار مذكور انجام داده ايد، لطفاً بفرماييد كه مداواى اين گونه بيمارى به صورت طبيعى چند درصد امكان دارد؟

دكتر اديبى: اين بيمارى وقتى به صورت گسترده و به اصطلاح ما «متاستان» شده باشد و درگيرى هاى گوناگون در نواحى مختلف ايجاد كرده باشد، انتظار مى رود كه حتّى با بهترين درمان ها طول عمر بيمار خيلى كوتاه باشد، ولى در مورد ايشان شفا تحقق يافته است.

واحد ارشاد: فرموديد كه درمان طبيعى اين بيمار امرى غير عادى بود، آيا مورد خاصى در پرونده ايشان ملاحظه ننموديد؟

دكتر اديبى: همان طور كه خدمتتان عرض كردم، وقتى اين پرونده را مطالعه مى كردم با توجه به اين كه در تشخيص بيمارى هيچ ترديدى نبود و توسط پاتولوژيست بررسى شده بود، بنابراين فكر نمى كنم هيچ ترديدى در تشخيص اين بيمارى وجود داشته باشد. لذا با توجه به اين كه آزمايش ها نشان مى دهد مراكزى از قسمت هاى مختلف بدن بيمار باهم درگير بوده اند، يقيناً مسأله درمانش يك پديده طبيعى نبوده است.( [5] )

 


[1] ـ احتجاج، ج 2، ص 499; بحارالانوار، ج 53، ص 177 و 178.

[2] ـ مصادف با 28 شهريور سال 1368.

[3] ـ مسجد مقدس جمكران تجليگاه صاحب الزمان(عليه السلام)، ص 157.

[4] ـ دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران، شماره 172، مورخه 15/4/1378.

[5] ـ مصاحبه مذكور در مورخه 10/8/78 صورت گرفته است.


 



تشرفات


 

شفاى پسر بچه فلج

 

يكى از اعضاى هيئت امناى مسجد مقدّس جمكران، كه بيش از بيست سال است كه توفيق خدمت به اين مسجد را دارد، چنين نقل مى كند:

«دقيقاً خاطرم نيست كه سال 51 بود يا 52. شب جمعه اى بود و من طبق معمول به مسجد مشرف شده بودم. جلوى ايوان مسجد قديمى، كنار مرحوم حاج ابوالقاسم ـ كارمند مسجد كه داخل دكه مخصوص جمع آورى هدايا بود ـ نشسته بودم. نماز مغرب و عشا تمام شده بود و جمعيت كم و بيش مشرف مى شدند. ناگهان خانمى جلو آمد در حالى كه دست دختر 12 ساله اش را گرفته بود و پسر بچه 9 ساله اى را هم در بغل داشت. نگاهى كردم و گفتم: بفرماييد! امرى داشتيد؟

زن سلام كرد و بدون هيچ مقدمه اى گفت: من نذر كرده ام كه اگر امام زمان(عليه السلام) امشب بچه ام را شفا دهد، پنج هزار تومان بدهم. حالا اول مى خواهم هزار تومان بدهم.

پرسيدم: آمدى كه امتحان كنى؟

گفت: پس چه كنم؟

بلافاصله گفتم: نقدى معامله كن; با قاطعيت بگو اين پنج هزار تومان را مى دهم و شفاى بچه ام را مى خواهم!

كمى فكر كرد و گفت: خيلى خب، قبوله. و بعد پنج هزار تومان را داد; قبض را گرفت و رفت.

آخر شب بود و من قضيه را به كلّى فراموش كرده بودم. خانمى را ديدم كه دست پسر بچه و دخترش را گرفته بود و به طرف دكّه مى آمد. به نظرم رسيد كه قبلا دختر بچه را ديده ام، ولى چيزى يادم نيامد. زن شروع به دعا كردن نمود و تكرار مى كرد و مى گفت: حاج آقا! خدا به شما طول عمر بدهد! خدا ان شاءاللّه به شما توفيق بدهد!

پرسيدم: چى شده خانم؟

گفت: اين بچه همان بچه اى است كه وقتى اول شب خدمتتان آمدم بغلم بود. و بعد پاهاى كودك را نشان داد. كاملا خوب شده بود و آثارى از ضعف يا فلج در پسرك نبود.

زن سفارش كرد كه شما را به خدا كسى نفهمد. گفتم: خانم! اين اتفاقات براى ما غير منتظره نيست. تقريباً هميشه از اين جور معجزه ها را مى بينيم.

گفت: هفته ديگر ان شاءاللّه با پدرش مى آييم و گوسفندى هم مى آوريم. هفته بعد كه آمدند، گوسفندى را ذبح كردند و خيلى اظهار تشكر نمودند. بچه را كه ديدم، او را بغل كردم و بوسيدم.

   


شفاى سرطانى

  پير مرد مى گويد:

«بيمارى من از يك سرماخوردگى ساده شروع شد; كمتر از 25 روز به قدرى حالم بد شد كه در بيمارستان شهيد مصطفى خمينى بسترى شدم. نمى توانستم غذا بخورم و پزشكان مرا به وسيله سِرم و دارو زنده نگه داشته بودند.

روزى يكى از فاميل ها به عيادتم آمد. او وقتى رفت، ديدم كه سيدى بزرگوار وارد اتاق ما شد. اتاق سه تخته بود. آقا روبروى تخت من ايستاد و فرمود: چرا خوابيده ايد؟

گفتم: بيمار هستم. قبلا مريض نبوده ام. چند روزى است كه اين طور شده ام. آقا فرمود: فردا بيا جمكران!

صبح، وقتى دكتر براى معاينه آمد، گفتم: نمى خواهم معاينه ام كنيد! گفت: مسئوليت دارد. گفتم: خودم به عهده مى گيرم. اگر بميرم، خودم مسئول خواهم بود، ولى من خوب شده ام. امام زمان(عليه السلام) مرا شفا داد. دكتر خنديد و به شوخى گفت: امام زمان كه در چاه است.

پرستار خواست سِرم مرا وصل كند كه نگذاشتم. وقتى خانواده ام به ديدنم آمدند، گفتم: مرا حمام ببريد تا آماده رفتن به مسجد جمكران شوم!

قربانى اى تهيه كردم و به مسجد مشرف شدم. در بين راه مرتب توى سَرم مى زدم و آقا امام زمان(عليه السلام) را صدا مى كردم و از عنايت آن حضرت سپاسگزارى مى نمودم.

با اين كه مدتى بود كه گويى يك تكه سنگ در شكم داشتم و ميل به غذا نداشتم، امّا اشتهايم خوب شده و انگار سنگ از بين رفته بود. البته هنوز كمى در غذا خوردن مشكل دارم كه اميدوارم امام زمان(عليه السلام)شفايم دهد».

  


شفاى مفلوج و سفارش به دعاى فرج

  يكى از خدمه جمكران مى گويد:

«يك روز قبل از عاشوراى حسينى در مسجد جمكران مشغول قدم زدن بودم. مسجد بسيار خلوت بود. ناگهان متوجه مردى شدم كه بسيار هيجان زده بود و به هر يك از خدّام كه مى رسيد، آنها را بغل مى كرد و مى بوسيد. جلو رفتم تا جريان را جويا شوم، امّا همين كه به او رسيدم مرا نيز در آغوش كشيد; مى بوسيد و اشك مى ريخت. وقتى جريان را از او پرسيدم، گفت: چند وقت قبل با اتومبيل تصادف كردم و فلج شدم. پاهايم از كار افتاد. هر شب به خدا و ائمه معصومين(عليهم السلام) متوسل مى شدم. امروز، همراه خانواده ام به مسجد آمدم. از ظهر به بعد حال خوشى داشتم; به آقا امام زمان(عليه السلام) متوسل بودم و از ايشان تقاضاى شفا مى كردم. نيم ساعت پيش، ناگهان متوجه شدم كه مسجد، نورى عجيب و بوى خوشى دارد. به اطراف نگاه كردم و ديدم كه مولا اميرالمؤمنين، امام حسين، قمر بنى هاشم و امام زمان(عليهم السلام) در مسجد حضور دارند. با ديدن آنها دست و پاى خود را گم كردم. و نمى دانستم چه كنم كه امام زمان(عليه السلام) به من نگاه كرد و همان لحظه لطف ايشان شامل حالم شد و به من فرمود: شما خوب شديد! برويد و به ديگران بگوييد كه براى فرج من دعا كنند كه ظهور ان شاءاللّه نزديك است. بعد ادامه داد: امشب عزادارى خوب و مفصلى در اين جا برقرار مى شود كه ما هم حضور داريم».

  ] خادم مى گويد: «مردِ شفا گرفته يك انگشترى طلا به دفتر داد و با خوشحالى رفت. مسجد خلوت بود. آخر شب، هيأتى از تبريز به جمكران آمد و به عزادارى و نوحه خوانى پرداختند. مجلس بسيار با حال و سوزناك بود. من همان لحظه به ياد حرف آن مرد افتادم».

   


شفاى مسموم در حال مرگ

  جوان مى گويد:

«به دليل مسموميّت، چند روزى در بيمارستان نمازى شيراز بى هوش بودم. پزشكان از مداواى من قطع اميد كرده بودند. برادرم كه در آن لحظات كنار تخت من بود، مى گفت: ديدم كه خط صافى روى صفحه اى كه نوار قلب را نشان مى داد، ظاهر شد.

او گريه مى كند و خود را روى من مى اندازد. دكترها او را از اتاق بيرون مى برند و دستگاه ها را از بدن من جمع مى كنند. آنها مى خواستند جنازه ام را تحويل دهند كه ناگهان آثار حيات در من ظاهر مى شود: قلبم شروع به كار مى كند و فشار خون از 3 به 10 مى رسد. پزشكان سريعاً مرا براى دياليز و تصفيه خون به بيمارستان سعدى و صحرايى مى برند. عقيده پزشكان بر اين بود كه اگر دياليز هم مى شدم، باز هم معلوم نبود كه زنده بمانم، اما من زنده شدم.

عمه ام كه زن مؤمن و با تقوايى است و هميشه ائمه معصومين(عليهم السلام)را در خواب مى بيند و 79 سال هم سن دارد، موقعى كه حال من خيلى بد بود و خبر مردن مرا برايش برده بودند، همان شب در خواب امام زمان(عليه السلام)را مى بيند كه حضرت فرموده بودند: نترسيد و ناراحت نباشيد كه ما شفاى جوان شما را از خدا خواسته ايم. خدا جوان شما را شفا خواهد داد.

عمه ام از خواب بيدار مى شود و بوى عطر آقا را استشمام مى كند و به افراد فاميل خبر شفاىِ مرا مى دهد. ابتدا همه او را مسخره مى كنند، ولى بالاخره معجزه به وقوع مى پيوندد. من نيز بعد از اين معجزه براى قدردانى به مسجد جمكران مشرف شدم».

   


دعا براى فرزندار شدن

  مرد مى گويد:

«شانزده سال بود كه ازدواج كرده بودم، ولى صاحب فرزند نمى شدم. مراجعه به دكترهاى متخصص و مصرف داروهاى متنوع، نتيجه اى نداد. پزشكان بر اين عقيده بودند كه من و همسرم سالم هستيم، اما علت بچه دار نشدن ما را تشخيص نمى دادند.

خلاصه، از همه جا نااميد شده و زندگى ما در سرازيرى سقوط بود. روزى يكى از دوستان به من گفت: كمتر به دكتر مراجعه كن! برو خدمت آقا امام زمان(عليه السلام) و از حضرت خواسته ات را طلب كن!

دل شكسته و اميدوار به مسجد جمكران مشرف شدم و بعد از خواندن نماز، متوسّل شدم. چند روزى نگذشت كه حضرت واسطه فيض شده و خداوند هم يك فرزند پسر به من عنايت نمود كه الحمدلله سالم است و حالش هم خوب است».

 


شفاى مجروح و معلول مغزى

  پدرِ كودك 5 ساله مى گويد:

«در اثر تصادف با اتومبيل، پسرم از دست، پا و جمجمعه مجروح شد. سه سال در بيمارستان فيروزگر و بيمارستان حضرت فاطمه(عليها السلام) در تهران تحت درمان بود. بعد از بهبودى سر پسرم، پزشكان نظر دادند كه او 60% نقص عضو دارد; 30% مقاومت جمجمه در برابر عفونت و ضربات عفونى احتمالى ايجاد شده از دست رفته است، 10% هم در راه رفتن مشكل خواهد داشت و 20% قواى عقلى او از بين رفته است كه در اين موارد از دست هيچ كس كارى ساخته نيست و شما هم به دكترها مراجعه نكنيد. چون سودى ندارد.

من به خدا و ائمه اطهار(عليهم السلام) متوسل شدم. در ايامى كه فرزندم سالم بود، هر شب چهارشنبه و جمعه با هم به زيارت مى آمديم. او را شب پنج شنبه كه خلوت بود به مسجد جمكران آوردم تا شايد لطف خدا و آقا امام زمان(عليه السلام) شامل حال ما شود. من و پسرم به مسجد، كنار منبر رفتيم و من مشغول نماز خواندن شدم. ساعت 10 شب يك نفر كه گويى از شهرستان آمده بود، غذا آورد و رفت. عده اى ساعت 40/10 دقيقه به مسجد مشرف شدند و بالاى سر پسرم دعا خواندند. تقريباً بعد از پانزده دقيقه كه گذشت، ديدم كه پسرم مهدى از جا پريد و خود را در بغل من انداخت و گفت: بابا من خوب شدم».


   شفاى مجروح و معلول جنگى

  جوان مى گويد:

«8 سال پيش در جبهه حاج عمران در حمله هوايى عراق مجروح شدم. تقريباً از تمام بدن فلج شده بودم و توانايى حركت نداشتم. شبى مادرم به منزل ما آمد و زخم زبانى به من زد كه دلم را شكست و متوسل به آقا امام زمان(عليه السلام) شدم و گفتم: اى امام زمان! يا مرگ مرا برسان و يا شفايم را از خدا بخواه!

آن شب در خواب، امام زمان(عليه السلام) را ديدم كه فرمود: من مسجدى به دست خود بنا كرده ام. بيا آن جا متوسل شو!» و در همان حال مسجد جمكران مورد نظرم بود.

صبح كه از خواب برخاستم، نظرم عوض شد و با خود گفتم كه سال آينده به مسجد جمكران مى روم. سپس به عيادت بيمارى در بيمارستان رفتم. شب، ساعت 12 كه به منزل برگشتم، ديدم كه منزل و كليه اثاثيه ام در آتش سوخته است. بسيار ناراحت شدم. صبح از يكى از دوستان مبلغى قرض گرفتم و همان روز حركت كردم و به مسجد جمكران آمدم. مدت 39 روز در مسجد جمكران ماندم و به آقا خدمت مى كردم تا اين كه شب چهلم كه شب چهارشنبه و مصادف با شب نوزدهم ماه مبارك رمضان بود، فرا رسيد. خيلى خسته بودم و خواب مرا احاطه كرده بود. داخل يكى از كفشدارى ها رفته و خوابيدم. در خواب ديدم كه حدود ساعت يك نيمه شب است و من در حياط مسجد مشغول جمع كردن آشغال و زباله ها هستم كه آقايى جلو آمد و فرمود: آقا سيد! دارى نظافت مى كنى؟ بيا برويم داخل مسجد كمى حرف بزنيم!

قبول كردم و با او داخل مسجد شديم. ديدم كه چهار نفر ديگر هم آن جا هستند. نزديك آنها نشستم. آقا فرمودند: آقا سيد! مثل اين كه كسالتى دارى؟

گفتم: بله آقا. در جبهه مجروح شدم.

آقا با دست مبارك خود بر سر من كشيد و فرمود: ان شاءاللّه خوب مى شوى. و بعد دستى به كمر و پايم كشيد كه در عالم خواب، بسيار راحت شدم. يكى از آن چهار نفر هم حضرت على(عليه السلام) بود با فرق خونين و ديگرى حضرت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) بود، حضرت زهرا(عليها السلام) هم با پهلوى شكسته نفر سوم بود. و نفر چهارم حضرت معصومه(عليها السلام) بود كه داشت گريه مى كرد.

پرسيدم: چرا حضرت معصومه(عليها السلام) گريه مى كند؟

امام زمان(عليه السلام) فرمود: او شكايت دارد كه به حرم ايشان بى احترام مى كنند.

امام يك دانه خرما و قدرى آب به من داد و فرمود: بخور كه فردا مى خواهى روزه بگيرى.

وقتى از خواب بيدار شدم ديگر از تركش ها خبرى نبود و حالم خيلى خوب شده بود و راحت شده بودم»


زنده شدن دختر سه ساله

  اهل عربستان سعودى است و به مسجد جمكران آمده است. مى گويد:

«ما سنّى بوديم. اهل تسنن اسم حضرت فاطمه و زينب(عليهما السلام) را براى بچه ها خوب نمى دانند و عقيده دارند كه هر بچه اى به اين نام باشد به زودى مى ميرد، امّا من همسرى داشتم كه فاطمه نام داشت و در اولين زايمان هم دخترى به دنيا آورد. خانواده من اسم «حفصه» را براى او انتخاب كردند، ولى من زير بار نرفتم و اسم فرزندم را هم فاطمه گذاشتم. بعد از سه سال فاطمه مريض شد. دخترم را خدمت قبر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)بردم و از ايشان شفا خواستم كه الحمدللّه شفا دادند. بعد از برگشتن از نزد قبر حضرت رسول، دخترم خوابيد. خوابش طولانى شد. هر چه صدايش كرديم، بيدار نشد. او را پيش دكتر برديم كه گفت: بچه مرده است. وقتى به دكتر ديگرى مراجعه كرديم، او هم همان جمله را گفت.

دخترم را به غسالخانه برديم. بعد از چند دقيقه ديدم كه او حركت كرد و از من آب خواست. برايش آب آوردم. وقتى او را بغل كردم، گفت:

بابا! توى خواب ديدم كه مردى پيش من ايستاده و دو ركعت نماز خواند. بعد از نماز دست مبارك خود را بر سر من كشيد و گفت: بلند شو، شما زنده مى مانيد و فعلا نمى ميريد! و گفت كه به بابايت بگو تا شيعه شويد.

آرى! اين مسئله باعث شيعه شدن من شده است. حالا، براى تشكر و قدردانى از آقا امام زمان(عليه السلام) عازم ايران شدم و به مسجد جمكران آمدم».

   


شفاى سرطان

  مادر مى گويد:

«مدتى پيش غده سرطانى در زير شكم پسرم، سعيد كه در مكانيكى كار مى كرد، به وجود آمد. بعد از مراجعه به كميته امداد امام و معرفى به پزشكان تهران با پيشنهاد دكتر، غدّه را برداشتند و شيمى درمانى كردند، اما بعد از عمل، نتيجه اى عايد نشد و پسرم هميشه در ناراحتى و عذاب بود. شبى در منزل خود كه در بلوچستان است به آقا امام زمان(عليه السلام) متوسل شدم و شفاى پسرم را از آقا خواستم. در همين حال ديدم كه آقايى با عمّامه و ريش سفيدى كه نور از صورت آن بزرگوار آشكار بود وارد منزل ما شد و آب خواست. وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند. سپس دست بر زمين گذاشت و دو دانه ريگ برداشت و آنها را قدرى مالش داد كه به صورت دو عدد جواهر و دُرّ درآمد. بعد نگاهى به سعيد كرد و فرمود: ان شاءاللّه سعيد خوب مى شود.

او عصايى در دست داشت كه از نور بود. خواستيم به عنوان تشكر پولى به ايشان بدهيم كه قبول نكرد و بلافاصله تشريف برد و اثرى از ايشان نديدم.

سعيد را برداشتيم و به مسجد جمكران آورديم. در شب چهارشنبه، ساعت 5/2 شب كه مشغول نماز، دعا و توسل به آقا امام زمان(عليه السلام)بوديم، ناگهان سعيد متوجه شد كه نورى به طرف او مى آيد. ابتدا وحشت كرد، ولى بعد كم كم ترس او برطرف شد پس از لحظه اى آن نور او را احاطه كرد در همين هنگام سلامتى خود را در به دست آورد و حالا اثرى از غدّه و جاى بخيه در بدن او وجود ندارد».

   


شفاى ضايعه نخاع كمر

 يكى از برادران روستاى جمكران مى گويد:

«سال ها پيش كه به مسجد جمكران مشرف مى شدم از حاجى خليل قهوه چى كه در آن زمان خادم مسجد جمكران بود، شنيده بودم كه فردى به نام حسين آقا، مهندس برنامه و بودجه با هدايت آقاى حاج خلج قزوينى به مسجد جمكران مشرّف شده و شفا گرفته است. سال ها منتظر فرصت بودم كه از نزديك حاج خلج قزوينى را ببينم و جريان شفاى آن مهندس كه ضايعه نخاع كمر داشت و شفا گرفته بود را بپرسم تا اين كه به عنوان معلم به قريه جمكران آمدم و ظهرها براى خواندن نماز به مسجد مى رفتم. يكى از روزها شنيدم كه حاج خلج به مسجد تشريف آورده است. خدمت رسيدم و از ايشان خواستم كه جريان را تعريف كند كه گفت: روزى جلو قهوه خانه حاجى خليل در روستاى جمكران نشسته بودم. قبلا شنيده بودم كه شخصى به نام حسين آقا از قسمت نخاع دچار ضايعه شده و براى معالجه حتى به خارج هم رفته بود، ولى همه او را جواب كرده بودند. آن روز او را ديدم و از او خواستم كه چند روزى با هم باشيم و به مسجد جمكران مشرف شويم، امّا حسين آقا گفت: فايده اى ندارد. من به بهترين دكترها مراجعه كرده و جواب نشنيده ام.

من اصرار زيادى كردم. او پذيرفت. مدّت چهل روز با هم بوديم و به مسجد جمكران مشرف مى شديم. روز چهلم به حسين آقا گفتم: مواظب باش كه امروز، روز چهلم است. با هم به صحرا رفتيم. مدتى قدم زديم و دوباره به مسجد برگشتيم. وارد مسجد كه شديم به حسين آقا گفتم: خسته ام مى روم اطاق بغل مسجد تا كمى بخوابم.

حسين آقا گفت: من هم مى روم نماز بخوانم.

مدتى در اتاق خوابيدم. ناگهان سر و صداى زيادى در مسجد پيچيد و من از خواب بيدار شدم. بيرون آمدم و ديدم حسين آقا كه قبلا كمرش ناراحت بود، سنگ بزرگى از لب چاه برداشت و پرتاب كرد و هيچ دردى در كمر احساس نكرد. به او گفتم: چه شده؟

گفت: در مسجد نماز امام زمان(عليه السلام) را مى خواندم. وقتى نمازم تمام شد، نشستم و آقا سيدى را پهلوى خود احساس كردم. ايشان دست خود را به پشت من كشيد و فرمود: دردى در پشت تو نيست. و بعد فرمود: وقتى نماز امام زمان(عليه السلام) را خواندى، صلوات هم فرستادى؟

گفتم: خير.

فرمود: بفرست.

من پيشانى به مهر گذاشتم و صلوات مى فرستادم. ناگهان به فكرم رسيد كه او مرا از كجا مى شناخت و ناراحتيم را از كجا مى دانست. سرم را از مهر برداشتم، امّا كسى را نديدم و احساس كردم كه هيچ ناراحتى ندارم».

   


شفاى بيمارى كليه

 

 مادرى همراه فرزندش به واحد فرهنگى مسجد جمكران مراجعه نمود و اظهار داشت:

«فرزندم مدت هاى زيادى ناراحتى كليه داشت. وقتى او را به دكتر نشان داديم، گفت كه كليه فرزندم به طور مادرزادى كار نمى كند و عفونى شده است. او را سونوگرافى كردند و گفتند كه كليه بايد از بدن جدا شود. عكس رنگى گرفتيم. در بيمارستان لبافى نژاد كميسيون پزشكى تشكيل شد و همه نظر دادند كه بايد عمل شود.

ماه رمضان بود. شبى در خواب ديدم كه قرار است فرزند مريضم را به اتاق عمل ببرند. من به آقاى دكتر مى گفتم كه آقاى دكتر! بچه من خوب مى شود؟ دكتر در پاسخ گفت: خانم! همه چيز دست آقا امام زمان(عليه السلام)است.

وقتى دوباره به دكتر مراجعه كردم، قرار شد كه يكبار ديگر سونوگرافى بگيرند. آزمايشات لازم انجام شد و تصميم گرفتند تا بچه را به اتاق عمل ببرند. همان روز مطلع شدم كه هيأتى از نازى آباد تهران به مسجد جمكران مى آيد. گفتم: بگذاريد قبل از سونوگرافى و آزمايش، بر اساس خوابى كه ديده ام او را به مسجد جمكران ببرم.

همراه با هيأت به مسجد جمكران آمدم و فردا صبح مستقيماً به مركز سونوگرافى رفتم. به آقا امام زمان(عليه السلام) عرض كردم كه من از مسجد جمكران مى آيم، مرا نااميد نكنيد!

وقتى سونوگرافى انجام شد، گفتند: اين بچه هيچ ناراحتى ندارد. وقتى به دكتر مراجعه كردم، عكس هاى رنگى و سونوگرافى هاى قبل را با سونوگرافى جديد مقايسه كرد و گفت: ديگر هيچ عيب و ناراحتى در كليه بچه وجود ندارد. بچه از دعاى امام زمان(عليه السلام) شفا گرفته است».

  


شفاى ناراحتى اعصاب و روان

  برادرى دانشجو مى گويد:

«حدود سه سال بود كه سردرد عجيبى داشتم. ابتدا درد از ناحيه گيجگاه شروع شده و سپس تمام سر، پيشانى، چشم ها و حتى دلم را فرا مى گرفت. شب و روز آسايش نداشتم. مدتى بعد از شروع سردردها حالت شوك به من دست مى داد. حافظه ام را از دست داده بودم. خوابم خيلى كم شده و از همه چيز وحشت داشتم. در رشت به دكتر مراجعه كردم كه تشخيص دادند روانى شده ام و جواب رد به من دادند. چون دانشجو بودم، سه ترم مرخصى گرفتم و در اين سه سال 7 مرتبه به قصد زيارت امام رضا(عليه السلام) به مشهد شرفياب شدم تا اين كه روزى با مطالعه برخى كتب با مسجد جمكران آشنا شدم. يكى از دوستانم نيز در اين باره با من صحبت هايى داشت. تصميم گرفتم به مسجد جمكران بيايم. در قم ابتدا به زيارت حضرت معصومه(عليها السلام) رفتم و بعد به مسجد آمدم. پس از توسل به رشت برگشتم و حس كردم كه حالم كمى طبيعى شده است. بعد از دو ـ سه هفته مجدداً به مسجد جمكران آمدم و مشغول دعا و نماز شدم و قدرى خوابيدم. ساعت 12 شب بيدار شدم و بعد از تجديد وضو داخل مسجد رفتم و بين خواب و بيدارى، سيد بلند قدى را ديدم كه چند نفر با او همراه بودند و عزادارى مى كردند و درباره حضرت مهدى شعر مى خواندند. موقعى كه سيد به من رسيد، سلام كردم. سيد نگاهى به من كرد و سرش را تكان داد و من بعد از مدتى از خواب بيدار شدم. الان به حمدللّه تمامى آن حالات از بين رفته و فقط كمى درد خفيف در گيجگاه من باقى مانده است».

   


شفاى لال

  يكى از خدام حضرت رضا(عليه السلام) مى گويد:

«براى كشيدن دندان، پيش دكتر رفتم. دكتر گفت: غده اى كنار زبان شما است كه بايد عمل شود. من موافقت كردم، امّا پس از عمل، لال شدم و قادر به حرف زدن نبودم. همه چيز را روى كاغذ مى نوشتم و با ديگران به اين وسيله ارتباط برقرار مى كردم. هر چه به دكتر مراجعه كردم، فايده اى نبخشيد. دكترها گفتند: رگ گويايى شما صدمه ديده است.

ناراحتى و بيمارى به من فشار آورد. براى معالجه به تهران رفتم. روزى در تهران به حضور آقاى علوى رسيدم كه فرمود: راهنمايى من به تو اين است كه چهل شب چهارشنبه به مسجد جمكران برويد. چون اگر شفايى باشد در آن جا است.

تصميم جدى گرفتم. هر هفته از مشهد بليط هواپيما تهيه مى كردم و شبهاى سه شنبه به تهران مى رفتم و شب چهارشنبه به مسجد جمكران مشرّف مى شدم. در هفته سى و هشتم، بعد از خواندن نماز سر بر مهر گذاشتم و صلوات مى فرستادم. ناگهان حالتى به من دست داد كه ديدم همه جا روشن و نورانى شد و آقايى وارد شد كه عده زيادى دنبال ايشان بودند و مى گفتند كه اين آقا، حضرت حجة بن الحسن(عليه السلام) است. من ناراحت در گوشه اى ايستاده و با خود مى انديشيدم كه نمى توانم به آقا سلام كند. آقا نزديك من آمد و فرمود: سلام كن!

به زبانم اشاره كردم كه لال هستم، وگرنه بى ادب نيستم كه سلام نكنم. حضرت، بار دوم فرمود: سلام كن!

بلافاصله زبانم باز شد و سلام كردم. در اين هنگام پرده ها كنار رفت و خود را در حال سجده و در حال صلوات فرستادن ديدم. اين جريان را افرادى كه قبلا سلامتى مرا ديده و بعد لال شدن مرا نيز مشاهده كرده بودند و حالا نيز سلامتى مرا مى بينند، نزد حضرت آية اللّه العظمى گلپايگانى(رحمه الله)شهادت داده اند».

   


شفاى پسر بچه مبتلا به بيمارى قلبى

 

 پسر بچه اى به نام «ع ـ ز» مى گويد:

«من ناراحتى قلبى مادرزادى داشتم و بستگان من براى مداوا در تهران به پزشكان زيادى از جمله دكتر طباطبائى مراجعه كرده بودند; ايشان اظهار كرده بود: قلب او بايد عمل شود و تا به سن 6 سالگى نرسد نمى توانيم او را عمل كنيم. در صورت عمل شدن هم تنها 50% احتمال خوب شدن وجود دارد.

يكى از اقوام ما هر چهارشنبه مردم را با هيأت و كاروان از تهران به مسجد جمكران مى آورد. آن روز پدر من هم در مأموريت بود و به بيرجند مسافرت كرده بود. اين آقا مرا هم با هيأت به مسجد جمكران آورد. من قادر به راه رفتن نبودم. لذا مرا بغل كرد و داخل مسجد برد و نشانى محل خود را به من گفت و رفت. من توى مسجد دراز كشيده بودم. قدرى دعا كردم و به درگاه الهى تضرّع و توسل جستم. در اثر خستگى، خوابم برد. در خواب، آقا امام زمان(عليه السلام) را ديدم كه با لباس و عمامه سبز و چهره اى نورانى نزديك من آمد و فرمود: بلند شو، شفا گرفتى! بعد به سر و سينه ام دستى كشيد و دوباره فرمود: بلند شو!

از خواب بيدار شدم و احساس كردم كه حالم خوب است. من كه اصلا قادر به راه رفتن نبودم، دويدم كه محل راننده را پيدا كنم. همين كه او را ديدم خود را در بغلش انداختم».

   


مشكل خريد خانه

  جوانى مى گويد:

«منزلى خريدم، امّا مى دانستم كه براى اداى تمام پول خانه توانايى ندارم و خداوند بايد به من كمك كند. شب چهارشنبه كه به مسجد جمكران مشرف شدم، بعد از نماز تحيّت دعا كردم و گفتم: آقا ما را ببخشيد كه براى خواسته هاى كوچك پيش شما مى آييم. و الاّ بايد خواسته ما فقط سلامتى و ظهور و تعجيل در فرج شما باشد و بايد از خدا بخواهيم كه به ما توان پيروى از شما را عنايت كند، ولى از آن جا كه شما سرچشمه فيض هستيد و من جاى ديگرى را نمى شناستم، مى خواهم كه در اداى قرضِ خانه مرا كمك كنيد.

بعد از دعا براى تجديد وضو به وضوخانه قديمى رفتم. سيدى از سادات شريف قم را كه قبلا مى شناختم، ديدم. او بعد از احوالپرسى گفت: شنيده ام مى خواهى خانه بخرى؟

گفتم: بله.

گفت: براى من هم صد هزار تومان در نظر بگير. بعد چكى به من داد. روز موعود به بانك رفتم، ولى چيزى در حساب نبود. كمى نگران شدم. خواستم از بانك خارج شوم كه جوانى پرسيد: چك شما از چه كسى است؟

نام سيد را گفتم و او صد هزار تومان به من داد و گفت: اين پول مال همين حساب است.

بدين ترتيب مشكل خريد خانه من به لطف آقا امام زمان(عليه السلام) برطرف شد».

   


شفاى پيوند انگشتان

  يكى از خدمه جمكران به نام آقاى «ع ـ ف» مى گويد:

«انگشتان شخصى زير دستگاه، ضربه مى خورَد. همان جا نيّت مى كند كه اگر انگشتان او خوب شود و در عمل، پيوند كامل بگيرد، اولين چيزى كه مى سازد به نيّت حضرت مهدى(عليه السلام) به مسجد جمكران بياورد. الآن انگشتان او پيوند خورده و خوب شده است و با همان انگشتان كار مى كند. او با دست خود گلدانى برنجى ساخت و به عنوان هديه به مسجد مقدّس جمكران آورده و آن را تحويل دفتر هدايا و نذورات داده است».

   


شفاى بيمار

  آقاى «ع ـ الف» مى گويد:

«مدّت سه سال بود كه از بيمارى «فيستول» رنج مى بردم تا اين كه با گرفتن عكس رنگى و تشخيص دكتر تصميم قطعى به بسترى شدن در «بيمارستان نكويى قم» و عمل جراحى گرفتم. قبل از عمل و رفتن به بيمارستان، شب چهارشنبه، پنجم شعبان به مسجد جمكران مشرف شده و با انجام مستحبّات مسجد و توسل به حضرت مهدى(عليه السلام) روانه بيمارستان شدم. مقدمات عمل فراهم شد. از سينه ام عكس گرفتند. 24 ساعت قبل از عمل در بيمارستان بسترى بودم. وقتى دكتر مرا در راهرو ديد، گفت: براى عمل آمدى؟ و ادامه داد: چاقوى ما تيز است.

صبح پنجشنبه مرا روى تخت عمل جراحى خواباندند و سِرم وصل شد. من در همان حال به امام زمان(عليه السلام) متوسل بودم. همين كه خواستند مرا بى هوش كنند، ناگهان آقاى دكتر گفت: شما احتياج به عمل نداريد. ناراحتى شما برطرف شده است».






 

ارزش گریه بر امام حسین از زبان امام زمان(عليه السلام)

 

سید بحر العلوم رحمه الله علیه به قصد تشرف به سامرا تنها به راه افتاد،در بین راه

راجع به این مسئله ، که  گریه بر امام حسین گناهان را می امرزد، فکر می کرد همان وقت متوجه شد که شخص عربی سوار بر اسب به او رسد وسلام کرد، بعد پرسید: جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته ای؟ ودرچه اندیشه ای؟ اگر مسئله علمی است بفرمایید شاید من هم اهل باشم؟

سید بحر العلوم فرمود: در این باره فکر می کنم که چطور میشود خدای تعالی این همه ثواب به زائرین وگریه کنندگان بر حضرت سید الشهدا ء میدهد، مثلا در هر قدمی که در راه  زیارت برمیدارد، ثواب یک حج ویک عمره در نامه ی عملش نوشته میشود وبرای یک قطره اشک تمام گناهان صغیره وکبیره اش امرزیده  میشود؟ ان سوار عرب فرمود: تعجب نکن ! من برای شما مثالی می اورم تا مشکل حل شود.

سلطانی به همراه درباریان خود به شکار میرفت، در شکارگاه از همراهیانش دور افتاده وبه سختی فوق العاده ای افتاد وبسیار گرسنه شد، خیمه ای را دید و وارد ان خیمه شد، در ان سیاه چادر، پیرزنی را با پسرش دید، انان در گوشه ی خیمه عنیزه ای « بز شیر ده»  داشتند  واز راه مصرف شیر این بز، زندگی خود را میگرداندند. وقتی سلطان وارد شد، او را نشناختند ، ولی به خاطر پذیرائی از مهمان  ان بز را سر بریده وکباب کردند، زیرا چیز دیگری برای پذیرائی نداشتند. سلطان  شب را همان جا خوابید وروز بعد از ایشان جدا شد وبه هر طوری که بود خود را به درباریان رسانید وجریان را برای اطرفیان نقل کرد.

در نهایت از ایشان سوال کرد: اگر بخواهم پاداش میهمانوازی پیرزن وفرزندش را داده باشم ، چه عملی باید انجام بدهم؟ یکی ازحضار گفت : به او صد گوسفند بدهید. دیگری که از وزراء بود، گفت: صد گوسفند وصداشرفی بدهید. یکی  دیگر گرفت: فلان مزرعه را به ایشان بدهید. سلطان گفت: هرچه بدهم  کم است، زیرا اگر سلطنت وتاج وتختم را هم بدهم  ان وقت مقابله به مثل کرده ام ، چون انها هرچه را که داشتند به من دادند من هم بایدهرچه را که دارم به ایشان بدهم تا سر به سر شود.

 بعد سوار عرب به سید فرمود: حالا جناب بحر العلوم، حضرت سید الشهداء هرچه از مال ومنال واهل وعیال وپسر وبرادر ودختر وخواهر وسر وپیکر داشت همه را درراه خدا داد، پس اگر خداوند به زائرین وگریه کنندگان ان همه اجر وثواب بدهد، نباید تعجب نمود، چون خدا که خدائیش را نمیتواند به سید الشهداء بدهد ، پس هرکاری که میتواند، انجام میدهد، یعنی با صرف نظر از مقامات عالی خودش ، به زوار وگریه کنندگان ان حضرت، درجاتی عنایت میکند، در عین حال اینها را جزای کامل برای فداکاری ان حضرت نمیداند.

چون شخص عرب ای مطالب را فرمود، از نظر سید بحر العلوم غایب شد.

 

ما دل به عنایت تو بستیم حسین              وز جام ولایت تو مستیم حسین

 

کی مست تو در اتش دوزخ سوزد              ما سوخته عشق تو هستیم حسین

 


هر کجا روضه ی امام حسین است . صاحب عزا مادرش زهرا (س) است.

 

یکی از وعاّظ مشهور تهران عصر روز اخر ذی الحجه از منزل بیرون امد که شب اول محرم به منبرهای دهه ی عاشورا که وعده داده برسد،در وسط کوچه ، پیر زنی امد وگفت: اقا من از امشب تا ده شب در منزل خودم روضه دارم ، لطفا تمام شبها را تشریف بیاورید وبرای ما روضه بخوانید.

 واعظ گفت: من وقت ندارم ، پیر زن گفت: هروقت شب به منزل برگشتید ، تشریف بیاورید، اگر چه به اندازه چند دقیقه باشد، واعظ با کمال خونسردی وبی میلی جواب مثبت داد که می ایم.

شب اول محرم که دیر وقت از روضه  برگشته بود،به همان منزل رفت، پرچم سیاه کوچکی دید که بالای در اویزان است وروی پرچم سلام برحسین شهید نوشته ، چون در بازبود با گفتن یا الله وارد شده ، به درون اطاقی وی را دراهنمایی کردند وقتی وارد شد ،  دید سه یا چهار نفر زن با چادر مشکی نشسته اندو چون صندلی نداشت ، خشت واجر را بر روی هم گذاشته اند تا به عنوان منبر از ان استفاده شود.

اقای واعظ روی منبر نشست وبعد از خطبه چند جمله از فضائل حضرت سید الشهدا گفت وروضه خواند وزنهای حاضر در مجلس گریه کردند وبا جمله صلی الله علیک یا ابا عبد الله  ودعا کردن به مجلس خاتمه داد واین کار تا چند شب ادامه داشت ولی شب پنجم  یا ششم  از مجالس مهم شهر برگشت وبا خود گفت خو ب است امشب منزل پیرزن را نادیده  انگاشته  ونروم، او به منزل خود رفت وشام خورد وبه درون بستر رفت که بخوابد، به محض انکه خوابید حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا را درخواب دید، خدمت حضرتش عرض ادب کرد ولی فاطمه زهرا نسبت به واعظ بی اعتنا بود، واعظ لرزید وگفت: مگر از من خطائی سر زده که اینگونه به من بی مهرید؟

حضرت فرمودند: چرا ان پیر زن را منتظر نگه داشتی و نرفتی؟

واعظ از خواب برخواست وسریع لباس پوشید ورفت، دید پیرزن دم در ایستاده ونگاه به راه میکند، به محض انکه اقا را دید گفت: چرا اینقد دیر کردی. واعظ که قلبش می تپید واز چشمانش اشک می بارید ، چیزی نگفت وداخل منزل رفت واز هر شب بهتر روضه خواند وبرگشت، فهمید هرجا روضه امام حسین هست انجا صاحب عزا حضرت فاطمه زهرا هم هست.

 

 


 

تشرف راننده ای که با امام زمان (ع)عهدی بسته بود!

 

راننده ای اظهار میکرد که :موقعی که من بار زده واز مشهد به قصد یکی از شهرهاخارج شدم در بین راه هوا طوفانی شد وبرف زیادی امد که راه بسته شد ومن در برف ماندم. موتور ماشین هم خاموش واز کار افتاد. هرچه کوشش کردم نتوانستم  ماشین را روشن کنم. در اثر شدت سرما مرگ خود رامجسم دیدم.به فکر فرو رفتم که «خدایا ! راه چاره چیست؟» یادم امد سالها قبل، واعظی که در منزل ما منبر میرفت بالای منبر میگفت: مردم! هر وقت در تنگنا قرار گرفتید وزهمه جا مایوس شوید متوسل به اقا امام زمان (عج) شوید که ان شاء الله حضرت کمک میکند. بی اختیار متوسل به اقا امام زمان شدم واز ماشین پایین امدم وباز هم موتور را بررسی کردم. شاید که روشن شود. لکن موفق نشدم ودو مرتبه به ماشین برگشته وپشت فرمان نشستم ، در حالی که غم وغصه تمام وجودم را فرا گرفته بود، ناگاه شیطان مرا فریب داده وبه گوشم  گفت: متوسل به کسی شدی که وجود ندارد.

فهمیدم وسوسه شیطان است که لحظات اخر عمر برای فریب من امده ، ناراحتی ام زیاد شد وبازهم از ماشین پیاده شدم  واز خداوند مرگ یا نجات را طلب کردم. با خداوند تعهد کردم که اگر من از این مهلکه نحات پیدا کنم ودباره زن وفرزندانم را ببینم ، از گناهانی که تا ان روز الوده به ان بودم، فاصله بگیرم ونمازهایم را هم اول وقت بخوانم.ت ا ان زمان من به نماز اهمیتی نمیدادم . چون گاهی می خواندم وگاه تمنا میشد وگاه اخر وقت میخواندم ومرتب نبود. این دوعهد را با خدا بستم ک در صورت نجات از این مهلکه ، این دو برنامه را انجام دهم. یک وقت متوجه شدم ، دیدم یک نفر داخل برفها دارد به طرف من میاید. حس کردم کمک راننده ای است. چون مقداری اچار به دست داشت. به من سلام کرد وفرمود: چرا سرگردانی؟ من شروع کردم ماجرای طوفان وبرف وخاموش شدن ماشین را به طور مفصل برای او نقل کردم وگفتم : حدود سه ، چهار ساعت است که من طفره زده ام وماشین روشن نمیشود.

ان شخص فرمود: من ماشین را راه میاندازم.وبه من فرمود :برو پشت فرمان نیشین واستارت بزن. کاپوت ماشین را بالازدند وندیدم دست ایشان به موتور خورد یا نه. سوئیچ ماشین را زدم. موتور روشن شد وفرمودند: حرکت کن وبرو.

گفتم : الان بروم جلوتر درراه میمانم. راه بسته است. فرمود: ماشین شما در راه نمیماند حرکت کن. گفتم: ماشین شما کجاست، میخواهید من به شما کمکی   کنم؟ فرمودند: من به کمک شما احتیاج ندارم. پرسیدم: عیب ماشین من چه بود؟ فرمود: هرچه بود رفع شد. گفتم: ممکن است دوباره دچار نقص شود. فرمود:نه این ماشین شما دیگر در راه نمی ماند.

گفتم: اخر این که نشد. شما به پول وکمک من احتیاج ندارید و از نظر استادی هم که مهارت فوق العاده ای نشان دادید. من از این جا حرکت نمیکنم تا خدمتی به شما بنمایم. چون من راننده ی جوانمردم که باید زحمت شا را از راهی جبران کنم. تبسمی فرمودند وگفتند: تفاوت راننده ی جوانمرد وناجوانمرد چیست؟ گفتم: شما خودت کمک راننده ای، میدانی شوفر ناجوانمرد اگر از کسی خدمتی ونیکی ببیند، نادیده میگیرد ومیگوید وظیفه اش را انجام داده. ولی شوفر جوانمرد از کسی که نیکی وخدمتی ببیند تا پاسخگوی نیکویی او نباشد وجدانش راحت نمیشود ومن نمیگویم جوانمردم،  ناجوانمرد هم نیستم تا به شما خدمتی نکنم وجدانم ناراحت است ونمیتوانم حرکت کنم. ایشان فرمودند: خیلی خوب! حالا اگر میخواهی به ما خدمتی کنی، تعهدی را که باخدا بستی عمل کن که این خدمت به مااست. گفتم: من چه تعهدی بستم؟ فرمود: یکی این که از گناه فاصله بگیری ودوم این که نمازهایت را در اول وقت بخوانی.

وقتی ای مطلب را شنیدم تعجب کردم که این مطلبی است که من وقتی دست از جان شستم با خدا دردل بیان کردم. این از کجا فهمیده وبه ضمیر من اگاه شده. درب ماشین را باز کردم وامدم پایین که این شخص را از نزدیک ببینیم . وقتی خواستم اقا را بغل کنم دیدم کسی نیست. فهمیدم حال توسلی که به اقا ومولایم صاحب الزمان پیدا کردم اثر گذاشت واین وجود مبارک اقا بود که نجاتم داد. جای پای اقاراهم درجاده ندیدم وچونبایاد امام زمان سوار شدم، دیم کامیون من بدون هیچ توقفی روی برفها درحال حرکت است وجایی نماند.

چون به مقصدرسیدم وزن وفرزندان را دور خود جمع نموده وموضوع مسافرت را با انها در میان گذاشتم وگفتم: از این به بعد وضع زندگی ما کاملا مذهبی است ودر اول وقت همگی بیاد نماز بخوانیم. حتی به همسرم گفتم: اگر نمیتونی این گونه که گفتم رفتار کنی وبا خویشانی که بی بند وبارند ونماز نمیخوانند ویا حجاب ندارند قطع رابطه کنی، میتوانی طلاق بگیری. ایشان گفت: شما این چنین بودی که ما عادت کردیم . یعنی شما نماز نمیخواندی، ما هم نمیخواندیم. شما افراد ناجور را می پذیرفتی وما تابع شما بودیم. از امروز مامطیع شما هستیم. یک اقای روحانی را به منزل دعوت کردم مرتب بیاید واحکام اسلام را بگوید تا همه ما به وظایف اشنا شویم ودر مسافرت هایم هم اول وقت نماز میخواندم.

 


 

تشرف بانوی نمونه

 

یکی از علماء بزرگ مرحوم ایت الله سید محمد باقر مجتهد سیستانی پدر ایت الله العظمی حاج سید علی سیستانی دامت برکاته در مشهد مقدس برای ان که به محضر امام زمان شرفیاب شود ختم زیارت عاشورا را چهل جمعه هر هفته در مسجدی از مساجد شهر اغاز میکند. او  میگفت: در یکی از جمعه های اخر ناگهان شعاع نوری را مشاهده کردم که از خانه ای نزدیک ان مسجدی که من در ان مشغول به زیارت عاشورا بودم می تابید. حال عجیبی به من دست داد، از جای برخاستم وبه دنبال ان نور به درب ان خانه رفتم . خانه ی کوچک وفقیرانه ی بود واز درون خانه نور عجیبی می تابید. در زدم وقتی در را باز کردند، مشاهده کردم حضرت ولی عصر دریکی از اتاق های ان خانه تشریف دارند ودر ان اتاق جنازه ای را مشاهده کردم که پارچه ای  سفیدبه روی ان کشیده بودند. وقتی که من وارد شدم  واشک ریزان سلام کردم، حضرت به من فرمودند: چرا این گونه به دنبال من می گردی ورنج ها را متحمل میشوی؟ مثل این باشید( اشاره به ان جنازه کردند) تا من به دنبال شما بیاییم؟

بعد فرمودند: این بانویی است که در دوره ی بی حجابی رضا خان  پهلوی هفت سال از خانه بیرون نیامد تا مبادا نامحرمی او را ببیند.

 


این شخص که می گویی کیست؟

 

 عالم بزرگوار،اخوند ملّا محمود عراقی فرمودند:

 

من در اوایل جوانی در مدرسه ی شاهزاده بروجرد مشغول تتحصیل بودم ، هوای بروجرد معتدل است ودر ایام نوروز اراضی ان سرسبز وخرم میشود واثار برف وسرمای زمستان از بین می رود ولی دوفرسخ که از شهر به طرف اراک برویم زمستان همچنان تا اول خرداد ثابت ویکسان است. اوایل فروردین چون دیدم هوا معتدل است ودرسها هم به خاطر ایام نورزوی تعطیل شد با خود گفتم: قبر امامزاده سهل بن  علی که درروستای استانه است زیارت کنم.(این امامزداده درهشت فرسخی بروجرد در روستای کزاز از بخشهای اراک قرار دارد) جمعی از طلاب هم بعد از اطلاع از قصد من همراه من شدند وبا لباس وکفش مناسب با هوای بروجرد پیادهبیرون امدیم وتا پای گردنه که تقریبا دریک فرسخی شهر واقع است را پیمودیم. در میان گردنه برف دیده میشد، ولی به خاطر اینکه در ک وهستان تا ایام تابستان هم برف می ماند اعتنایی نکردیم. وقتی از گردنه بالا رفتیم ، صحرارا هم پرازبرف دیدیم ، ولی چون جاده کوبیده بود وافتاب می تابید وتا رسیدن به مقصد بیش ار شش فرسخ باقی نمانده بود به راه خود ادامه دادیم با خود حساب کردیم که دوفرسخ را بدر روز می رویم وشب را که شب چهارشنبه بود دریکی ازروستاهای بین راه میخوابیم. فقط یک نفر ازهمراهان از همان جا برگشت. عصر به روستایی رسیدیم ودر انجا توقف کردیم شب راهم همانجا خوابیدیم. صبح وقتی برخاستیم دیدیم برف باریده وراه را بسته ومخفی شده است. با وجود این وقتی نماز راخواندیم وافتاب طلوع کرد ، اماده رفتن شدیم. صاحب منزل مطلع شد وممانعت نمود وگفت : جاده ای نیست که از ان بروید واین برف تازه ،همه ی راهها را بسته است. گفتیم : هوا خوب است و روستاها به یکدیگر متصل هستند ومیتوانیم راه را پیدا کنیم. اعتنایی نکردیم وبه راه افتادیم ، ان روز را هم با سختی ِ تمام  رفتیم. عصر وارد روستایی شدیم که از ان جا مقصد تقریبا کمتر از دوفرسخ مسافت بود، شب را درخانه ی شخصی از خوبان خوابیدیم، صبح وقتی برخاستیم هوا به شدت سردشده وبرف هم بیشتر از شب گذشته باردیده بود، اما  ابری دیده نمیشد.

نماز صبح را خواندیم وچون مقصدمان نزدیک وفردا شبش شب جمعه بود ووقت خروج هدف ما درک زیارت این شب بود باز به راه افتادیم، وبه این حساب که بین مقصد ومسیر ما روستایی است که بعضی از بستگان من هم در انجا می باشند واگر هم نتوانستیم به امامزاده برسیم، میتوانیم در ان روستا توقف کنیم من صله ی رحم کنم. وقتی صاحب منزل قصد ما را فهمید مار از حرکت بازداشت وگفت: احتمال ازبین رفتنن شما وجود دارد. گفتیم: از اینجا تا روستای بستگان  ما مسافت زاید نیست وبیش از یک گردنه فاصله نداریم وهوای ان طرف هم که مثل این طرف نیست، بنابراین فقط یک فرسخ راه برف است ودریک فرسخ راه هم ترس از بین رفتن نمیباشد. به هر حال از او اصرار و از ما انکار.

بلاخره وقتی اصرار کردن را بی فایده دید گفت: چس کمی صبر کنید، تا برگردم این را گفت ودرفت ودر را بست. وقتی رفت به یکدیگر گفتیم مصلحت اینست که تا نیامده بلند شویم، برویم ، زیرا اگر بیاید باز هم مانع میشود، برخاستیم که ازدر خارج شویم دیدیم در را بسته ، فهمیدیم که ان مرد مومن برای ان که از رفتن ما جلوگیری کند حیله ای بکار برده ودر را بسته است لذا مجبور شدیم همان جا بنشینیم ، درهمین لحظات طفلی را میان ایوان دیدیم که کاسه ای دردست داشت ومیخواست از کوزه اب بخورد به او گفتیم: در را باز کن. او هم بی خبر از موضوع در را باز کرد، به سرعت بیرون امدیم وبه راه افتادیم وقتی ازخانه ای که بلای تپه قرار داشت خارج شدیم، ساحب منزل که برای انداختن برف بالای بام رفته بود ما رادید وصدا زد. نروید، نروید که هلاک می شوید.

بیچاره هر قدر اصرار کرد که حالا کجا  میروید؟ فایده ای نداشت وما اعتنا نمیکردیم.

وقتی که اصرار کردن را بی فایده دید، دوید وفریادزد راه بسته ونا پیدا است وشروع به نشان دادن مسیر نمود که از کجا واز چه طرفی بروید وتا جایی که صدایش میرسید راهنمایی میکرد وما راه  میرفتیم. مسافتی که از ان روستا دور شدیم راه را  که کاملا بسته بود نیافتیم و بیخود میرفتیم ، گاهی تا کمر وحتی تا سینه به گودالها یی که برف انها را هموار کرده بود فرو می رفتیم  وگاه می افتادیم وترس از ان را داشتیم که مبادا  در رشته ی قنات ابی وچاههای که بوسیله ی برف وبوران پوشیده شده بودند سقوط کنیم، بعلاوه انکه را مشخص نبود وبرف هم غالبا از زانوها میگذشت کفش ولباس هم مناسب با هوای تابستان بود.

گاهی بعضی از دوستان چنان در برف فرو میرفتند که نمیتوانستند از ان خارج شوند مگر این که بقیه او رابیرون  بکشند، با وجود این حالات هوا افتابی وروشن بود. در بین راه، ناگاه ابرهایی پیدا شد وبه یک دیگر پیوسته وهوا تاریک شد، برف وبوران هم شروع شد  وسرتا پای ما راخیس نمود ، بدنمان از وزیدن بادهای سرد و وجود برف ا زکار افتاد. لذا همگی از زندگی نا امید شدیم وبه مردن خود یقین پیدا کردیم، با پیش امدن این حالت انابه واستغفار کرده وشروع به وصیت کردن به هم دیگر نمودیم. بعد از وصیتها وامادگی برای مردن  من گفتم: نباید از فضل وکرم خداوند مایوس شد ما بزرگ وسرور وپناهی داریم که در هر حال وزمانی قدرت یاری وکمک ما را دارد بهتر است که به او استغاثه کنیم واز او کمک بخواهیم ، دوستان گفتند: این شخص که میگویی کیست؟ گفتم : امام عصر وصاحب امر ، حضرت قائم (عج) را میگویم تا این سخن را از من شنیدند همگی به گریه افتادند وضجه زدند وصداها را به واغوثاه وا ادرکنا یا صاحب الزمان بلند نمودند. ناگاه باد ارام وابرها پراکنده شدندوافتاب ظاهر شد، وقتی این وضع را دیدیم بسیار خوشحال ومسرور شدیم. اما همین که اطراف رانگاه کردیم دیدیم در هم طرف ما غیر از کوه وتپه چیزی دیده نمیشود. وراهی که می باید میرفتیم مشخص نبود. از ترس انکه اگر برویم شاید را ه را اشتباه کنیم وطعمه ی درندگان شویم متحیر ماندیم. در همین حال ناگها ن دیدیم که از روبروی ما از روی یک بلندی شخصی ظاهر شد وبه طرف ما می اید، همه خوشحال شده وبه یک دیگر گفتیم: این همان گردنه ی است که بین  ما ومنزل باقی مانده است واین شخص هم ازانجا می اید.

 او به طرف ما می ام دوما هم به سمت او روانه شدیم تا انجا که به او رسیدیم از او راه را پرسیدیم . گفت: را ه همین است که  من امدم وبا دست اشاره به انجایی که اول دیده شد نمو د وگفت: ان هم اول گردنه ِ است ، بعد از این گفتگوها از ما گذشت و رفت وما هم ازم حل عبور وجای پای او رفتیم تا به اول گردنه رسیدیم ونفس راحتی کشیدیم اما اثر قدم او را از ان مکان به بعد ندیدم. با انکه از زمان دیدن او و رسیدن ما به انجا، هوا کاملا صاف وافتاب نمایان وبرف تازه ای غیراز برف قبلی نباریده بود وعبور از گردنه هم بدون  انکه قدم در برف اثر کند اصلا ممکن نبود ، در این هنگام از بلندی تمام ان صحرا نمایان بود وما هرچه نگاه کردیم ان شخص را در ان بیابان ندیدیم. تمام همراهان از این موضوع  تعجب کردند! هر قدر در اطراف نظر انداختیم که شاید جای پایی پیدا کنیم دیده نشد حتی از بالای گردنه تا ورود به روستای خودمان که نزدیک به نیم فرسخ بود همت را بر ان گماشتیم که اثر پایی پیدا کنیم، ولی با کمال تعجب پیدا نکردیم وندیدم .

 پس از ورود به ان روستا پرسیدیم : امروز این جا واین طرف گردنه برف تازه باریده؟ گفتند: نه ، از اول روز تا به حال هوا همینطور صاف وافتاب نمایان بوده، چز شب گذشته برف کمی بارید. از دیدن این امور غیر طبیعی واجابت ودستگیری ِ بعد از استغاثه ی ما ، برای من وبلکه همه ی همراهان هیچ شکی در این که ان شخص، اقا ومولا حضرت ولی عصر ارواحنا  فدا ه یا انکه مامور خاصی از ان درگاه بوده است نماند.

 

 


 

 





 

نكاتي درباره عظمت زيارت عاشورا و بركات آن

 

 فضيلت زيارت عاشورا:

 از شيخ طوسي در كتاب مصباح نقل شده است:

حضرت باقر(علیه السلام) فرمود: «هركه زيارت كند حسين بن علي (علیه السلام) را در روز دهم محرم، تا آن كه نزد قبر آن حضرت گريان شود، خدا را در روز قيامت با ثواب دو هزار حج و دو هزار عمره و دو

هزارجهاد - كه ثواب آنها مثل ثواب كسي باشد كه در خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه طاهرين (علیهم السلام) حج و عمره و جهاد كند- ملاقات نمايد.»

راوي: فدايت شوم، براي كسي كه در شهرهاي دور از كربلا زندگي مي كند و امكان حضور در نزد قبر آن

حضرت را ندارد، چه ثوابي است؟

حضرت فرمودند: «هرگاه چنين باشد، به صحرا يا بر بالاي بام مي رود و به سوي قبر آن حضرت اشاره نمايد و سلام عرض كند و در نفرين كردن بر قاتلين آن حضرت كوشش نمايد و بعد از آن، دو ركعت نماز كند (و اين اعمال را در اوايل روز، پيش از زوال آفتاب انجام دهد) سپس گريه كند بر حسين (علیه السلام) و كساني را كه در خانه اش هستند به گريستن برآن حضرت امر كند و در خانه خود، مجلس عزاداري و اظهار جزع بر مصایب آن حضرت بر پا كند. و به يكديگر در مصيبت حسين (علیه السلام) تعزيت گويند. من براي ايشان بر خدا ضامنم، هر گاه اين عمل را انجام دهند، به همه آن ثوابها برسند.» 

راوي: فدايت شوم، آيا اين ثوابها را براي ايشان ضامن مي شوي؟

 امام (علیه السلام) : « بلي، من ضامنم و كفيلم از براي كسي كه اين عمل را به جا آورد.»

راوي: چگونه يكديگر را تعزيت گويند؟

امام (علیه السلام): مي فرمایند: «اعظم الله اجورنا بمصابنا بالحسين (علیه السلام) و جعلنا و اياكم من

الطالبين بثاره مع وليه الامام المهدي (علیه السلام) من آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) »1

 

زيارت عاشورا، حديث قدسي است:

 در فضيلت زيارت عاشورا، همين بس كه از سنخ ساير زيارات نيست كه به ظاهر از انشا و املاي معصوم

است (هر چند از قلوب مطهر ايشان چيزي جز آن چه ازعالم بالا مي رسد، صادر نمي شود.)

اين زيارت از احاديث قدسيه اي است كه به همين ترتيب، از زيارت و لعن و سلام و دعا، از حضرت احديت

به جبرئيل امين و از او به خاتم النبيين (صلی الله علیه و آله و سلم) رسيده است (و به حسب تجربه، مداومت در خواندن آن در چهل روز يا كمتر، در برآورده شدن حاجات و نيل به مقاصد و دفع دشمنان بي نظير است.)

 صفوان مي گويد: امام صادق (علیه السلام) به من فرمود:

« برخواندن اين زيارت (عاشورا) مواظب باش. پس بدرستي كه من، ضامن قبولي زيارت كسي هستم كه از دور و نزديك، اين زيارت را بخواند، كه سعي او مشكور باشد، سلام او به آن حضرت برسد و خدا او را نوميد نگرداند. اي صفوان! اين زيارت را به اين مضمون از پدرم يافتم، و پدرم از پدرش علي بن الحسين (علیه السلام) و او از حسين (علیه السلام) و او از برادرش حسن (علیه السلام) و او از پدرش اميرالمؤمنين (علیه السلام) با همين مضمون و اميرالمؤمنين (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علی هو آله و سلم) با همين عبارات و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از جبرئيل (علیه السلام) با همين مضمون وجبرئيل از خداي متعال با همين مضمون. همانا خداي عزوجل به ذات مقدس خود قسم خورده كه هر كس حسين (علیه السلام) را به اين جملات، زيارت كند چه از راه دور و چه از راه نزديك و سپس دعاي بعد از آن را بخواند، زيارت او را قبول مي كنم و درخواست او را- به هر قدر كه باشد- برمي آورم. پس از حضورمن با نوميدي برنمي گردد، و او را با چشم روشن و حاجت برآورده شده و فوز بهشت و آزادي از دوزخ برمي گردانم و شفاعت او را در حق هر كس كه شفاعت كند- جز در مورد دشمن خاندان پيغمبر- مي پذيرم.» 2

 

رسيدن به خواسته ها و حوائج:

 صفوان گويد: حضرت صادق (علیه السلام) به من فرمود:

اي صفوان! هرگاه تو را نزد خداي متعال حاجتي بود، پس زيارت كن اباعبدالله حسين (علیه السلام) را به اين زيارت، در هر مكاني كه هستي و بخوان دعاي بعد از آن را و از پروردگارخويش حاجتت را بخواه، زيرا

برآورده و مستجاب خواهد شد. خداوند متعال در وعده اي كه به رسول خود داده، خلاف نفرموده است.3

سفارش ولي عصرعجل الله تعالی فرجه:

درحكايت تشرف جناب حاج سيد احمد رشتي به خدمت حضرت ولي عصر - ارواحنا فداه – در سفر حج، آن حضرت فرمود: «چرا شما عاشورا نمي خوانيد؟! عاشورا! عاشورا!!.»4

 

زيارت عاشورا، چاره بلا:

 

مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي مي فرمود:

اوقاتي كه در سامرا، مشغول تحصيل علوم ديني بودم، اهالي سامرا به بيماري وبا و طاعون مبتلا شدند، و همه روزه عده اي بر اثر اين بيماري از دنيا مي رفتند. روزي عده اي از اهل علم در منزل استادم مرحوم

سيد محمد فشاركي جمع بودند. ناگاه مرحوم آقا ميرزا محمد تقي شيرازي تشريف آوردند و صحبت از بيماري وبا شد، كه همه در معرض خطر مرگ هستند.

مرحوم ميرزاي شيرازي فرمود: اگر من حكمي كنم آيا لازم است انجام شود يا نه؟ همه اهل مجلس پاسخ دادند: بلي. فرمود: من حكم مي كنم كه شيعيان ساكن سامرا از امروز تا ده روز، مشغول خواندن «زيارت عاشورا» شوند و ثواب آن را به روح حضرت نرجس خاتون، والده ماجده حضرت حجة بن الحسن (عجل الله تعالی فرجه) هديه نمايند، تا اين بلا از آنان دور شود. اهل مجلس، اين حكم را به تمام شيعيان رساندند و همه، مشغول خواندن زيارت عاشورا شدند.

از فرداي آن روز، تلف شدن شيعيان به وسيله طاعون متوقف شد و همه روزه، تنها عده اي از اهل تسنن

مي مردند به طوري كه مسئله بر همه آشكار گرديد. برخي از اهل تسنن از آشنايان شيعه خود مي پرسيدند:سبب اينكه ديگر كسي از شما تلف نمي شود چيست؟ به آنها گفته بودند: زيارت عاشورا. آنها هم مشغول زيارت عاشورا شدند و بلا از آنها هم برطرف گرديد.»5

 

شيخ انصاري و زيارت عاشورا در هر روز:

 

در كتاب زندگاني و شخصيت شيخ انصاري آمده است: عباداتي كه شيخ از سن بلوغ تا آخر عمر به آنها

ادامه داد (غير از فرايض و نوافل شبانه روزي و ادعيه و تعقيبات)، عبارت بودند از: قرائت يك جزء قرآن،

نماز حضرت جعفر طيار، زيارت جامعه و زيارت عاشورا در هر روز.

 

اي كاش هر روز زيارت عاشورا مي خواندم:

 

عالم جليل، شيخ عبدالهادي حائري مازندراني از والد خود (حاجي ملا ابوالحسن) نقل كرده است كه من حاج ميرزا علي نقي طباطبائي را بعد از رحلتش در خواب ديدم، و به او گفتم: آيا آرزویي داري؟ گفت: يك آرزو دارم و آن اين است كه چرا در دنيا هر روز «زيارت عاشورا» نخواندم. رسم سيد اين بود كه در تمام دهه اول محرم، زيارت عاشورا مي خواند، ولي بعد از مرگ، افسوس مي خورد كه چرا در تمام ايام سال، موفق به اين زيارت نبوده است.6

 

مرحوم علامه اميني و زيارت عاشورا:

 دكتر محمد هادي اميني- فرزند علامه- مي نويسد: پس از گذشت چهار سال از فوت پدرم، در شب جمعه اي قبل از اذان صبح، پدرم را در خواب ديدم و او را بسيار شاداب خرسند يافتم. جلو رفته و پس از سلام و دست بوسي گفتم: پدر جان در آن جا چه عملي باعث سعادت و نجات شما گرديد؟

پدرم گفت: چه مي گویي؟مجدادا عرض كردم: آقاجان! در آن جا كه اقامت داريد، كدام عمل، موجب نجات شما شد؟ كتاب الغدير يا ساير تاليفات؟ يا تاسيس و بنياد كتابخانه اميرالمؤمنين (علیه السلام)؟

پدرم پاسخ داد: نمي دانم چه مي گویي، قدري واضح تر و روشن تر بگو.

گفتم: آقا جان! شما اكنون از ميان ما رخت بربسته ايد و به جاي ديگر منتقل شده ايد در آن جا كه هستيد.كدامين عمل، باعث نجات شما گرديد؟ مرحوم علامه اميني، تاملي نمود و سپس فرمود: فقط زيارت اباعبدالله الحسين (علیه السلام)7. عرض كردم: شما مي دانيد اكنون روابط ايران و عراق تيره و راه كربلا، بسته است، براي زيارت چه كنيم؟

فرمود: در مجالس و محافلي كه جهت عزاداري امام حسين (علیه السلام) بر پا مي شود، شركت كنيد: ثواب زيارت امام حسين (علیه السلام) را به شما مي دهند.

سپس فرمود: پسر جان! در گذشته بارها تو را يادآورشدم و اكنون نيز توصيه مي كنم كه «زيارت عاشورا»

را به هيچ عنوان ترك مكن.

زيارت عاشورا را دائم بخوان و بر خودت وظيفه بدان. اين زيارت، داراي آثار و بركات و فوايد بسياري است

كه موجب نجات و سعادت مندي تو در دنيا و آخرت مي باشد، و اميد دعا دارم.

فرزند مرحوم علامه اميني مي نويسد: علامه اميني، با كثرت مشاغل و تاليفات و مطالعات، مواظبت كامل بر خواندن زيارت عاشورا داشت و سفارش به خواندن زيارت عاشورا مي نمود و بدين جهت، خودم سي سال است بر خواندن زيارت عاشورا، موفق مي باشم.8

 

نعمت دنيا و غفلت از زيارت عاشورا:

 آقاي سيد علي موحد ابطحي اصفهاني نقل مي كند كه در ماه صفر 1409 ه.ق به شيراز رفتم. ميزبان من- آقاي حاج مسيح - مي گفت: سي سال است كه به طور مرتب، زيارت عاشورا مي خوانم و دختري دارم كه شوهرش سيد است و در دزفول زندگي مي كند. چندي قبل، توسط نامه، درخواست كرده بود كه در صورت امكان، منزلي براي آنها در شيراز تهيه كنم و ما هرچه فعاليت كرديم وسيله اش فراهم نمي شد. خيلي متاثر بودم كه اينها از ما تقاضایي كرده اند و نتوانستم برآورده كنم . تا اينكه در روز تولد امام هشتم، حضرت رضا (علیه السلام) در جلسه توسلي شركت كردم و در حال گريه، حاجتم را عرضه داشتم.

چند روز بعد، خواهرم آمد و گفت: در عالم رويا، آقاي بزرگواري را ديدم كه زمين هایي را تفكيك مي كرد و

قطعه اي از آن زمين ها را هم براي شما در نظر گرفت. بعد از مدتي، قطعه اي زمين به مبلغي ناچيز به ما

واگذار شد و مشغول ساختمان سازي شديم. چند روز گذشت و بر اثر مشاغل زياد، نتوانستم زيارت عاشوراي هر روزه را بخوانم. روزي اول صبح، دخترم از دزفول تلفن زد و گفت:

پدر! زيارت عاشورا را ترك كرده اي؟ گفتم: چطور؟ گفت: خواب ديدم حضرت امام حسين (علیه السلام) در

صحن و سرايي بسيار مجلل حضور دارند و در اطراف ايشان شخصيت ها و بزرگاني به چشم مي خورند.

پرسيدم اين ها كيستند؟ جواب دادند: این هاعلاقمندان به اباعبدالله الحسين (علیه السلام) هستند. من درهمان عالم خواب، در بين آنها جستجو كردم كه شما را پيدا كنم، ولي شما را نديدم! گفتم: پدرم به امام حسين (علیه السلام) خيلي علاقه دارد و مداومت به زيارت عاشورا دارد. چرا در بين اين ها نيست؟جواب دادند: چند روز است كه سراغ ما نيامده، ان شاء الله بازخواهد آمد.9

 

روشي آسان براي خواندن زيارت عاشورا 10

 

مولا شريف شيرواني به سند خود از امام دهم، علي بن محمد هادي (علیه السلام) نقل مي كند: كسي كه زيارت عاشورا بخواند و هنگامي كه به عبارت لعن رسيد يك مرتبه بگويد: «اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علي ذلك. اللهم العن العصابة التي جاهدت الحسين و شايعت وبايعت و تابعت علي قتله» و صد مرتبه بگويد: «اللهم العنهم جميعا».

و عبارت سلام را نيز اين گونه بگويد:

 «السلام عليك يا اباعبدالله و علي الارواح التي حلت بفنائك عليك مني سلام الله ابدا ما بقيت و بقي الليل و النهار، و لا جعله الله آخر العهد مني لزيارتكم» و صد مرتبه بگويد «السلام علي الحسين و علي علي بن الحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين» مثل آن است كه تمام صد لعن و صد سلام را از اول تا به آخر خوانده باشد.11


پی نوشتها:

1-    مفاتیح الجنان، چاپ اسوه، ص760.

2-    همان، ص772.

3-    همان، ص773.

4-    مفاتیح الجنان، بعد از زیارت جامعه کبیره.

5-    داستان های شگفت، شهید دستغیب، ص316.

6-    سید علی موحد ابطحی، زیارت عاشورا و آثار شگفت آن، ص16، به نقل از کتاب تذکره الزائرین.

7-    البته برای رفع این شبهه که سایر اعمال و تالیفات علامه امینی چه می شود؟ باید گفت: برخی از کارها و از جمله تالیفات علمی چون جزء مجردات عقلی است در برزخ و عالم قبر قابل پاداش نیست و پاداش آنها به روز قیامت موکول می گردد. لذا شاید بیشترین عملی که در برزخ برای علامه امینی مؤثر بوده، زیارت امام حسین (علیه السلام) بوده است،هر چند ثواب سایر اعمال که در برزخ قابل ارائه است نیز، به ایشان رسیده است. منتها مؤثرترین آنها زیارت عاشورا بوده است.

8-    زیارت عاشورا و آثار شگفت آن، ص40.

9-    همان، ص34.

10-  بهتر است انسان در صورتی که به اندازه کافی وقت دارد لعن و سلام های زیارت عاشورا را به طور کامل بخواند و در صورتی که با کمبودوقت مواجه است به صورت گفته شده عمل کند. قابل ذکر است انسان می تواند زیارت عاشورا را بخواند و لعن و سلام های آن را در طول روز و در مواقع بیکاری مثلا داخل اتوبوس و راه رفتن و... بخواند.

11-  زیارت عاشورا و آثار شگفت آن، به نقل از: الصدف المشحون،





دلتنگم مولا...

دلتنگ روزهایی که عطر حضور تو تمام وجودم را پر می کرد...

دلتنگ همه شبهایی که گریه تنها موسیقی روح نوازش بود و آرامبخش من...

دلتنگ تمام لحظات پر اندوهی که بیاد تو ودر فراق تو سپری می شد...

مولا مرا و قلب کوچکم را دریاب.....

دریاب که بی تو سخت تنهایم....

 

 

خبر آمد خبری در راه است

 

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

 

شاید این جمعه بیاید...شاید

 

پرده از چهره گشاید...شاید

 

دست افشان...پای کوبان می روم

 

بر در سلطان خوبان می روم

 

می روم بار دگر مستم کند

 

بی سر و بی پا و بی دستم کند

 

می روم کز خویشتن بیرون شوم

 

در پی لیلا رخی مجنون شوم

 

هر که نشناسد امام خویش را

 

بر که بسپارد زمان خویش را

 

با همه لحظه خوش آواییم

 

در به در کوچه ی تنهاییم

 

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر

 

نغمه ی تو از همه پر شور تر

 

کاش که این فاصله را کم کنی

 

محنت این قافله را کم کنی

 

کاش که همسایه ی ما می شدی

 

مایه ی آسایه ی ما می شدی

 

هر که به دیدار تو نایل شود 

        

یک شبه حلال مسائل شود

 

دوش مرا حال خوشی دست داد

 

سینه ی ما را عطشی دست داد

 

نام تو بردم لبم آتش گرفت

 

شعله به دامان سیاوش گرفت

 

نام تو آرامه ی جان من است

 

نامه ی تو خط اوان من است

 

ای نگهت خاست گه آفتاب

 

در من ظلمت زده یک شب بتاب

 

پرده برانداز ز چشم ترم

 

تا بتوانم به رخت بنگرم

 

ای نفست یارومدد کار ما

 

کی و کجا وعده ی دیدار ما

 

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد

 

به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

 

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم

 

تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم

 

                                 کدام گوشه ی مشعر                                   

 

کدام گوشه ی منا

 

به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

 

ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش

 

تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

 

ببوسم خاک پاک جمکران را

 

تجلی خانه ی پیغمبران را

 

خبر آمد خبری در راه است

 

سر خوش آن دل که از آن آگاه است

 

شاید این جمعه بیاید...شاید

 

پرده از چهره گشاید...

 

شاید...

 

 

شب جمعه بود گفتگویی در لحظاتی ناب.....

 

.....و وارد شدم....

 

با گریه...

 

با دستانی خالی از حسنات...

 

 و قلبی تهی از سلامت...

 

   گفتم: کیستی ای سراپا نور؟

 

   گفتا : المهدی طاووس اهل الجنه

 

   گفتم: لحن گفتارت چه زیباست و چه زیبا پاسخ می دهی!

 

   گفتا : انا بن الدلائل الظاهرات.

 

   گفتم: این جان فدایتان . متاعی که هر بی سر و پایی دارد.

 

   گفتا : اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه.

 

   گفتم: مولا جان ! می خواهم شیرینی وصال را بچشم.

 

   گفتا : تا تلخی فراق نچشی به شیرینی وصال خرسند نگردی.

 

   گفتم: می خواهم محبوب حق تعالی شوم

 

   گفتا : تا ترک لذات خیالی نکنی محبوب حقتعالی نشوی.

 

   گفتم: در مشکلات غوطه ورم

 

   گفتا : کلید حل مشکلات تضرع در نیمه شب است.

 

   گفتم: افضل اعمال کدامین است؟

 

   گفتا : به فرموده جدم انتظار.

 

   گفتم: پایانمان چه می شود؟

 

   گفتا : العاقبه للمتقین.

 

   گفتم: عزیز علی ان اری الخلق و لا تری

 

   گفتا : غبار را پاک کن تا ببینی.

 

   گفتم: وقت آمدنت نیست؟

 

   گفتا : اذا قضی امرا فانما یقول له کن فیکون.

 

   گفتم: یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله

 

   گفتا : انا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم

 

 

 

 









ای گل رعنای نرگس ، یوسف زهرا و حجت خدا !

از کودکی آرزوی دیدار جمالت را دارم !

آقای من !

تا کی بر سر راهت بنشینم و با چشم گریان و دل سوزان آمدنت را

از خدا طلب کنم و به ظهورت امیدوار باشم ؟!

هر شب که فرا می رسد با این آرزو به مناجات می ایستم و

روز را با انتظار به شب می رسانم  تا دوباره جمعه - آن روز موعود -  

فرا رسد ، اما روز جمعه که می گذرد ، دلم از غم نیامدنت مالامال می شود 

وباز این گونه با خود زمزمه می کنم

« اللهم عجل لولیک الفرج ... »

 

 

 

برای یاران امام زمان«ع» شمشیرهایی از آسمان آورده می شود.

چنانچه نعمانی در کتاب «غیبت» از امام صادق«ع» روایت

کرده است که فرمود:

«هر گاه حضرت قائم«ع» خروج کند شمشیرهای جنگ

فرود می آید که بر هر شمشیری اسم مرد و اسم پدراو نوشته شده است.»

منبع:شگفتی ها و عجایب دنیا در بعد از ظهور امام زمان    نویسنده: محدث نوری

 


همه منتظرند ، چشم به افق دوخته اند، اشک در چشمانشان حلقه زده ، زمین و آسمان هم از این همه ظلم و ستیز به ستوه آمده اند . دست های نیاز رو به آسمان اوج گرفته اند ، آوای دلنشین « اللهم عجّل لولیک الفرج ... » در فضا طنین انداز شده،همه سرا پا گوش اند و برای شنیدن ندای آسمانی « انا المهدی (عج) »  لحظه شماری و بی تابی می کنند.همه می دانند که می آیی و بهار را به زمین سردوخزان زده هدیه می کنی.همه ازتومی گویند و آمدنت را انتظار می کشند .

اما مهدی جان ، به منتظران بی قرارت بگو تا کی ؟؟؟

 

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

                          کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

 

«برای تعجیل در فرج بسیار دعا کنید که همان گشایش کارهای خودتان است»

هیچ زمانی را برای این مهم نباید از دست داد، به ویژه:

وقت های استجابت دعا، بعد از هر نماز و در قنوت

نمازها . دعا برای آن عزیز در نیمه های شب نیز،

توفیقی است بزرگ که سبب گشایش امور شخصی شماست

دعای همیشگی ما برای آن جناب سبب

می شود که انسان هیچ گاه آن عزیز را

فراموش نکند لیکن باید در تمام لحظات

و حالات زندگی به آن حضرت متوسل

باشیم و ایشان را مشکل گشای تمام

گره های سخت زندگی بدانیم.

در این زمان ما بر سفره عام آن بزرگوار

نشسته ایم و از برکات مختلف آن بهره

می بریم.

چرا از برکات ویژه و خاص آن گرامی

بهره نگیریم؟

 

 

 



ظهر عاشورا، زمين کربلا بود و حسين

 

 

"شیعتی مهما شربتم ماء عذب فاذکرونی

 

 

او سمعتم بشهید او غریب فاندبونی"

 

 

"لیتکم فی یوم عاشورا جمیعا تنظرونی

 

 

کیف استسقی لطفلی فأبوا ای یرحمونی" *

 

 

 

 

ترجمه ابیات :

 

پیروان من! هرگاه آبی گوارا نوشیدید ، مرا یاد کنید

 

اگر خبری از شهید یا غریبی شنیدید برمن گریه کنید

 

 

کاش همگی روز عاشورا بودید و می دیدید

 

چگونه کودکم  را سیراب کردند و از مهربانی با من پرهیزداشتند

 

 


 

 

 

ظهر عاشورا، زمين کربلا بود و حسين

 

 

پيش خيل دشمنان، تنها خدا بود و حسين

 

 

هر طرف پَرپر گلي از شاخه اي افتاده بود

 

 

و اندر آن گلشن، خزان لاله ها بود و حسين

 

 

داشت در آغوش گرمش، آخرين سرباز را

 

 

زآن همه ياران، علي اصغر به جا بود و حسين!

 

  آخرين سرباز هم غلطيد در خون گلو

 

بعد از آن گل، خيمه ها ماتمسرا بود و حسين

 

 

يک طرف جسم علمدار رشيد کربلا

 

 

غرقه در خون، دستش از پيکر جدا بود و حسين!

 

 

عون و جعفر، اکبر و اصغر به خون خود خضاب

 

 

کربلا چون لاله زاران باصفا بود و حسين

 

 

تير باران شد تن سالار مظلومان فراز!

 

 

هر طرف از شش جهت تير بلا بود و حسين

 

 

 

**********************

 

 

 

                                عشق بازی کار هر مشتاق نیست 

 

         

                            این شکار، دام هر صیاد نیست

 

 

                              عاشقی را قابلیت لازم است  

              

                            طالب حق را حقیقت لازم است

 

                           عشق ، از معشوق اول سر زند   

      

                             تا به عاشق ، جلوه دیگر کند

 

                                  تا به حدی که برد هستی از او    

 

   

                         سر زند صد شورش و مستی از او

 

                            شاهد این مدعی خواهی اگر 

                   

                             بر حسین و حالت او کن نظر

 

 

 

                                               ****

 

 

                             روز عاشورا در آن میدان عشق

       

                              کرد رو را جانب سلطان عشق

 

                                 بارالها این سرم این پیکرم   

          

                               این علمدار رشید، این اکبرم

 

                              این سکینه، این رقیه، این رباب  

    

                           این عروس دست وپا خون در خضاب

 

                           این من و این ساربان، این شمر دون

 

                              این تن عریان میان خاک و خون

 

                               این من و این ذکر یارب یاربم    

                  

                               این من و این ناله های زینبم

 

 

                                             *******

 

                         پس خطاب آمد زحق کی شاه عشق

          

                               ای حسین یکه تاز راه عشق

 

                             گر تو بر من عاشقی ای محترم    

     

                             پرده برکش من به تو عاشقترم

 

                               غم مخور که من خریدار توام     

     

                                مشتری بر جنس بازار توام

 

                             هر چه بودت داده ای در راه ما   

  

                               مرحبا صد مرحبا خودهم بیا

 

                            خود بیا که می کشم من ناز تو 

    

                             عرش و فرشم جمله پا انداز تو

 

                                   لیک خود تنها در بزم یار      

          

                                خود بیا و اصغرت را هم بیار

 

                               خوش بود در بزم یاران بلبلی   

      

                                 خاصه در منقار اوبرگ گلی

 

                              خود تو بلبل ، گل؛ علی اصغرت 

    

                    زودتر بشتاب سوی داورت

 




عکس بجای مطلب

حضرت آیه الله سید حسن ابطحی با آیه الله واحدی در سوریه

 

حضرت آیه الله سید حسن ابطحی بر سر قبر فرزند حضرت آدم نبی شیث در لبنان

 

عید غدیر خم در سال ۱۴۲۶ دفتر تهران

 

عید غدیر خم در سال ۱۴۲۶ دفتر تهران

 

حضرت آیه الله سید حسن ابطحی در شیراز

 

 

حضرت آیه الله سید حسن ابطحی در حرم علی ابن مهزیار در سال ۱۳۸۴

 

حضرت آیه الله سید حسن ابطحی در حرم حضرت زینب سلام الله علیها

 

 



فعلا عکس بجای مطلب

یاد حسینیه جمکران و افطاری ماه رمضان بخیر !

 

در حیاط هتل اهواز در سال ۱۳۸۴

 

یاد نمایشگاه کتاب بخیر !

 

حضرت آیه الله سید حسن ابطحی در حال اقامه نماز در سال های قبل در اطراف شیراز

 

حضرت آیه الله ابطحی در کنار رود شهر جراحی در حومه ماهشهر

 

حضرت آیه الله ابطحی در کنار رود شهر جراحی در حومه ماهشهر

 

 



آنچه آموختم زاستادم

 

سوّم:«مسأله‏ى  كرويّت زمين»

    

در گذشته مفسّرين متوجّه نبودند كه منظور از «رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ» چيست زيرا اگر منظور، فصول باشد هر روز از فصل زمستان و تابستان و بهار و پائيز مشرق و مغرب جداگانه‏اى دارد و در لغت به محلّ فرو رفتن ماه مغرب نمى‏گويند امّا از زمانى كه «كرويّت» زمين به صورت علم جلوه كرد معنى آيات به ترتيب زير واضح شد.

قسمت اوّل آيات

  

   آيه‏ى  28 سوره‏ى  شعراء مى‏گويد: «قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ ما بَيْنَهُما اِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ» وقتى موسى در مناظره‏ى  خود با فرعون مى‏خواهد، خدا را به او معرّفى مى‏كند، مى‏گويد:

     پروردگار من خدائى است كه خالق شرق و غرب و آنچه در بين اين دو است. اگر تعقّل و تفكّركننده باشيد.

     «اين آيه چون در مقام مناظره‏ى  با فرعون و طرفداران او بيان شده بايد به محسوسات كسانى كه مورد خطابند نزديك باشد» تا آنكه مناظره صحيح انجام شود و لذا تنها به آنچه در وقت مناظره محسوس مخاطبين بوده اشاره فرموده و آن جز يك مشرق و يك مغرب و آنچه در بين آنها از مخلوقات وجود داشته، چيز ديگرى نبوده است. (و اين يكى از بزرگترين رموز بلاغت است).

     و همچنين اگر در سوره‏ى  بقره آيه‏ى  136 مى‏فرمايد: «سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النّاسِ ما وَلّيهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتى كانُوا عَلَيْها قُلْ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ».[1]

    نيز در مقام مناظره است و بايد محسوسات مخاطبين در زمان خاصّى مورد توجّه و منظور نظر قرار گيرد.

      و اگر در سوره‏ى  بقره آيه‏ى  110 مى‏فرمايد: «وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَاَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ».[2]

    در مقام بيان احاطه‏ى  الهى بر مخلوق بوده و اينجا جز كلمه‏ى مشرق و مغربى كه در زمان خطاب محسوس خلق است چيز ديگرى نبايد گفته شود، زيرا خلاف بلاغت بوده است.

     و حتّى اگر در سوره‏ى  مزمّل آيه‏ى  9 فرموده: «رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ» خلاف حقيقت نبوده زيرا آيات قبل و بعد آن خطاب به شخص «پيامبر اكرم» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) بوده و مسلّم زمان خاص و وقت خطاب، منظور شده و در اين صورت جز با جمله‏ى  مفرد آن را اداء نمودن چيز ديگرى معنى ندارد و يا لااقل برخلاف بلاغت مى‏باشد.


[1] ـ زود است كه سفهاء بگويند: چه سبب شده كه مسلمانان رو بگردانند از قبله‏اى كه تا به حال رو به آن مى‏ايستادند بگو مشرق و مغرب مال خدا است.

 

[2]  ـ مشرق و مغرب مال خدا است پس به هر طرف رو كنيد همان جا است طرف خدا.


    

 با آنكه مردم عرب در زمان «پيامبر اسلام» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) حتّى از علوم زمان خود بى‏بهره بودند و دانشمندان آن زمان نيز در اثر نداشتن وسائل علمى امروز به خرافات عجيبى مبتلا بوده‏اند.

مثلاً اعتقاد آنها درباره‏ى  كره‏ى  زمين اين بود كه زمين در مركز معيّنى ايستاده و افلاك هفتگانه گرد او مى‏چرخند و يا زمين غير كروى است و هيچ گونه حركت وضعى و انتقالى ندارد، در چنين شرائطى اگر «پيامبر اسلام» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) مى‏خواست قرآن را از جانب خود تدوين كند طبعا بايد طبق آنچه در ميان مردم معمولى يا نهايت دانشمندان آن زمان شايع بوده بنويسد نه آنكه مطالبى برخلاف دانشمندان آن روز و موافق علم امروز در كلمات و عبارات قرآن بياورد كه دانشمندان امروز انگشت حيرت به دهان بگيرند.

   ما در اينجا نمى‏خواهيم كتابهاى «قرآن و اكتشافات جديد» يا «قرآن از نظر علوم روز» و يا «علم روز و قرآن» و يا «قرآن برفراز اعصار» و يا كتاب «عذر تقصير به پيشگاه محمّد ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) و قرآن» و دهها كتاب ديگر از اين قبيل را رونويس كنيم زيرا به قول معروف در اين صورت «مثنوى هفتاد من كاغذ شود».

 ولى به يارى پروردگار مى‏خواهيم چند نمونه از آنچه در بين مردم آن زمان شايع بوده و قرآن برخلاف آنها و طبق علم روز سخن گفته است براى اثبات اعجاز قرآن بيان نمائيم.


   

  و باز موضوع ديگرى كه به احتمال قوى براى مردم صدر اسلام و سائر مردم از وجوه اعجاز قرآن بوده و آنها هم مثل سائرين در اين موضوع مشمول تحدّى قرآن شده‏اند در مسأله‏ى  عدم اختلاف در معانى و الفاظ قرآن بوده است.

     زيرا يكى از دلائل اعجاز قرآن كه خود قرآن نيز به آن اشاره فرموده اعجاز او است از نظر عدم اختلاف در عبارات و معانى قرآن كه در سوره‏ى  نساء آيه‏ى  81 مى‏فرمايد:

     «اَفَلا يَتَدَبَّروُنَ الْقُرْانَ وَ لَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافا كَثيرا».

     «آيا مردم در قرآن تأمّل و فكر نمى‏كنند اگر از جانب غير خداوند تدوين شده بود در آن اختلاف زيادى مى‏ديدند».

     ترديدى نيست كه تمام قرآن (طبق آيات سوره‏ى  قدر و آيه‏ى  دوّم و سوّم سوره‏ى  دخان) در شب قدر نازل شده و چنانكه در آيه‏ى 113 سوره‏ى  طه مى‏فرمايد:

      «وَ لاتَعْجَلْ بِالْقُرْانِ مِنْ قَبْلِ اَنْ يُقْضى اِلَيْكَ وَحْيُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنى عِلْما».

     «عجله نكن در بيان الفاظ قرآن قبل از آنكه آن ارتباط مخصوص بين تو و خالقت برقرار گردد. و به تو اجازه‏ى  بيان آيات قرآن داده شود و به تو وحى گردد».

   و آمدن جبرئيل براى صدور اجازه‏ى  بيان آيات از جانب خدا بوده است. اين از نظر اعتقاد اسلامى است.

 


   

  اكثر دانشمندان ادبيّات عرب معتقدند كه فصاحت صنعتى است مربوط به الفاظ و بلاغت هنرى است مربوط به معانى، مركز فصاحت دهان و دندان و زبان است ولى مركز بلاغت عقل و نفس و فكر است.

     قرآن از جهت فصاحت اگر چه مانند سائر نوشتجات محدود به حروف معيّنى است ولى فصاحت و تنظيم الفاظ قرآن به حدّى اعجازآميز است كه «شبلى شميل» رهبر مكتب مادّى در ضمن قصيده‏ى مفصّلى كه در عظمت فصاحت و بلاغت و حقايق قرآن گفته و معروف است مى‏گويد:

     «ربّ الفصاحة مصطفى الكلمات».

     «قرآن خداى فصاحت و برگزيده‏ترين كلمات است».

     علاّمه «سيّد هبه‏الدّين شهرستانى» در كتاب «تنزيه تنزيل» از علاّمه «شريف مدنى» در كتاب «انوار الرّبيع» تنها براى آيه‏ى  44 سوره‏ى  هود «يا اَرْضُ ابْلَعى ماءَكِ (تا آخر سوره‏ى  سى) نوع از صنايع علم بديع را نقل مى‏كند و اعجاز فصاحت قرآن را ثابت مى‏نمايد.      دانشمند مذكور در كتاب «سبع‏المثانى» تنها براى سوره‏ى  حمد هفتاد مزيّت از اسرا بلاغت را بيان كرده است.


 

    ما در اين فصل به آورنده‏ى  قرآن هر كه باشد به هيچ وجه كارى نداريم حالا او مى‏خواهد مرد تحصيل نكرده و معلّم نديده‏اى باشد يا اوّل دانشمند و نابغه‏ى  جهان بشريّت بوده و يا تمام دانشمندان جهان باشند، فرقى نمى‏كند. ادّعاء ما در اين فصل اين است كه: «اگر جنّ و انس پشت‏به‏پشت هم بدهند نمى‏توانند مانند مطالب قرآن را بياورند» اين كار و اين عمل تنها از خداى تعالى كه قدرتش مافوق همه‏ى  قدرتها است ممكن است، لذا آن را معجزه مى‏ناميم و معنى معجزه جز اين چيزى نيست، در حقيقت معجزه اين است كه كليّه‏ى  عوامل طبيعى از انجامش ناتوان و عاجز باشند.


  

   ادّعاء ما در اين فصل اين است كه «پيغمبر اسلام» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) درس نخوانده و از كسى چيزى ياد نگرفته پس او وقتى كتابى با اين همه عظمت مى‏آورد حتما از جانب خدا است و محال است كه بتواند از جانب خود آن را تدوين كرده باشد، پس معجزه است و معجزه را نيروئى كه مافوق طبيعت است ايجاد كرده و آن خدا است، اين ادّعاء ما است حالا با يك گفتگو با طرف هم صحبت خيالى خود مطلب فوق را توضيح مى‏دهم.


            

  مقدّمه‏ى  پنجم:

   

در آن زمان اگر كسى مى‏خواست مسافرتى به شهرهاى ديگرى بكند ناگزير بوده كه با قافله و با همشهريان و آشنايان انجام دهد و به تنهائى به هيچ وجه مسافرت برايش امكان نداشت.

و لذا هر زمان «پيغمبر اسلام» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) قبل از بعثت مى‏خواسته مسافرتى بكند جمعى از قريش و هم محلّيها همراه او بوده‏اند و او را تنها نمى‏گذاشته‏اند.«اين مقدّمه را متذكّر شديم كه بگوئيم: «پيغمبر اسلام» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) نمى‏توانسته به شهرهاى دور بدون اطّلاع اهل محل برود و از علماء آنجا چيزى ياد بگيرد.

و به علاوه حضرت «رسول اكرم» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله)

غير از دو مسافرت كه يكى قبل از بلوغ با عمويش حضرت ابوطالب با قافله‏ى  مكّه، به شام رفت و ديگرى با غلام خديجه با قافله‏ى  مكّه در بيست و پنج سالگى بوده سفر ديگرى نرفته است».


            

   مقدّمه‏ى  سوّم:

   

در مكّه و بلكه در جزيره‏العرب، مردم باسواد و متمدّنى وجود نداشته و بلكه داراى تعصّبات جاهلانه‏ىفوق‏العاده زشتى بوده‏اند.                                                         

   

  حضرت «على بن ابيطالب» ( عليه‏السلام) فرموده:

     «وقتى كه خداى تعالى «پيغمبر اسلام» را مبعوث فرمود حتّى يك نفر از عربها خواندن و نوشتن را نمى‏دانست.» «ان اللّه بعث محمّد صلى اللّه عليه و آله و ليس احد من العرب يقرء كتابا»

    و اين مطلب در تاريخ و نهج‏البلاغه بسيار تكرار شده است.بكله آنچه در بين مردم آن سامان بيش از هر چيز شايع بوده خرافات و اعمال وحشيانه و دور از اخلاق و امتيازات نژادى و خونريزى‏ها و فرضيّات غير علمى بوده است.

 قرآن درباره‏ى  آنها فرموده: «وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَاَنْقَذَكُمْ مِنْها»

 يعنى: شما مردم عرب لب گودى آتش جهل و بدبختى بسر مى‏برديد خدا شما را بوسيله‏ى  بعثت «پيغمبر اكرم» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) نجات داد. و بالأخره وضع اخلاقى و فرهنگى مردم جزيره‏العرب بخصوص مردم مكّه به قدرى بد بوده كه بعدها نام آن زمان را جاهليّت و اسم مردم آن عهد را مردم زمان جاهليّت گذارده‏اند و بدترين عقوبت كسى كه عمل زشتى را انجام مى‏داد، اين بود كه بگويند او با مردم زمان جاهليّت محشور مى‏شود. آنها فرزندان خود را زنده به گور مى‏كردند و به هيچ وجه در رسومات و روشهاى غلط خود توجّهى به عقل و وجدان نمى‏نمودند و نادانى آنها به حدّى بود كه در هيچ زمان هيچ جمعيّتى تا آن حدّ نادان نبوده‏اند.


 

 

فصل اوّل

 

«اعجاز قرآن از جهت خصوصيّات آورنده‏ى  آن»

    

 اعجاز قرآن از جهت خصوصيّاتى كه در آورنده‏ى  آن بوده است.بدون ترديد و به اتّفاق تمام مورّخين «پيغمبر اسلام» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) مدّعى بوده است كه درس نخوانده و مطلبى را از جائى جز از خداى تعالى استفاده نكرده و تعليم نگرفته است.

اگر ما بتوانيم اين ادّعاء را اثبات كنيم بدون ترديد آوردن قرآن از يك چنين فرد درس نخوانده‏اى معجزه است.

امّا اثبات اين مطلب خيلى ساده است، احتياجى به بحثهاى عميق علمى و فلسفى ندارد فقط كافىاست يك مقدار از نظر تاريخ ووضع جغرافيائى و اجتماعى به عقب برگرديم و زمان بعثت «پيغمبر اكرم» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) را در مكّه در نظر بگيريم كه اگر اين كار را كرديم يقين مى‏كنيم كه «پيغمبر اكرم» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) درس نخوانده و از كسى، چيزى ياد نگرفته است.

    
 «و ما در اينجا با هفت مقدّمه‏ى  خيلى ساده اين مطلب را توضيح مى‏دهيم».
 
 
بعضى از مفسّرين در تفسير آيه‏ى شريفه‏ى 23 سوره‏ى بقره كه مى‏فرمايد: «وَ اِنْ كُنْتُمْ فى رَيْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَدائِكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ». (اگر درباره‏ى نزول قرآن از جانب خدا بر «پيامبر» در شكّ هستيد يك سوره از مثل او بياوريد.) گفته‏اند: كه ضمير «مثله» (مثل او) ممكن است هم به «پيامبر اكرم» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) برگردد و هم ممكن است به قرآن برگردد و هم ممكن است به هر دوى آنها برگردد. يعنى اگر جنّ و انس پشت‏به‏پشت هم بدهند و بخواهند مثل قرآن را بياورند نمى‏توانند و هم اگر بخواهند مدّعى شوند كه يك سوره‏ى قرآن را روى جريان طبيعى از مثل پيامبرى كه درس نخوانده و از جائى و كسى مطلبى استفاده نكرده آورده شود ممكن نخواهد بود و برخلاف طبيعت است بنابر اين تفكّر تحدّى قرآن كه به معنى خصم را به پيش خواندن و او را عاجز كردن است، هم درباره‏ى آوردن قرآن از مثل «پيامبر اكرم» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) و هم درباره‏ى محتواى آن از نظر مطالب اعجازآميز قرآن مى‏باشد. به عبارت واضحتر قرآن از دو نظر معجزه است. اوّل: از جهت خصوصيّاتى كه در آورنده‏ى آن يعنى «پيامبر اسلام» ( صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) بوده كه درس نخوانده و مطلبى از كسى و يا از جائى استفاده نكرده مى‏باشد زيرا در اين آيه بخصوص با كلمه‏ى (من مثله) ذكر شده كه بطور وضوح منظور از مثل پيامبرى كه درس نخوانده و از كسى چيزى ياد نگرفته مى‏باشد. دوّم: از جهت آنكه وقتى به اعماق و مطالب علمى و تحقيق و پيشگوئى‏ها و فصاحت و بلاغت قرآن توجّه مى‏شود كاملاً روشن مى‏گردد كه اگر جنّ و انس بخواهند پشت به پشت هم بدهند نمى‏توانند مثلش را بياورند، مى‏باشد زيرا در سوره‏ى يونس مى‏فرمايد: «فَاْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ» (بدون مِنْ) كه در اينجا منظور سوره‏اى از قرآن است. بنابراين، مطلب ما در اين بخش به دو فصل تقسيم مى‏گردد.
 
برگرفته از کتاب دومقاله حضرت آیه الله سید حسن ابطحی


اوچه می گفت؟

 اوچه می گفت؟

بسمه تعالي

 

او مي گفت : زنها 16 امتياز و برتري  نسبت به مردها دارند.

 

او مي گفت: حجاب زن پرچم اسلام است.

 

او مي گفت: زن و مرد بايد نه بر اساس عدالت بلكه بر اساس محبت و صفا و صميميت با هم

 زندگي كنند.

 

او مي گفت: زن محبوبه الهي است.

 

او مي گفت: زنان اگر قدر و منزلت خود را بدانند بخاطر روح لطيفي كه دارند بسيار سريعتر از

 مردها به كمالات روحي دست مي يابند.

--------------------------------------------------------------------------------------

 

او مي گفت: بچه نياز به تربيت خاصي ندارد،شما كاري خلاف فطرتش به او ياد ندهيد.چون او

 تربيت شده خدايي است.

 

او مي گفت: اگر محيط زندگي بچه ها خوب و عاري از صفات رذيله باشد آنها نبايد متحمل

 زحمت زيادي براي تزكيه نفس و پاك كردن روح خود بشوند.

 

او مي گفت: عبادات سنگين را بر فرزند تحميل نكنيد كه باعث دلزدگي او از معنويات شود.

 

او مي گفت: همانطور كه بدن بچه برايتان مهم است و اگر بدانيد در مدرسه مريضي هولناكي

 شايع شده، مانع رفتن فرزندتان به مدرسه مي شويد، همانطور صدها برابر بايد براي روح

 فرزندتان ارزش قائل باشيد و اجازه ندهيد به محيط هايي كه در آن افراد مريض روحي هستند

 برود و دهها اخلاق زشت و صفات رذيله به خود بگيرد كه سالها تزكيه نفس نيز باعث رفع آن

 امراض نشود.

--------------------------------------------------------------------------------------

او مي گفت: هر انساني بايد تقدير معيشت داشته باشد.عقل معاش داشته باشد. حساب دخل و خرجش را بكند. مطابق دخلش خرج كند. و مطابق شئوناتش خرج كند. اسراف نكند و خانواده اش را در حد امكان در رفاه و آسايش قرار دهد.

 

او مي گفت: انسان بايد فعال باشد.دائما به فكر فعاليت تازه اي باشد. عمرش را به بطالت نگذراند. مفيد براي خود و جامعه باشد. و در هر محيطي كه مشغول كار است مظهر جديت ، استقامت، دينداري و تعهد باشد.

--------------------------------------------------------------------------------------

او مي گفت: در دينتان در كارتان در راهتان در همه امورتان جدي باشيد و بخصوص مسئله

 آخرت و تزكيه نفس و توجه به امام زمان عليه السلام را بسيار جدي بگيريد كه اهميت فوق العاده اي دارد و سهل انگاري و بازي گرفتن اين مسائل عواقب دردناكي بدنبال خواهد داشت.

--------------------------------------------------------------------------------------

او مي گفت: ...

 

او مي گفت: ...

 

او مي گفت: ...

 

و هنوز مطالب بالا را از قول ايشان توضيح نداده ام كه مي بينم صدها مورد ديگر را بايد فقط

 

فهرست وار بيان كنم. كتاب فضل تو را آب بحر كافي نسيت - كه تر كنم سر انگشت و صفحه

 

بشمارم. اين شعر درباره كمالات خاندان عصمت عليهم السلام است ولي فقيهي كه روحش و

 

قلبش متصل به نهر كوثر و شجره طيبه باشد نيز بهره اي از اين مطلب دارد كه اجر استاد

 

عزيز استاد ابطحي را به خداي تعالي واگذار مي كنيم كه او بهترين قدرداني كننده از زحمات

 

است و اميدواريم بدست مبارك سيد و آقاي ما بقية الله الاعظم روحي و ارواح العالمين له

 

الفداء اجر زحمات ايشان داده شود.

 

نزول هشتگانه قرآن مجید

 

 

بسمه تعالي                                                                                  

او مي گفت : قرآن مثل غذايي كه براي سرد شدن آنرا چندين مرتبه از ظرفي به ظرف ديگري بريزند تا قابل خوردن براي ما بشود، چندين مرتبه از حد اوليه خود نازل شده و پايين آمده و تنزل كرده كه معناي نزول قرآن همين است. اغلب مردم فكر مي كنند قرآن در روز 27 رجب و در غار حراء بر پيامبر نازل گرديده ولي در حقيقت قرآن 8 مرتبه تنزل پيدا كرده است تا اكنون براي ما قابل بهره برداري محدود شده است.

نزول اول قرآن در همان آغاز خلقت و پس از خلقت نور مقدس پيامبر اكرم و خاندان عصمت عليهم السلام بوده است. به اين نحو كه توضيح ميدهم : خداي تعالي علم نامحدود است. علم نامحدود خداي تعالي بصورت معلومات محدود در روح مطهر معصومين عليهم السلام نقش بست . مثل حقيقتي كه تصويرش در آينه منعكس شده باشد. در اين مرحله علم نامحدود خالق بصورت محدود به مخلوق منتقل و قابل استفاده گرديد.

در مرحله دوم معلومات الهي منعكس شده در قلب مطهر معصومين عليهم السلام در اولين شبي كه شب وروز ايجاد شد درعالم خلقت پياده گرديد و مقدرات همه مخلوقات تعيين و ابلاغ گرديد و قوانين و دستورات الهي طي دو مرحله تنزل به مرحله اجرا رسيد.

نزول سوم قرآن زماني انجام شد كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله در قالب بشر قدم به دنيا نهاد. در اين مرحله معلومات الهي در قالب كلمات محدودي گنجانده شد بنام قرآن. شاهد بر اين مدعا ماجراي تولد حضرت اميرالمومنين است كه وقتي قنداقه حضرت علي عليه السلام را به دست مبارك پيامبر مي دهند و حضرت امير لب به سخن مي گشايند سوره مباركه مومنون را تلاوت مي فرمايند. و حال اينكه بعثت پيامبر صلي الله عليه و اله سالها بعد از اين ماجرا رخ داده است.

در مرحله نزول چهارم قرآن مجيد در 27 رجب در غار حراء بر پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله نازل گرديد.

نزول پنجم قرآن نزول تدريجي قرآن بود كه طي 23 سال در حوادث و مناسبتهاي مختلف بنا به مقتضيات زماني و مكاني آيات قرآن نازل گرديد. و قرآن در تاييد اين مطلب مي فرمايد : و لا تعجل بالقران من قبل ان يقضي اليك وحيه. يعني اي پيامبر قبل از اينكه دستور تلاوت آيه اي به تو ابلاغ نشده خودت در خواندن آن عجله نكن. كه اين آيه بوضوح دلالت بر اين دارد كه پيامبر قرآن را مي دانسته و جبرئيل امين فقط براي ابلاغ دستور قرائت آيات در زمان و مكان لازم حاضر مي شده است.

اما قرآن همانطور كه گفتيم علم نامحدود الهي است كه بصورت معلومات و در قالب كلمات گنجانده شده و طبق فرمايش خودش هيچ خشك و تري نيست مگر آنكه در قرآن بيان گرديده است . ولي ما همه احتياجات خود را بصورت واضح در قرآن نمي بينيم. رواياتي هست كه مي فرمايد قرآن 7 بطن يا 70 بطن دارد. قران تفسيري دارد و تاويلي دارد. و تفسير و تاويل آيات را كسي نمي داند الا الله و الراسخون في العلم. خود پيامبر هم مي فرمايد انما يعرف القران من خوطب به. قران را كسي مي فهمد كه به او خطاب شده است. يعني خود پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله به تفسير قران آگاه است. پيغمبر اكرم نيز تمام تفسير قرآن را بيان مي فرمود و علي بن ابيطالب عليه السلام آنرا مي نوشت. بعد از وفات پيامبر حضرت امير آن قران را كه متن اعجاز قرآن و تفسير آياتش در آن بود به مسجد آورد و به مردم عرضه نمود. ولي نمايندگان افكار عمومي در آن زمان گفتند: حسبنا كتاب الله. كتاب خدا براي ما بس است. و با اين حرف دست رد به سعادت بشر زدند و آن قران در نزد اهلبيت عصمت محفوظ ماند تا در روز ظهور مجددا به مردم دنيا عرضه گردد.پس نزول ششم قرآن تفسير آيات توسط پيامبر بود كه آن هم بصورت وحي نازل مي شد. با اين تفاوت كه جمله بندي و ترتيب كلمات در اصل قرآن توسط خود خداي تعالي صورت مي گرفت ولي در تفسير اين موضوع نبود. توضيح آيات به پيامبر داده مي شد و ايشان با الفاظ مبارك خود آنرا بيان مي فرمودند.

در نزول هفتم قرآن كلمات عربي قرآن توسط محققين و مبلغين به الفاظ همه كس فهم در زبانهاي مختلف ترجمه گرديد و يك مرتبه ديگر قرآن نازل شد و پايين آمد تا مردم بيشتر از محتويات قرآن استفاده كنند.

در مرحله هشتم نيز هر انساني مي تواند به اندازه فهم و درك خود از قرآن برداشتي بنمايد كه بقول شاعر آب دريا را اگر نتوان كشيد- هم به قدر تشنگي بايد چشيد. كه بازهم قران را پايين تر مي آوريم تا به مقدار نياز خود از آن بهره برداري بنماييم.

من نمي دانم چه بگويم و چگونه از استاد ابطحي سپاسگذاري كنم كه اين حقايق شيرين و مستدل به آيات و روايات را به اين سادگي براي ما بيان فرموده اند. ولي از خداي تعالي مي خواهم كه خودش به ايشان جزاي خير مرحمت فرمايد.

 

عقل چیست؟ فکر چیست؟

 

 

بسمه تعالی

 

او مي گفت: غالبا مردم فكر و عقل را دو كلمه مترادف هم مي دانند و تفكر را با تعقل يكي تصور مي نمايند. در حاليكه چه بسيار متفكراني كه نتيجه تفكرشان انحراف و بدبختي بوده و البته بعضي هم با تفكر راه سعادت خود را انتخاب كرده و رستگار شده اند.

در همين جريان روز عاشورا، دو شخصيت را در نظر بگيريد. يكي حر بن يزيد رياحي و ديگري عمر سعد. هر دو فكر كردند و هر دو به نتيجه اي قطعي رسيدند. نتيجه تفكرشان چه شد؟ يكي اهل سعادت و فلاح شد و براي هميشه خوشبخت گرديد و ديگري بهشت جاويدان را به لذتهاي چند روزه دنيوي فروخت و لعنت ابدي همه ابناي بشر را به جان خريد. به نظر شما كداميك از اين دو نفر عقل داشتند ؟ و آيا عقل كه از نظر روايات ما حجت است و مانند انبياء و معصومين، از اشتباه و خطا مصون است در وجود هر دوي اينها قرار داشته ؟ روايات، ما را راهنمايي كرده اند. مي فرمايند : الفكر دليل العقل. فكر راهي براي رسيدن به عقل است. يعني اگر فكرتان را بكار بياندازيد مي توانيد به عقل برسيد. ولي اين مطلب صد در صد نيست. شايد هم فكر بكنيد ولي نتيجه اش رسيدن به عقل نباشد. اصلا عقل چيست؟ كلمه عقل در لغت يعني چه؟ و عاقل كيست؟

كلمه عقل از عقال گرفته شده و عقال همان پابندي است كه به شتر مي زنند تا او را از حركات نامناسب حفظ كنند.در واقع عقل يعني نيروي بازدارنده. يعني بند. و عاقل يعني كسي كه بنده باشد. نيروي بازدارنده اي در وجود شخص عاقل حكمفرمايي مي كند كه او را از اعمال ناشايست باز مي دارد.

چطور بعضي عقل دارند و بعضي ندارند؟

همه ما انسانها داراي فطرتي هستيم كه خداي تعالي بوسيله انوار مقدس معصومين عليهم السلام حقايقي را در قلب ما در روح ما ثبت فرمود و نام آن فطرت است. نتيجه آن تعاليم عالم ارواح همان عقل است. يعني كسي كه به فطرتش عمل نمايد داراي عقل است و از بديها عقال شده است.

روح مطهر پيغمبر اكرم و خاندان عصمت عليهم السلام كه اول مخلوق خدا بودند نيز بخاطر دارا بودن صفات الهي و انعكاس علم پروردگار در قلب مطهرشان بصورت معلومات، از همه بديها عقال شده اند و لذا در روايات از اين ارواح مطهر بنام عقل كل اسم برده شده است.

پس ما براي اينكه عاقل باشيم و از مزاياي عقل بهره مند گرديم ( العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان. بواسطه عقل خدا بندگي مي شود و بهشت بدست مي آيد) بايد به تعاليم عالم ارواح يا همان فطرتمان عمل نماييم و آنچه مغاير فطرتمان است كه صفات رذيله از آن جمله اند را از خود دور نماييم.

خداوند به ايشان جزاي خير مرحمت فرمايد كه اينقدر ساده و بي تكلف مطالب علمي عميق و مشكل را براي ما بيان فرموده اند.

 


 


درسهای عاشوراء از زبان یک حکیم مهذب
 
 

بسمه تعالی

او می گفت : منظور از عزاداری ایام عاشورا و گریه بر مصیبتهای اهلبیت علیهم السلام ، فقط تاسف خوردن بر جراحتها و صدمات بدنی آن بزرگواران نبوده و اگرچه نحوه برخورد لشگر عمرسعد با حضرت اباعبدالله و اصحابشان کاملا غیر انسانی و دور از تمدن بشری بوده است لیکن مهمتر از عطش و شهادت طفل 6 ماهه و سایر مصیبات دنیوی، جسارت و اهانت به ساحت مقدس خاندانی بود که نمایندگان الهی بودند. خاندانی که وحی در خانه آنها نازل میشد. خاندانی که خدا در قرآن به عصمت و پاکی شان شهادت داده بود. خاندانی که جز رحمت و خیر برای بشر نمی خواستند. خاندانی که محبت و اطاعتشان مساوی بود با محبت و اطاعت از پروردگار متعال. که اگر به حقیقت این قضیه فکر کنیم متوجه میشویم عمق مصیبت روز عاشورا بسیار فراتر از شهادت اصحاب و جداشدن سرها از بدنهای مبارک و عطش اهلبیت و اطفال است. آیا تصورش ممکن است که رحمت واسعه خداوند، حضرت حسین علیه السلام، مظهر و نماینده و حجت خدا بر روی زمین بایستد و ندای هل من ناصر ینصرنی سر دهد و او را تمسخر نمایند؟. اف بر دنیا و اهل آن که این چنین از نمایندگان الهی و از ساکنین عرش پذیرایی کردند. چه خوش داشتند حرمت میهمان کربلا. که آب را هم از او مضایقه کردند...

استاد سید حسن ابطحی در شب عاشورا از دوستان و اطرافیانش تعهد می گرفت. چراغها را خاموش میکرد و میگفت خود را در خیمه ابیعبدالله الحسین علیه السلام تصور کنید. ببینید آیا ماندنی هستید و با وجود اینکه می دانید فردا کشته خواهید شد باز هم دست از یاری حسین علیه السلام برنخواهید داشت؟ یا رفتنی هستید و آن قدر دلبستگی های دنیوی و شغل و همسر و فرزند و غیره مانند غل و زنجیر دست و پایتان را بسته است که زندگی چند روزه و لذتهای زودگذر دنیا را بر یاری امامتان ترجیح می دهید؟. اگر ماندنی هستید باید صفتان را از صف لشگریان عمر سعد جدا کنید. اصحاب عمر سعد در شب  عاشورا پایکوبی و خوشگذارنی می کردند. اصحاب سیدالشهدا در شب عاشورا مناجات با پروردگار و نماز شب بجا می آوردند. اصحاب ابیعبدالله اهل دورغ و ظلم و گناه نبودند. اهل نماز اول وقت و بجا آوردن واجبات و ترک محرمات بودند. شما هم اگر میخواهید در خیمه ها با حضرت سیدالشهدا بمانید باید همینطور باشید و با امام حسین و با امام زمانتان علیهماالسلام تعهد کنید که هرگز گناه نکنید و همیشه مقید به انجام واجبات باشید و صفات رذیله را از خود دور کنید تا رستگار شوید.

او سالها این مراسم را اجرا میکرد و از این راه عده زیادی از زن و مرد، پیر و جوان را به صراط مستقیم می کشاند و دستشان را به دامان  خاندان عصمت علیهم السلام میرساند.

خداوند به ایشان جزای خیر مرحمت فرماید.



ابطحیها در راهند

 

وقتي جريان كربلا در گوشه اي از عالم اتّفاق مي افتد ، وقتي هزاران نفر در مقابل يك لشكر 72 نفره قيام مي كنند و تمام خبرگزاريهاي وابسته زمان آن عدّه قليل را خارجي معرفي مي كنند ، وقتي ماجراي جهاد امام حسين را دعواي ايشان با يزيد برسر يك زن ثبت مي كنند وقتي سند سازي مي شود و مدّتها در تاريخ همه جريان به همين صورت نوشته مي شود، هزار گهواره طلا و نقره كودكان بني اميّه را حمل مي كردند و از بني فاطمه حسن بن الحسن المثنّي مجروح و علي بن الحسين بيمار باقي مانده بود .

امّا چه مي شود كرد وعده خداست كه للحقّ دولة و للباطل جولة حق ماندگار خواهد بود و باطل فقط جولاني دارد و بس !

آنگاه كه بني العبّاس با فريب « الرّضا بآل محمّد » بر مسندها نشستند و ابوحنيفه در مسجد درس مي گفت و امام صادق در حصر خانگي بود چه كسي مي توانست گمان اين را داشته باشد كه زماني نداي « قال جعفربن محمّد الصّادق » در عالم بپيچد و حال آنكه هزاران سال پيش از آن از عبّاسيون اثري نمانده باشد .

آري تاريخ تكرار مي شود . باطل از بين خواهد رفت مگر نه آنكه همانند صداي خران است كه بانگ اوّلش مهيب مي نمايد و بي قواره و آخرش بي رمق و بي ثمره و« انّ انكر الاصوات لصوت الحمير »

و حقّ را خداي متعال تكثير مي كند . باشيد تا ببينيم « فانتظروا انّا منتظرون »

تأييد رأي در دادگاه تجديد نظر پايان قصّه آية الله ابطحي نيست بلكه آغاز ماجراست .

 

امروز را نگاه نكنيد . ابطحيها در راهند ...

 

 

هنوز هم مي شود صدايش را شنيد . او هنوز هم گاهي همان وسط خيابان مي نشيند و با آنكه ماموران حكومتي روضه خواني را ممنوع كرده اند دست راستش را بر روي گوشش مي گذارد و با آن لهجه غليظ تركي مي گويد : « السّلام عليك يا اباعبدالله » بعد هم اوّل خودش گريه مي كند . بلند بلند ! انگار مادريست كه جوان از دست داده .ماموران حكومتي مي آيند .

« اينكه همان ملّا آقا جان است . ولش كنيد . او مجنون است . اگر مجنون نبود چرا وسط خيابان بنشيند و گريه كند . »

چه اشكال دارد . بگذار مجنونش بدانند . او كه مي داند اگر در اين سالهاي اختناق بخواهد از اهل بيت بگويد بايد خود را به جنون بزند . ديوانه امام حسين و امام زمان بودن چه مزّه اي دارد .

هنوز هم صدايش مي آيد . باز هم سيّد حسن را آقاي ابطحي صدا مي كند . هميشه همينطور بود . به خاطر احترام به سيادتش بهترين آداب را در مقابل او رعايت مي كرد . البته اگر بناي بر تربيت بود سخت مي گرفت و به سيّد حسن كه بيشتر از سايرين دوستش مي داشت ، بيشتر هم سخت مي گرفت .

با همان صداي آرام و نگاه نافذش به چشمهاي سيّد حسن خيره مي شود و مي گويد : « آقاي ابطحي ! تا مي تواني دست توسّل از دامن مقدّس حضرت بقية الله عجّل الله تعالي فرجه برندار ؛ زيرا تمام سعادت در همين موضوع خلاصه شده است . »

عادتش بود هر كسي را كه دوست دارد با اين جمله خطاب قرار مي داد .  الآن هم همينطور است . مي گويد « قربان آقاي ابطحي . بعد مكثي مي كند و مي گويد دوري تو طاقت فرساست . تو تنها فردي بودي كه مرا تا حدّي شناختي . »

حاج ملّا آقاجان هنوز دربان سيّدالشّهداء است . شغلي كه ارتقاء درجه ندارد . مگر بالاتر از درباني امام حسين عليه السّلام هم درجه اي داريم . هنوز هم وقتي از علي اكبرِ امام حسين مي خواهد صحبت كند چشمش پر از اشك مي شود و بغض صدايش پيرش را بيشتر مي لرزاند .

حالا او همه دوستانش را دور خود جمع كرده است . ميرزا باقر آقاي حكمت نيا ، احمد آقا فهري زنجاني ، آقاي مظفري ، حاج محمود حاج محمدي همداني ، آقاي ابهري ، آقاي زرگري ، آقاي مصطفوي ، آقاي مجتهدي ، آقا سيّد مرتضي واعظي سبزواري ، آقاي خاموشي ، آقاي كميلي سامرّائي ، حاج ميرزا صادق آقاي تبريزي ، آقاي برهان ، حاج ميرزا ابوالقاسم عطّار و . . .

وقتي بنا شد هر كس يك نام خانوادگي داشته باشد ، فاميلي عتيق را براي خودش انتخاب كرد امّا چه كسي مي دانست كه اين به آن خاطر است كه او عتيق و آزاد شده امام رضا عليه السّلام است . وقتي هم كسي از شاگردانش به مشكل روحي برخورد مي كرد بلافاصله او را به مشهد مي فرستاد تا با عنايات امام رضا عليه السّلام مشكل روحيش برطرف شود و از آن قبض و توقّف رشد روحي خارج شود .

او عتيق بود . همانطور كه امام باقر عليه السّلام مي گويند كعبه را بيت العتيق ( خانه آزاد ) مي گويند چون آزاد است احدي از بشر مالك او نيست .( هُوَ بَيْتٌ حُرٌّ عَتِيقٌ مِنَ النَّاسِ لَمْ يَمْلِكْهُ أَحَدٌ )

حاج ملّا آقاجان هم عتيق بود آزاد شده از هواي نفس و رذائل اخلاقي بود . شيطان را ولي خودش انتخاب نكرده بود و به همين علّت هم شيطان بر او تسلّط نداشت . او در ملك خدا بود . هر كس را هم كه تربيت مي كرد براي همين هدف تربيت مي كرد كه در ملك خدا باشد . خدا رحمت كند آقاي حكمت را كه هميشه زمزمه مي كرد :

اي مالك من * من ملك توام * در ملك توام * قائم به توام * جز تو مرا يار و پناهي نبود .

من ملك توام * ملك تو مملوك بشر نيست .

در ملك توام * ملك تو را خوف و خطر نيست .

قائم به توام * ذات مرا خوف فنا نيست .

باقي به توام * جز تو مرا يار و پناه نيست .

. . .

اندوه غم از چهره من پاك نمودي .

باكم ز چه باشد همه جا يار تو بودي .

 آن روز كه باقر آقاي حكمت هم رفت ، حاج ملّا آقاجان به استقبالش آمده بود در همان مراسم تشييع جنازه و او را رو به آسمان برد .

پنجاه و يك سال پيش هم كه خودش رفت همينطوري بود بلافاصله اعمالش با اهل بيت يكي شد . ديده بودند كه مي گويد من عمري به شما خدمت كرده ام و خاندان عصمت هم حرف او را تاييد مي كردند .

حاج ملّا آقا جان بيستم رجب رفت . درست يك سال بعد از آنكه در كربلا به شاگرد صاحب سرّش آقاي ابطحي گفته بود من از دنيا مي روم و در عصر همان روز .

در بازار زنجان قدم مي زد . گفت مرگ من نزديك شده . رفت يك گوشه اي آرام دراز كشيد . چشمهايش را بست و اين بار چشمش را وقتي باز كرد كه به اربابش نگاه مي كرد. مگر نه آنكه فرمود من يمت يرني .

حالا پنجاه و يك سال از آن موقع مي گذرد . كاش حاج ملّا آقا جان بود كه بگويد انسان براي زندگي دنيا خلق نشده . كاش حاج ملّا آقا جان بود و مي گفت : قربانت ، من نمي گويم بيا من مرشد تو باشم و تو مريد من باش . من مي گويم بيا سوته دلان گرد هم آييم . كاش حاج ملّا آقاجاني پيدا مي شد كه وسط بازار فرياد بزند و روضه بخواند و از مجنون خواندنش نهراسد و اين بار روضه امام زمان عليه السّلام



بیداری یا خواب

بیداری یا خواب

افرادي بودند كه وارد جلسات مي شدند بيداري خيلي زيادي داشتند و با جديت و شور و شوق زيادي به برنامه هايشان عمل مي نمودند . اظهار محبت بسيار زيادي به استادشان مي نمودند و خلاصه مراحل تزكيه نفس را بصورت ظاهر پشت سر مي گذاشتند . و دوست داشتند خودشان را هرچه سريع تر به حقيقت برسانند .  

بعد از مدتها مي ديدم كه آن شخص كه آنقدر شور و شوق و جديت داشت و بيداري بسيار زيادي بطور ظاهر در وجودش نمايان بود ديگر مثل روز اولش نيست با بي ميلي در جلسات حاضر مي شود و بعضي اوقات هم نمي آيد و ديگر حرف استادش را گوش نمي دهد . اخلاقش تغيير كرده بود و به حالت قبل از بيداريش برگشته بود .

خوب حالا جاي اين سئوال وجود دارد كه چرا آن شخص اينگونه عمل نمود ؟ چرا روزي با جديت بر روي خودش كار ميكرد و حال با بي ميلي به راهش ادامه ميدهد ؟ آن شور و شوق كجا رفته بود ؟ آن حالت عجيب چه بود ؟ چرا آن شخص كه راه حقيقت را انتخاب کرده بود راه جهل و انحراف را دوباره انتخاب نموده بود ؟ و خلاصه آن بيداري روحي ( يقظه ) چرا مبدل به خواب غفلت و در آخر منجر به مرگ روحي گشته بود ؟

عده اي ظاهر بين كه تحت تاثير اين رفتار آن اشخاص قرار گرفته بودند فكر مي كردند حقانيت شخصي با عدم اين رفت و آمدها ثابت مي شود و در باطن شان اين شبهه ايجاد مي شد كه چرا آنها آمدند و رفتند و در اين مسير استقامت ننمودند پس چون اين عده اينگونه عمل نمودند بنابراین حقيقت اين راه و راهنمایش اشتباه است . 

يك عده ديگر كه باز تحت تاثير اينگونه رفتار ها واقع شده بودند مي گفتند كه هيچ كس از اين دوستان که الان در راه هستند باقي نخواهند ماند و همه شان روزي خواهند رفت و دليل حرفشان رفتار و اعمال آن عده بود .

با خودم فكر كردم كه آيا اشكال كار از كجا مي تواند باشد ؟ آيا اين راه تزكيه نفس كه خداي تعالي در سوره شمس بعد از يازده قسم مي فرمايد : قد افلح من زكها كه قطعا كسي كه روح و نفسش را تزكيه كند ، رستگار است نستجير بالله اشكال دارد ؟ آيا راهنماي اين راه كه اين راه را از آيات و روايات دست يافته و بسيار محكم و تحقيقي مي باشد و نتايج بسيار خوبي هم داشته است نعوذ بالله ايرادي دارند ؟ و آيا آن اشخاص كه آمدند و بعد از مدتي رفتند در طي آن مسير كوتاهي نمودند يا درست به حرف استادشان گوش ندادند و يا بوسيله امتحانات الهي از دور خارج شدند و يا شايد بتوان گفت حقيقت راه را درك نكرده بودند و براي اهداف متفاوتي به اين مسير وارد گشته بودند ؟

اين مسئله جوابهاي بسياري دارد و شايد بتوان گفت دلايل رفتن آن اشخاص نيز متفاوت باشد ولي يك دليل اساسي و در اكثر افراد بصورت مشترك دیده می شد ، دارد و  آن اينست :

« عدم تثبیت یقظه و مجددا به خواب غفلت فرو رفتن »

آری دوستان بیداری از خواب غفلت بسیار مهم است اما تثبیت آن بس کار بسیار مهم تر و ارزشمند تری است که آن عده متاسفانه این عمل را انجام نمی دادند و بصورت ظاهر به مرحله بعد می رفتند .

وقتی در کتابهای پدر بزرگوارم در این خصوص تحقیق می کردم متوجه شدم که ایشان توجه بسیاری به مسئله تثبیت یقظه و جلوگیری از فرو رفتن به خواب غفلت نموده اند . بخاطر همین مناسب دیدم که در این خصوص از کتاب سیر الی الله جلد دوم مطالبی را در اینجا بیاورم و اميدوارم دوستان در اين خصوص تامل بسيار كنند .

 

سؤال دوّم:

 به كسى كه دستور يقظه داده شده چه بايد بكند؟

پاسخ ما:

 در مرحله ى اوّل بايد تمام توجّه و فكر و دعاها و فعّاليّتهايش براى ايجاد يقظه باشد و در مرحله ى دوّم بايد براى تمرين بيدارى از خواب غفلت باشد. ممكن است انسان ظاهرا از خواب بپرد، (در خوابهاى ظاهرى و بدنى اين طور است) و بيدار شود امّا بعد از چند لحظه باز خوابش ببرد. ممكن است بعد از آنكه بيدار شد و يك مدّتى حتّى راه رفت كسل باشد، چرتى باشد. در ارتباط با روح و بيدار شدن از خواب غفلت هم همين طور است. ممكن است شما به خاطر وارد شدن در يك مجلس عزادارى، در يك مجلس انتباه، ديدن جنازه شخصى كه از دوستانتان بوده و از دنيا رفته، رفتن به بيمارستان و عيادت مريضها و ديدن مريضيهاى سخت از خواب غفلت بيدار شويد امّا وقتى به خانه آمديد باز خوابتان ببرد. انتباه و بيدار شدن از خواب غفلت، اگر انسان نمرده باشد خيلى ساده انجام میشود اما بعضيها مُرده اند يعنى خوابشان منتهى به مرگشان شده و ديگر بيدار نمیشوند. بنابراين همه همت كسى كه به او دستور يقظه داده شده بايد بر اين باشد كه نگذارد دوباره به خواب غفلت فرو برود. 

 

سؤال چهارم:

افرادى كه از خواب غفلت بيدار میشوند بايد چكار كنند؟

پاسخ ما:

 بيداريشان را تمرين كنند و نگذارند دوباره خوابشان ببرد.   ( صفحه ۱۰ )

 

سؤال پنجم:

 چطور مي‌شود بيداري را تمرين كرد؟

پاسخ ما:

 بايد با انجام كارهاى خوب، كارهائى كه مربوط به بيدارى است، آدم بيدار كار خطا نمیكند در اين صورت خدا و پيغمبر و ائمّه ى اطهار عليهم السلام از او توقّعاتى دارند.

 

سؤال ششم:

 توقّعات خدا و پيغمبر اكرم و ائمّه ى اطهار عليهم السلام از شخص بيدار شده از خواب غفلت چيست؟

پاسخ ما:

 خدا انتظار دارد و می گويد: تو كه بيدارى چرا گناه كردى؟ تو كه بيدارى چرا بايد فلان راه خطا را بروى؟ پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله هم اين توقّع را از شما دارد، ائمّه ى اطهار عليهم السلام نيز اين توقّع را از شما دارند. بنابراين وقتى انسان از خواب غفلت بيدار شد بايد كوشش كند به خواب نرود و كارهاى ناصحيح شخص فرو رفته در خواب غفلت را انجام ندهد.

 

سؤال هفتم:

معمولاً پزشك روح و استاد تزكيه ى نفس چه توصيه هایی به سالكين الى اللّه میفرمايد؟

پاسخ ما:

 اين گونه توصيه میفرمايد: به همه ى كسانى كه در مرحله ى يقظه هستند اكيدا سفارش میكنم كه به هيچ چيز ديگر توجّه نكنيد و كوشش نمائيد بيداريتان را زنده نگه داريد، آن را دوام دهيد، كوشش كنيد بيداريتان را تمرين كنيد و ملكه شما باشد. در همه ى كارها بيدار باشيد، در همه ى راهها بيدار باشيد كه همان معناى جدّيتى است كه در گذشته گفتم. هر كس در هر مرحله اى كه هست بايد تمام توجّهش به آن مرحله باشد. من به بعضى از شاگردانى كه جدّیتر از بقيّه هستند اين سفارش را میكنم كه تمام دعاهايتان براى مرحله تان باشد. مثلاً در قنوت نماز وتر كوشش كنيد دعايتان و لو به فارسى، اين باشد كه خدايا مرا در اين مرحله كامل بفرما. بعد از هر نماز براى مرحله تان دعا كنيد

 

سؤال يازدهم:

 چرا انسان در غفلت فرو میرود ؟ و خواب غفلت چيست؟

پاسخ ما:

 اوّل اينكه غفلت گناه اخلاقى است و مانند اين است كه يك نفر در مقابل معشوقش حواسش پرت باشد و اين با عذرخواهى هم جبران نمیشود مانند گردو انداختن استاد در جيب شاگردِ عاشق است كه برو گردو بازى كن. « غفلت در اثر كم محبّتى و كم محبّتى در اثر كم معرفتى است پس بايد معرفت را زياد كرد » . علّت ديگر اينكه انسان زياد به خواب غفلت فرو میرود اين است كه چشم او هر چه میبيند مربوط به دنيا و مادّيات است. اگر شما خيلى تزكيه ى نفس كرده باشيد و خالص و پاك باشيد ممكن است از عالم ملكوت چيزى را ببينيد والاّ چشمتان هرچه نگاه میكند چيزهايى است كه جذبتان میكند، به فرش نگاه می كنيد فرشهاى گران قيمت جذبتان میكند، ماشين آخرين سيستم جذبتان میكند، خانه ى بزرگ و مفصّل و زيبا، قيافه ى افراد و خلاصه اكثر ديدنيها، شنيدنيها، حتّى استشمامها، مخصوصا اگر فكر انسان پست باشد جذبتان میكند و همين جذب كردن غفلتى است از معنويّات و حقايق و ملكوت. خواب غفلت همين است كه انسان مجذوب چيزى شود كه به درد دنيا و آخرتش نمیخورد و به چيزى كه بايد متوجّه باشد، متوجّه نشود. مثلاً لازم است كه من با شما حرف بزنم يك نفر كنار من می ايستد و حواسم پرت میشود و با او حرف میزنم در چنين موقعى من از شما غفلت كرده ام و به شما توجّه ندارم. در مورد مسائل معنوى نيز چنين غفلتهايى براى مردم زياد پيش می آيد.

شبى در مسجد سهله بودم كسى آنجا بود كه چهل شب چهارشنبه در شهر غربت در مسجد سهله اقامت داشت تا خدمت حضرت ولىّ عصر (ارواحنا فداه) برسد. صبح يك سنّى در مقام حضرت ولىّ عصر عليه السلام دست بسته نماز میخواند، اين شخص طاقت نمی آورد بلند میشد و دست او را باز میكرد و باز او دستش را می بست، می گفت: نمیتوانم طاقت بياورم.

انسان گاهى توجّه و كمالش خوب است امّا طاقت نمی آورد. اينكه ما از امام زمانمان غافليم، اين غفلت تا شرح صدر پيدا نكنيم براى ما نعمت است، چون منفجر می شويم. فكر كنيد كه خدا به ما از رگ گردن نزديكتر است، اگر انسان هميشه اين طور متوجّه خداى رحمان و رحيم باشد منفجر میشود. تا آن ظرفيّت پيدا نشده غفلت نعمت می باشد. اوّل بايد ظرفيّت را زياد كرد بعد غفلت را برطرف كرد.

 

سؤال بيست و دوم:

چرا بعضى افراد بعد از بيدارى روحى دوباره به خواب غفلت مىروند؟

پاسخ ما:

چنين افرادى در حقيقت اصلاً بيدار نشده بودند اينها كه در راه كمالات اين چنين حركت میكنند خوابند، البتّه خوابها با هم فرق دارد.

وقتى حضرت موسى عليه السلام با سحره روبرو شد و آنها با طنابها و وسائل، مارها را به حركت درآوردند و حضرت موسى عليه السلام عصا انداخت و اژدها شد و همه ى آنها را بلعيد و دوباره عصا شد، سحره از خواب غفلت بيدار شدند «فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سُجَّداً». بيدارى خيلى مهم است اگر انسانى از خواب غفلت بيدار شد بدانيد كه بقيّه ى راه را خودش می آيد احتياج به كمك ندارد همان طورى كه سحره احتياج به كمك نداشتند «قالُوا آمَنّا بِرَبِّ هارُونَ وَ مُوسى» و پشت سر اين بيدارى استقامت بوجود آمد. يعنى در اثر گفتن «آمَنّا» توبه بوجود آمد و انجام شد ولى استقامتشان قابل توجّه است كه هر چه فرعون تهديد كرد و گفت: «لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ» و حتّى عمل هم كرد اينها از ايمان خود دست بر نداشتند و گفتند: ما به حقيقتى رسيده ايم كه تو هر كارى كنى دست بر نمیداريم.

يك عدّه هستند كه خوابشان سبك است زود بيدار میشوند امّا باز هم میخوابند وقتى در مجلس دينى شركت میكنند يا كتاب شرح حال اولياء خدا را میخوانند بيدار میشوند امّا همين كه به خانه میروند به خواب میروند، به مغازه میروند به خواب میروند، اينها خوابشان سبك است امّا خواب و بيدارند.

 

سؤال بيست و هشتم:

چرا انسان در اوائل كار براى از بين بردن صفات رذيله شوق دارد و در اين راه هم موفّق میشود امّا بعد از مدّت كوتاهى اين شوق از بين میرود؟ براى اينكه اين شوق را هميشه داشته باشيم بايد چه كار كنيم؟

پاسخ ما:

علّت اينكه انسان ابتدا در راه رسيدن به كمالات شوق دارد و در اواسط راه سست میشود و در آخر كار ديگر توقّف پيدا میكند دو چيز است.

علّت اوّل اين است كه انسان فكر میكند، (البتّه اين طور در تبليغات به ما گفته اند و در واقع از ناحيه ى مبلّغين اشتباه شده) با يك تصميم، با يك لحظه، با يك حركت میتواند خوب شود.

مثلاً در شب قدر می گويند آقا بيا تصميم بگير همين الان خوب شو، تصميم می گيرد و فردا می بيند كه خوب نشده است و فكر میكند تلقين شده كه اين كار خيلى آسانى است و حال اينكه از كارهاى بسيار سخت است. اگر انسان فكر كند كار خيلى آسانى است و شروع كرد و ديد خيلى سخت است وسط راه سست میشود و در اواخر كار هم توقّف میكند.

ما زياد مواجه می شويم با اشخاصى كه مثلاً از شهرستان تلفن میزنند و می گويند يك چيزى بگوئيد كه براى تزكيه ى نفس مفيد باشد، ما هم چه بگوئيم؟ می گوئيم آدم خوبى باش و او هم میرود كه آدم خوبى باشد ولى نمی تواند.

می گويند كسى فرزندش را به مكتبخانه اى آورده بود و دم در ايستاده بود و می گفت: آقاى معلّم اين بچّه ى مرا باسواد كن می خواهم او را ببرم چون ماشين میرود!

اين طورى شده، در حالى كه از قديم گفته اند: ملاّ شدن چه آسان، آدم شدن چه مشكل.

ملاّ يعنى كسى كه درس خوانده و در زمان قديم به كسى كه درس خوانده بود می گفتند ملاّ، حالا هر ملاّيى كه شما فكر كنيد اعمّ از پزشك و مهندس و آخوند شدن آسان است، (حالا يك كار آسان كه سى سال طول میكشد) از يك پزشك پرسيدم شما چند سال درس خوانديد كه پزشك شديد؟ گفت: سى سال.

گفتم: آيا حاضرى ده سال زحمت بكشى آدم خوبى شوى و صفات رذيله را از خودت دور كنى؟ می گويد: ده سال؟ و اكثر كسانى كه در راه سير و سلوك هستند عجله دارند كه چرا ما خوب نشديم؟ می پرسيم: چند وقت است كه تزكيه ى نفس میكنى؟ می گويد: يك سال است طورى می گويد كه انگار ده هزار سال طول كشيده. در يك سال يك قدم برداشته میشود و بايد انسان خودش را براى مشكلات اين راه آماده كند.

دوّمين علّتش اين است كه ما نمی فهميم تزكيه ى نفس چقدر فايده دارد، يعنى ارزش آن را نمی دانيم.

اگر به كسى بگويند اين زمين سفت را اگر يك متر بكنى به يك گنج میرسى، او هر طور باشد و لو روزى يك ساعت باشد، روزى يك دقيقه باشد می آيد و میكند تا به گنج برسد امّا اگر نداند كه آن زير چه چيزى هست و كسى تحميلى به او بگويد كه زمين را بكند يا نهايتا فكر كند هزار تومان كف آن زمين خوابيده، با خود میگويد يك صبح تا غروب كلنگ بزنم تا هزار تومان در بياورم؟

بهرحال ما ارزش آن را نمی فهميم، يعنى نمی دانيم بعد از تزكيه ى نفس انسان به چه چيزى میرسد، البتّه اين نكته را هم بايد بدانيم كه تا آن مرحله ى آخر را طى نكنيم به چيزى نمی رسيم مثل همان كندن زمين است كه اگر دو سانت مانده كه به گنج برسيم، تا آنجا هيچ چيز دستگيرمان نمیشود.

در تزكيه ى نفس هم همين طور است چون حجابها پشت سر هم هست و مثل اين است كه شخصى را در يك خانه اى بگذارند كه پشت آن صدها ديوار باشد، تا آن ديوار آخر را خراب نكنند جلوى انسان روشن نمیشود، تا آن حجاب آخر برطرف نشود انسان روشن نمیشود.

فرضا كسى محبّت دنيا و حبّ جاه و رياست و حسد و بخل و كينه و همه ى صفات رذيله را دارد، تا آن صفت آخرى برطرف نشود جلوى انسان روشن نمی گردد و به حقيقت نمیرسد.

بنابراين انسان به اين دو جهت اوّل كار خيلى گرم است، می آيد يك روز، ده روز نهايت يك سال كار میكند، خوب انسان فكر میكند بايد به يك جايى برسد و می بيند كه نرسيده و سست میشود يك سال ديگر همين طور با سستى جلو میرود، می بيند باز هم نشد، خسته میشود و ديگر رهايش میكند.



بیایید برای استادمان زینت باشیم

بیایید برای استادمان زینت باشیم

بسم الله الرحمن الرحیم

امیدوارم مطالبی را که می نویسم سبب خستگی شما نشود .

و اما یک سئوال : تا بحال چقدر برای اسلام و پیشوایان دین و استادمان زینت بوده ایم ؟!

تا بحال آیا به این مسئله فکر کرده ایم یا خیر ؟؟؟ 

 آیا تا بحال فکر کرده ایم که تا چه اندازه ممکن است مردم ، رفتار و اعمال ما را به پای کسانی حساب کنند که خود را به آنها منتسب نموده ایم ؟؟؟

و در آخر آیا فکر کرده ایم که تا چه اندازه زینت برای استاد بزرگوار حضرت آیه الله سید حسن ابطحی بوده ایم و تا چه میزان با رفتار و اعمال خویش به زحمات ایشان پاسخ داده ایم ؟؟؟؟

حقیقت امر اینست که در این زمان از روزگار مردم رفتار و اعمال نادرست و خارج از صراط مستقیم اطرفیان و وابستگان یک شخص را به پای خود آن شخص حساب میکنند که کار بسیار نادرستی است و دوست عزیزم جناب فرزدق در وبلاگ خودشان طی مقاله ای بنام فرمول ضعف اطرافیان مساوی با ضعف خود طرف این مساله را توضیح داده اند  .

 دوستان عزیز همه ما وظیفه داریم که از لحاظ علمی و اخلاقی و .... زینتی باشیم برای استاد بزرگوارمان چون مردم ما را منتسب به ایشان می دانند . در کسب مسائل علمی آنقدر عمیق و کوشا باشیم که کسی نتواند به ما انگ بی سوادی بزند . در مسائل اخلاقی به قدری دقیق باشیم که احدی نتواند کوچکترین ایراد جزئی از اخلاقیات ما بگیرد . و در حقیقت باید گفت از طریق عمل به دستورات استاد باید الگویی باشیم برای جامعه اسلامی . 

بیایید برای استادمان زینت باشیم  

انشاالله



سکوت هم تمام شد

بسم الله الرحمن الرحیم

بالاخره زمان سکوت ما هم تمام شد .

وای چقدر سکوت کردن وحشتناک است  البته فایده های بسیار هم دارد . مشکل ما شاید این باشد که زیاد از حد صادق هستیم و با نام مستعار مانند دوستان وبلاگ نمی زنیم ولی با همه اینها راهی بی انتها به راهش ادامه خواهد داد و بالاخره به بی انتها خواهد رسید . انشاالله

مطلب جدیدم در خصوص کوه است . حتما در ذهن خودتان فکر می کنید منظورم از کوه چیست ؟

دیروز داشتم به کوهی که نزدیک منزل ما قرار دارد نگاه می کردم و با خودم می گفتم که چه خوب است مومنین در راهشان همچون این کوه در برابر مشکلات و سختی ها پایدار و محکم باشند .

اگر زلزله بیاید آسیبی به کوه نمی رسد . اگر طوفان بیاید کوه از مکانش تکان نمی خورد . اگر رعد و برق بیاید کوه پایدار و محکم مثل همیشه برجای خود استوار خواهد ماند .

چقدر خوب می شود که ما هم مثل این کوه می بودیم . حقیقتی را که با زحمت و مشکلات فراوان یافته ایم بسادگی از دست ندهیم . نگذاریم غفلت ما را از راهمان دور کند و از بیداری دور شویم . مواظب باشیم که چشم دلمان را مشکلات روزگار کور ننماید .

بنابراین باید تا می توانیم ایمانمان را تقویت نمائیم که شاید بتوانیم همچون کوه استوار و محکم باشیم .    

برای اینکه ایمانمان تقویت گردد و در نتیجه همچون کوهی در برابر مشکلات و امتحانات الهی محکم و مقاوم باشیم به نظر شما باید چه عملی انجام بدهیم ؟؟؟ ( دوست دارم نظر عزیزانم را در این خصوص بدانم )

مطمئنا برای تقویت ایمان راههای بسیاری وجود دارد اما یادم هست که استاد بزرگوار یک راه بسیار ساده و آسان را به ما معرفی کردند که احتمالا بیشتر شما دوستان باید یادتان باشد و آن راه اینست که هر روز نیم ساعت به آیات الهی همچون کوه و دشت و گل و بلبل ، تفکر و تامل نمائیم و حتی نتیجه تفکراتمان را در دفتری بنویسیم تا موجب تقویت ایمانمان گردد . البته شاید الان کسی به آن عمل نکند ولی اگر می کردیم چقدر خوب بود . 

 به مناسبت ولادت با سعادت امام محمد باقر علیه السلام دوست داشتم مقداری از موعظه ها و اندرزهای حکیمانه ی آن حضرت كه شايد با موضوع مطلب ما مطابقت داشته باشد برایتان نقل کنم .

الکمال کل الکمال : التفقه فی الدین ، و الصبر علي النائبه ، و تقدیر المعیشه . ( تحت العقول : ۲۹۲ ، بحار الانوار ۷۸/۱۷۲ )

کمال آدمی و همه کمال او در این است که در دین بصیرت و آگاهی پیدا کند ، بر سختی ها و ناملایمات زندگی صبر و استقامت ورزد ، و در امر معیشت و گذران زندگی حد معین و اندازه داشته باشد .

و فرموده است : من لم یجعل الله له فی نفسه واعظا فان مواعظ الناس لن تغنی عنه شیئا .( تحت العقول ۲۹۳ ، بحار الانوار ۷۸/۱۷۳ )  

کسی که خداوند در ذات او واعظی قرار ندهد موعظه ها و پندهای دیگران به او سودی نمی بخشد .

و فرموده است : من اعطی الخلق و الرفق فقد اعطی الخیر و الراحه ، و حسن حاله في دنياه و آخرته ، و من حرم الخلق و الرفق كان ذلك سبيلا الي كل شر و بليه الا من عصمه الله ( كشف الغمه : ۲/۱۳۲ ، بحار الانوار ۷۸/۱۸۶ ح ۲۳ )  

كسي كه اخلاق نيكو و نرمي و مهرباني به او بخشيده شده خوبي و آسايش دارد و حال او در دنيا و آخرت نيكو است ، و كسي كه از اخلاق نيكو و نرمي و مهرباني محروم شده راه بسوي هر بدي و بلا به روي او باز شده است مگر آنكه خدا او را حفظ كند .



نامه به رهبری

با سلام خدمت همه دوستان

در زمان دستگیری حضرت آیه الله ابطحی شاگردان ایشان نامه ای را برای مقام معظم رهبری حضرت آیه الله خامنه ای با رفتن به بیت رهبری ارسال داشتند که امیدواریم به دست معظم له رسیده باشد و در ضمن بهتر دیدم که شما دوستان را از مضمون آن نامه مطلع بنمایم .

بسم الله الرحمن الرحیم

محضر مبارک مقام معظم رهبری مدظله العالی :

اللهم عجل لولیک الفرج و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه .

صلوات و رضوان خدا به روح بنیانگذار فقید جمهوری اسلامی حضرت امام خمینی ( ره  ) که در زمان تاریک غیبت کبری مژده ظهور حضرت بقیه الله ( ارواحنا فداه ) را به منتظران آن حضرت در قول و عمل نوید داد .

سلام خدمت رهبر عزیز و فرزانه که در کوران مشکلات و حوادث همواره پناهگاه امت اسلام و به یاری حضرت ولی عصر ( ارواحنا فداه ) نجات بخش مسلمین بوده اند .

بدین وسیله ما جمعی از روحانیون به همراه برخی نزدیکان و بستگان حضرت آیه الله ابطحی خدمت رسیده ایم تا به نمایندگی از هزاران نفر از شاگردان و ارادتمندان معظم له در داخل و خارج از کشور عرایضی به سمع مبارک برسانیم .

ما اعتقاد داریم نظام مقدس جمهوری اسلامی با عنایات خاصه حضرت بقیه الله الاعظم ( ارواحنا فداه ) شکل گرفته و پیوسته مشمول الطاف ویژه آن حضرت بوده تا انشاالله زمینه ساز ظهور آن حضرت در سطح جهان گردد لذا کوچکترین عمل و حرکتی منجر به تضعیف این نظام مقدس شود را گناهی بس بزرگ می شماریم .

مخصوصا در شرایط حساس کنونی کوچکترین حرکت جمعی و فردی که باعث هرگونه نا امنی و سوء استفاده اجانب شود را مستوجب عقاب الهی می دانیم لذا با رعایت تمامی جوانب احتیاط ادب و اخلاق اسلامی در این مدتی که برای ما سخت ترین و تلخ ترین ایام عمرمان بود صبر نموده و با دلی مجروح و مصیبت دیده وقایع پیش آمده درباره استاد عزیزتر از جانمان را که بدون رعایت شأن و احترام ایشان و با ورود بدون اجازه به منزل شخصی ایشان و جمعی از دوستانشان گردیده و آنها را به محل نامعلومی منتقل نموده اند تحمل کرده و در مقابل موج ابراز احساسات شاگردان و ارادتمندان معظم له در سراسر کشور آنها را دعوت به صبر و حفظ وحدت و آرامش نمودیم .

رهبر عالیقدر :

همانگونه که مستحضر هستید حضرت آیه الله ابطحی در گذشته مورد اعتماد و امین برجسته ترین مراجع زمان خویش همچون آیات عظام امام خمینی ( ره ) ، بروجردي ، گلپايگاني ، ميلاني ، مرعشي نجفي و ... بوده اند . و ايشان از سال ۱۳۴۲ همزمان با تبعيد حضرت امام رضوان الله تعالي عليه در جهت تقويت بنيه اعتقادي و فكري جامعه و جوانان كانون بحث و انتقاد ديني را تاسيس نموده و با همكاري شهيد هاشمي نژاد جلسات زیادی برای این منظور دائر نمودند و از آن سال تاکنون خدمات عظیم و کم نظیری را به جهان اسلام ارائه نمودند که برخی از آنها از این قرار می باشد :

۱ـ ترویج یاد و نام مقدس حضرت بقیه الله ( علیه السلام ) و اشاعه فرهنگ مهدویت و ارتقاء سطح معرفت و شناخت مردم نسبت به آن حضرت و زدودن شبهات در خصوص آن وجود مقدس با بیانات علمی مستمر و تالیفات مفید فراوان .

۲ـ اهتمام جدی به تزکیه نفس و پاکی روح که همواره مورد تاکید امام راحل رضوان الله تعالی علیه و عنایت حضرتعالی بوده و از آرمانهای اصلی انقلاب ما می باشد ؛

ایشان با برنامه های عملی و تشکیل جلسات مستمر هفتگی که همزمان در شهرهای مختلف جمع کثیری که غالبا از جوانان این مرز و بوم می باشند را تغذیه معنوی و روحی نموده که ثمره این تلاش ها تربیت هزاران شاگرد است که همگی افرادی پاک ، مومن ، انقلابی می باشند و ثمره تربیتی آنها این است که حد اقل استفاده آنها از این جلسات مقید شدنشان به انجام واجبات و ترک محرمات می باشند .

۳ـ تربیت شاگردانی فرهیخته و اهل قلم و بیان که صاحب تالیفات متعدد می باشند و بعضی مورد عنایت حضرت عالی هم قرار گرفته و انتشار مجلاتی پر محتوا در جهت رشد و تعالی جامعه .

۴ـ تربیت تعداد قابل توجه مبلغ دین که تمام همتشان ارتقاء و عمق بخشیدن باورهای دینی مردم و پیاده کردن اهداف این نظام مقدس بوده است .

۵ ـ پاسخگوئی به سوالات و شبهات دینی و اعتقادی در طول بیش از ۴۰ سال .

۶ ـ تالیف دهها جلد کتاب و ترجمه قرآن کریم به سبک نوین که مکرر تجدید چاپ شده اند که برخی از این کتابها مورد توجه مجامع علمی خارج از کشور همچون انجمن اتحادیه نویسندگان عرب قرار گرفته که در این مورد می توان به اعطای دکترای افتخاری ابداع در فقه تسبیح توسط آن مجمع به ایشان اشاره نمود .

رهبر عزیز و عالیقدر ؛

با کمال تاسف و تاثر باید بگوییم علی رغم همه خدمات ارزنده ای که معظم له به جامعه اسلامی ارزانی داشته اند نه تنها هیچگونه تقدیر و تشکر و حمایتی از فعالیتهای ایشان صورت نگرفته بلکه بارها و بارها شاهد جسارتها ،  اتهامات و شایعاتی از سوی بعضی از افراد علیه ایشان بوده ایم . که من جمله بولتن خبری محرمانه گزیده اخبار است که توسط تیپ امام صادق علیه السام در قم منتشر شده و در بخش اخبار آن ، مخالفین و معاندین مطالب کذب محض را نسبت داده بودند من جمله مخالفت با ولایت فقیه و مخالفت با نظام اسلامی که بعد از اعتراض پیگیری اثبات شد مطالب آنها کذب و بی اساس بوده و ما مدارک را ضمیمه نامه مان نموده ایم . و جای این گله برای همه ما باقی مانده که چرا از سوی مسئولین امر ، هیچ اقدامی در این ارتباط صورت نمی پذیرفت . و اینکه ایشان و شاگردانشان عکس العملی در جهت پاسخگویی از خود نشان نمی دادند تنها به خاطر حفظ وحدت و انسجام ملی بود .

رهبر عزیز ؛

و آنچه این مصیبتها را به اوج خود رسانده اقدام اخیر جمع کثیری از مامورین اطلاعات می باشد که موجب هتک حرمت ایشان و مرتبطین معظم له گردیده ، به طوری که علاوه بر تنزل شأن و مقام شامخ روحانیت که نتیجه آن چیزی جز تضعیف پایه های نظام مقدس جمهوری اسلامی و تحقق خواست قلبی دشمنان و بدخواهان نظام نیست ، قلب تمامی شاگردان و ارادتمندان ایشان را به شدت جریحه دار نمود .

اقدامی که توسط مامورین با اسلحه و گاز اشک آور و به گونه ای موهن و تحقیر آمیز و بعضا در ملاء عام در هنگام ورود به منازل شخصی ایشان و دوستانشان صورت گرفته به شکل محترمانه ای می توانست صورت گیرد .

این عمل به هیچ عنوان در شأن نظام مقدس جمهوری اسلامی نبوده و ما هیچ گونه توجیه شرعی ، اخلاقی و قانونی در این نحوه برخورد نمی بینیم . ضمن اینکه مامورین ، حین انجام این عمل عنوان نموده اند که ما پس از حدود ۱۷ سال تحقیقات و بررسی شک نداریم که شخص ایشان و شاگردانشان معتقد به ولایت فقیه هستند و مشکلی با نظام ندارند .

ما ضمن رد اتهامات عوام فریب ، می گوئیم به فرض صحت اگر این ها ملاک باشد باید بگوئیم با توجه به سوء استفاده های مالی و اخلاقی که در سطح کلان توسط مسئولین نظام و برخی آقازادگان انجام می گیرد بایستی حکومت اسلامی را تعطیل نمائیم با عنایت به این فرمایش جناب عالی که مضمونش این است که اسلام یعنی نظام مقدس جمهوری اسلامی ؟

و با اینکه اگر به صرف پیدا شدن افراد نفوذی و منحرف در هر دستگاه و تشکیلاتی باید آنرا تخطئه نمود باید خیلی از وزارتخانه ها را که در پستهای حساس آنها افرادی این چنین یافت شده اند را تعطیل و زمینه را برای هجوم بیگانگان فراهم نمائیم . و باید اضافه نمائیم اگر حقیقتا قصد پیشگیری دلسوزانه از مفسده توسط مسئولین مربوطه در کار بود به پیروی از فرمایشات حضرتعالی در مورد جناح های سیاسی که فرموده اید دنبال مچگیری نباشند این چنین عمل نمی کردند که با به کارگیری نیروهای فراوان و صرف هزینه و امکانات خاص آن هم در طول ۱۷ سال کار مستمر بتوانند به اصطلاح اندکی مچگیری نمایند .

آیا نمی شد به جای این عمل با مشاهده موردی که به زعم آنها تخلف بوده آنرا به شخص حضرت آیه الله ابطحی اطلاع دهند ؟! همانطور که فرمایشات حضرتعالی نیز در مورد جناح های سیاسی هم این بوده است که دنبال مچگیری نباشید ما به یقین می دانیم که معظم له این تذکر داده شده را طبق اعتقاد عمیق اسلامی خویش لطفی فوق العاده پنداشته و آنرا با محبت کامل جبران می نمودند .

رهبر عالیقدر ؛

و آیا واقعا این اتهامات می تواند دست آویز محکمی برای این اقدام گسترده باشد در حالی که با وجود همه ی اتهامات و انواع شایعات ، جوانان بسیاری از اقشار مختلف اجتماع از کارگر و کشاورز گرفته تا افراد تحصیل کرده حوزوی و دانشگاهی علاقمند استفاده از علوم و حکمتهای زلال اهل بیت ( علیهم السلام ) گردیده و به صورت مستمر در جلسات معظم له شرکت می نمایند ،  و پیشرفتهای قابل توجهی در مسائل معنوی نموده اند به راستی آنها چه یافته اند که این چنین در راه خود مصمم و جدی بوده اند و تحت تاثیر تبلیغات مخالفان ایشان واقع نشده اند . و آیا می توان آنها را و بسیاری از افراد جامعه که به انحاء مختلف با اندیشه ها و تفکرات معظم له آشنا شده اند را با علم نمودن چند مساله برای عدم استفاده از ایشان قانع و ساکت نمود و راضی به محرومیت از ایشان کرد .

در پایان ضمن تشکر از فرصتی که به ما عنایت فرمودید ما به نمایندگی از هزاران نفر از شاگردان معظم له شهادت می دهیم که در تمام سالهایی که از محضر ایشان استفاده نموده ایم حتی کلمه ای خارج از صراط مستقیم اهل بیت ( علیهم السلام ) از ایشان نشنیده و همواره ما را به پیروی از قرآن و عترت و حفظ اتحاد و انسجام حول محور ولایت فقیه دعوت نموده اند . و انتخاب جنابعالی را به رهبری مسلمین لطف خاص امام زمان ( ارواحنا فداه ) می دانند .

لذا از حضرت عالی تقاضامندیم عنایتی فرمائید تا ایشان بیش از پیش مظلوم واقع نشوند و مورد هجوم و اهانت دیگران چه با عمل و چه با شایعات بی اساس قرار نگیرند و شاگردان و دوستدارانشان از بهره مندی از فیوضات و کمالات ایشان محروم نگردند .

از خداوند متعال طول عمر با عزت رهبر عزیزمان در ظل توجهات امام عصر ( ارواحنا فداه ) را خواستاریم و امیدواریم ما را از دعای خیرشان محروم نفرمایند .

                                                                                و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

جمعی از شاگردان حضرت آیه الله ابطحی دام ظله





حضرت آیه الله سید حسن ابطحی در دفتر مشهد

بسم الله الرحمن الرحيم

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

ولاتقف ما ليس لك به علم ان السمع و البصر و الفواد كل اولئك كان عنه مسئولا

و از آنچه براي تو معلوم نيست ، پيروي نكن قطعا گوش و چشم و دل همه اينها مورد سوال واقع خواهند شد . ( آيه ۳۶ سوره اسراء )

با سلام خدمت همه دوستان

امروز مي خواهم در خصوص اين آيه شريفه مطلبي را بيان كنم و بايد عرض كنم كه اي كاش همه ما به اين آيه شريفه عمل مي كرديم و سر مشق زندگي خويش قرارش مي داديم . چقدر زيبا بود ، چقدر خوب بود كه مسلمانان قبل از اين كه به مطلب و يا شنيده اي يقين پيدا كنند و آنرا براي ديگران بيان بنمايند اول آنرا براي خودشان با سند و دليل ثابت مي گردانيدند و بعد آنرا مي پذيرفتند . و مطالبي را كه صدق و يا كذب بودن آن برايشان معلوم نبود طبق اين آيه شريفه از آن پيروي نمي كردند چون قطعا گوش و چشم و دل در روز قيامت مورد سوال واقع خواهند شد .

امروز مي خواهم در خصوص شبهه اي ديگر يا بهتر بگويم دروغي ديگر صحبت كنم و خوشحال مي شوم كه موافقان و مخالفان در خصوص اين دروغ نظراتشان را بيان بفرمايند .

خوب حتما مي پرسيد كه آن دروغ چيست بله يكي از دروغهايي كه در خصوص حضرت آيه الله سيد حسن ابطحي بيان كردند اين بود كه ايشان تبعيد شده اند !!!!!!!!!

در بيان نمودن اين دروغ مي توان به سايتهايي مانند نوسازي ، مهديس ، وبلاگ تحليلي سياسي اخبار قم ، انصار نيوز و  احمد باطبي اشاره كرد .

حال جاي اين سوال است كه شما بنابر چه دليل و منطقي اين دروغ را بيان نموده ايد ؟

چرا دليلي نمي آوريد چرا اينقدر دروغ مي گوييد ؟

و جالب تر اينست كه گفته اند ايشان به كلاردشت تبعيد شده اند خيلي عجيب است چون كلاردشت يكي از خوش آب و هوا ترين مناطق ايران مي باشد و چه جاي خوبي در حالي كه همه اينها دروغي بيش نيست . ايشان از اول عمر شريفشان تا بحال يك لحظه به مكاني تبعيد نشده اند و اين مطالب دروغي بيش نيست و ما مسلمانان اگر مسلمان واقعي باشيم بايد اين مطالب را بدون دليل و سند قبول نكنيم و به ديگران نيز ارائه ندهيم و به آيه شريفه قرآن كه در اول اين پست آورده شد عمل بنماييم .

انشاالله

در ضمن براي اينكه اينجانب كذب بودن اين مسئله را ثابت نمايم و مانند ديگران كه بدون دليل و سند حرفي مي زنند نباشم عكسهايي را از حضرت آيه الله ابطحي در مناطق مختلف به ديد همگان قرار مي دهم.

 حضرت آیه الله سید حسن ابطحی در دفتر تهران

 

 





با سلام

اول از همه خواستم در مورد تهمت هایی که به  حضرت آیه الله ابطحی در سایتها و روزنامه ها زده اند صحبتی بکنم .

بله اولین تهمتی که در ذهن همه ما از قول این سایتها یا روزنامه ها بوجود می آید ادعای ارتباط با امام زمان ارواحنا فداه است .

الله اکبر

من یکی که در طول عمرم چنین سخنی را از ایشان نشنیده و ندیده ام و حتی شما در هیچ کتاب و یا سخنرانی نخواهید یافت که ایشان چنین حرفی را زده باشند .

حالا بنظر شما این سایتها و یا روزنامه ها با چه سند و یا دلیلی این مطالب را گفته اند ؟  

احتمالات خیلی زیادی می رود !  

باید از سایتهایی مانند نوسازی و  انصار نیوز و بازتاب و غیره و آن دسته از سایتهایی که فقط ناقل این شایعات بوده اند مانند سونی کارت بیست و ....  پرسید که آیا این درست است که به شخصی تهمت بزنیم و او را به دروغ به مردم معرفی سازیم ؟ آیا این حق مردم ما است كه چنين اخبار دروغي را بشنوند و آیا این کار ظلم در قبال آن شخص و مردم ما نیست ؟

این سوالات را باید چه کسانی پاسخ بدهند و چرا ما مسلمانان به خودمان باید اجازه بدهیم که بدون سند و دلیل به دیگران اینگونه تهمتها را بزنیم ؟ 

من تصمیم دارم که در این پست از وبلاگم نظر حضرت آیه الله استاد سید حسن ابطحی در خصوص ملاقات با حضرت بقیه الله الاعظم روحی فداه که در دو کتاب ایشان به نام های ملاقات با امام زمان ارواحنا فداه و مصلح غیبی موجود است را در اینجا قرار بدهم و امیدوارم آنهایی که توسط این اخبار کذب به فکر و گمان اشتباه رفته اند تجدید نظر نمایند . انشاالله

ایشان در پیشگفتار کتاب ملاقات با امام زمان روحی فداه می فرمایند :

 

پيشگفتار

مـن نـمـى دانـم آنـهـائى كـه مـى گـويند:
در زمان غيبت نمى توان خدمت امام زمان (عليه السّلام ) رسيد، يا او را ديد، چه دليلى دارند؟! چـرا بـايـد كـسى كه در دنيا زنده است و در بدن مادّى است و داراى گوشت و پوست و استخوان است و در ميان مردم زندگى مى كند، ديده نشود؟! آيا اين همه از شيعيان و علماء بزرگ و اولياء خدا، كه آن حضرت را ديده اند، همه دروغ گفته اند و همه را بايد تكذيب كرد؟! آيـا آنـهـائى كـه مـى گـويـنـد:
آن حـضـرت ديده نمى شود، مى دانند كه وقتى اين ادّعاء بدون دليل را شايع كردند، چه خدمتى به دشمنان آن حضرت نموده اند؟! آيـا آنـهـا مـى دانـنـد، كـه اگـر مـردم مـسـلمـان در ديـدن آن حضرت به ترديد افتادند، يكى از دلائل بسيار محكم و قاطع در اثبات وجود مقدّس آن حضرت را از دست داده اند؟! بـعـضـى مـى گـويند:
در روايات آمده ، كه بايد مدّعيان ملاقات با آن حضرت را تكذيب نمود، بايد از آنها سؤ ال كرد كه :
اين روايات در كجا است ؟ چرا ما آنها را نديده ايم ؟! مـن آنـچـه تـحـقـيـق كـرده ام ، جـز يـك روايـت ، بـه مـضـمـونـى كـه در زيـر نـقـل مـى شـود، در كـتـب احـاديـث بـيـشـتـر وجـود نـدارد، آن هـم مـعـنـايـش ايـن نـيـست كه اين دسته خيال كرده اند.

مـن در ايـنـجـا اصـل روايـت را بـا آنـكـه در كـتـاب "مـصـلح غـيـبـى " آن را نـقـل كرده ام و معنايش ‍ را گفته ام باز هم در اينجا يادآور مى شوم ، تا دوستان نادان و دشمنان دانا نتوانند از اين مقوله حرف بزنند.

ايـن روايـت و ايـن تـوقـيع مقدّس ، در وقتى كه جناب "على بن محمّد سمرى " چهارمين نايب خاصّ حـضـرت "بـقـيـّة اللّه " ارواحنا فداه ، مى خواست از دنيا برود، از جانب آن حضرت وارد شد كه اصل توقيع اين است :
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم "يا على بن محمّد السّمرى اسمع اعظم اللّه اجر اخوانك فيك " فانّك ميّت ما بينك و بين ستّة ايّام فـاجـمـع امـرك و لاتوص الى احد فيقوم مقامك بعد وفاتك فقد وقعت الغيبة التّامة فلاظهور الاّ بـعـد اذن اللّه تـعـالى ذكـره و ذلك بـعـد طـول الامـد و قـسـوة القـلوب وامـتلاء الارض جوراً، و سـيـاءتـى شـيـعـتـى مـن يـدّعـى المـشـاهـدة الا فـمـن ادّعـى المـشـاهـدة قـبـل خـروج السـّفـيـانـى و الصـّيـحـة فـهـو كـذّاب مـفـتـر و لاحول و لاقوّة الاّ باللّه العلىّ العظيم ...
((1))

ترجمه :
به نام خداوند بخشنده مهربان "اى "على بن محمّد سمرى !" گوشت را باز كن و كلامم را بشنو خدا اجر برادران شيعه تو را، در مـصـيـبـت تـو زيـاد گـرداند، تو تا شش روز ديگر خواهى مُرد، كارهايت را جمع كن و مساءله وكـالت و جـانـشـيـنـى را به كسى وصيّت نكن . زيرا غيبت كبرى واقع شده و ظهورى نيست مگر بعد از آنكه خدا اذن دهد و اين اذن خدا، بعد از مدّتهاى طولانى و سخت شدن دلها و پر شدن زمين از ظلم و جور است .

و جـمـعى از شيعيان مى آيند و مدّعى مشاهده و ارتباط با ما را مى شوند، آگاه باش ! كه هر كس ادّعـاى مـشـاهـده را قـبـل از خـروج سفيانى و صيحه آسمانى بكند، دروغگو و افتراءزننده است و حول و قوّه اى نيست مگر متعلّق به خداى علىّ عظيم ...".

شش روز بعد، نيمه شعبان بود، شيعيانى كه توقيع و نامه شريف آن حضرت را ديده بودند، بـه خـانـه "عـلى بـن مـحـمـّد سـمـرى " رفـتـنـد، وى را در حال جان كندن ديدند و او پس ‍ از چند لحظه از دنيا رفت ... . خدا رحمتش كند.

شـمـا اى اهل انصاف ! به مضمون اين توقيع مبارك و موقعيّتى كه ورود اين توقيع دارد توجّه كـنـيـد، آيـا جـمـله "الاّ فـمـن ادّعى المشاهدة " يعنى :
آگاه باشيد، كسى كه ادّعاى مشاهده امام زمان (عـليـه السـّلام ) را بـكـند، بر غير از ادّعاء نيابت خاصّه اى كه نوّاب اربعه داشته اند دلالت دارد؟ آيـا از مـلاقـاتـهـاى اتّفاقى و يا در اثر توسّلات كه بسيار اتّفاق افتاده و ملاقات كننده ، ادّعائى ندارد، منصرف نيست ؟ پس چرا باز هم ، حتّى از بعضى اهل علم شنيده مى شود، كه آنها مى گويند:
در زمان غيبت كبرى ، نمى توان خدمت امام زمان (عليه السّلام ) رسيد و او را ملاقات كرد؟! مرحوم حاجى نورى در "نجم الثّاقب " نقل مى كند كه :
عـلاّمـه بـا ورع و بـا تـقوى مرحوم آخوند "ملاّ زين العابدين سلماسى " كه يكى از شاگردان مرحوم "سيّد بحرالعلوم " است فرمود:
"مـن در مـحـضـر درس "سـيـّد بـحـرالعـلوم " بـودم ، كـه شـخـصـى سـؤ ال كـرد:
آيـا امـكـان دارد، كـسـى در زمـان غـيـبت كبرى ، حضرت صاحب الزّمان (عليه السّلام ) را بـبـيـنـد؟ "سـيـّد بحرالعلوم " به او جواب نداد ولى من نزديك او نشسته بودم ، ديدم سرش را پـائيـن انـداخـتـه و آهـسـتـه مـى گـويـد:
چـه بـگـويـم ؛ در جـواب او و حال آنكه آن حضرت مرا در بغل گرفته و به سينه خود چسبانده است ".

من به منظور آنكه ، بيهوده بودن اين ادّعاى غلط، يعنى :
ممتنع بودن ملاقات با امام زمان (عليه السّلام ) را ثابت كنم ! و بـه منظور آنكه دليلى بر اثبات وجود مقدّس حضرت بقيّة اللّه ارواحنا فداه از اين راه اقامه نمايم .

و بـه مـنـظـور آنـكـه ، دلهـاى شـمـا خوانندگان محترم را، روشن كنم و شما را اميدوار به لقاء حـضـرت "ولىّ عصر" ارواحنا فداه نمايم ، تنها به جرياناتى كه از نظر خودم قطعى است و يـقـيـن بـه واقـعـيـّتـش دارم ، از مـيـان هـزارهـا تـشـرّف و مـلاقـات ، بـه آنـچـه نـقـل مـى شـود، اكـتـفـا مـى كـنـم و امـيـدوارم در مـجـمـوع كـتـابـهـائى كـه نـوشـتـه ام لااقل اين كتاب ، مقبول درگاه حضرت "بقيّة اللّه " ارواحنا فداه واقع گردد.

1- بحارالانوار جلد 52 صفحه 151 و جلد 53 صفحه 318.

و همچنین در کتاب مصلح غیبی در پاسخ به سوالی می فرمایند :

"سؤ ال بيست و دوّم "

آيا ملاقات با امام زمان ( عليه السّلام ) تابع چه شرائطى است و آيا براى همگان ميسّر است ؟ پـاسـخ مـا:
ايـن مـسـاءله خيلى مهم است ، در زمان غيبت صغرى خود امام عصر ( عليه السّلام ) يك راهـى بـراى مـلاقـات افـراد خـاصـّى كه همان چهار نايب خاص آن حضرت و بعضى از خوبان بـوده انـد، بـاز فـرمـوده بود، براى اينكه مردم يك دفعه در تاريكى مطلق غيبت فرو نروند، بلكه بايد خودشان را آماده براى غيبت كبرى بكنند. امّا وقتى كه غيبت كبرى شروع شد، شروع غـيـبـت كبرى با اين عبارت بود، كه بعد از اين جريان هر كس ادّعاى مشاهده بكند، افترا زننده و كذّاب است ، ادّعاى مشاهده يعنى يك نفر پيدا بشود بگويد من اجازه دارم كه هر وقت بخواهم خدمت امـام زمـان ( عـليـه السـّلام ) بـرسـم ، سـؤ الاتـم را بـپرسم و جواب يا براى خودم يا براى ديگرى بگيرم . اگر كسى يك چنين ادّعائى كرد، شما بدانيد كه اين شخص ‍ مطلقا دروغگو است ، به جهت اينكه بابيّت ديگر قطع شده است ، ارتباط و ملاقات خصوصى كه در اختيار شخص بـاشـد، بـا امـام زمـان ( عـليـه السـّلام ) ديـگـر نيست ، البتّه خود حضرت هر كس را كه صلاح بـدانـنـد بـه او مـلاقـات مـى دهـنـد ولى ايـن طـور نـيـسـت كـه هـر كـسـى هـر چـه هـم اهـل تـقـوى بـاشـد بـا يـك كـارى مـثـلا چـهـل شـب جـمـعـه بـه مـسـجـد جـمـكـران بـرود يـا چـهـل شـب چـهـارشـنـبه به مسجد سهله برود و حضرت را ملاقات كند. اگر بنا بود كه با اين اعـمـال كـسى موفّق بشود. بالاخره راهى باز مى شد و همه اين كار را مى كردند و ظهور انجام مى شد و مردم آن حضرت را از غيبت كبرى بيرون مى آوردند بنابراين ملاقاتهائى كه انجام مى شـود تـفـضـّلاتى است كه حضرت مى كند حالا يك نفر روى صافى و پاكى خودش فكر كرده كـه اگـر ايـن ريـاضـت را بـكشد، بيشتر احتمال دارد كه خدمت حضرت برسد، حضرت هم اظهار لطـفى مى كنند، نمى شود كه اين يك برنامه عمومى باشد و بلكه برنامه يك شخص خاصّى هـم نـمـى تـوانـد بـاشـد، حـضـرت بـقيّة اللّه به هر كه صلاح بداند ملاقات مى دهد، تا به حال آنچه هم ملاقات با حضرت انجام شده همين طورى بوده است .

پس اين سؤ ال كه ما چه كنيم تا خدمت حضرت برسيم ؟ اصلا غلط است ، هيچ كارى نمى توان كـرد چون راه بسته است ، مسدود است ، فرمود:
"فمن الدّعا المشاهدة فهو مفتر كذّاب " امّا ملاقات افـراد بـا امـام زمـان كـه اخـتـيـار كـار در دسـت حضرت باشد، شايد براى بعضى چندين بار اتـّفـاق بـيـفتد مثل سيّد بحرالعلوم يا سيّد بن طاووس كه اين موفّقيّت را داشتند، پس ملاقات بـا خـواسـت حـضـرت مـيسّر است و به هيچ وجه با اختيار ما ميسّر نيست ، در رواياتى هم كه هست كـسـى كـه ادّعـاى رؤ يـت بـكـنـد كذّاب است ، منظور اين است كه با اختيار خودش ادّعاى ملاقات و مشاهده بكند.

حال با وجود این نظرات که هم اکنون در این دو کتاب موجود است و علاوه بر آن در سخنرانی ها می توان آنها را یافت این سوال پیش نمی آید که شما ای کسانیکه به دروغ مطلبی را می گویید و هیچ سند و یا دلیلی برای آن نمی آورید آیا این کار از نظر اسلام اگر مسلمان هستید درست است یا خیر ؟ و آیا جزای این کار چیست ؟



زن درقرآن

زليخا
داستان ((زليخا و يوسف )) زيباترين داستانهاى قرآن است . خداوند خود در آغاز سوره يوسف مى فرمايد: ((ما زيباترين داستانى را كه مى توان نقل كرد به تو وحى كرديم (42))).
زليخا همسر ((عزيز)) يعنى نخست وزير مصر بود. تواريخ اسلامى ، پست و مقام شوهر زليخا را، مختلف نقل كرده اند: صدراعظم ، رئيس زندانها يا رئيس ‍ كل تشريفات دربار.
پادشاه مصر، فرعون (ريان الوليد) از فراعنه عرب بود كه بر مصر حكم مى راندند(43). شوهر زليخا كسى است كه ما او را به گفته قرآن مجيد، ((عزيز)) مى خوانيم . از اينجا پيداست كه او هر كه بوده و هر مقامى كه داشته ، از مقربان درگاه و مردى با نفوذ بوده است چون ((عزيز)) در زبان عربى كه قرآن ذكر مى كند به معناى شخص مقتدر و با نفوذ است .
همسر او ((زليخا)) در زيبائى و رعنايى و اعتدال قامت ، گوى سبقت از همگان ربوده و از اين جهات در تمام مصر ضرب المثل بود.
يوسف كوچكترين فرزند يعقوب پيامبر كه به وسيله برادرانش در فلسطين به چاه افتاده بود، توسط كاروانى كه روانه مصر بود از چاه در آمد و در بازار برده فروشان مصر فروخته شد. در آنجا او را به عنوان غلام بچه براى عزيز مصر خريدند و بدينگونه وارد خانه او شد.
يوسف در خانه عزيز زير نظر مستقيم همسر او ((زليخا)) بزرگ شد تا به سن هيجده سالگى رسيد و از علم و حكمت برخوردار گرديد. در آن اوقات هنگامى كه ((عزيز)) مى خواست به مسافرتى برود، همسرش را مخاطب ساخت و گفت : ((جايگاه او را گراميدار، اميد است در تنهائى ما مؤ ثر باشد يا او را چون فرزند خود بگيريم (44))).
با اين وصف ، زليخا زنى جوان بود واينك جوانى بيگانه را با اندامى برازنده و سيمايى زيبا و قيافه اى خوش تركيب در كنار خود مى ديد و سعى داشت به هر نحوى شده او را به خود متمايل سازد و راز دل خويش را با وى در ميان بگذارد.
به همين جهت نخست با نگاههاى معنادار تمام حركات يوسف را زير نظر گرفت ، باشد كه او را به خود متوجه سازد و چون نتيجه اى نگرفت ، از راه غَنْج و دَلال وارد شد و آنچه در قدرت داشت به كاربرد تا با اين حربه برنده او را وادار به تسليم كند ولى يوسف هم كه هاله اى از نور نبوت و تربيت صحيح خانوادگى ، تمام وجودش را فراگرفته بود، بيدى نبود كه با اين بادها بلرزد. يوسف علاوه بر مقام عصمت ، مى دانست كه زليخا زنى شوهردار است و نسبت به او حق پرستارى دارد و سالهاست كه خود و شوهرش او را تحت مراقبت گرفته اند تا به اين سن و سال رسانده اند و نبايد به آنان خيانت كرد.
سرانجام ((زليخا)) در غيبت همسرش ((عزيز)) كه به سفر رفته بود، يوسف را به خوابگاه خود برد تا در آنجا به طور آشكار از مراوده خود با وى و برخوردهاى معنا دارى كه با او داشته است ، پرده بردارد. بدين منظور، درها را بست و گفت : ((من خود را مهياى تو كرده ام ! ولى يوسف گفت : پناه به خدا! اين خيانت است . او خداوندگار من است و مرا گرامى داشته و مقامى نيكو عطا كرده است . اگر من مرتكب چنين خيانتى شوم ، ستمكار و متجاوز خواهم بود. و خدا هرگز ستمكاران را رستگار نمى گرداند(45))).
((زليخا پند يوسف را به هيچ گرفت و چون هوى و هوس تمام وجودش را فراگرفته بود، نزديك آمد تا با وى در آميزد. چنان لحظه حساسى فرا رسيده بود كه يوسف چون به ياد خداست به مخالفت پرداخت و خدا نيز او را مورد عنايت قرار داد و قصد سوء و عمل زشت را از وى بگردانيد؛ زيرا يوسف از بندگان پاك سرشت بود(46))).
با اينكه يوسف مى دانست درها بسته است ، مع الوصف براى اينكه از تماس ‍ با زليخا بركنار بماند به طرف در دويد. در اين هنگام قفل در شكست و در باز شد! زليخا يوسف را دنبال كرد و از پشت سر پيراهن او را گرفت و كشيد تا او را به خوابگاه باز گرداند. همين موضوع نيز موجب شد كه پيراهن يوسف پاره شود.
يوسف و زليخا در حال غيرعادى از اطاقها بيرون پريدند و چون وارد حياط كاخ شدند ((عزيز)) را ديدند كه از سفر بازگشته است .
((عزيز)) آن دو را ديد كه با رنگى پريده و سر و وضعى غيرعادى از اطاق بيرون مى آيند. ((زليخا)) بدون درنگ گفت : ((مجازات كسى كه نسبت به همسر تو قصد سوئى داشته است اين است كه يا به زندان افتد و يا سخت شكنجه ببيند(47))).
يوسف كه خود را در معرض اتهام ديد گفت : ((اى عزيز! همسر تو است كه با من مراوده نموده و مرا به سوى خود كشيده است )).
در اين هنگام طفلى شيرخوار از بستگان زليخا با قدرت كامله خدا به زبان آمد و گفت : اگر پيراهن يوسف از جلو سينه دريده است ، زليخا راست مى گويدويوسف دروغگوست - زيرادراين صورت يوسف به طرف اورفته است و زليخا با وى گلاويز شده و پيراهن او را پاره كرده است - ولى اگر پيراهن يوسف از پشت سر پاره شده زليخادروغ مى گويدو يوسف راستگوست .
عزيز كه از سخن گفتن طفل شيرخوار در شگفت مانده بود، جلوآمد و پيراهن يوسف را نگاه كرد و چون ديد كه پيراهن از پشت سر پاره شده به زليخا رو كرد و گفت : ((هرچه هست زير سر شما زنان است ؛ زيرا افسون شما زنان بسى بزرگ است (48))).
ماجرا رفته رفته درز گرفت و به گوش خانمهاى دربار و اشراف بلكه عموم زنان شهر رسيد و همه ، زليخا را به باد انتقاد و سرزنش گرفتند:
((زنان شهر شايع ساختند كه همسر عزيز، پيشخدمت جوان خود را به سوى خويش فراخوانده و دل در گرو عشق او نهاده و سخت به او دلبسته است ، ما او را در گمراهى آشكارى مى بينيم (49))).
چون زليخا از مضمونهاى نيشدار زنان شهر كه برايش ساخته بودند آگاه شد، آنان را دعوت كرد و براى هر كدام بالشى در گوشه و كنار سالن پذيرايى نهاد و به دست هر كدام ، كاردى براى قاش كردن ميوه داد و همينكه مجلس آراسته شد از يوسف خواست كه به مجلس در آيد!
همينكه زنان اشرافى و خانمهاى دربارى مصر، يوسف را با آن اندام دل آرا و قامت موزون و سيماى درخشان ديدند، چنان محو تماشاى او شدند كه بى اختيار انگشتان خود را با كارد به جاى ميوه بريدند و متوجه نشدند و گفتند: ((محال است كه اين جوان محبوب و دلفريب ، بشر باشد، نه ، نه ، او فرشته اى بزرگوار است (50))).
و به گفته سعدى :

گرش ببينى و دست از ترنج بشناسى

روا بود كه ملامت كنى زليخا را

در اينجا زليخا از فرصت استفاده كرد و به زنان مصر گفت : اين است آنچه مرا به خاطر آن سرزنش مى كنيد. شما طاقت نياورديد او را به يك نظر ببيند ولى او شبانه روز در كنار من است !
((اين است آنچه مرا در خصوص عشق او ملامت كرده ايد. من او را به خود دعوت كردم ولى او خوددارى كرد. صريحا مى گويم اگر آنچه را از وى مى خواهم و به او دستور مى دهم عملى نسازد، به زندان خواهد افتاد يا خوار و ذليل مى شود(51))).
عزيز و همسرش زليخا به منظور جلوگيرى از آبروريزى بيشتر و بدگويى و سرزنش مردم ، يوسف را به زندان افكندند ولى يوسف كه از خطر بزرگ معصيت الهى رهيده بود گفت : ((پروردگارا! من زندان را بهتر از اين مى دانم كه زنان مرا به آن مى خوانند. اگر افسون زنان را از من بر طرف نسازى ممكن است به سوى آنان كشيده شوم و از نادانان به شمار آيم (52))).
خداوند مهربان هم دعاى يوسف را مستجاب كرد و با زندانى شدن او خطر فريب و افسون زنان را از وى برطرف ساخت .
يوسف در زندان به سر مى برد تا سالها بعد كه فرعون مصر خواب ديد كه هفت گاو لاغر هفت گاو چاق را خوردند. چون از معبّران تعبير خواست آنان گفتند خوابى پريشان است كه قادر به تعبير آن نيستيم . جوانى كه نديمان فرعون و با يوسف در زندان بود، در اين موقع به ياد يوسف افتاد و به فرعون گفت : شخصى بزرگوار و پاكدل در زندان است كه كاملا از عهده تعبير اين خواب برخواهد آمد.
فرعون دستور داد او را از زندان در آورند. ولى يوسف گفت : قبل از هر چيز بايد معلوم شود گناه من چيست كه بايد سالها در زندان بمانم ؟ و به ماءمور گفت : برگرد و به پادشاه بگو از زنان مصر سؤ ال كند علت چه بود كه زنان اشرافى و خانمهاى دربارى انگشتان خود را بريدند؟! خداى من از افسون آنان خبر دارد.
فرعون زنان را احضار كرد و پرسيد: چرا با يوسف مراوده برقرار ساختيد و او را به خود دعوت كرديد؟ زنان گفتند: نه ، به خدا سابقه بدى از او سراغ نداريم . در اين هنگام زليخا كه به واسطه مرگ شوهرش ((عزيز)) ديگر نه آن عزت و احترام را داشت و نه آن آب و رنگ را، گفت :
((هم اكنون حقيقت آشكار شد. من اعتراف مى كنم كه اين من بودم كه او را به خود دعوت كردم ، او هر چه مى گويد راست است (53))).
يوسف با تجليل خاصى از اتهامات وارده تبرئه شد و با عزت و سرافرازى از زندان بيرون آمد، در حالى كه مرد و زن مصر اطلاع يافتند كه يوسف به خاطر پاكى و ترتيب اثر ندادن به خواهشهاى همسر عزيز مصر به زندان افتاده بود!
فرعون مصر چون يوسف را از نزديك ديد و با او سخن گفت ، چنان شخصيت وى در نظرش بزرگ آمد كه به نفع او از سلطنت كناره گرفت و سرنوشت ملت و مملكت مصر را به دست او سپرد.
بدينگونه يوسف كه به خاطر خويشتندارى از معصيت الهى و پاس احترام ناموس مردم به زندان افتاد، سرانجام همه كاره مصر شد. او، هم پيغمبر خدا بود و هم عزيز مصر، هم با كمال قدرت بر مصر حكومت مى كرد و هم چشم و چراغ مصريان بود.
مطابق برخى از روايات اسلامى سالها بعد كه زليخا پير و نابينا شده بود، روزى بر سر راه يوسف نشست و همينكه يوسف خواست از آنجا بگذرد، برخاست و از وى خواست كه دعا كند تا خدا چشمش را بينا كند و جوانى و زيبايى روزگار نخستين را به او بازگرداند تا بتواند او را ببيند، و به همسرى او در آيد. پيك الهى فرود آمد و از يوسف خواست دعا كند. يوسف پيامبر محبوب خدا هم دعا كرد و زليخا به همان شكل و اندام خوش تركيب ، ايامى كه با يوسف برخورد داشت و مى خواست به طور نامشروع با وى تماس ‍ بگيرد، بازگشت و به صورت مشروع به همسرى يوسف در آمد.
اين نتيجه دورى از گناه و دورى از نافرمانى خداست !

بلقيس
خداوند به حضرت سليمان پيغمبر حشمتى موهبت كرده بود كه به هيچيك از بندگان برگزيده اش نداده بود(54). سليمان ، هم پيغمبر خدا بود و هم فرمانرواى بزرگ و مقتدر عصر. روزى سليمان در حالى كه طبق معمول گروه بى شمارى از جنيان و انسانها و پرندگان در صفهاى مشخص ، او را همراهى مى كردند، راهى سفر شد. در آن سفر سليمان وارد سرزمين ((يمن )) گرديد و در بيابانى گرفتار مضيقه بى آبى گشت . به دستور سليمان ، همراهان در صدد برآمدند تا مگر در آن بيابان سوزان به آبى دست يابند ولى چندان كه گشتند دسترسى به آب پيدا نكردند.
شايد علت اينكه خداوند به سليمان مانند پدرش داوود مقام نبوت و سلطنت هر دو را عطا كرده بود، ماديگرى و دنياپرستى قوم آنان ((بنى اسرائيل )) بود كه مى پنداشتند كسى مى تواند بر آنان حكومت كند كه از لحاظ مال و ثروت و جلال و حشمت سرآمد مردمان مصر باشد.
هر گاه سليمان به سفر مى رفت يا به تخت مى نشست ، سپاهيانى از جن و انس و پرندگان كه خداوند مسخر وى كرده بود، پيرامونش را مى گرفتند يا به دنبالش راه مى افتادند.
در آن بيابان گرم و آفتاب سوزان ، سليمان ديد در آنجايى كه نشسته است از گوشه اى آفتاب بر او مى تابد. چون به اطراف خود نظر افكند جاى ((هُدْهُد)) را در بالاى سر خود خالى ديد.
سليمان مى خواست هدهد را كه در ميان پرندگان شامه خاصى براى يافتن آب ولو از مسافت دور داشت ماءمور كند تا هر طور شده او را در آن بيابان از وجود آب آگاه سازد ولى چون جاى او را خالى ديد گفت : ((آيا هدهد هست و من نمى بينم يا از غايبان است ؟ اگر او در اين لحظه حساس (بدون جهت ) غيبت كرده باشد به سختى كيفر خواهم داد يا براى عبرت ديگران سر از تنش جدا مى سازم مگر اينكه براى غيبت خود عذرى موجه بياورد(55))).
خداوند به پرندگان مانند ديگر اصناف جانداران الهام كرده بود كه بايد تحت فرمان سليمان پيغمبر باشند و از فرمانش سرپيچى نكنند. به همين جهت نيز سليمان هدهد را در صورت غيبت غير موجه ، مقصر مى دانست . اين معنا موهبتى بود كه از جانب خداوند فقط به حضرت سليمان داده شده بود به طورى كه نه قبل از وى سابقه داشت و نه بعد از او نظير پيدا كرد.
ديرى نپاييد كه هدهد آمد و به سليمان گفت : ((من پى به موضوعى برده ام كه تو - پيغمبر خدا - با همه شكوه و جلال و علم و اطلاعى كه دارى از آن بى خبرى ! من از قلمرو ((سبا)) مى آيم و خبرى مقرون به حقيقت و يقين آورده ام (56))).
((من در آن شهر زنى را ديدم كه بر مردم آنجا حكومت مى كند و برايش ‍ همه گونه وسائل وقدرت وتجمل فراهم است .اوبه خصوص تختى عظيم دارد)).
((من ديدم كه آن زن و افراد مملكت او به جاى پرستش خداوند جهان در برابر خورشيد سر به خاك نهاده و آفتاب مى پرستند. شيطان هم شرك به خدا و كار نامعقول آنان را در نظرشان جلوه داده و از راه حق و صواب بازداشته است ، به همين علت هم از راه راست بازمانده اند(57))).
((شيطان آنان را فريب داده است تا خدايى كه هر راز پنهان در آسمانها و زمين را آشكار مى سازد و از آنچه مردم نهان مى دارند يا آشكار مى سازند، آگاه است ، پرستش نكنند. خدايى كه جز او خدايى نيست ، خدايى كه دارنده جهان آفرينش است (58))).
((هدهد)) علت غيبت خود را اين طور گزارش داد كه در پى جستجوى آب ، به شهر ((ماءرب )) پايتخت ((قوم سبا)) در يمن رسيده و ديده است كه ((بلقيس )) ملكه سبا با شكوه و جلال هر چه تمامتر در حالى كه بر تختى عظيم جلوس كرده است بر مردم يمن حكم مى راند و خود مردم سبا نيز آفتاب پرست مى باشند.
بنابراين ، هدهد در انجام وظيفه كوتاهى نكرده بود و عذر موجه داشت ؛ زيرا اگرچه با همه كوششى كه به عمل آورده بود، آبى نيافته بود ولى در عوض ‍ خبرى مهم آورده و بر امرى بزرگ آگاهى يافته بود.
سليمان پس از استماع گزارش هدهد گفت : ((خواهيم ديد كه راست مى گويى يا از دروغگويانى ؟)) سپس دستور داد نامه اى براى بلقيس ملكه سبا بنويسند و چون نامه مهيا شد، هدهد را مخاطب ساخت و گفت : ((هم اكنون اين نامه را ببر - و در حالى كه بلقيس با مشاوران خود تشكيل جلسه داده است - در مجمع آنان ، بيفكن آنگاه از ايشان كناره بگير و ببين با خواندن آن به چه نتيجه اى مى رسند(59))).
هدهد نامه سليمان را گرفت و روانه قلمرو سبا شد و چون در بالاى سر بلقيس و مجمع او قرار گرفت ، نامه را درست به دامن او افكند، سپس به گوشه اى رفت و گوش داد تا ببيند پس از مطالعه چه تصميمى خواهندگرفت .
بلقيس ، نامه را گشود و خواند، سپس رو كرد به مشاورانش و گفت : ((اى حاضران مجلس ! نامه اى گرانقدر به سوى من افكنده شد. اين نامه از سليمان است و مضمون آن چنين است : به نام خداوند بخشنده مهربان . بر من برترى مجوييد و همه تان به نزد من بياييد و خود را تسليم كنيد))
سپس بلقيس به مشاوران خود گفت : ((اى حاضران مجلس ! بگوييد تكليف من چيست ؟ من هيچ تصميم قاطعى نمى گيرم مگر اينكه قبلا شما نظر خود را اظهار كنيد)).
مشاوران بلقيس گفتند: ((ما داراى نيروى كافى و نفرات جنگجو هستيم . در عين حال اختيار ما به دست تو است ، ببين تا چه پاسخى خواهى گفت )).
بدينگونه وزراى بلقيس امر جنگ و صلح را به عهده ملكه خود محول كردند و آمادگى خود را نيز براى جنگ اعلام داشتند.
بلقيس گفت : ((آنچه من مى دانم اين است كه در صورت اعلان جنگ و شكست ما، پادشاهان فاتح وقتى به عزم جنگ وارد شهرى يا كشورى مى شوند، نظام شهر و مملكت را در هم ريخته و عزيزترين افراد كشور را به صورت خوارترين آنان در مى آورند. آرى آنان اين كار را خواهند كرد. من به جاى اعلان جنگ ، هديه اى براى آنان مى فرستم تا ببينم فرستادگانم با چه تصميمى از جانب سليمان بر مى گردند(60))).
آنگاه بلقيس جعبه اى محتوى يك دانه گوهر گرانبها براى سليمان فرستاد و به مشاوران خود گفت اگر سليمان پيغمبر خدا باشد ما توانائى جنگ با او را نداريم و چنانچه پادشاه باشد، هديه ما را مى پذيرد و با اين قدرت و نفرات بر او پيروز خواهيم شد.
هدهد كه در گوشه سقف قرار گرفته بود و سخنان آنان را مى شنيد، موضوع را به سليمان گزارش داد. وقتى فرستادگان بلقيس نزد سليمان رسيدند و هدايا را به او تسليم كردند، سليمان كه مى ديد بلقيس و اطرافيانش به جاى اينكه تسليم شوند و به خدا ايمان آورند، آن طور با وى رفتار كردند، سخت برآشفت .
همينكه فرستادگان بلقيس به حضور سليمان رسيدند، سليمان به آنان گفت : آيا مى خواهيد نظر مرا با مال دنيا جلب كنيد؟ اگر اين قصد را داريد بدانيد كه ((آنچه خدا به من داده است از آنچه شما داريد بهتر و بيشتر است . شماييد كه از اين هديه خود شادى مى كنيد))؛ زيرا شما فقط به ظواهر دنيا مى نگريد و از آنچه در ماوراى عالم ماده و مظاهر جهان است غافل مى باشيد.
سپس به فرستادگان بلقيس گفت : ((برگرديد به سوى آنان (بلقيس و مشاورانش ) و هداياى خود را نيز ببريد و به آنها بگوييد: من سپاهى به سوى آنان گسيل مى دارم كه قادر نباشيد در مقابل آن مقاومت كنيد و آنان را با ذلت و خوارى از مملكت سبا بيرون خواهم كرد(61))).
پس از رفتن فرستادگان بلقيس ، سليمان رو به حاضران درگاه كرد و گفت : ((اى حاضران درگاه ! كداميك از شما مى توانيد تخت بلقيس را پيش از آنكه آنان نزد من بيايند و تسليم شوند حاضر كنيد؟(62))).
((عِفريت )) كه از سركرده هاى جن بود گفت : ((من آن را پيش از آن كه تو از جايت برخيزى خواهم آورد. آرى من اين كار را مى كنم و بر آن هم قادر و امين هستم (63))).
به دنبال آن ((آصف بن برخيا)) وزير حضرت سليمان كه ((بهره اى از علوم كتاب آسمانى داشت گفت : من قادرم آن را پيش از آنكه مژه بر هم بزنى بياورم (64))). در اين مسابقه ((آصف بن برخيا)) برنده شد.
((همينكه سليمان ديد تخت بلقيس را آورده اند و نزد او نهاده اند)) زبان شكرگزارى گشود و گفت : ((اين از موهبت خداى من است )) خدا اين نعمت و موهبت را به من داده است ((تا مرا بيازمايد كه آيا پاس نعمت او را نگاه مى دارم يا كفران نعمت خواهم كرد)).
سپس گفت : ((هر كس پاس نعمت خدا را نگاهداشت ، سود آن به خود وى باز مى گردد و هر كس ناسپاسى كند، زيانى به خدا نمى رساند)) بلكه زيان آن به خود وى مى رسد ((زيرا خداى من نسبت به شكر بندگان بى نياز و در عين حال نسبت به آنان كريم است (65))).
قبل ازآنكه بلقيس به حضور سليمان بار يابدسليمان گفت :((شكل تخت او را دگرگون سازيد تا ببينم وقتى كه آمد، درك و هوش لازم را دارد كه اميدوار باشيم ايمان خواهدآورديااز كسانى است كه اميدى به هدايت آنان نيست (66))).
((وقتى بلقيس آمد به وى گفت : آيا تخت تو بدينگونه بوده است ؟ بلقيس ‍ گفت : مثل اينكه همان است ! سپس از تماشاى آن در دربار سليمان مات و مبهوت شد. وقتى بلقيس پى برد كه آن كار شگفت انگيز را ماءموران سليمان انجام داده اند گفت : پيش از اين از قدرت سليمان و حشمت او آگاه بوديم و اين حقيقت را اعتراف داشتيم (67))).
به دستور سليمان كاخى از آبگينه براى سكونت بلقيس ساختند و چون كاخ آماده شد به بلقيس گفتند: ((به كاخ درآى ! هنگامى كه بلقيس صحن كاخ را ديد پنداشت كه آنجا را آب گرفته است . به همين جهت دامن خود را بالا كشيد ولى در اين هنگام سليمان گفت : نه ، اين آب نيست بلكه صحن آن از آبگينه ساخته شده است )).
پس از آنكه بلقيس كاملا پى به عظمت و شكوه سليمان برد و او را داراى نيروى مافوق بشرى يافت و سخت تحت تاءثير شخصيت او قرار گرفت ، ايمان آورد: ((گفت : پروردگارا! من در گذشته به خود ظلم كردم و اينك با سليمان به تو خداوند جهانيان ايمان مى آورم (68))).
مريم و مادرش حنّه
داستان حضرت مريم در قرآن مجيد يكى از شگفت انگيزترين و جالبترين داستانهاى قرآنى است . ولادت او و سرگذشت مادرش و ماجراى حامله شدن خود وى كه دوشيزه بود و آوردن پسرى به نام ((عيسى )) پيغمبر خدا، داستانى شنيدنى و بى نظير است كه در قرآن مجيد آمده است .
خداوند داستان آنان را به تفصيل در قرآن سوره مريم شرح داده است . اينك خلاصه آن داستان به موجب آيات سوره آل عمران و سوره مريم و تفسير آن :
مادر مريم ((حَنِّه )) يا ((حنا)) سالها بود كه با ((عمران )) از بزرگان و روحانيون محترم آل يعقوب ازدواج كرده بود ولى از او فرزندى نياورد. مدتها گذشت اما انتظار او به جايى نرسيد. سرانجام رو به درگاه خدا آورد و دست تضرع و التجا برداشت .
((زن عمران گفت : پروردگارا! من نذر كرده ام كه آنچه را در شكم دارم (وقتى متولد شد) آزاد بگذارم (تا خدمتكار خانه تو باشد) پس تو اين نذر را از من بپذير كه مى دانم شنوا و دانايى (69))).
در آن روز بيت المقدس معروف به ((هيكل )) بود. ساختمان اين معبد را حضرت داوود آغاز كرد و فرزندش سليمان به اتمام رسانيد. در كنار همين معبد بود كه در دوران اسلامى ((مسجد اقصى )) يا ((بيت المقدس )) ساخته شد.
سرانجام ، دعاى مادر مريم كه از بانوان پاك سرشت بود مستجاب شد و احساس كرد كه آبستن شده است . به همين جهت وقتى وضع حمل كرد و ديد كه نوزاد دختر است و پسر نيست گفت : خداوندا! من كه دختر زاييدم ؟! (چون منتظر پسر بود) ولى خدا بهتر مى دانست كه آنچه زاييده بود چه دختر پاك سرشتى است . مادر مريم پنداشت كه براى خدمت در خانه خدا، پسر به مانند دختر نيست از اين رو گفت : ((من او را مريم (70) ناميدم و او و فرزندش را از شرّ شيطان مطرود در پناه تو قرار دادم (71))).
مادر مريم مى ديد كه بايد به نذر خود عمل كند. با اينكه مريم دختر بود او را به عنوان ((دختر عابده )) تقديم خانه خدا كرد.
((خدا هم مريم را به وجهى نيكو قبول كرد و به خوبى پرورش داد و چون پدر مريم پيش از ولادت او از دنيا رفته بود از اين رو مادرش او را كه طفلى خردسال بود آورد و به متوليان خانه خدا سپرد تا نذر او را براى خدمتگزارى خانه خدا بپذيرند)).
متوليان بيت المقدس كه از بزرگان و روحانيون عالى مقام بنى اسرائيل بودند بر سر كفالت مريم با هم به نزاع پرداختند. سرانجام تصميم گرفتند قلمهاى خود را به آب اندازند تا قلم هر كدام به روى آب آمد، به حكم قرعه كفالت مريم دختر عمران مرد نامى و محترم شهر، با او باشد و اين افتخار در خانه خدا نصيب او گردد.
در آن ميان تمام قلمها به زير آب رفت و تنها قلم زكريا به روى آب آمد. بدينگونه زكريا(كه شوهرخاله مريم بود)كفالت و سرپرستى اورابه عهده گرفت .
در بيت المقدس اطاقكى در جاى بلندى در اختيار مريم نهادند و زكريا به مراقبت از وى همّت گماشت .
با اينكه غذا و مايحتاج مريم به عهده زكريا بود، مع الوصف ((چند بار زكريا سر زده به ديدن مريم آمد و ديد كه غذاى بهشتى در مقابل مريم نهاده اند)) و او مشغول خوردن آن است !
((زكريا گفت : اى مريم ! اين غذا را از كجا براى تو آورده اند؟ مريم گفت : آن را از جانب خدا آورده اند، خدا به هر كس بخواهد بى حساب روزى مى دهد(72))).
زكريا متوجه شد كه مريم سخت مورد لطف و عنايت خداست . مريم سالها در خانه امن خدا و تحت كفالت و نظارت حضرت زكريا پيغمبر خدا به سر برد. او هم اكنون دخترى بالغ است و با قد كشيده واز نظر ظاهر و باطن بهترين دختران عصر مى باشد. او در همان بلندى در اطاقك خود به سر مى برد، در اوقاتى كه مردان بيرون مى رفتند پايين مى آمد و مشغول جاروب كردن خانه خدا و گردگيرى نقاط آن مى شد.
روزى در اطاقك خود نشسته بود كه ((فرشتگان آمدند و به وى گفتند: اى مريم ! فرمانبردار خدا باش و سجده كن و با خاضعان در پيشگاه خدا خضوع كن (73))).
روز ديگر باز فرشتگان نازل شدند و گفتند: ((اى مريم ! خدا تو را بشارت مى دهد به مولودى كه نامش مسيح (74) عيسى بن مريم است و در دنيا و آخرت آبرومند خواهد بود و از مقربان الهى است (75))).
((او در گهواره مانند روزى كه بزرگ خواهد شد، با مردم سخن خواهد گفت ، و يكى از بندگان شايسته خداوند مى باشد(76))).
((مريم گفت : خدايا! چگونه ممكن است من صاحب پسرى شوم و حال آنكه بشرى با من تماس نگرفته است . فرشته گفت : با اين وصف خدا اين كار را خواهد كرد و آنچه را بخواهد مى آفريند. وقتى خدا فرمانى صادر كند (و چيزى را اراده نمايد) همينكه بگويد: بشو، مى شود(77))).
دنباله داستان را در سوره مريم بخوانيد كه خداوند ماجراى حامله شدن مريم دوشيزه نمونه و پاك سرشت عصر را شرح مى دهد: ((اى پيغمبر! به يادآور داستان مريم را هنگامى كه از كسانش كناره گرفت و به نقطه اى در مشرق جايگاه خود رفت در آنجا او پرده اى كشيد و دور از چشم آنها مشغول آبتنى شد.
درست در همين هنگام ما روح القدس را به سوى او فرستاديم . روح القدس ‍ مانند انسانى معتدل و خوش تركيب در مقابل او مجسم شد. چون مريم آن انسان زيبا و خوش قامت را ديد، گفت : من به خدا پناه مى برم و ازاو مى خواهم كه توازاوبترسى و مردى پارساباشى و گمان بددرباره من نبرى !
روح القدس فرشته الهى گفت : نه ، من بشر نيستم ، من فرستاده خداى تواءم و آمده ام تا از جانب خدا كودكى پاك سرشت به تو موهبت كنم .
مريم گفت : چگونه ممكن است من بچه اى داشته باشم و حال آنكه بشرى با من تماس نگرفته است و زناكار هم نبوده ام ؟
فرشته گفت : با اين وصف خداوند اراده كرده است كه اين كار جامه عمل بپوشد. فرشته افزود خدايت مى گويد اين كار براى من كه خداى تو هستم آسان است (و مسئله مشكلى نيست ) ما او را نشانه اى از قدرت نمايى خود براى مردم قرار مى دهيم و رحمتى از جانب خود مى دانيم و در هر صورت بايد بدانى كه اين كار انجام گرفته است (78))).
با همين تجسم روح القدس در مقابل مريم كه دوشيزه اى باوقار و جوان و در آن لحظه با بدن لخت مشغول آبتنى بود و گفتگويى كه ميان او و فرشته الهى رد و بدل شد، مريم كه خود را برهنه و در يك قدمى جوانى زيبا و متناسب مى ديد، تكان سختى خورد و حالت قاعدگى پيدا كرد.
همين معنا موجب شد كه به طرز اسرارآميزى و برخلاف موازين طبيعى و دانش طبيعى و فقط با اراده و خواست الهى آبستن شود. چيزى كه براى نخستين بار اتفاق مى افتاد و بعد از او هم در جهان اتفاق نيفتاده است . اين فقط يك معجزه بود و خواست خداوند؛ زيرا اراده خداوند بالاتر از موازين طبيعى و قوانين علمى و محاسبات ماست .
مريم با روح و اراده خداوند حامله شد و همين احساس حاملگى او را به محل دورى كشاند. در آنجا درد زاييدن به سراغ او آمد و به درخت نخلى پناه برد.
او كه مى ديد دوشيزه اى دست نخورده آبستن شده است و يك لحظه ديگر وضع حمل مى كند بقدرى هراسان شد كه گفت : ((اى كاش ! پيش از اين واقعه مرده بودم و از خاطره ها فراموش شده بودم . درست در همين هنگام از زير درخت نخلى خشكيده صدايى آمد كه : اى مريم ! غمگين مباش ! خدايت از زير پايت چشمه آبى جارى ساخته است و اين را نشانه لطف خود درباره تو قرار داده است .
اى مريم ! شاخه درخت نخل را (كه سبز و بارور شده است ) تكان ده تا رطب تازه فرو افتد. سپس از آن رطب تازه بخور و چشمت روشن باشد. اگر پس از وضع حمل بدخواهان يهود زاييدن و بچه دار شدن تو را بهانه كردند و ديدى كه درباره آن سؤ ال مى كنند، به آنان بگو: من براى خدا نذر كرده ام روزه بگيرم ، بنابراين با كسى سخن نمى گويم (79))).
به دنبال آن ، مريم زاييد و عيسى نوزاد زيباى خود را پاك و پاكيزه و پيچيده در قنداق ، در بغل گرفت و به ميان قوم آمد، شهرى كه اين ماجرا در آن به وقوع پيوست ((ناصره )) واقع در فلسطين بود كه امروز هم هست و به زادگاه حضرت عيسى معروف است . چون عيسى در ((ناصره )) متولد شد، خود او را ((عيساى ناصرى )) مى گفتند و به همين علت هم پيروانش را ((نصرانى )) يا ((نصارا)) مى خوانند.
مريم كه خود از اولاد يعقوب يعنى دودمان بنى اسرائيل و قوم يهود بود، همينكه با آن كيفيت و حال و وضع ، نوزاد را به بغل گرفته و به ميان قوم خود آورد، گفتند: اى خواهر هارون ! نه پدرت مرد بدى بود و نه مادرت سابقه بدكارى داشته است تو كه دختر هستى اين بچه را از كجا آورده اى ؟ مريم با الهام غيبى اشاره به نوزاد كرد كه از خود وى جويا شويد. گفتند: چگونه با نوزادى كه در گهواره (قنداق ) است سخن بگوييم ؟(80))).
در هيمن لحظه عيساى نوزاد گفت : ((من بنده خدايم و (معانى ) كتاب آسمانى به من داده شده و خدا مرا پيغمبر نموده است و هر جا باشم پر بركت قرار داده و سفارش كرده است كه تا زنده ام نمازگزارم و زكات بدهم . و سفارش كرده است كه نسبت به مادرم نيكوكار باشم و ستمگر و سنگدل نباشم .
درود بر من روزى كه متولد شدم و روزى كه مى ميرم و روزى كه زنده مى شوم )).
خداوند شخصيت مريم را در آيه آخر سوره تحريم بدينگونه بازگو مى فرمايد:((مريم دختر عمران نمونه كامل يك فرد با ايمان بود.رحمش پاك و ما روح خود را در آن دميديم . او سخنان خداى خود و كتب او را تصديق داشت و شخصا نيز از بندگان فرمانبردار خداوندبود)).
همسر ابولهب
((امّ جميل )) همسر ابولهب و خواهر ابوسفيان بود. مى دانيم كه ابوسفيان مالدار معروف بنى اميه و شخص با نفوذ مكه بود و در اظهار عداوت نسبت به پيغمبر اسلام شهرت داشت . ابولهب نيز عموى پيغمبر اسلام و يكى از ده پسر عبدالمطلب ، سرسخت ترين دشمنان پيغمبر و مسلمانان بود.
ابولهب با اينكه از خاندان نجيب هاشم بود، مع الوصف بر اثر همنشينى با افراد فاسد قريش يعنى سران مشرك مكه و تماس دائم با آنها رنگ جماعت به خود گرفته بود. اين مرد زردانبوى بد دهن ، هتّاك و جسور، در ميان مشركان مكه بيش از همه نسبت به برادرزاده اش پيغمبر اسلام خصومت مى ورزيد و او را مى آزرد.
زن او ((ام جميل )) هم زنى بدسرشت و كينه توز بود. خانه آنان در همسايگى پيغمبر قرار داشت . هر خبرى كه از برادر زاده شوهر خود پيغمبر اسلام مى شنيد، آن را به اطلاع مشركان مى رسانيد.
ام جميل ، علاوه بر اين ، شوهرش او را وا مى داشت تا به پيغمبر آزار بيشتر برساند. او حتّى نام پيغمبر را عوض كرده بود و مى گفت : به او نگوييد ((محمّد)) بلكه بگوييد ((مُذَمّم ))!!
وقتى اين خبررابه پيغمبردادند،فرمود:خداخواسته است نام مراازدهان اين زن بيندازد تا هر ناسزايى كه مى گويد،به ((مُذَمّم ))بگويد،من كه ((مُذَمّم ))نيستم !
ام جميل ، شبها خار و خاشاك و هيزم مى آورد و در نقطه اى كه محل عبور پيغمبر بود مى ريخت تا از اين راه به حضرت صدمه بزند.
شوهر او ابولهب هم داوطلب شده بود كه مال و ثروت خود را در راه مبارزه با پيغمبر صرف كند و اين كار را هم مى كرد.
ام جميل از هر گونه شرارت و سخن چينى و جسارت نسبت به پيغمبر خوددارى نداشت و عواقب سوء آن را هم به گردن مى گرفت .
اين زن شرير همينكه پيغمبر را مى ديد، از گفتن هر سخن زننده و هر گونه فحاشى به حضرت خوددارى نمى كرد.
ابولهب نيز بارها همينكه نگاهش به پيغمبر مى افتاد، او را دنبال مى نمود و خاك و سنگريزه به طرف آن برگزيده خدا پرتاب مى كرد.
داستان اين مرد و زن بى ادب نگونبخت بد زبان در قرآن مجيد، سوره ((ابولهب )) آمده است . اين سوره ولو بسيار كوتاه و آنچه درباره ابولهب و زنش ‍ مى گويد مختصر است ولى با اين وصف ، همين سوره كوتاه بيان كننده داستانى طولانى و نقل مختصر آن ، گوياى شرح مفصلى از اعمال ناهنجار و رفتار زشت اين دو عنصر پليد و رسواست .
خداوند در سوره ((ابولهب )) مى فرمايد: ((تباه باد دستهاى ابولهب (كه خاك و سنگ به طرف پيغمبر مى ريزد) تباه باد دستهاى او. مال و ثروتى كه او اندوخت و آنچه كسب كرد، او را از كيفر فردا و عذاب دوزخ بى نياز نكرد. به زودى مى چشد آتشى را كه داراى شراره است . زن او كه هيزم جمع مى كند (تا بر سر راه پيغمبر بريزد، فرداى قيامت نيز هيزم كش جهنّم است ) و ريسمانى از آتش به گردن دارد(81))).
زنى كه به خدا شكايت كرد
((اوس بن صامت )) با دخترعمويش ((خَوله )) ازدواج كرده بود. آنان در شهر خود ((مدينه )) باهم زندگى مى كردند و يكديگر را سخت دوست داشتند. اوس به واسطه تنگدستى و پريشانى ، مردى تندخو و كم حوصله شده بود.
روزى اوس به همسرش نزديك شد تا خواسته مشروع خويش را برآورده سازد ولى زن امتناع ورزيد و به تمنّاى شوهرش روى خوش نشان نداد. اوس ‍ هم خشمگين شد و زنش را ((ظِهار)) كرد و گفت : تو نسبت به من به منزله مادرم هستى . ولى بعد، از گفته خود پشيمان شد.
((ظِهار)) نوعى از طلاق زن در زمان جاهليت بود(82) و تا آن موقع منعى از اسلام درباره آن نرسيده بود. ظهارى كه ((اوس بن صامت )) كرد، نخستين ظهارى بود كه در اسلام به عمل آمد.
((اوس )) به زن خود گفت : ((تصور مى كنم تو بر من حرام شده اى . برو حكم آن را از پيغمبر سؤ ال كن و اگر راهى بر حلال شدن مجدد تو نباشد، نبايد ديگر به خانه برگردى !)).
((خوله )) هم نزد پيغمبر آمد و گفت : يا رسول الله ! شوهر من اوس بن صامت ، وقتى كه من جوان و داراى مال و ثروت و عشيره بودم ، با من ازدواج كرد ولى بعد از آنكه ثروتم از دست رفت و جوانيم زايل شد و بستگانم پراكنده شدند با من ((ظهار)) كرد و بعد هم پشيمان شده است ، آيا راهى هست كه ما را دوباره با هم پيوند دهد؟
پيغمبر فرمود: آنچه من مى دانم اين است كه تو بر شوهرت حرام شده اى . ((خوله )) گفت : يا رسول الله ! به خدايى كه قرآن بر تو نازل كرده است ، شوهرم نام ((طلاق )) را به زبان نياورد. او پدر فرزندان من است و من او را از همه كس ‍ بيشتر دوست دارم .
پيغمبر فرمود: با اين وصف تو بر او حرام شده اى و چيزى هم در اين باره از جانب خداوند به من نرسيده است كه بتوانم تو را راهنمايى كنم .
((خوله )) خواست باز هم چيزى بگويد ولى پيغمبر فرمود: تو بر او حرام شده اى و نمى توانى با وى سخن بگويى و تماس بگيرى .
وقتى ((خوله )) وضع خود را چنين ديد، سخت اندوهگين شد، به گونه اى كه از روى ناچارى گفت : خدايا! از بى كسى خود و دورى از شوهرم و آنچه بر سر خودم و بچه هايم آمده است ، به تو شكايت مى كنم . خدايا! از بدبختى و تنگدستى و پريشانيم به تو شكايت مى كنم . خدايا! چيزى به زبان پيغمبرت درباره من نازل كن !
آنگاه سخت گريست و شيون كنان گفت : پروردگارا! از فقر و تنهائى خودم و بى سرپرستى كودكانم كه اگر به شوهرم بسپارم تلف مى شوند و چنانچه نزد خود نگاهدارم از گرسنگى مى ميرند، به تو شكايت مى كنم . سپس سرودستها را به سوى آسمان بلند كرد و ناله سر داد.
تمام زنان و كسانى كه در خانه پيغمبر بودند و مجادله وگفتگوى او را با پيغمبر مى شنيدند، به حال او رقّت برده و سخت گريستند.
موقعى كه ((خوله )) به خانه پيغمبر آمد و با حضرت ((مجادله )) مى كرد پيغمبر مشغول شستن سر خود بود و عايشه يكى از زنان پيغمبر در شستن سر، به حضرت كمك مى كرد. پيغمبر از وضعى كه براى ((خوله )) پيش آمده بود سخت ناراحت بود.
((خوله )) بار ديگر رو كرد به جانب پيغمبر و گفت : يا رسول الله ! خدا مرا فداى تو گرداند، فكرى براى من كن ! عايشه گفت : اى خوله ! سخن خود را كوتاه كن و دست از مجادله و زبان درازى بردار،نمى بينى پيغمبرچه حالى دارد؟
در همان موقع به پيغمبر وحى مى شد و حضرت آرام بود و گوش به وحى الهى يعنى نزول سوره مجادله فراداده بود. بعد از اعلام وحى كه پيغمبر حالت عادى خود را باز يافت تبسّمى كرد و فرمود: عايشه ! اين زن چه شد؟ عايشه گفت : اينجاست يا رسول الله ! پيغمبر رو كرد به خوله و فرمود: برو شوهرت را بياور. وقتى شوهر ((خوله )) آمد پيغمبر وحى آسمانى را كه آيات اول سوره مجادله راجع به حكم ((ظهار))دراسلام بود،بر وى تلاوت فرمود.
خداوند در آغاز سوره ((مجادله )) مى فرمايد: ((به نام خداوند بخشنده مهربان . خداوند گفتار آن زن را كه با تو - اى پيغمبر - درباره شوهرش مجادله كرد و شكايت به خدا برد، شنيد. خداوند گفتگوى شما را مى شنود، خداوند شنوا و بيناست .
افراد شما مسلمانان كه با زنان خود مظاهره مى كنند (با اين سخن ) زنان ايشان مادران آنان نخواهند شد. مادرانشان كسانى هستند كه ايشان را زاييده اند. مردان مسلمان با اداى اين سخن (ظهار) سخنى زشت و بيهوده مى گويند. اين را بدانيد خدا آن را مى بخشد و از آن در مى گذرد.
كسانى كه زنان خود را ((ظهار)) مى كنند (و بعد پشيمان مى شوند) و مى خواهند سخنان خود را برگردانند، پيش از آنكه با آنان تماس بگيرند، بايد بنده اى آزاد كنند. اين پندى است كه خداوند به شما مى دهد و از آنچه انجام مى دهيد خبر دارد.
اگر كسى بنده اى نيافت كه آزاد كند، بايد دو ماه متوالى قبل از تماس (با زن خود) روزه بگيرد. اگر نمى توانند دو ماه روزه بگيرند، بايد شصت فقير را اطعام كنند تا بدينگونه ايمانتان به خدا و پيغمبر محفوظ بماند. اينها حدود و احكام الهى است - كه بايد آن را معمول داشت - و اگر كسانى كفر ورزند - و از پذيرش آن سر باز زنند - كيفرى دردناك خواهند ديد(83).
وقتى عايشه ، سوره مجادله را كه راجع به گفتگوى ((خوله )) با پيغمبر بود و همان موقع نازل شد، شنيد، گفت : آفرين بر خدايى كه همه صداها را مى شنود. اين زن با پيغمبر صحبت مى كرد و با اينكه من در گوشه خانه بودم و صداى او را مى شنيدم ، بعضى از كلمات او را نتوانستم بشنوم ولى خداوند
همه آن را شنيد و به آن پاسخ داد!
پس از نزول اين آيات ، پيغمبر ((اوس بن صامت ))، شوهر ((خوله )) را احضار كرد و فرمود: به فرمان خداوند، چون همسرت را ((ظهار)) كرده و پشيمان شده اى ،بايد يكى از اين سه كار را انجام دهى تا بتوانى به زن خود رجوع كنى :
1 - آيا قدرت دارى برده اى را به عنوان كفاره ظهار آزادكنى ؟
اوس بن صامت گفت : نه يا رسول الله ! قيمت برده زياد است و من طاقت آن را ندارم ؛ زيرا در آن صورت بايد تمام هستى خود را از دست بدهم چون من مردى تهيدستم .
2 - آيا مى توانى دو ماه متوالى روزه بگيرى ؟
اوس بن صامت گفت : يا رسول الله ! به خدا اگر من سه روز چيز نخورم بيناييم را از دست مى دهم و از آن مى ترسم كه چشمم كور شود.
3 - آيا استطاعت دارى شصت گرسنه را طعام دهى ؟
اوس بن صامت گفت : نه به خدا اى پيغمبر! مگر اين كه خود شما در اين خصوص به من كمك كنيد!
پيغمبر فرمود: من پانزده صاع خرما (هر صاع تقريبا سه كيلو بوده است ) به تو مى دهم و دعامى كنم كه خداوندبه آن بركت دهدتابه شصت فقيربرسد.
سپس پيغمبر آن مقدار خرما را به او بخشيد و اوس بن صامت هم آن را به عنوان كفّاره به شصت فقير داد. بدينگونه زنش ((خوله )) بر وى حلال شد و بار ديگر زندگى خود را از سر گرفتند.
سالها بعد از اين ماجرا روزى عمربن خطاب در ايّام خلافتش ، از كنار ((خوله )) گذشت . خوله گفت : عمر! بايست ! عمر هم ايستاد. سپس به وى نزديك شد و به سخنانش گوش داد. خوله مدتى عمر را نگاهداشت و سخنان تندى به وى گفت !
از جمله گفت : اى عمر! به خاطر دارم كه به تو ((عُمَيره )) مى گفتند و در مكّه و بازار ((عُكاظ)) با عصبانيت از كنيزان برده مراقبت مى كردى . ديرى نپاييد كه موسوم به ((عمر)) شدى (84). بعد هم چيزى نگذشت كه تو را ((اميرالمؤ منين )) خواندند. اكنون از خدا بترس و مواظب بندگان خدا باش . اين را بدان كه هر كس از عذاب قيامت نترسد، هر چيز دورى به وى نزديك مى شود و هر كس ‍ از مرگ ترسيد، مى ترسد كه فرصت را از دست بدهد.
يكى از همراهان عمر به نام ((جارود)) گفت : اى زن ! در مقابل اميرالمؤ منين زياد حرف زدى ! و به عمر گفت : مردم را به خاطر اين پيرزن نگاهداشته اى ؟
عمر گفت : واى بر تو! آيا مى دانى اين زن كيست ؟
جارود گفت : نه ، كيست ؟
عمر گفت : اين زنى است كه خداوند از فراز هفت آسمان (85) شكايت او را شنيد و به او پاسخ داد. اين ((خوله )) دختر ثعلبه است كه سوره مجادله درباره او و گفتگويش با پيغمبر نازل شده است . به خدا اگر از من انصراف حاصل نكند و تا شب سخن بگويد، من از او روى بر نمى گردانم تا هر چه مى خواهد بگويد(86).
زينب دخترعمه پيغمبر
((زيدبن حارثه )) غلام بچه حضرت خديجه همسر پيغمبر بود. ((حكيم بن حُزام )) از تجّار برده فروش مكه ، اين زيد را با بردگانى چند از شام به مكه آورد و به عمه اش خديجه فروخت . اين واقعه پيش از نبوت پيغمبر و ظهور اسلام و در زمان جاهليت اتفاق افتاد.
زمانى كه خديجه به افتخار همسرى رسول خدا رسيد، پيغمبر آينده اسلام از همسرش خواست كه ((زيد)) غلام زر خريد خود را به وى ببخشد. خديجه هم زيد را به همسرش بخشيد. پيغمبر كه زيد را ملك خود مى دانست ، او را از قيد بندگى و رقيّت آزاد ساخت و به فرزندى گرفت .
در زمان جاهليت ميان عرب رسم بود كه پسرى را به فرزندى مى گرفتند و با اينكه فرزند حقيقى آنان نبود، مع الوصف از هر لحاظ او را مانند پسر خود مى دانستند و از جمله با زن او به عنوان زن پسر خوانده خود هم ازدواج نمى كردند. اين عمل پسر گرفتن را عرب ((تَبنّى )) مى خواند. پسر خواندگى جزو رسوم جاهليت بود.
وقتى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم زيد را آزاد كرد و به فرزندى گرفت ، طبق رسوم جاهليت ((زيد)) را به نام پدر خوانده اش ((زيد بن محمد)) مى خواندند. زيد پس از آزادى هم در خانه پيغمبر و خديجه مانند فرزند آنان به سر مى برد.
((حارثه )) پدر زيد در شام در فراق فرزندش كه ناپديد شده بود، در ناراحتى سختى به سر مى برد. پيوسته مى گريست و ناله سر مى داد و از هر كس به خصوص مسافران عرب ، سراغ فرزندش را مى گرفت .
تجارى كه از مكه به شام آمده بودند، به ((حارثه )) خبر دادند كه زيد در مكه است و غلام محمد بن عبداللّه ، مرد محبوب قريش است .
((حارثه )) چون اين خبر را شنيد به اتفاق برادرش ((كعب )) كه هر دو مانند سايرمردم شام و اردن ، مسيحى بودند، بار سفر بستند و به مكه آمدند تا مگر زيد را آزاد كنند و با خود به وطن و نزد كسانش بازگردانند. آنان در مكه پيغمبر را ملاقات كردند و گفتند:
((اى فرزند عبدالمطلب ! فرزند سرور بنى هاشم ! شما همسايگان خانه خدا هستيد. گرفتاران را از قيد و بندها رها مى كنيد و گرسنگان را سير مى گردانيد. اينك ما هم آمده ايم درباره ما نيكى كنى و فرزند ما و بنده خود را خريدارى كرده و آزاد سازيم )).
پيغمبر فرمود: آيا نمى خواهيد كه كارى بهتر ازاين كنم ؟گفتند: چكارى ؟
پيغمبر فرمود: او را حاضر مى كنم و آزادش مى گذارم تا اگر خواست با شما به شام بر گردد و چنانچه خواست نزد ما بماند به خدا قسم من كسى نيستم كه او را از پيش خود برانم .
حارثه و برادرش گفتند: نظرى زايد بر حد انصاف دادى .
به دنبال آن پيغمبر اكرم زيد را حاضر كرد و از وى پرسيد اين دو تن كيستند؟ زيد گفت : اين پدر من حارثة بن شراحيل است و اين هم عموى من كعب بن شراحيل مى باشد.
پيغمبر فرمود: من تو را آزاد مى گذارم ، اگر خواستى با آنان برو و چنانچه خواستى نزد ما بمان .
زيد گفت : نزد شما مى مانم .
حارثه پدر زيد گفت : اى زيد! آيا تو بندگى را بر بودن در نزد پدر و مادر و شهر و قوم خود انتخاب مى كنى ؟
زيد گفت : من در اين مرد شريف (پيغمبر اكرم ) رفتارى ديده ام كه نمى خواهم تا زنده ام از وى جدابمانم .دراينجاپيغمبردست زيد راگرفت و نزد جماعتى از قريش آورد و فرمود: ((گواه باشيد كه اين شخص ‍ فرزندمن است )).
حارثه پدر زيد هم چون اين را ديد دلش آرام گرفت و زيد را در مكه رها كرد و به شام بازگشت .
بدينگونه ((زيدبن حارثه )) نزد پيغمبر و خانه خديجه ماندگار شد تا اينكه خداوند پيغمبر را به مقام نبوت برانگيخت و چنانكه گفتيم ((زيد)) بعد از اميرالمؤ منين على عليه السّلام به پيغمبر ايمان آورد.
زيد بن حارثه از آن روز كه پيغمبر او را به فرزندى گرفت ، نزد مردم مكه ((زيد بن محمد)) خوانده مى شد ولى بعد از آنكه اين آيه نازل گرديد كه : ((محمد پدر كسى از شما افراد مسلمان نيست بلكه او فرستاده خدا و خاتم انبياست (87))).و آيه ((مسلمانان را به نام پدران واقعى آنان بخوانيد(88)))، او خود را ((زيد بن حارثه )) خواند و مردم نيز او را با همين نام مخاطب مى ساختند.
((زيد)) همچنان در خانه پيغمبر به سر مى برد تا اينكه به سنّى رسيد كه مى بايست ازدواج كند. پيغمبر خود به خانه عمه اش ((اميمه )) دختر عبدالمطلب رفت تا ((زينب )) دختر او را براى زيد خواستگارى كند.
((زينب )) اول تصور كرد پيغمبر براى خود به خواستگارى او آمده است ولى همينكه متوجه شد خواستگارى براى ((زيد بن حارثه است )) ناراحت شد و به پيغمبر گفت : من دختر عمه شما هستم ، شوهر كنم به كسى كه غلام آزاد شده شماست ؟ برادر زينب ((عبدالله بن جَحْش )) نيز به اين وصلت راضى نبود.
در اين موقع آيه اى نازل شد كه : ((هيچ مرد با ايمان و زن مؤ منه اى را نمى رسد كه وقتى خدا و پيغمبرش فرمانى صادر كردند، از خود اختيارى داشته باشند، اگر كسى در اين باره نافرمانى خدا را پيشه سازد، در گمراهى آشكارى به سر خواهد برد(89))).
اين آيات قرآنى تكليف مؤ منين را روشن ساخت ؛ بدينگونه كه اهل ايمان از اين پس بايد بدانند هر گاه پيغمبر كه نماينده خالق جهان است صلاح آنان را در امرى ديد، سرپيچى نكنند؛ زيرا پيغمبر معصوم كه خير و صلاح جامعه را مى خواهد، هرگز كارى را به زيان امت انجام نمى دهد و بد آنان را نمى خواهد، پس اگر دختر عمه اش را براى زيد، غلام ديروزش و آزاد شده امروز خواستگارى مى كند، صد در صد به سود و صلاح طرفين است ، هر چند مثلا روى عادات و رسوم معمول محيط زينب از آن نفرت داشته باشد ولى مصلحت در اين است كه تن به اين كار بدهد.
با نزول آيه و توضيحاتى كه پيغمبر پيرامون آن داد، زينب و برادرش ((عبدالله بن جحش )) رضايت دادند و بدينگونه ((زينب )) به عقد ((زيد)) در آمد.
با اين وصف ، زينب در همان برخورد شب اول عروسى ، سر به ناسازگارى برداشت . زينب زنى خودخواه و بلندنظر بود. خود را از زيد برتر مى دانست ! او ننگ داشت كه نوه عبدالمطلب و دختر عمه پيغمبر به عقد غلام آزاد شده خاندان خود در آيد(90) ولى از طرفى پيغمبر هم زيد را جوانى با ايمان و لايق مى دانست و با لياقت ذاتى و تربيت صحيح اسلامى ، مورد علاقه شديد آن حضرت بود.
ثانيا در آغاز ظهور اسلام ، براى الغاى تبعيض نژادى و پركردن شكاف طبقاتى ، مى بايست رهبر اسلام ، دست به چنين كارى بزند و به اصطلاح ((اصلاحات را از خود آغاز كند)).
اين كار ولو بر خلاف عادات محيط عقب مانده و منحط آن روز عرب بود ولى از نظر اسلام و ديد وسيع پيغمبر خاتم ، هيچ مانعى نداشت . بنابراين به هرترتيب شده مى بايست عملى گردد.
با تمام اين اوصاف ، زينب با زيد نمى ساخت . ترك عادت برايش مشكل بود. به همين جهت او را سخت مى آزرد. زيد چند بار شكايت به پيغمبر برد و هر بار از پيغمبر خواست كه زينب را طلاق دهد. پيغمبر هر بار زيد را از طلاق دادن زن خود بر حذر مى داشت و زينب را نصيحت مى كرد كه با شوهر خود بسازد.
هنگامى كه اصرار زيد براى طلاق دادن زينب از حد گذشت و زينب هم به هيچ وجه سرسازگارى نداشت و هربار پيغمبر فرمود: همسرت را نگاهدار، سرانجام خود، همسرش را طلاق داد و پس از طلاق و پايان عِدّه ، خدا به پيغمبر دستور داد زينب را به همسرى خود در آورد و از سرزنش مشركان و منافقان نهراسد:
((اى پيغمبر! به ياد آور زمانى را كه به كسى كه خدا او را گرامى داشت و تو هم او را گرامى داشتى ، گفتى همسرت را نگاهدار (و طلاق مده ) و از خدا بترس . آنچه را خدا آشكار مى سازد تو پنهان داشتى و از سرزنش مردم هراسان بودى ، حال آنكه تنها بايد از خدا بترسى . وقتى مدت احتياج زيد از زينب به پايان رسيد (وعدّه زينب به سر آمد) او را براى تو تزويج كرديم تا بعد از اين افراد با ايمان مانعى در راه ازدواج پسرخواندگان خود پس از طلاق و اتمام عده آنان نداشته باشند. اين خواست خداست كه بايد عملى گردد(91))).
((بر پيغمبر در آنچه خداوند براى او لازم دانسته است ، ايرادى نيست . اين سنّت الهى است كه در افرادى از پيشينيان هم جريان داشته است . كار خدا هميشه حساب شده است . آن افراد كسانى هستند كه رسالتهاى خداوند را ابلاغ مى كنند و از نافرمانى الهى بيم دارند و جز خدا از هيچكس نمى ترسند و كافى است كه محاسب آنان هم خدا باشد. محمّد پدر واقعى هيچكدام از مردان شما مسلمانان نيست بلكه او پيغمبر خدا و خاتم پيغمبران است و خدا از همه چيز آگاهى دارد(92))).
اين بود خلاصه داستان زينب و زيد در قرآن مجيد. از اين آيات استفاده مى شود كه زينب در دل ميل داشت به خود پيغمبر پسر دائيش و چهره درخشان خاندانش شوهر كند ولى پيغمبر او را به عقد غلام آزاد شده اش در آورد. پس از ازدواج با زيد هم زينب همان نيت را داشت . بعد از طلاق گرفتن زينب از زيد پيغمبر بى ميل نبود او را به زنى بگيرد ولى اين راز را پنهان مى ساخت و از عكس العمل مردم بيم داشت ؛ زيرا مردم عرب ازدواج با زن پسر خوانده خود را حرام مى دانستند. ولى چون براى حل قضيه رنجش و ناسازگارى زينب راهى جز اين نبود، خدا هم پيغمبر را موظف داشت تا پس ‍ از انقضاى مدت عده زينب ، او را به همسرى بگيرد و بدينگونه مشكلات برطرف گردد.
هنگامى كه خدا فرمان داد پيغمبر، زينب را به همسرى خود در آورد و خادمه پيغمبر، موضوع را به اطلاع زينب رسانيد، خدا را سجده نمود و به شكرانه آن نذر كرد كه پس از ازدواج با پيغمبر، دو ماه روزه بگيرد و گرفت ! زينب سى و چند سال داشت كه در سال بيستم هجرى چشم از جهان فروبست و از نخستين زنان پيغمبر بود كه وفات يافت .
از داستان ازدواج زيد و زينب بر اساس آنچه در قرآن مجيد و روايات معتبر اسلامى آمده است ، نتايج زير را مى گيريم :
1 - پيغمبر اكرم زينب را كه وابسته نزديك خود بود، براى غلام آزاد شده اش ‍ خواستگارى كرد و همسر او گردانيد. چيزى كه بر خلاف عادات و رسوم اشراف قريش و مردم مكه بود.
با اين عمل ، پيغمبر اسلام خواست هر گونه تبعيضى را از ميان بردارد و به جاى مال و ثروت و نسب و اسم و رسم ، ايمان ، تقوا و فضيلت را ملاك شخصيت انسان قرار دهد. او اين كار را از خاندان خود شروع كرد و عملا ثابت نمود كه در اسلام نوكر لايق سابق مى تواند با بهترين دختر خانواده ارباب ازدواج كند، چيزى كه حتى امروز پس از گذشت چهارده قرن هم كم سابقه است .
2 - با اين كار پيغمبر خواست اعلام كند كه برخلاف زمان جاهليت كه كارهاجنبه خرافى داشت ،دردين مبين اسلام ،زن پسرخوانده ، زن پسر واقعى و عروس انسان نيست . بنابراين ،در صورت طلاق گرفتن وى يا مردن شوهرش ، پدرخوانده اش مى تواندبااوازدواج كندتابااين كار رسم جاهلى منسوخ ‌گردد.
3 - چون زينب در باطن ميل داشت با پيغمبر ازدواج كند، خداوند دستور مى دهد كه پيغمبر پس از اتمام مدت عده اش ، با وى ازدواج كند تا زينب كه شكست خود را در ازدواج ، بر اثر وساطت آن حضرت مى ديد، سرانجام به منظور خود برسد و چنين هم شد.
4 - زينب زنى با كمال و بلندپرواز بود و خود را از طبقه بالا مى دانست . به همين جهت ((زيد)) را به نظر نمى آورد. پس چه بهتر، حال كه زنى در چنين وضعى به سر مى برد، با ازدواج با پيغمبر كه به نظر وى سرآمد بزرگزادگان است به آرزوى درونى خود نايل گردد.
درباره بلندپروازى ((زينب )) نقل مى كنند كه چون به همسرى پيغمبر در آمد، هر وقت عايشه يا ((حفصه )) يا ديگرى از زنان پيغمبر با وى بگومگويى مى كردند، زينب به آنان مى گفت : حرف نزنيد شما را در زمين عقد بسته اند ولى عقد مرا در آسمانها خوانده اند! اشاره به جمله ((زوّجناكها)) كه خداوند راجع به ازدواج او، به پيغمبر خطاب مى كند. و همين نيز عقد او بوده و ديگر او را عقد نبستند. در حقيقت عقد كننده زينب ، خدا بوده است .
5 - پسر خوانده با پسر خود انسان فرق دارد. بنابراين هرچند ((زيد)) خود را ((پسر محمّد)) مى داند و مردم مكه نيز او را ((پسر محمّد)) مى خوانند ولى او را بايد به نام پدرش خواند. علاوه ، از اين به بعد بايد رسم پسرخواندگى كاملا تغيير كند و پدر هر كسى همان است كه باعث ولادت او بوده است ، نه پدر مقامى .
6 - بهترين دليل بر واقعيت داستان زيد و زينب و ازدواج مجدد زينب با پيغمبر، به همينگونه كه توضيح داديم ، اين است كه اگر پيغمبر در آغاز كار مايل بود با زينب دختر عمه اش ازدواج كند هيچ مانعى نداشت . چرا خود به خواستگارى او براى غلام آزاد كرده اش برود و بگذارد كه وى به چنين كسى شوهر كند و پس از اينكه بيوه شد او را بگيرد؟
با اين وصف با كمال تاءسف بايد بگوييم بعضى از خاورشناسان مغرض و بدخواهان اسلام ،اين داستان رادستاويزقرارداده و بر ضدپيغمبر گرامى اسلام سمپاشيهاكرده و تهمتهازده اند.منشاءسوءنظرآنان كه همانها نيز دستاويزايشان شده است ، يكى دو حديث ضعيف و مجعول است كه در بعضى از كتب تاريخى و تفاسيرسنّى و شيعه آمده است .در اين احاديث مجعول مى گويد:
((روزى پيغمبر به خانه زيد آمد و ديد كه زينب برهنه است و آبتنى مى كند! زيبائى اندام زينب او را تحت تاءثير قرار داد و زيد هم به همين علت زينب را طلاق گفت تا پيغمبر بتواند با وى ازدواج كند!!)).
يااينكه :((پيغمبربه خانه زيدآمدوديدكه زينب گيسوان خود راشانه مى زند. درآن حال زيبائى زينب ،پيغمبررامسحوركرد!وقتى براى زيدنقل كرد،زيدگفت : من او را طلاق مى دهم تا شما بتوانيد او را به همسرى خوددرآوريد!!!)).
يا اينكه مى گويند: ((چشم پيغمبر به هر زنى مى افتاد، بر شوهرش حرام مى شد و مى بايست طلاق بگيرد و به پيغمبر شوهر كند!!)).
اين همه خرافات و موهومات در كتاب سنّى باشد يا شيعه ، دوست ، به حضرت نسبت دهديادشمن ،اينهاهمگى برخلاف اعتقاد ما شيعيان نسبت به مقام شامخ پيغمبر است .اين كارهاو انتظارها از يك فرد معمولى زشت است و كمترانتظارمى رود تا چه رسد به شخصى كه در اعتقاد ما براى تهذيب اخلاق مبعوث شده وبه منظورحفظحقوق وحدودواحترام فرد واجتماع ،آمده است .
داستان زيد و زينب از چند نظر امتحانى جالب بود و كارى بود كه به عللى مى بايست در آغاز اسلام اتفاق افتد و جز اين هم راهى نبود.
جالب است كه زيد پس از اين ماجرا با زنى به نام ((ام اَيْمَن )) كه در خدمت پيغمبر بود ازدواج كرد. ازدواج دوم او به خوبى سرگرفت و با خوشى و آسايش زندگى كردند. ثمره اين ازدواج پسرى بود كه او را ((اُسامه )) ناميدند.
((زيد بن حارثه )) تا پايان كار، سخت مورد علاقه پيغمبر بود و او نيز پيغمبر را سخت دوست مى داشت . زيد در سن جوانى بارها از جانب پيغمبر به سردارى سپاهيان اسلام به جهاد رفت تا در سال هشتم هجرى در سرزمين ((موته )) واقع در منطقه اردن به شهادت رسيد.
جالب است كه وقتى پيران صحابه اعتراض كردند كه چرا بايد ((زيد)) با اين سن و سال فرمانده باشد، پيغمبر فرمود:((همين است و بايدتن به آن دهيد)).
((اسامة بن زيد)) پسر او همان است كه در سن هفده سالگى و هنگام رحلت رسول خدا در سال دهم هجرى ، به فرمان پيغمبر به فرماندهى سپاه دوازده هزار نفرى رسيد و پس از رحلت پيغمبر در اردن با قواى روم جنگيد و پيروز شد و حتى قاتل پدر خود را يافت و به قتل رسانيد.

همسر پيغمبر
داستان اِفك يا ((حديث اِفك )) يعنى تهمت زدن به يكى از همسران پيامبر، معروف است . و ماجراى آن در سوره نور به تفصيل آمده است . آيات مربوط به اين ماجرا از آيه يازده آغاز و تا 26 پايان مى يابد.
تفاسير و احاديث و تواريخ اسلامى راجع به زنى كه مورد تهمت قرار گرفته است دو نظر دارند:
1 - عموم مفسران و محدثان و مورّخان عامه نوشته اند: وى عايشه دختر ابوبكر بوده است . اين نظر هم بر اساس حديثى است كه راوى آن خود عايشه است ، به شرحى كه خواهد آمد. بعضى از تفاسير و تواريخ شيعه نيز بر اثر عدم توجه ، همين نظر را اظهار داشته اند.
2 - بيشتر تفاسير شيعه نوشته اند كه ماجراى ((اِفك )) از تهمت زدن عايشه به ((ماريه )) همسر مصرى پيغمبر ناشى شده است .
اينك نخست به شرح نظريه اول مى پردازيم ، آنگاه نظر خود را درباره نظريه دوم ابراز مى داريم .
عايشه مى گويد: رسم پيغمبر اين بود كه هر گاه مى خواست به سفر برود، قرعه مى انداخت و به حكم قرعه يكى از همسران خود را همراه مى برد.در غزوه ((بنى مُصطلق ))قرعه به نام من اصابت كردومن همراه پيغمبربودم .
پس از خاتمه جنگ و شكست دشمن ، در يكى از منازل ميان راه مدينه ، شب هنگام چون كاروان ما خواست حركت كند، من براى قضاى حاجت به نقطه اى رفتم و چون برگشتم ديدم گردنبندم نيست . به نقطه اى كه رفته بودم بازگشتم تا آن را بيابم . وقتى به محل اقامت كاروان مراجعت كردم ديدم قافله حركت كرده است و به تصور اينكه من در محمل هستم ، آن را برداشته و به شتر بسته و رفته اند.
در آن هنگام يكى از اعراب باديه به من نزديك شد و چون مرا شناخت شترش را خوابانيد و مرا سوار كرد وبه قافله رسانيد. همين معنا موجب شد كه منافقان سروصدا به راه اندازند و پيغمبر مرا به خانه پدرم بفرستد و حتى در صدد طلاق من بر آيد تا اينكه آيات ((اِفك )) نازل شد و خدا مرا از تهمتى كه زده بودند تبرئه كرد و نظر پيغمبر نسبت به من عوض شد!
اين خلاصه داستان افك و نزول شانزده آيه سوره نور به روايت عايشه است . اگر داستان اين بوده است كه عايشه مى گويد، چندين اشكال در اين حديث به نظر مى رسد كه بايد براى آن پاسخى منظور داشت :
1 - آيا پيغمبر اجازه داده كه زن جوانش شب هنگام بدون اطلاع او از ميان جمعيت خارج شود و تنها به نقطه تاريك و دورى از بيابان رود؟
2 - آيا پيغمبر اين قدر نسبت به ناموس خود (نَعُوذُ بِاللّهِ) سهل انگار بوده است كه موقع كوچ كردن نداند همسرش در محمل هست يا جا مانده تا اينكه عربى او را بيابد و سوار كند و بياورد و به كاروان برساند؟!
3 - آيا پيغمبر تا آنجا بى خبر بوده كه نداند تهمت منافقان ، راست است يا دروغ تا اينكه ((آيات افك )) نازل شود و يقين كند كه سخن منافقان تهمت بوده است و عايشه تبرئه شود و بارديگر او را بپذيرد و به خانه برگرداند؟
4 - آيا براى پيغمبر روا و جايز است كه بر اساس شايعه سازى منافقان ، زن جوانش را از خود براند و نسبت به او سوءظن پيدا كند و باعث شود كه شخصيت و آبروى او و خودش لكه دار گردد؟!
اينها نقاط مبهمى است كه به طور آشكار در حديث افك عايشه ديده مى شود و قبول آن ماجرا از زبان عايشه را مورد ترديد قرار مى دهد.
آنچه در احاديث معتبر شيعه راجع به ((حديث افك )) آمده است ، به خوبى مى رساند كه موضوع چيز ديگرى بوده است و با توجه به آن هيچيك از اين اشكالات مورد پيدا نمى كند.
آنچه شيعه در اين خصوص روايت كرده اين است كه روزى پيغمبر اكرم ، كودك خردسالش ((ابراهيم )) را كه از همسر مصرى خود ((ماريه )) داشت به عايشه نشان داد و فرمود: ((ببين چقدر شبيه من است )).
عايشه گفت : نه ! نمى بينم كه شباهتى به شما داشته باشد!!
عايشه مى خواست به ((ماريه )) از اين راه تهمت بزند. چون او پس از خديجه تنها زنى بود كه از پيغمبر بچه آورده بود و عايشه تنها دخترى كه به عقدپيغمبر درآمده بود،نمى توانست شاهداين منظره باشد و آن راتحمل كند.
خود وى مى گويد: حالتى كه در اين مواقع به هر زنى دست مى دهد، بر من عارض شد.
ولى به گفته علامه فقيد سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى : ((خداوند، ابراهيم و مادرش ماريه را به دست اميرالمؤ منين عليه السّلام از اين اتهام تبرئه كرد)).
حاكم نيشابورى داستان آن را در حديث صحيح ((مستدرك )) و ذَهَبى در ((تلخيص )) به نقل از خود عايشه آورده اند. نگاه كنيد به جلد چهارم مستدرك و تلخيص آن ، صفحه 39 و تعجب كنيد.(93)
بارى ، بنابرآنچه در حديث افك راجع به سوءنظر و حسد عايشه نسبت به ماريه همسر ديگر پيغمبر ديده مى شود اين است كه چون او نمى توانست خود را فاقد اولاد ببيند و بچه هوو را در بغل پيغمبر مشاهده كند، لذا به هووى خود تهمت زد و كسان خود و ديگران را نيز با خود همدست كرد و آن سرو صدا را به راه انداخت . خداوند آيات افك را در تبرئه ماريه از تهمت عايشه نازل فرمود و منافقان را تخطئه كرد كه درست به عكس منظور عايشه نتيجه مى دهد؛ زيرا:
اولا :
خداوند ماريه را تبرئه كرده است نه عايشه .
ثانيا :
عايشه بود كه ماريه را مورد تهمت و افك قرار داد و موجب شد كه منافقان ، زبان درازى كنند و سروصدا به راه بيندازند.
ثالثا :
آيات افك در نكوهش عايشه و تخطئه او نازل شده است ، نه براى دفاع از وى و آن داستان نامناسب .
رابعا :
باتوجه به اين واقعيت كاملا پيداست كه عايشه خواسته است با جعل آن حديث كذايى ، مسير نزول آيات افك را منحرف سازد و آن را به نفع خود متمايل كند كه چون در آن ايام حكومت تعلق به پدر او داشت ، توانست اين كار را عملى سازد و تخطئه خود را به صورت تبرئه خويش در آورد، اما در مورد ديگر جلوه گر سازد.
اينك ترجمه آيات افك ، كه عينا از نظر خوانندگان محترم مى گذرد:
((كسانى كه تهمت (به ماريه ) زدند، گروهى از شما مسلمانان (اما منافق ) هستند.
(اى مسلمانان راستين )گمان نكنيد كه اين تهمت ، شما را دچار شرّ كند بلكه سرانجام به نفع شما خواهد بود
(و منافقان شناخته مى شوند) هر يك از آنان كه تهمت زده اند،گناه آن را خواهند برد
و كسى كه بيشترين تهمت را به عهده گرفت ، عذابى بزرگ خواهدديد(94))).
((چرا وقتى آن تهمت را شنيديد، مردان و زنان با ايمان درباره خود گمان نيك بردند و فقط گفتند: اين تهمتى آشكار است (كه منافقان زده اند)؟(95))).
((چرا وقتى منافقان اين تهمت را زدند، چهار شاهد براى اثبات آن نياوردند؟ وقتى گواهانى نياوردند، نزد خداوند دروغگو خواهند بود(96))).
((اگر تفضل خدا و رحمت او در دنيا و آخرت بر شما اهل ايمان نبود، در اين سخنان و تهمتها كه در آن فرورفته ايد (و به زبان مى آوريد) عذابى بزرگ به شما مى رسيد(97))).
((زيرا شما آن سخنان را با زبانهاى خود تلقى كرده و چيزى را كه علم به آن نداريد با دهانهاى خود مى گوييد و مى پنداريد كه كار آسانى است ، در صورتى كه نزد خدا بزرگ است (98))).
((چرا وقتى آن را شنيديد گفتيد: ما را نمى رسد كه اين سخنان را به زبان آوريم ، اى خداى سبحان اين تهمتى بزرگ است ؟(99))).
((خدا شما را پند مى دهد كه هرگز به مانند آن برنگرديد، اگر از اهل ايمان هستيد(100))).
((خدا آيات خود را براى شما بيان مى كند و خدا دانا و حكيم است (101))).
((آنانكه دوست دارند كار زشت را در ميان اهل ايمان شايع سازند در دنيا و آخرت عذابى دردناك خواهند داشت ، خدا مى داند و شما نمى دانيد(102))).
((اگر فضل و رحمت خدا نبود (عذاب خدا شما را فرو مى گرفت ) خدا مهربان و رئوف است (103))).
((كسانى كه زنان پارسا و بى خبر و باايمان را به زنا نسبت مى دهند، در -دنيا و آخرت نفرين شده خدايند و كيفرى بزرگ در پيش خواهند داشت (104))).
((در روزى كه زبانهاى آنان و دستها و پاهايشان نسبت به آنچه كرده اند گواهى مى دهند(105))).
((زنان پليد و فاسد ميل به مردان پليد و آلوده دارند، مردان پليد هم به طرف زنان آلوده مى روند، زنان پاك خواهان مردان پاك هستند و مردان پاك هم خواستگار زنان پاكيزه مى باشند. اين افراد از آنچه بدخواهان به ايشان نسبت مى دهند پيراسته اند. آنان آمرزيده اند و روزىِ بزرگى نزد خدا دارند(106))).
عايشه و حفصه
پيغمبران در اعتقاد ما مسلمانان جهان ، همگى ((معصوم )) هستند. ((عصمت )) حالتى است كه پيغمبران و امامان و از ميان زنان عالم حضرت زهرا بانوى عاليقدر اسلام ، بر اثر شايستگى و لياقتى كه از راه وراثت و اصالت خانوادگى و جنبه هاى شخصى پيدا كرده بودند، از جانب خداوند متعال به آنان موهبت شده بود.
انسان معصوم نظير ما افراد معمولى اجتماع ، اسير هوى و هوس و گرفتار تعينات صورى نمى شود. نه گناه مى كند و نه دچار خطا و لغزش مى گردد و نه مورد تهديد و تطميع قرار مى گيرد. بنابراين ، تمام كارهاى معصومين سنجيده و حساب شده و براساس حكمت و مصلحت بوده است .
زنان متعددى كه پيغمبر اسلام پس از پنجاه سالگى گرفته است همگى اتفاقى و ناشى از جنبه هاى عاطفى و انسانى و به ملاحظات سياسى و قبيله اى يا اقتصادى و غيره بود.
در آن روزگار به واسطه جنگهاى قبيله اى و نزاعهاى خانوادگى ، زن در جامعه زياد مى آمد و عرب غيرتمند هم نمى گذاشت آنان تنها بمانند و باعث حرف شوند.به همين جهت تعددازواج ،معمول بود تا جايى كه بسيارى ازآنان بيش از يك زن داشتند و گاهى تعدادآنان از پانزده زن و بيشترهم تجاوزمى كرد.
پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از سن 24 سالگى تا پنچاه سالگى با ((خديجه )) بانوى بيوه اى كه دو شوهر كرده و پانزده سال از وى بزرگتر بود، به سر برد. پس از مرگ خديجه كه 65 سال داشت ، پيغمبر تا يك سال غمگين بود و زنى اختيار نكرد. اندوه پيغمبر اسلام در مرگ خديجه تا آنجا بود كه در طول يك سال بعد از مرگ او، لبخند به لب نياورد.
دومين زنى كه به همسرى پيغمبر در آمد ((سُوده )) دختر زمعه بود كه به پيشنهاد يكى از بانوان مكه به نام ((اُمّ حكيم )) و خواستگارى خود او، به خانه پيغمبر راه يافت .
اين بانو نيز بيوه و يك سال از پيغمبر بزرگتر بود. ((سوده )) وقتى به خانه پيغمبر آمد گفت : يا رسول الله ! من زنى سرد مزاجم و ميل چندانى به مرد ندارم ، فقط خواستم با اين وصلت و در اين سن و سال ، نام شما بر روى من باشد و اين افتخار را داشته باشم . در حقيقت او پرستارى براى كودكان بى مادرپيغمبر بود كه مادرشان خديجه يك سال پيش به جهان باقى شتافته بود.
پس از اين واقعه ، ابوبكر و زنش كه موقعيت شناس بودند با پيشنهاد پى در پى و اصرار زياد دختر خود ((عايشه )) را به عقد پيغمبر در آوردند. هر بار كه پدر و مادر عايشه موضوع را به پيغمبر پيشنهاد مى كردند، حضرت مى فرمود: بگذاريد براى وقت ديگرى . و چون اصرار آنان از حد گذشت و پيغمبر ديد كه در آن ايام بحرانى اگر دست رد به سينه ابوبكر بزند، ممكن است عكس العمل نامطلوب داشته باشد، پذيرفت و عايشه به عقد حضرت در آمد ولى پيغمبر گوشزد نمود كه عروسى باشد براى بعد. و چون از مدينه به مكه هجرت فرمود، عروسى هم سرگرفت . عايشه تنها دخترى بود كه به عقد پيغمبر درآمد.
زن چهارم پيغمبر ((حفصه )) دختر عمر بود. شوهر اين زن در جنگ احد شهيد شد و او بيوه ماند. حفصه زنى تندخو و عصبى مزاج بود. پس از شهادت شوهر به خانه پدر آمد و چون با زنان پدر و نامادريهاى خود نمى ساخت ، پس از انقضاى ايام عده اش ، عمر به دوست خود ابوبكر پيشنهاد كرد او را به زنى بگيرد تا از خانه پدر بيرون رود ولى ابوبكر به اين دليل كه حفصه زنى تندخوست حاضر نشد با وى ازدواج كند.
عمر همين پيشنهاد را به دوست ديگرش عثمان كرد. عثمان نيز به همان دليل حاضر نشد حفصه را به همسرى بگيرد و گفت : حوصله اخلاق تند او را ندارم .
روزى عمر از وضع خود و حفصه نيز گله كرد كه نمى داند با حفصه چه كند. عمر افزود كه حفصه علاوه سربار زندگى او هم شده است و او به سختى مى تواند خود و خانواده اش را اداره كند، بخصوص كه حفصه هم با اخلاق مخصوص به خود زندگى را در كام او تلخ كرده است و گفت : به همين علت هم كسى حاضر نيست او را به همسرى بگيرد.
پيغمبر پس از شنيدن سخنان عمر فرمود: چطور است خود من او را به همسرى بگيرم تا همه نارضايى از ميان برود؟ بدينگونه حفصه به عنوان يكى از زنان پيغمبر به خانه حضرت آمد.
پنجمين همسر رسول خدا ((ماريه )) بانوى مصرى بود كه ((مقوقس )) حكمران مصر به حضرت بخشيده بود. روزى پيغمبر در اطاق حفصه يا عايشه با ((ماريه )) خلوت كرده بود و با هم سرگرم گفتگويى بودند كه ميان زن و شوهر مبادله مى شود. ((حفصه )) با ديدن آن منظره سخت برآشفت و به پيغمبر اعتراض ‍ كرد كه چرا ماريه را به اطاق وى آورده است ؟
پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از بيم آنكه مبادا حفصه ماجرا را براى عايشه و هر دو براى پدران خود نقل كنند و آنان نيز اعتراض نمايند و بگومگوى آن به خارج هم سرايت كند، ناراحت شد و به حفصه فرمود: ((اگر قول دهى كه آنچه ديده اى به عايشه نگويى و براى پدرت هم نقل نكنى ، من هم تعهد مى كنم ماريه را بر خود حرام نمايم و ديگر با او تماس ‍ نگيرم )).
حفصه قول داد و پيغمبر هم ماريه را بر خود حرام كرد. تحريم ماريه بر اثر قسمى كه پيغمبر ياد كرد عملى شد.
با اين وصف ، حفصه موضوع را به عايشه گفت و هر دو كه سخت با ماريه دشمن بودند، جريان را به پدران خود ابوبكر و عمر اطلاع دادند. پيغمبر از آن بيم داشت كه آنان مطلب را بزرگ كنند و آبروى آن برگزيده خدا را نزد دوست و دشمن در معرض خطر قرار دهند.
به دنبال اين رويداد، سوره تحريم نازل شد. خدا آنچه را اتفاق افتاده بود در آغاز اين سوره نقل مى كند. سوره نيز به همين جهت به نام ((تحريم )) ناميده شده است . ((تحريم )) يعنى پيغمبر بر اثر اين ماجرا ماريه را بر خود حرام كرد.
ترجمه پنج آيه آغاز سوره تحريم اين است :
((اى پيغمبر! چرا چيزى را كه خدا بر تو حلال كرده است ، برخود حرام نمودى تا زنانت (حفصه و عايشه ) را از خود راضى كنى ؟ خداوند بخشنده و مهربان است و سخت نخواهد گرفت )).
خدا فرمان داده است كه قسمهاى خود را با كفاره بگشاييد. خداوند سرپرست شماست و دانا و حكيم است . وقتى پيغمبر، رازى را با يكى از زنانش (حفصه ) در ميان گذاشت و او آن را به ديگرى (عايشه ) خبر داد و خداوند آن را براى پيغمبر آشكار ساخت ، پيغمبر بعضى از آن را به رخ او كشيد و از بازگوكردن قسمتى ديگر صرف نظر كرد چون پيغمبر مطلب را به رخ او كشيد، او (حفصه ) گفت : چه كسى به تو خبر داد؟ پيغمبر فرمود: خداى داناى حكيم به من اطلاع داد.
اگر شما زنان پيغمبر (عايشه و حفصه ) از اين كار (فاش ساختن راز پيغمبر كه خيانت است ) به درگاه خداوند توبه كنيد، دلهايتان به آن معطوف شده است ولى چنانچه بر ضد پيغمبر دسته بندى كرديد، بدانيد كه خداوند پشتيبان پيغمبر است و جبرئيل و بهترين فرد شايسته مؤ منين و فرشتگان نيز پس از آنان ياوران اويند(107))).
عموم مفسران اسلامى اين آيات را به همين گونه تفسير كرده اند و گفته اندفرد شايسته مؤ منين كه ياورپيغمبربوده است ((على بن ابى طالب عليه السّلام ))است .
پس از آن ، خداوند مى فرمايد: ((اميد است كه اگر پيامبر شما دو نفر (عايشه و حفصه ) را طلاق دهد، در عوض زنان بهترى به همسرى او درآورد كه مسلمان و مؤ من و خويشتندار و توبه كننده به درگاه خدا و عابده و رهروان به سوى حق باشند، چه دختران بِكر و چه زنان بيوه )).(108)
ملاحظه مى كنيد كه خداوند موضوع توطئه حفصه و عايشه و پدران آنان را به اطلاع پيغمبر رسانيد و آنان را از اقدام بر ضد پيغمبر بر حذر داشت . خداوند تهديد مى كند كه اگر آنان دست به كار شدند، خدا و جبرئيل ، پيك وحى الهى و على عليه السّلام بنده شايسته و با ايمان خدا و فرشتگانش ‍ پشتيبان پيغمبر خواهند بود و نقشه آنان نقش بر آب خواهد شد.
خداوند در تهديد خود، عايشه و حفصه را تا سر حد طلاق كشانده است و صريحا مى فرمايد: ((اگر كار را بزرگ كرديد، پيغمبر شما را طلاق خواهد داد و خدا به جاى شما زنانى بهتر از شما كه داراى همه گونه شرايط زنان نمونه باشند، چه دختر و چه بيوه به همسرى پيغمبرش در خواهد آورد))!
پس از نزول اين آيات ، پيغمبر اكرم چون قسم خورده بود، كفّاره داد و بار ديگر ماريه بر او حلال شد. عايشه و حفصه و پدرانشان هم از توطئه و دسته بندى خود نتيجه اى نگرفتند بلكه توطئه به زيان آنان تمام شد؛ زيرا همه مسلمانان متوجه شدند كه آنان مى خواستند گفتگو و تماس پيغمبر با يكى از همسرانش را كه به وى رشك مى بردند، به صورت ناخوشايندى درآورند و خاطر پيغمبر را بيازارند و آبرويش را به مخاطره اندازند.
در آيه نُهم همين سوره ، خداوند متعال حفصه و عايشه را متوجه مى سازد همانطور كه زن نوح و لوط از خوبى شوهران خود،پيغمبران خدا طرفى نبستند و سودى نبردند، شما نيز با اينكه همسر پيغمبر هستيد، اگر راز او را فاش ساختيد به وى خيانت كرده ايد و سرنوشتى بهتر از آنان نخواهيد داشت .
جالب است كه ((بخارى )) محدث مشهور عامه در كتاب حديث معروف خود ((صحيح )) جلد سوم ، صفحه 136 از عبدالله عباس روايت مى كند كه گفت : يك سال بود كه مى خواستم از عمربن خطاب راجع به آيه اى سؤ ال كنم ولى از هيبت او (در زمان خلافتش ) نمى توانستم بپرسم . تا اينكه وقتى به قصد حج از مدينه خارج شد و من هم با او بودم هنگام بازگشت در ميان راه از وى پرسيدم دو زنى كه جزو زنان پيغمبر بودند و خدا مى فرمايد بر ضد پيغمبر همدستى كردند، چه كسانى بودند؟
عمر گفت : حفصه و عايشه بودند.



زن درقرآن

قرآن مجيد كتاب آسمانى ما
قرآن مجيد كتاب آسمانى ما مسلمانان جهان متضمن تعاليم حياتبخشى است كه ضامن سعادت بشر در اين جهان و سراى ديگر مى باشد.
در اعتقاد ما ((قرآن )) وحى آسمانى و كلام الهى است كه به وسيله پيك وحى ، جبرئيل امين بر قلب پاك پيغمبر اسلام حضرت ختمى مرتبت محمّد بن عبداللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نازل گرديده است .
تعاليم اين كتاب آسمانى كه با شواهد و قرائن بسيار، طى چهارده قرنى كه از عمر آن مى گذرد، از دست تطاول ايّام مصون و محفوظ مانده است ، با زندگى مرد و زن و پير و جوان و دارا و ندار، كار دارد. همه را مخاطب ساخته و با آنان سخن گفته و تكاليف همه را روشن كرده است .
به همه مى گويد از جانب خداى آفريننده وظايفى دارند كه بايد آنها را بدانند و به عنوان ايفاى نقش بندگى و عبوديت انجام دهند.
مجموعه اين وظايف و تكاليف فردى و اجتماعى كه ما آنها را احكام و قوانين قرآنى مى دانيم و گفتار خداست كه در بيش از پانصد آيه قرآن آمده است ، زير بناى دين مبين اسلام است .
اسلام يعنى آنچه در قرآن آمده است يا پيغمبر توضيح داده و تشريح كرده است و بايد تسليم آن شد؛ چون صددرصد به نفع جامعه انسانى مى باشد.
گذشته از احكام و قوانينى كه آيين جهانى اسلام بر اساس آن استوار است ، قرآن مجيد بسيارى از مباحث اخلاقى و علمى و تربيتى را نيز به منظور تهذيب فرد و اجتماع بيان مى دارد كه از هر جهت جالب ، جامع و آموزنده است .
اين قسمت را قرآن مجيد در خلال سرگذشت پيغمبران پيشين و امتهاى ايشان يادآور مى شود، به طورى كه دو سوم آيات قرآنى را همين آيات تشكيل مى دهد. يعنى قص و رويدادهاى اقوام و ملل روى زمين از قديمترين ازمنه تاريخ بشر تا عصر ظهور اسلام كه بايد آن را كار بزرگ و چشمگير قرآن مجيد دانست .
قرآن ، حقايق زندگى عالم انسانى و علل و موجبات ترقى و تكامل جوامع بشرى يا انحطاط و سقوط آنها را به تفصيل شرح مى دهد. قرآن بازگو مى كند كه چگونه بعضى از اقوام به واسطه جبهه گيرى در مقابل انبياى عظام و پيغمبران راستين ، عكس العملهاى نامطلوبى نشان دادند و موجبات ذلت ، خوارى و هلاكت خود را فراهم ساختند و از اين راه نام ننگى از خود به يادگار گذاردند. همچنين شرح مى دهد برخى ديگر با اينكه مردمى اندك بودند، چسان با پذيرش تعاليم انبيا و نصايح مشفقانه آنان ، راه صحيح زندگى را برگزيدند و با افتخار و سرفرازى تحت رهبرى آن ذوات مقدس به حيات خود ادامه دادند.
قرآن بدينگونه درصدد آن است كه اقوام بعدى با آگاهى از آنچه راجع به اقوام گذشته در اين كتاب گرانقدر آسمانى آمده است ، از دسته نخست عبرت بگيرند و انديشه و كار دسته ديگر را سرمشق خود قراردهندتا به سعادت دو جهان نايل گردند و با سعى و كوشش خودبه كمال مطلوب انسانى برسند.
پيامبراسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قرآن مجيد را به عنوان وحى الهى توسط جبرئيل امين در مدت 23 سال تلقّى نمود و به صورت كنونى در اختيار پيروان خود قرارداد.
مسلمانان از همان روزگار نخستين صدراسلام با عمل به قرآن مجيد، قسمت عمده معموره دنيا را به زير پرچم درآوردند و تمدنى عظيم تشكيل دادند. در اين تمدن عظيم و قلمرو پهناور، مسلمين ، ملل مختلف جهان را از نعمت آزادى و حقوق فردى و عدالت اجتماعى و صلح عمومى و مساوات و برابرى برخوردار ساختند، چنانكه به اعتراف دوست و دشمن در هيچ قوم و ملتى سابقه نداشته است و خود، قرنها به عنوان ملت نمونه جهان بر آنان حكم مى راندند.
آنچه در قرآن آمده است بر اساس خير و صلاح جامعه انسانى و مصلحت نوع بشر است . از آنجا كه قرآن سخن حق و كلام الهى و از فراز آسمانها و زمان و مكان آمده است ، همگى متقن ، سنجيده و حساب شده است . آنچه درباره مرد و زن و دنيا و آخرت گفته و آن را موجب نيكبختى يا عامل بدبختى آنان دانسته است ، همگى بر اساس آخرين تجربيات علمى و جهان بينى انسان است به طورى كه هم اكنون نيز اگر مردم روى زمين آنها را مورد توجه قرار دهند و درست به مرحله عمل در آورند، خود را در هاله اى از واقعيت و معنويت و تكامل علمى و عقلى خواهند ديد و زن و مرد پير و جوان در كمال امن و امان و خوشى و خوشبختى و سلامتى و سعادت و رفاه و آسايش به سر خواهند برد.
با توجه به اين واقعيت است كه مى گوييم تعاليم قرآنى و قوانين اسلامى و مباحث اخلاقى و آنچه قرآن و اسلام در اصول و فروع گفته است بدون استثنا هماهنگ با نيازهاى جوامع بشرى در هر عصر و زمانى است و همه بر پايه تعقل ، حكمت و مصلحت است .
((قرآن )) راهنمايى مى كند و راه مى گشايد، آنگاه افراد بشر را آزاد مى گذارد تا صلاح و فساد خود را شناخته و هر كدام را كه خواستند برگزينند(1). در اين خصوص نه اجبارى در كار است و نه تحميلى بلكه حقيقت را روشن مى سازد و تنها اوست كه با اراده و اختيار بايد تصميم بگيرد و آينده خود را تعيين كند.(2)
يكى از موضوعاتى كه در قرآن مجيد از آن سخن به ميان آمده ، زنانى هستند كه در خلال قصص قرآنى و رويدادهاى تاريخى شناخته شده اند. اين زنان گروهى خوب و گروهى بد بوده اند و به همين جهت نيز در قرآن از آنان سخن رفته است .
قرآن در اين مورد مى خواهد نقش زن را در دو قطب مثبت و منفى ، با ايمان و بى ايمان روشن سازد تا سرگذشت آنان براى زنان مسلمين ، هم سرمش باشد و هم عبرت . سرمشق از زنان پارساى نام آفرينى كه منشاء دگرگونيهاى مثبت بودند و عبرت از آنان كه فكر و كارشان در قطب مخالف ، باعث انحطاط فضيلت انسانى و بدنامى خود و گرفتارى ديگران گرديدند.
قرآن در اين سنجش ، سيماى جمعى از زنان با ايمان و خداشناس را كه از عقل خدادادى بهره گرفتند و آبرويى به خود و كسان خويش و همنوعان عصر خود دادند، نشان مى دهد. همچنين نيمرخ نازيباى برخى ديگر را كه باعث ننگ محيط و دردسرهاى زيادى گشتند آشكار مى سازد تا نقل اين قسمت و شناخت آن دو دسته براى زنان مسلمان نقشى سازنده داشته باشد. مضافا به اينكه با شناخت اين دو دسته از زنان ، واقعيت زن و چهره حقيقى نيمى از اجتماع بشرى را به خوبى مى توان از لابلاى حوادث گذشته ديد و به نقش هر كدام به خوبى واقف گرديد.
بايد يادآور شويم كه قرآن مجيد در دو مورد از زن سخن گفته است : يكى از حقوق و حدود آنان به عنوان يك فرد انسان و تكاليف خاص و حقوق و حدود شرعى كه دارند كه ما به آن ((حدود و حقوق زن در قرآن )) مى گوييم و در سوره هاى عديده قرآن آمده است ، بخصوص سوره ((نساء)) يعنى سوره اى كه از حقوق زن سخن رفته است (3).
مورد ديگر، داستان بعضى از آنان است كه در ضمن داستانهاى واقعى كه در امتهاى پيشين بوده يا در زمان پيغمبرما روى داده ، آمده است . منظور ما در اينجا اين قسمت است كه از نظر اخلاقى خواستيم بازگو كنيم تا يك زن و دختر مسلمان بداند از چه زنانى در قرآن سخن به ميان آمده و آنها كيانند و چه سرگذشتى داشته اند و چه كرده بودند؟
اينك خوانندگان محترم فرصت دارند تا از ((زن در قرآن )) بدانگونه كه قرآن و تفسير آن بيان مى دارد، آگاه شوند.
حوّا (مادر ما انسانها)
((حوّا)) مادر ما انسانها و همسر حضرت آدم پدر سلسله بشر، بلافاصله پس از خلقت آدم و از بازمانده گل او آفريده شد. فرشتگان الهى گل آدم و حوّا را از چهارگوشه زمين برداشتند ولى ساختمان آنان در بهشت و عالم بالا انجام گرفت . همينكه آدم به عنوان شاهكار خلقت الهى ، خلق شد، خداوند اسامى همه اشياء يعنى تمام دانستنيها را به وى آموخت و در نتيجه اين لياقت را يافت كه خداوند به فرشتگان بفرمايد: ((... در مقابل آدم به خاك بيفتيد و سجده كنيد. فرشتگان همه سجده كردند، جز ابليس كه سر باز زد و تكبر ورزيد و از كافران شد)).(4)
((ابليس )) و به تعبير ديگر ((شيطان )) فرشته نبود ولى در ميان فرشتگان جاى داشت . تمرّد و سركشى شيطان از سجده نمودن خدا در مقابل آدم ، موجب طرد و لعن او شد به طورى كه از نظر خدا و فرشتگان افتاد. شيطان هم در صدد برآمد كه انتقام خود را از آدم ، بهترين مخلوقات خدا بگيرد. آدم و حوّا با كمال خوشى و آسايش در بهشت به سر مى بردند و از نعمتها و ميوه هاى بهشتى استفاده مى كردند ولى غفلت جزئى آنان باعث شد كه هر دو از بهشت رانده شوند و قدم به روى زمين بگذارند.
ماجراى آن را خداوند در سه جاى قرآن بيان فرموده ، از جمله در آيات 3533 سوره بقره كه بدينگونه است :
((به آدم گفتيم تو و همسرت در بهشت سكونت گزينيد و از نعمتهاى آن هر طور خواستيد بدون زحمت برخوردار شويد ولى به اين درخت نزديك نگرديد كه از ستمگران خواهيد بود. شيطان آدم و حوّا را به لغزش افكند، خداوند هم آنها را از بهشت و وضعى كه داشتند بيرون آورد. سپس گفتيم در زمين فرود آييد كه خواهيد ديد بعضى نسبت به بعضى ديگر دشمن خواهيد بود. شما در زمين خواهيد ماند و از روزى آن تا روز بازپسين برخوردار خواهيد بود))(5).
مورد دوم در سوره طه است : ((به فرشتگان گفتيم آدم را سجده كنيد، همگى سجده كردند جز ابليس كه سرپيچى نمود. پس گفتيم اى آدم ! اين ابليس ، دشمن تو و همسر تو است ، مواظب باشيد كه شما را از بهشت بيرون نبرد كه بدبخت خواهيد شد. اگر در بهشت بمانى نه گرسنه و نه برهنه مى باشى ، نه تشنه مى شوى و نه در آفتاب خواهى بود. پس از آن شيطان آدم را وسوسه كرد و گفت : من تو را به درختى جاويدان و سلطنتى كه پايان ناپذير است راهنمايى نكنم ؟
آدم و حوّا نيز از آن درخت ممنوع خوردند و به دنبال آن نقاط حساس ‍ بدنشان نمودار شد و ناگزير شدند آن را با برگ درخت بهشتى بپوشانند. بدينگونه آدم نافرمانى كرد و دچار لغزش شد. آنگاه خداوند آدم را مورد مرحمت قرار داد و بخشيد و هدايت نمود و گفت : اى آدم و حوّا! همه تان به اينجا فرود آييد كه بعضى نسبت به بعضى ديگر دشمن خواهيد بود. در آن وقت هر گاه از جانب من كسى آمد كه شما را هدايت كند، هر كس آن را پذيرفت ، نه گمراه مى شود و نه بدبخت مى گردد(6))).
مورد سوم در سوره اعراف است : ((اى آدم ! تو و همسرت در بهشت بمان و هر چه خواستيد بخوريد ولى به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمگران خواهيد بود. شيطان آنان را وسوسه كرد تا نقاطى از بدنشان كه بايد پوشيده بماند، آشكار شد و به آنان گفت اينكه خدا شما را از خوردن اين درخت نهى كرده است براى اين است كه اگر خورديد دو فرشته خواهيد شد يا تا ابد جاويد خواهيد ماند و براى آنان قسم ياد كرد كه خيرخواه آنان است . از اين راه آنان را مغرور كرد. همينكه آدم و حوّا از آن درخت چشيدند، نقاط حساس بدنشان آشكار شد و براى پوشاندن آنها از برگ درخت بهشتى استفاده كردند.
در اين هنگام خدا آنان را مخاطب ساخت و فرمود: آيا من شما را ازنزديك شدن به اين درخت منع نكردم و نگفتم كه شيطان دشمن آشكار شماست ؟
آدم و حوّا گفتند: خدايا! ما به خود ستم نموديم . اگر تو ما را نيامرزى ، و به ما رحم نكنى ، از زيانكاران خواهيم بود. خدا به آنان و شيطان فرمود: به زمين فرود آييد كه با هم دشمن خواهيد بود. زمين تا روز باز پسين براى شما (آدم ، حوّا و شيطان ) قرارگاه و جاى بهره بردارى است . در زمين زندگى مى كنيد و در آن مى ميريد و از همين زمين هم بيرون مى آييد(7))).
بدينگونه آدم و حوّا كه در بهشت جاى داشتند، چون هر دو با شيطان نافرمانى خدا كردند از بهشت رانده شدند و به زمين فرود آمدند.
شيطان واقعا مرتكب گناه شد؛ نسبت دروغ به خدا داد و به آدم و حوّا گفت : خدا درخت ممنوع را براى شما مباح و حلال گردانيد و اضافه كرد كه اگر از آن بخوريد دو فرشته خواهيد بود و براى هميشه در بهشت مى مانيد و از اين راه ، آدم و حوّا را فريب داد و او نخستين كسى بود كه دروغ گفت .
ولى آدم و حوّا معصيت نكردند. نافرمانى آنان در اعتقاد ما مسلمين مخصوصا جامعه شيعه كه همه انبيا را معصوم مى دانيم ((ترك اولى )) بود يعنى جا داشت اين كار را نكنند و اگر خوددارى مى كردند بهتر بود و به خود زيان نمى رساندند.
و اما آن درخت ممنوع چه بود؟ در روايات اسلامى از آن ياد شده است : در تفاسير جامعه شيعه ، درخت گندم ، درخت انگور، درخت حسد و درخت علم پنج نور مقدس : محمد، على ، فاطمه ، حسن و حسين - عليهم السلام آمده است . در هر صورت خدا به آدم و حوّا گفته بود به اين درخت (درخت صورى يا معنوى ) نزديك نشويد كه حد شما نيست و از شما انتظار نمى رود ولى چون آدم و حوّا نزديك شدند، جرقه آن ، دامن آنان را گرفت و لباس زيباى بهشتى از تنشان فروريخت ، و عريان شدند و به وضع بدى دچار گشتند. ناگزير با برگ درختان بهشتى ستر عورت نمودند تا نقاط حساس بدنشان آشكار نگردد و بدنما نباشد. در اينجا چند نكته هست كه بايد در نظر داشت :
1 - بهشتى كه آدم و حوّا در آن خلق شدند و شيطان آنان را فريب داد، بر حسب روايات اسلامى بهشت آخرت كه نيكان دنيا را پس از محاسبه روز رستاخيز در آن جاى مى دهند نبوده است بلكه بهشت برزخ است كه به اصطلاح علمى در يكى از كرات آسمانى مى باشد به همين جهت خدا مى فرمايد: ((فرود آييد)) و آدم و حوّا هم فرود آمدند و به زمين هبوط كردند.
2 - چگونگى ورود شيطان به اين بهشت در روايات معتبر اسلامى درست روشن نيست . اينكه در بعضى از روايات آمده است كه شيطان در پوست ((مار)) يا طاووس وارد بهشت شد، از تورات گرفته شده است و روايات درستى نيست .
3 - اينكه مى گويند حوّا از پهلوى چپ آدم و به طفيل وجود او آفريده شده ، حقيقت ندارد. روايات آن هم تحت تاءثير اخبار تورات ساخته شده و از ((اسرائيليات )) است .
4 - ظلمى كه آدم و حوّا نمودند، زيان به خود بود نه ستم به غير كه در رديف ستمگران باشند.
5 - عصيان و نافرمانى آنان معصيت به آن معنا نبود كه بعدها در شرايع آسمانى آمد. چون ((آدم )) معصوم و مصون از گناه و معصيت بود. مفهوم اين عصيان ، شرمنده نشدن از كار خود يا دير شرمنده شدن آنان بوده است كه از آنان انتظار نمى رفت .
6 - ((فَغَوى )) - يا گمراه شدن آدم هم به اين معناست كه نتوانست جلو خود را بگيرد و به درخت ممنوع نزديك شد و لغزش پيدا كرد.
7 - كارى كه آدم كرد اين بود كه خواست هم در بهشت يعنى مقام قرب ربوبى بماند و هم از درختى كه او را به دنيا نزديك مى كرد تناول نمايد ولى نتوانست هردوراباهم جمع كند(ازآن زرنگيهايى كه فرزندانش در دنيامى كنند)
9 - خداوند بازگشت (توبه ) آنان را به اطاعت فرمان خود پذيرفت ، اما با اين وصف ديگر اجازه نداد آنان در بهشت بمانند.
10 - بر خلاف آنچه مشهور است و در بعضى از روايات هم آمده ، قرآن نمى گويد كه شيطان نتوانست آدم را فريب دهد ولى حوّا را فريفت بلكه مى گويد شيطان آدم را وسوسه نمود:
( فَوَسْوَسَ اِلَيْهِ الشَّيْطانُ )
و به دنبال آن هر دو از درخت ممنوع خوردند:
( فَاَكَلامِنْها )
و عورتين هر دوى آنان آشكار شد:
( فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما )
و به دنبال آن آدم عصيان ورزيد:
( فَعَصى ادَمُ رَبَّهُ فَغَوى )
و بعد هم خدا توبه آدم را پذيرفت :
( فَتابَ عَلَيْه )
سوره ((طه )) با صراحت هرچه تمامتر مى گويد كه شيطان آدم را فريفت و هر دو به درخت ممنوع نزديك شدند و بعد آدم ديد كه از وى كار خوبى سر نزده از خدا پوزش خواست و خدا هم او را بخشيد.
در سوره ((بقره )) و ((اعراف )) هر دو را در اين كوتاهى يا نافرمانى شريك مى داند و همه جا عامل فعل را با لفظ مثنّى ذكر مى كند و ديگر در قرآن نيست كه شيطان نخست حوّا را فريب داد و او آدم را.
در اينكه عقل و اراده در مرد قويتر از زن است و در مقابل ، احساس و عواطف در زن بيشتر از مرد است ، ترديدى نيست . بنابراين امكان اينكه نخست شيطان حوّا را فريفته باشد، هست ولى سخن در اين است كه چنين چيزى در قرآن نيست .
اينكه ما داستان حوّا را در اينجا آورديم به خاطر اين است كه او نيز در تمام ماجرا سهيم بوده است نه اينكه تمام مسئوليت را به گردن او بگذاريم . بنابراين حوّا نخستين زنى است كه در كنار شوى خود در اين حادثه بزرگ تاريخ اديان ، نقشى داشته است .
جالب است كه هم در قرآن و هم در روايات اسلامى و هم در ادبيات پارسى و تازى ، بيشتر، آدم را مسئول دانسته اند. علت هم اين است كه وقتى بنا باشد آدم خليفة الله فريب بخورد و نتواند جلوى خود را بگيرد، ديگر چه توقعى از حوّاست كه نه مانند او نماينده خدا و معصوم بود و نه قدرت تعقل و اراده اش به اندازه او، مع الوصف صدمه اين كار به طور مساوى به هر دوى آنان رسيد. هر چه كردند هر دو كردند و هر چه ديدند هر دو ديدند! با اين فرق كه لبه تيز حمله متوجه آدم است كه هم مى بايست مواظب باشد از فرمان حق غفلت نورزد و هم جلو همسر خود را بگيرد. پس بايد اعتراف نمود كه در هر صورت بازنده و مسئول ((آدم )) بود.
به گفته حافظ:
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
و به گفته جلال الدين بلخى :
جد تو آدم بهشتش جاى بود
قدسيان كردند بهر او سجود
يك گنه ناكرده گفتندش تمام
مجرمى مجرم برو بيرون خرام
تو طمع دارى كه با چندين گناه
داخل جنت شوى اى روسياه ؟!
و از پروين اعتصامى بشنويد:
خود راءى مى نباش كه خود راءيى
راند از بهشت آدم و حوّا را

همسر نوح
مطابق نص صريح قرآن مجيد، نوح پيغمبر مدت 950 سال در ميان قوم زيست و به تبليغ و راهنمايى آنان پرداخت .(8) نوح پيغمبر مردم را سرزنش ‍ مى كرد كه چرا ايمان به خداى يكتا نمى آورند و از سنگ ، بت ساخته و آنها را پرستش مى كنند؟
عمر نوح در روايات اسلامى افزون از هزار سال بوده است . در مدت 950 سال ماءمور تبليغ خلق بوده و هدايت قوم را به عهده داشته است . مردم آن روز با اينكه هنوز تعداد زيادى نبوده اند مع الوصف بر اثر هواخواهى و سركشى نفس در شرك و بت پرستى و فساد اخلاق فرو رفته بودند.
نوح از يك خانواده شهرى ، زنى به همسرى گرفت . اين زن اگرچه پاكدامن بود ولى يك عادت ناپسند داشت كه به همان سبب نيز قرآن مجيد او را توبيخ و ملامت كرده است . زن نوح اسرار خانه را به خارج مى برد و از شوى خود به اين و آن شكايت مى نمود.
زن نوح با همه تبليغات پيگير و طولانى همسرش پيغمبر خدا، كافر بود و ايمان به خداى يگانه نداشت . او نيز تحت تاءثير انحراف فكرى مردم محيط از اينكه مبداء عالم را خداى خالق توانا و آفريدگار لايزال بداند امتناع مى ورزيد و در مقابل نصايح مشفقانه و تذكرات خيرخواهانه نوح پيغمبر، سرپيچى مى نمود. مردم در غفلت و بى خبرى به سر مى بردند، نه درباره فلسفه خلقت و آفرينش خود مى انديشيدند و نه از اعتقاد خرافى و كردار ناپسند و رفتار زشت خود احساس شرمسارى مى نمودند.
سالهاى سال سپرى شد و قوم نوح همچنان در معصيت و نافرمانى الهى فرو رفته بودند و نسبت به وضعى كه داشتند شادى مى كردند. در طول اين مدت دراز تعداد كسانى كه به نوح گرويدند و دعوت او را اجابت نمودند، به صد نفر نرسيد! زن نوح نيز همرنگ جماعت شده بود و از اينكه يكتاپرست باشد سرباز مى زد. او علاوه به شوهر خود نيز خيانت مى نمود و پاس احترام او را نگاه نمى داشت . زن نوح به ميان قوم مى آمد و آنان را از پذيرش دعوت همسرش نوح برحذر مى داشت و مى گفت : او پير شده و قدرت تعقل و تفكر خود را از دست داده است ! گوش به او ندهيد كه عقل درستى ندارد!!
در نتيجه نوح نه تنها از اينكه پس از سالهاى متمادى و تبليغات دامنه دار قومش همچنان در گمراهى فرو رفته بودند، رنج مى برد بلكه خيانت همسرش و اينكه وى نيز با گمراهان همفكر است حتى آنان را به گمراهى بيشتر تشويق هم مى كند، رنج بيشتر مى برد. اين وضع چندان ادامه پيدا كرد تا سرانجام حوصله نوح به سر آمد.
او ديگر از اصلاح قوم و به راه آمدن آنان ماءيوس شد و دعوت خود را بى نتيجه ديد. نوح قوم گناهكار و بى بندوبار را نفرين نمود و عرض كرد: ((خدايا! تمام اين مردم كافر و بى دين را نابود گردان و يك نفر از آنان را در روى زمين باقى مگذار(9))).
البته اين هنگامى بود كه نوح همه چيز را به قوم خود گفت ولى قوم در خود سرى ولجبازى و شرارت و نافرمانى كه پيش گرفته بودند اصرار ورزيدند. خداوند ماجراى نصايح نوح و سخنان نافذ و سازنده او را در قرآن مجيد در ((سوره نوح )) بدينگونه به تفصيل شرح مى دهد: ((ما نوح را به سوى قوم فرستاديم و گفتيم كه قوم خود را از نافرمانى ما بيم ده ، پيش از آنكه عذاب ما آنان را فرا گيرد)).
نوح هم به سوى قوم آمد و گفت : اى قوم ! من براى هدايت و بيم دادن شما از عذاب الهى آمده ام ، آمده ام كه به شما بگويم خداى يگانه را پرستش كنيدو از كيفر او بر حذر باشيد و اطاعت ذات مقدسش را گردن نهيد تا شما را بيامرزد. بدانيد كه چون مرگتان در رسد، چيزى جلو آن را نمى گيرد ((و چون با اين همه پند و اندرز باز هم از خواب غفلت بيدار نشدند و ترتيب اثرى به مواعظ نوح ندادند)) نوح گفت : خدايا! من قوم خود را شب و روز دعوت به دين حق كردم ولى آنان به جاى اينكه گوش فرا دهند،دسته دسته گريختند.
هر وقت آنان را دعوت نمودم (تا به راه بيايند) و توايشان را بيامرزى ، انگشتان خود را در گوشها نهادند و خود را پوشاندند تا سخنان مرا نشنوند! از پذيرش سخنانم سرباز زدند و تكبر ورزيدند.
آنان را آشكارا دعوت نمودم و همه چيز را برايشان بيان كردم و گفتم در پيشگاه الهى توبه كنيد كه خداى عالم بخشنده است ولى سرانجام تمامى زحمات مرا ناديده گرفته و به راهى رفتند كه جز زيان ، طرفى نبستند.
خدايا! آنان بسيارى از مردم را گمراه نمودند. من ديگر اميدى به هدايتشان ندارم . آنان به خود و ديگران ستم نمودند و هر چه بيشتر بمانند گمراهتر و ستمكارتر مى شوند:
((اگر آنان را باقى گذارى بندگانت را گمراه مى كنند و نسلى هم كه از آنان باقى بماند همگى آلوده و كافر خواهند بود(10))).
((خدايا! مرا و پدر و مادرم را و هر كس كه ايمان بياورد و به خانه من در آيد و مردان و زنان با ايمان را بيامرز و ستمگران را از روى زمين برانداز(11))).
مصيبت بزرگ نوح اين بود كه گذشته از همسرش ، پسر او نيز رنگ محيط به خود گرفته و در ميان مردم گمراه ، گمراه شده بود. نوح نه تنها در معرض ‍ ريشخندقوم نادان و جسوربود بلكه در خانه هم راه احتياط را نگاه مى داشت .
سرانجام خداوند نفرين نوح را پذيرفت و دستور داد كه چون ديگر در بقاى قوم سركش و هوا پرست ، اميدى نيست ، كشتى بساز و خود و تمام پيروان و معتقدانت در آن قرار گيريد ولى ستمگران را به حال خود رها كن و از من مخواه كه آنان را نجات دهم چون همه بايد غرق شوند.
همينكه فرمان خدا براى نابودى قوم صادر شد و آب از مخازن زمينى جوشيدن گرفت ، خداوند فرمود: ((اى نوح ! (چون طوفان همه چيز را نابود مى كند) از جنس آدميان و ساير جانداران يك جفت نر و ماده و بستگانت را به كشتى بياور جز آن كس (زن و فرزند نوح ) كه قبلا خدا فرموده است بايد هلاك شوند. و هر كس كه ايمان آورده باشد نيز به كشتى بياور ولى جز عده كمى به وى ايمان نياورده بودند(12))).
طوفان نوح سراسر جهان يا قلمرو تبليغاتش را فرا گرفت . رعد و برقى آمد و از آسمان مانند آبشار باران باريد. با يك زلزله نيز انفجارهايى در زمين پديد آمد و دهن چاههاى زمينى گشوده شد و آب فواره وار از آن جوشيد. آب همه بلنديها و پستيها،شهرها،قريه ها و زمينها را فرا گرفت و همه را نابودگردانيد.
در اين طوفان جهانى ، فقط نوح و سرنشينان كشتى جان به سلامت بردند. زن نوح و پسر او كه هر دو از گمراهان و كافران بودند نيز با ساير ستمگران هلاك شدند و نام ننگى از خود به يادگار گذاردند.
همسر لوط
همسر لوط نيز مانند همسر نوح از زنان بدكردارى بود كه خدا در قرآن مجيد از وى به سختى نكوهش كرده است . لوط پيغمبر برادرزاده حضرت ابراهيم خليل بود. در ((اُور كلدانيان )) از سرزمين بابل واقع در ((بين النهرين )) متولد شد و همراه عمويش ابراهيم به فلسطين آمد و مدتى بعد هم به اتفاق وى راهى مصر شد و از آن پس با هم به فلسطين باز گشتند. چون مردم شهرهاى ((سُدُوم )) واقع در اراضى مقدسه يا ((اردن )) گرفتار عادات ناپسند شده بودند و نياز به راهنما و تبليغ داشتند، حضرت ابراهيم ، لوط را براى راهنمايى و هدايت مردم سدوم به آن ديار اعزام نمود.
لوط در سدوم دست به اقدامات جدى زد و از هر راهى كه امكان داشت مردم را به راه بياورد، خوددارى نكرد.
مردم بى بندو بار سدوم چنان در فساد فرو رفته بودند كه دست به هر كارى مى زدند و از هيچ عمل زشتى روى گردان نبودند. مردمى بى ايمان ، خدانشناس ، ستمگر، جسور و فرومايه بودند. آنان علاوه به مرور ايام كه در انواع گناهان و معاصى و سنگدلى و شرارت وظلم و فساد فرو رفتند، بى شرمى و رسوايى را به جايى رساندند كه پسران را به جاى زنان مورد عمل نامشروع قرار مى دادند و از زنان فاصله گرفته آنان را به حال خود رها كرده بودند و از ازدواج با آنان خوددارى مى كردند.
زنان هم كه اين وضع را ديدند به عنوان اعتراض به كار مردانشان و براى انتقام گرفتن از آنان به يكديگر پرداختند و بدينگونه ننگين ترين عمل شيطانى يعنى ((همجنس بازى )) در ميانشان شيوع يافت .
كار رسوائى قوم لوط به جايى رسيد كه اگر پسرى از قلمرو آنان مى گذشت ،سخت درمعرض خطرقرارمى گرفت وآبرويش راازدست مى داد!
لوط پيغمبر سالها در ميان قوم ماند و آنان را دعوت به پاكى و دورى از گناه و ايمان به خدا و روز جزا نمود. لوط، قوم را از كيفر الهى بيم داد و يادآور شد كه چگونه اقوام پيشين بر اثر نافرمانى خداوند و كجرويها مورد قهر الهى قرار گرفتند و به سرنوشت دردناكى مبتلا گشتند ولى قوم چنان در فساد و خوشى و لذت كاذب و لجام گسيختگى فرو رفته بودند كه گوش شنوايى براى شنيدن نصايح مشفقانه حضرت لوط نداشتند.
هر چه قوم لوط بيشتر به عمل ناپسند و بسيار زشت خود ادامه مى دادند، تبليغات و پايمردى لوط هم استوارتر و پيگيرتر مى شد. قوم كه وجود لوط را مخل آسايش و آزادى كار خويش مى دانستند، او و پيروانش را تهديد به تبعيد كردند.
لوط به قوم اعلام خطر نمود كه اگر از اين هم بيشتر در فسق و فجور و فساد اخلاق پيش روند و دست از اعمال ناروا و ننگين خود برندارند، عذابى دردناك خواهند ديد ولى قوم آن را با خيره سرى و جسارت برگزار كردند و از روى استهزا به لوط گفتند: ((پس عذاب خدايت كى خواهد آمد؟!)).
آنچه بيشتر حضرت لوط را مى آزرد، انحراف فكرى و گمراهى همسرش بود. زن لوط هم تحت تاءثير بى دينى مردم محيط، كافر و خدانشناس بود. دامنش ‍ پاك بود، ولى ميانه اى با شوى خود پيغمبر خدا نداشت . زنى نا نجيب و فرومايه و بدكردار بود.
لوط كه از اصلاح قوم و بهبود وضع آنان ماءيوس شده بود، دست به نفرين برداشت و از خدا خواست كه آن مردم گمراه و فاسد را به كيفر اعمالشان برساند.
خداوند نفرين لوط را درباره قوم پذيرفت و فرشتگان را براى تنبيه قوم نافرمان ، ماءمور ساخت . فرشتگان الهى شب هنگام (در فلسطين ) به خانه ابراهيم در آمدند و به وى سلام كردند و گفتند: ما سر راه خود براى نابودى قوم لوط آمده ايم به تو مژده دهيم كه خدا پسرى به تو و همسرت ساره به نام ((اسحاق )) مى دهد و پس از وى ((يعقوب )) پسر او را به تو موهبت مى فرمايد.
وقتى ابراهيم متوجه شد كه مهمانان ، فرشتگان الهى هستند از آنان خواست كه در عذاب قوم لوط شتاب نكنند تا شايد به راه آيند ولى خداوند وحى فرستاد كه اى ابراهيم ! از اين خواهش در گذر كه فرمان خدايت براى نابودى قوم لوط فرا رسيده و عذابى به آنان مى رسد كه بازگشت ندارد.
فرشتگان از آنجا (در صورت جوانان زيبا) به خانه لوط در آمدند. لوط از ديدن آنان با آن شكل و صورت ، ناراحت ، دلتنگ و پريشان شد و گفت : امروز، روز دردناكى خواهد بود. وقتى همسر لوط جوانانى با آن قيافه خوش ‍ تركيب و شكل زيبا ديد كه در خانه آنان پناه گرفته اند، پشت بام خانه رفت و دستها را به هم زد و علامت داد تا قوم را با خبر كند ولى چون كسى متوجه نشد آتش افروخت تا بدين وسيله قوم بدانند جوانانى به خانه لوط آمداند! اين عادت ناپسند همسر لوط بود كه هر وقت جوانانى وارد شهر مى شدند و از بيم آبروى خود پناه به خانه لوط مى بردند، او بدانگونه كه اشاره نموديم قوم را آگاه مى ساخت . به دنبال آن مردم بى بندو بار و فاسد، به طرف خانه لوط سرازير مى شدند و چه وضع ناگوارى كه پيش نمى آمد؟
در اين موقع نيز زن لوط با افروختن آتش ، قوم را مطلع ساخت ، مردم تبهكار و بى آبرو از هر سو روى به خانه لوط نهادند.
لوط به هراس افتاد و از خانه در آمد و راه را بر آنان گرفت و گفت : ((اى مردم ! از خدا بترسيد و شرم كنيد و مرا نزد مهمانانم شرمنده منماييد. بياييد با دخترانم ازدواج كنيد كه آنان براى تاءمين منظور شما پاكترند، آيا يك مرد رشيد در ميان شما نيست كه پندتان دهد و از خدا بترسد؟(13))).
قوم گفتند: اى لوط! تو آگاهى كه ما ميلى به دخترانت نداريم و مى دانى كه ما چه مى خواهيم !
لوط كه خود را در ميان آن جمع فاسد، تنها ديد و از هر جهت بى پناه مانده بود گفت : اى كاش ! من قدرتى مى داشتم كه شما را عقب بزنم و يا خود و مهمانانم به پناهگاه محكمى روى مى آوردم ولى قوم چنان در فساد فرو رفته بودند كه كوچكترين ترتيب اثرى به ناله و اندوه لوط نمى دادند. تمايلات نفسانى همچون پرده اى ضخيم جلو گوشها و ديدگان آنان را گرفته ، همه را كر و كوركرده بود و در حالى كه همچون ديوانگان عربده مى كشيدند و سخنان زشت بر زبان مى راندند،مانند سيل به طرف خانه لوط هجوم بردند.
لوط به سرعت به خانه برگشت و در را محكم بست . مردم سفله و نادان به دنبال لوط به در خانه وى رسيدند و هجوم آوردند كه در را بشكنند و به خانه در آيند.
لوط در خانه از يك طرف به فكر جوانان زيبا بود كه آنان را كجا ببرد و چگونه از دستبرد مردم بى شرم و فاسق نجات دهد و از طرفى در پشت در مردم را پى در پى نصيحت مى كرد، باشد كه براى آخرين بار دست از هجوم بردارند و او را بيش از آن نيازارند.
لوط در ميان آن شهر و ميان قوم ، غريب و بى كس بود، از بى كسى خود ناله مى كرد و آرزو مى نمود اى كاش نزد عمويش ابراهيم مى بود تا با كمك او اين مردم هوا پرست آلوده را به سختى تنبيه مى كرد.
درست در همين هنگام آن دو جوان ، خود را معرفى كردند و به لوط گفتند: اى لوط! ما بشر نيستيم بلكه فرشته و فرستادگان خداى توييم آنان هرگز به تو و ما دست نخواهند يافت . سپس فرشتگان اشاره اى كردند و به دنبال آن بيم و هراس بر قوم مستولى شد كه گويى همگى نابينا شدند لذا به عقب برگشتند و در حالى كه در هم ريخته بودند و به طور نامنظم مى گريختند،لوط را تهديد مى كردند كه سرانجام به حساب او خواهندرسيد!
پس از آن فرشتگان به لوط گفتند: اى لوط! چون پاسى از شب بگذرد، خود و كسانت از اين قلمرو آلوده به گناه خارج شويد و مواظب باشيد كسى شما را نبيند، ولى همسرت را با خود مبر، كه پس از بيرون رفتن تو، عذاب الهى نازل مى شود و همسرت و ساير بدكاران به كيفر اعمال خود خواهند رسيد، اين را بدان همينكه صبح شد همگى به هلاكت مى رسند(14).
صبح هنگام ، لوط و كسانش غير از زن كافرش از مرز شهر سدوم خارج شده بودند. در آن وقت به امر خداوند و اشاره فرشتگان زلزله اى آمد و تمام قلمرو تبهكاران را زير و رو كرد. سپس بارانى از سنگريزه بر آنجا باريد و اندكى بعد شهر سدوم به صورت ويرانه اى در آمد. تمام قوم و كليه خانه و زندگى آنان چنان نابود شد كه گويى نه در آنجا شهرى بوده و نه مردمى در آن سكونت داشته اند.
لوط و كسان و پيروانش به سلامت از آن منطقه آلوده به گناه گذشتند و از عذاب نجات يافتند. از جمله كسانى كه در اين هلاكت و نابودى سهيم بود همسر لوط بود. خداوند از اين زن بدكار كه پاس احترام شوهر محترم خود را نگاه نداشت در 8 آيه قرآن ياد كرده است . از جمله در سوره اعراف ، آيه 83 مى فرمايد: (( ما لوط و همه كسان و پيروانش را نجات داديم مگر زنش را كه از هلاك شدگان بود(15))).
و نيز در آيه 135 سوره صافات مى فرمايد: ((لوط و همه كسانش را نجات داديم جز پيرزنى كه در ميان كافران هلاك شده بود)). و تقريبا به همين الفاظ در بقيه سوره ها(16).
اين بود سرگذشت همسر نوح و همسر لوط كه با شوهران بزرگوار خود رفتار درستى نداشتند و برضد شوهران خود قيام كردند. خداوند نه تنها در آيات گذشته از آن دو هر كدام به تنهايى نام برده و مورد نكوهش قرار داده و از هلاكت و نابودى آنان خبر مى دهد بلكه در آخر سوره تحريم هر دو را يكجا ذكر كرده و مى فرمايد: ((خداوند مثل مى زند براى آنان كه از خدا برگشتند و كافر شدند به زن نوح و زن لوط، آنان زنان دو بنده از بندگان شايسته ما بودند ولى به آنان خيانت نمودند (خيانت به همان معنا كه گفتم ) به همين جهت از جانب خدا سودى به خاطر شوهران خود نبردند و خوبى شوهران تاءثيرى در نجاتشان نداشت ، به موقع به آنان گفته شد اى زن نوح و اى زن لوط! شما با آنان كه به دوزخ مى روند، وارد آتش جهنم شويد(17))).
يادآورى
از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام پرسيدند مگر زنان پيغمبران هم ممكن است خيانتكار باشند كه خدا در قرآن مى فرمايد: ((به شوهرانشان خيانت كردند))؟ حضرت فرمود: نه ، خيانت به آن معنا نيست كه در نظر شماست . خيانت آنان اين بود كه همسر خوبى براى شوهران خود نبودند و اسرار خانه را به خارج مى بردند و همرنگ جماعت شده بودند.
هاجر
حضرت ابراهيم خليل ، پيغمبر خدا در ((آور كلدانيان )) از سرزمين بابِل واقع در بين النهرين يعنى جنوب كشور كنونى عراق ديده به دنيا گشود و همانجا پرورش يافت و بزرگ شد. ((آور)) يك واژه فارسى از زبان ايران باستان و به معناى ((شهر)) است . شايد پس از فتح بابل توسط ايرانيان اين شهر توسط آنان بنا شده است يا زبان قوم غالب در آن سرزمين رواج يافته است . دليل ديگر وجود زبان فارسى در سرزمين بابل و محل ولادت حضرت ابراهيم نام پدر ((عموى )) اوست كه ((آزر)) بوده و قرآن مجيد از وى نام مى برد(18).
بارى حضرت ابراهيم در همان آوركلدانيان به مقام نبوت رسيد و در سايه اراده نيرومند و ايمان بى نظيرش ، با نمرود پادشاه مستبد آنجا كه هم خود دعوى خدايى داشت و هم رسوم بت پرستى را حفظ مى كرد، به مبارزه برخاست . در اين مبارزه ابراهيم پيروز و نمرود شكست خورد و حتى جان خود را هم از دست داد و به ديار عدم شتافت .
پس از نابودى نمرود و رهائى مردم از مظالم وبيداد وى ، ابراهيم با كسانش ، همسرش ساره و برادر زاده اش حضرت لوط از ((بين النهرين )) بيرون آمد و روى به ((سوريه )) نهاد. بدين منظور كه در نقاط ديگر نيز وجدان خواب گرفته مردم غافل را بيدار كند و اوهام و خرافات را از مغزهاى آنان در آورد و به خداى يگانه دعوت نمايد.
ابراهيم پس از مذاكرات و مناظره با مشركان ((سوريه )) كه آفتاب و ماه و ستاره مى پرستيدند، كار خود را به انجام رسانيد و از آنجا عازم ((فلسطين )) شد. سپس بر اثر قحط سالى از فلسطين به مصر رفت و سالها در آنجا زيست . آنگاه به اتفاق همسرش ساره و خادمه مصرى او ((هاجر)) كه زنى بزرگزاده و نجيب و با شخصيت بود، به فلسطين بازگشت .
ابراهيم و ساره سالها با هم زندگى كردند و هر دو پير شدند ولى فرزندى نداشتند كه يادگار آنان باشد. ساره كه دختر خاله شوهر خود حضرت ابراهيم نيز بود، از اينكه همسر عاليقدرش ابراهيم ، پيغمبر خدا بلاعقب است ، رنج مى برد. از اين رو به ابراهيم پيشنهاد كرد تا با ((هاجر)) ازدواج كند، باشد كه خداوند فرزندى به وى موهبت نمايد و نسل پاكش در زمين باقى بماند.
اين ازدواج سرگرفت و خداوند به ابراهيم و هاجر پسرى روزى نمود و نامش ‍ را ((اسماعيل )) گذاردند. اسماعيل كودكى زيبا و دوست داشتنى بود. همينكه زبان گشود و سخن گفتن آغاز كرد و شيرين كاريها نمود، ساره روى طبيعت خود كه يك زن و گرفتار احساس بود، ناراحت شد و از پيشنهاد خود پشيمان گرديد! او مى ديد از نظر روحى دچار وضعى شده است كه نمى تواند كودك هووى خود را ببيند و خويشتندارى نمايد!
پس از مدتها صبر و تحمل ، سرانجام حوصله اش به سر رفت و از ابراهيم خواست كه هاجر و كودكش را بردارد و به نقطه دوردستى ببرد و در آنجا رها كند و برگردد، جايى كه از مرگ و زندگى آنان خبرى به وى نرسد!
خداوند به ابراهيم وحى نمود كه چون اين فرزند را از گذشت و فداكارى ساره دارى و او كه نازاست نمى تواند ناظر وجود فرزند هووى خود باشد، خواهش ساره را قبول كن . سپس ((بُراق )) وسيله سريع السيرى فرستاد و ابراهيم و هاجر و اسماعيل سوار شدند و از فلسطين پرواز نمودند و در نقطه اى كه امروز شهر ((مكه )) است فرود آمدند.
ابراهيم ، هاجر و فرزند خردسالش را به امر خداوند در نقطه اى مسكوت و دره اى هول انگيز و ميان كوههاى به هم پيوسته رها كرد و به فلسطين بازگشت .
اين يك امتحان بزرگ ، هم براى ابراهيم و هم براى هاجر بود و تقدير و سرنوشتى كه ما از آن سر در نمى آوريم ولى نتايج حاصل از آن را امروز مى بينيم و از آن خبر داريم .
ابراهيم ظرفى آب و مقدارى غذا كه با خود براى هاجر آورده بود، به وى سپرد و سفارش كرد كه پس از آن بايد اميدوار به فضل خدا باشد. ((هاجر)) نيز كه در آن نقطه آرام و بى سرو صدا و در عين حال وحشتناك تنها به سر مى برد، دل به خدا داد و به اميد فضل او نشست .
آب و نان تمام شد و هاجر تشنه و گرسنه ماند. كم كم براثر بى غذايى ، شير در پستانش خشك شد و اسماعيل كودك شيرخوارش نيز گرسنه گرديد و بناى گريه و بيتابى نهاد. هر لحظه وضع كودك وخيم تر و رقت بارتر مى شد. هاجر نيز سراسيمه و پريشان ماند. ناگزير از جا برخاست و با كمال نااميدى به جستجوى آب پرداخت .
هاجر ديد كه در نقطه مقابل ، كناركوه ((صفا)) آب روانى به چشم مى خورد. با اشتياق زياد خود را به آنجا رسانيد ولى ديد خبرى از آب نيست . از كوه صفا بالا رفت تا از آن بلندى ببيند آيا در جاى ديگر آب هست ؟ در آنجا ديد كه در دامنه كوه مقابل ((مروه )) كه يك كيلومتر از آن فاصله دارد آب در روى زمين موج مى زند. از ((صفا)) به زير آمد و با شتاب به سوى دامنه كوه ((مروه )) روان گرديد چون به آنجا رسيد ديد آبى وجود ندارد و آنجا هم مانند نقاط ديگر آن منطقه محدود و كوهستانى ، شن و سنگ است .
به اميد يافتن آب از كوه مروه بالا رفت و به اطراف نگاه كرد و با كمال تعجب ديد كه در پايين كوه صفا كه بار نخست ديده بود، آب به چشم مى خورد. از مروه به زير آمد و به طرف صفا دويد. اين آمد و رفت هفت بار تكرار شد و سرانجام از يافتن آب ماءيوس گرديد و متوجه شد كه آب نيست بلكه سرابى است كه از تابش نور آفتاب بر روى شنها به نظر آب مى آيد. اين آمد و رفت هاجر از صفا به مروه و از مروه به صفا در احكام حج اسلامى نيز به ياد او باقى ماند و جزو اعمال حج است كه مرد و زن مسلمان بايد هنگام انجام مراسم حج هفت بار فاصله بين صفا و مروه را طى كنند.
هاجر كه از دسترسى به آب ماءيوس شده بود، به طرف كعبه برگشت تا ببيند بر سر كودك گرسنه اش چه آمده است . هاجر با كمال تعجب ديد كه از زير پاى كودك كه آن را بر زمين مى ساييده است ، آب از زمين مى جوشد. با ايمانى كه به تفضل باريتعالى داشت ، اطمينان يافت كه اين كار با اعجاز غيبى انجام گرفته است ، هاجر نخست قدرى آب به صورت بچه پاشيد، سپس ‍ دهان او را تر نمود، آنگاه خود آب نوشيد و پستان به دهان اسماعيل نهاد و بچه را شير داد.
جوشيدن آب بدينگونه را عرب ((زمزم )) مى گويد و اين آب زمزم از آن زمان تا كنون هم از آن نقطه مى جوشد و همان ((چاه زمزم )) معروف است .
چون آب در آن درّه دور دست از زمين جوشيده بود، پرندگان با شمّ مخصوص آبيابى از صدها كيلومتر پى به وجود آن بردند و به خط مستقيم به طرف درّه مكه روى آوردند. بر اثر آمد و رفت پرندگان قوم ((جُرْهُم )) كه از اعراب اصيل يمن بودند و از سالها قبل در گوشه اى از اراضى حجاز به سر مى بردند و به سوى نقطه اى كه پرندگان آمد و رفت داشتند روى آوردند، با اجازه هاجر در آنجا رحل اقامت افكندند و بدينگونه شهر مكه پى ريزى شد.
((اسماعيل )) از همين قوم نجيب ، زن گرفت و خود و مادرش نيز در همانجا ماندگار شدند و بدرود حيات گفتند و در نقطه اى در كنار كعبه دفن شدند كه آنجا را ((حِجْر اسماعيل )) مى گويند.
ابراهيم چند بار به همان كيفيت يعنى به وسيله ((بُراق )) از فلسطين به مكه آمد و زن و فرزندش را ملاقات كرد. يك بار خداوند به وى امر نمود تا با كمك اسماعيل كه اينك نوجوانى برازنده بود خانه كعبه را بنا كند.
اسماعيل سنگ مى آورد و به دست پدر مى داد و او روى هم مى نهاد و ديوار كعبه را بالا مى برد تا اينكه خانه خدا را بدينگونه بنا كردند. همينكه كار بناى خانه خدا به اتمام رسيد ابراهيم گفت : ((خدايا! اين نقطه را شهر امنى قرار بده و مردمش را از ثمرات زندگانى روزى ده )).
سپس پدر و پسر دست به دعا برداشتند و گفتند: ((خداوند! اين كار را از ما بپذير، مى دانيم كه تو شنوا و دانايى . پروردگارا! ما دو تن را چنان قرار ده كه هميشه در پيشگاه مقدست سر تعظيم و تكريم فرود آوريم و از دودمان ما نيز مردمى پديدآور كه كاملا تسليم ذات مقدس تو باشند. خداوندا! در ميان اينان پيامبرى مبعوث كن تا آيات تو را بر آنان بخواند و حقايق كتاب آسمانى و حكمت و راز آفرينش را به آنان بياموزد و از آلودگيها پيراسته گرداند(19))). آفريدگارا! مرا چنان قرار ده كه پيوسته نماز گزارم و از فرزندانم نيز چنين افرادى پديد آور! پروردگارا! دعاى مرا قبول كن !
خداوندا! اين نقطه را محل امنى گردان و مرا و فرزندانم را از پرستش ‍ بتهابازدار.پروردگارا!اين بتها موجب شده اند كه بسيارى از مردم گمراه شوند.
((خداوندگارا!من دودمانم رادراين سرزمين غيرقابل كشت و در كنار خانه محترمت ساكن گردانيدم تانمازگزارند،پس دلهاى مردم را به سوى آنان گرايش ‍ ده و از روزيهاى خودبه آنان روزى رسان تانعمت تو را سپاس گزارند(20))).
نام هاجر با صراحت و كنايه در قرآن نيامده است ولى لازم به ذكر نيست كه در تمام اين موارد يعنى علت آمدن ابراهيم از فلسطين به حجاز و دعا براى فرزندانش و آنچه در سوره بقره و سوره ابراهيم از زبان ابراهيم و اسماعيل حكايت شده است با زندگى هاجر بستگى دارد و در حقيقت داستان اوست كه بدينگونه نقل مى شود و ترديد نيست كه مادر اسماعيل ((هاجر)) بوده است .

ساره
((ساره )) دختر خاله حضرت ابراهيم خليل بود. از نظر شرايطى كه بايد يك زن داشته باشد نظير نداشت . از اعتدال قامت و زيبائى خيره كننده اى برخوردار بود. به همين جهت نيز همسر او نظر به غيرت مردانگى در سفرهاى خود از بين النهرين به سوريه و از آنجا به فلسطين و سرزمين كنعانيان واز آنجابه مصر، خاطرش از جانب او جمع نبود و تمام سعى خود را مبذول مى داشت تاچشم بيگانه به ساره نيفتد و دردسرى برايش به وجودنيايد.
با همه احتياطى كه به عمل مى آورد، هنگامى كه از فلسطين وارد مصر شد، مرزداران مصرى توانستند ساره را ببينند، زن و مرد را آوردند و به پادشاه مصر تحويل دادند، به اين اميد كه در قبال آن كار جايزه خوبى از پادشاه خود بگيرند.
پادشاه مصر از ابراهيم پرسيد اين زن چه نسبتى با تو دارد؟ ابراهيم گفت : او خواهر من است . به اين نيت كه اولا هر زن با ايمانى خواهر دينى شوهر خود هم هست و ثانيا اگر پادشاه مصر درباره ساره سخن بگويد، براى او كه شوهر ساره بود، مصيبت بار و دردناك نباشد و پادشاه تصور كند درباره خواهر ابراهيم كه بلامانع است سخن مى گويد نه همسر او! با اين وصف ابراهيم ساره را به خدا سپرد و در انتظار عكس العمل خدا نشست .
پادشاه كه هنوز رخسار دلفريب ساره را نديده بود دستور داد او را به حرمسرا ببرند و تحويل زنان دهند تا چنانكه بايد بيارايند و چون از هر جهت آماده شد او را خبر كنند. همينكه پادشاه مصر خواست به ساره نظر بيفكند برقى چشمش را خيره كرد و از هوش رفت و به دنبال آن به زمين خورد.وقتى به هوش آمد و باردوم خواست به وى نظركندبازچشمش ‍ خيره شدوازهوش رفت .
پس ازآنكه به هوش آمد دستور دادابراهيم رابياورند تا درباره ساره از وى توضيح بيشترى بخواهد.وقتى پرسيد:توضيح بده اين زن چه نسبتى با تو دارد؟ حضرت ابراهيم كه فرصت را مناسب ديد، فرمود: او همسر من است و اينكه گفتم خواهر من است به اين منظور بود كه احتمال مى دادم تو نظر سوئى نسبت به او داشته باشى و براى من كه شوهراو هستم بيش ازحد ناگوارباشد.
ابراهيم در آن وقت مى دانست كه شاه مصر ضربت كوبنده خود را دريافته است و از صدمه اى كه ديده است ، توضيح بيشترى مى خواهد هر چه بود اين پيشامد ممكن بود براى هر تازه واردى به مصر روى دهد. ولى ابراهيم و ساره كه محبوب خدا بودند در اين امتحان و پيشامد، پيروز شدند و از هر اتفاق سوئى بر كنار ماندند.
پادشاه مصر دستور داد ساره را با همان لباس و جواهرات به شوى خود ابراهيم تحويل دهند و گفت اجازه دارد كه آزادانه و با كمال آسايش و آرامش ‍ در كشور او به سر برند.
ابراهيم كه به واسطه قحطسالى از فلسطين به مصر آمده بود، سالها در مصر ماند. پادشاه مصر كه پى به شخصيت ممتاز ابراهيم و همسرش ساره برده بود، به علاوه دخترى كه از خاندان نجيب و محترم مصر بود به رسم آن روز به عنوان مددكار ساره به ابراهيم بخشيد. اين زن همان ((هاجر)) است كه بعدها به پيشنهاد ساره چنانكه گفتيم با حضرت ابراهيم ازدواج كرد و اسماعيل پسر نخستين وى از او متولد گرديد.
ابراهيم پس از چندين سال كه در مصر اقامت داشت ، چون آثار خشكسالى از فلسطين بر طرف شده بود به آنجا بازگشت و بار ديگر در آنجا رحل اقامت افكند و به كار هدايت خلق همت گماشت . گفتيم كه ابراهيم و ساره سالها با هم زندگى كردند ولى صاحب فرزندى نشدند كه روزنه اميدى در شبستان زندگيشان پديد آورد و يادگارى از آنان باشد. يازده سال پس از آنكه ابراهيم از هاجر صاحب پسرى شد، خداوند مهربان ساره را نيز بى نصيب نگذاشت و اجر فداكارى و گذشت او را كه حاضر شده بود براى خود هوو بياورد و همسرش از هووى او صاحب فرزندى شود، به او داد.
ابراهيم 120 سال داشت و ساره نود ساله بود. فرشتگانى كه ماءمور تنبيه قوم لوط بودند و به شهرهاى ((سدوم )) مى رفتند شب هنگام به خانه ابراهيم در آمدند تا به وى مژده دهند كه بر خلاف موازين طبيعى ، ساره در همان سن و سال از وى آبستن خواهد شد و پسرى مى آورد و اين اجر اوست كه حاضر شد نسل پاك پيامبر خدا باقى بماند ولو از زن ديگر غير از خود او باشد! خداوند، خود ماجرا را در سوره هود شرح مى دهد.
((فرستادگان آمدند وبه ابراهيم مژده دادند و گفتند: سلام ! ابراهيم گفت : سلام برشما! به دنبال آن ، چيزى نگذشت كه گوساله اى بريان براى آنان آورد. همينكه ابراهيم ديد دست آنان به طرف غذا دراز نمى شود، از آنان بد گمان شد و ترسى به دل گرفت . فرشتگان گفتند: مترس كه ما فرستادگان خدا به سوى قوم لوط هستيم .
در اين هنگام زن ابراهيم (ساره كه متوجه شد مهمان فرشتگانند) ايستاده بود و فرشتگان را مى نگريست ، خنديد! ما به ساره مژده داديم كه فرزندى به نام ((اسحاق )) خواهد آورد و پس از اسحاق هم يعقوب است . ساره گفت : واى بر من ! من مى زايم و حال آنكه پيرى فرتوت هستم و شوهرم نيز كهنسال است چه خبر شگفت انگيزى ؟! فرشتگان گفتند: آيا از اراده خدا تعجب مى كنى ؟اين موضوع رحمت وبركت خدابر شما خاندان نبوت است ، خدايى كه همه او راسپاس مى گويند و داراى مجد و عظمت است (21))).
بدينگونه خداوند جهان از ساره بانوى پيرى كه هيچ انتظار نمى رفت حامله شود، پسرى به وجود آورد كه نام او را ((اسحاق )) نهادند. اسحاق پدر حضرت يعقوب است . لقب يعقوب ((اسرائيل )) بود، پس يعقوب جد انبياى بنى اسرائيل يعنى موسى و داوود و سليمان و زكريا و عيسى و يحيى و ديگران است .
اين فقط يك معجزه بود وگرنه هيچ علمى نمى تواند بپذيرد كه زنى در سن نود سالگى آبستن مى شود. معجزه يعنى انجام كارى حيرت انگيز با اراده الهى كه قدرت بشرى از انجام آن به عجز آيد.
وقتى ابراهيم ديد در سر پيرى صاحب دو پسر زيبا شده است شكر خدا را به جاى آورد و گفت : ((خدا را سپاس مى گويم كه در سن پيرى اسماعيل و اسحاق را به من موهبت كرد، آرى خداى من ، دعاى بندگان را مى شنود(22))).
آسيه همسر فرعون
((آسيه )) از زنان نام آورى است كه سرگذشت وى در قرآن مجيد آمده است . او بانوى اول مصر و همسر فرعون پادشاه مستبد و خود خواه آن مملكت باستانى بود.ظلم و بيدادگرى فرعون درتاريخ بشر ضرب المثل است و نيازى به توضيح ندارد.فرعون نيز مانند نمرود پادشاه بابل ،هم خود دعوى خدايى داشت و هم حافظ و نگهبان بتخانه ملت و مروّج بت پرستى قوم بود.
فرعون كه از كم رشدى و فرومايگى قوم ، سوء استفاده مى كرد كارش به جائى رسيد كه نه تنها خود را خداى مردم خواند بلكه گفت : ((خداى خدايان هستم (23))). ولى همسر او ((آسيه )) زنى بود كه در هاله اى از نجابت ، لياقت و پاكى قرارداشت . آسيه با اينكه زن چنان عنصر گردنكش و خطرناكى بود كه افراد ملت از بيم سطوت و بيداد وى خواب راحت نداشتند، مع الوصف او بيدى نبود كه با آن بادها بلرزد و عقيده و ايمانش متزلزل شود.
((آسيه )) ملكه نيل تا آنجا در درگاه خداوند تقرب يافته است كه پيغمبر اسلام فرمود: ((زنانى كه به تكامل رسيدند چهار تن مى باشند: آسيه همسر فرعون ، مريم دختر عمران ، خديجه دختر خويلد و فاطمه دختر محمّد)).
و فرمود: ((بهترين زنان بهشتى چهار تن هستند: آسيه دختر مزاحم همسر فرعون ، مريم دختر عمران ، خديجه دختر خويلد، فاطمه دختر محمد و برتر از همه آنان فاطمه است (24))).
رشد شخصيت و توجه به وظيفه انسانى و ايمانى به خدا، كار يك زن را به جايى مى رساند كه در خانه فرعون به سر مى برد ولى كاخ نشين بهشت و در رديف بهترين زنان عالم قرار دارد.
آسيه هرگز تحت تاءثير اعمال ناروا و ستمگريهاى شوهر خود واقع نشد. از اينكه همسر سنگدلش زنان آبستن دودمان يعقوب را شكم مى درد تا اگر جنين آنان پسر باشد نابود كند، مبادا بزرگ شوند و مزاحم ظلم و ستم وى باشند، بى نهايت رنج مى برد و هيچگاه در اين خصوص روى خوش به فرعون نشان نداد.
با همين سابقه بود كه وقتى بانوى اول مصر در كاخ خود نشسته بود و ديد كه صندوقى در رود نيل غلت مى خورد و به زير آب مى رود و بيرون مى آيد، به كاركنان كاخ دستور داد آن را از آب بگيرند و ببينند در آن چيست ؟ ماءمورين به وى اطلاع دادند كه پسر بچه اى زيباست . اين پسر بچه ، همان ((موسى بن عمران )) پيغمبر آينده بود. بچه را به نزد آسيه آوردند.
همينكه چشم آسيه به آن پسر بچه افتاد و متوجه شد كه مادر بينوايش از ترس فرعون ، نوزاد خود را بدينگونه به آب افكنده است تصميم گرفت او را به فرزندى بگيرد وزير نظر خود بزرگ كند و هرچه باداباد!
فرعون از ديدن بچه ناراحت شد و از بيم آينده دستور داد او را به قتل رسانند ولى آسيه گفت : نه ، نه ! ((او نور چشم من و تو است ، او را نكشيد، اميد است براى ما سودمند باشد يا او را به فرزندى بگيريم (25))).
با اجازه فرعون ، موسى در دربار مصر ماندگار شد و تحت مراقبت شخص ‍ ملكه و مهر و محبت او رشد كرد. هنگامى كه موسى به مقام نبوت رسيد - و چنانكه خواهيم گفت - به مصر بازگشت و به تبليغ فرعون و قوم بت پرست او پرداخت ، آسيه به وى گرويد و به خداى جهان ايمان آورد ولى ايمانش را از فرعون پنهان داشت .
او سالها خداوند يكتا را پرستش كرد و تحت رهبرى موسى ايمان خود را نگاه داشت ولى سرانجام رازش فاش شد و شوهر ستمگرش فرعون را سخت آشفته ساخت . فرعون نخست سعى كرد ملكه را از آن كار باز دارد. براى انصراف او از هر درى وارد شد و به هر وسيله اى متوسل گرديد.
گاهى او را تهديد مى كرد و زمانى با تطميع و وعده هاى دلفريب و شيرين دلگرم مى ساخت . اما همه اين كارها بيهوده بود. آسيه دل به خدا داده بود؛ خدايى كه موسى آن كودك از آب گرفته را كه خود پرورش داده بود به مقام نبوت رسانده و با ((يَدِ بيضا)) و عصاى كذايى كه بزرگترين معجزه موسى پيغمبر خدا بود، ماءمور هدايت و راهنمايى فرعون كرده بود.
او جز ايمان به خداى خالق جهان و دارنده آسمانها و زمين و آفريننده كوهها و دشتها و درياها و جلگه ها و جنگلها و همه چيز و آنچه موسى مى گفت ، چيزى نمى شناخت . نه از فرعون هراسى به دل مى گرفت و نه از اينكه ملكه نيل است و همسر آن ستمگر جبار و بى دين مى باشد، خشنود بود.
اوفقط به يك چيز مى انديشيد،به هدايت فرعون وآدم شدن اوتا مانند خود وى سرانجام به خداى حقيقى ايمان بياوردودست ازظلم وستم وتباه ساختن مردم محروم و بى پناه برداردولى فرعون راهى درپيش گرفته بود كه بازگشت نداشت .
كسى كه دعوى خدايى ،آن هم بزرگترين خدا را دارد و ما فوقى براى خود تصورنمى كند،چگونه حاضرمى شودبه فرمان موسى گردن بنهدوخودراازمسند خدايى پائين بياورد و مانند يك فرد معمولى بگويد: خدايا! مرا بيامرز؟!
فرعون ، عاقبت آسيه را ميان ايمان به خدا و اطاعت از خود آزاد گذاشت تا يكى از آنها را برگزيند: يا دل به موسى و سخنان او بدهد و آماده هرگونه پيشامد سوء و شكنجه باشد و يا به صورت همان ملكه نيل و بانوى اول مصر باقى بماند و بت بپرستد و فرعون را خداى خدايان بداند!
آسيه ايمان به خدا و موسى را برگزيد و از اعتقاد روشن خود دست برنداشت . او كه با ديدن معجزات موسى از صميم دل ايمان به خالق جهان آورده بود و مى دانست كه فرعون مردى ستمگر و در عين حال ضعيف و خودكامه است و دعوت انبيا واقعيت دارد، سرانجام زندگى مجلل دربار مصر و كاخ پرشكوه فرعون را كه روزى مانند فرعون ، زوال پذير خواهد بود، باآنچه درنزد خداست و باقى و پايداراست ،معاوضه كرد و تن به هر گونه پيشامدى دادكه درانتظارش بود!گويى زبان دلش به مضمون اين شعر گويابود:

ما كه داديم دل و ديده به طوفان قضا

گو بيا سيل غم و خيمه ز بنياد ببر

فرعون نيز كه از سعى خود نتيجه اى نگرفت ، دستور داد آسيه را به چهار ميخ بكشند. هنگامى كه آسيه را به ميخ كشيده بودند، سنگى بزرگ بر سرش ‍ كوفتند و بدينگونه به زندگيش پايان دادند. در لحظه اى كه آسيه شكنجه مى شد با خدا راز و نياز مى كرد. سخن او را در آن حالت دردناك و در زير شكنجه ، قرآن بدينگونه نقل مى كند:
((خدا مثل مى زند براى كسانى كه ايمان كامل داشتند، به زن فرعون ، هنگامى كه گفت : خداوندا! خانه اى در نزد خود براى من بنا كن و مرا از شرّ فرعون و شكنجه او و ظلم ستمگران وى نجات ده (26))).
((آسيه ))درزيرشكنجه هاى جانكاه فرعون جان دادولى نامش درتاريخ ‌جهان و قرآن كتاب آسمانى مابه عنوان يكى از زنان بزرگ و كم نظير عالم ،جاويدماند.
مادر و خواهر حضرت موسى (ع )
كاهنان به فرعون گفته بودند مردى از دودمان يعقوب كه در مصر پراكنده اند، سرانجام به سرنوشت تو خاتمه مى دهد و نابودى قطعى تو به دست اوست . فرعون براى جلوگيرى از اين خطر، دستور داد ماءمورين مرد و زن ، زنان و خانواده هاى بنى اسرائيل را كه آن روز خداپرستان عصر بودند زير نظر بگيرند و هرگاه اطلاع يافتند يكى از زنان آنان آبستن است شكم بدرند و اگر جنين پسر بود به قتل رسانند.
مادر موسى و زن عمران از برزگان خاندان يعقوب پيغمبر كه از زمان حضرت يوسف عليه السّلام در مصر ماندگار شده بودند و اينك جمعيت آنان تعداد قابل ملاحظه اى را تشكيل مى داد، آبستن به موسى بود. چون خدا اراده كرده بود نوزاد او را پيغمبر خود گرداند و به رهبرى خلق بگمارد تا لحظه ولادت ،كسى پى نبرد كه او حامله است . همينكه وضع حمل كرد به فكر فرو رفت كه اگر دژخيمان فرعون از ولادت بچه اطلاع يابند چه خواهد شد(27).
((درست در همان موقع خدا به مادر موسى وحى فرستاد كه بچه را شير بده و هرگاه از جانب او هراسان شدى او را به ((رودخانه نيل )) بيفكن و ديگر از بابت او بيمى به دل راه مده و محزون مباش كه ما او را به سوى تو برمى گردانيم و از پيامبران مرسل قرار مى دهيم (28))).
اين الهام غيبى كه چون پرتوى از نور در دل پريشان مادر موسى تابيدن گرفت ، او را به لطف حق اميدوار ساخت و يقين حاصل كرد كه خداوند متعال حافظ و نگهبان نوزاد او خواهد بود. مادر موسى نوزادش را در صندوقى نهاد و دَرِ آن را بست و از بيم اينكه مبادا تاءخير در كار باعث شود ماءموران سر رسند و نوزاد دچار سرنوشت وحشتناكى گردد، صندوق را به رودخانه نيل انداخت و او را به لطف خدا سپرد.
در اين هنگام ، درست اول صبح بود. مادر موسى دخترش مريم را نيز همراه داشت . در آن لحظه غم انگيز كه هوا كم كم روشن مى شد، مادر و دختر مى ديدند صندوق در ميان آبهاى نيل غلت مى خورد. گاهى به زير آب مى رود و زمانى به روى آب مى آيد. و معلوم نيست چه سرنوشتى در انتظارش باشد.
مادر موسى ديد ((ماءمورين فرعون خود را به آب افكندند و صندوق را از آب گرفتند، بدون اينكه بدانند طفل درون صندوق دشمن آنان خواهد بود و باعث اندوهشان مى باشد، آرى ((فرعون و هامان )) وزير او و سپاهيان آنان دچار اشتباه شدند!)).
وقتى مادر موسى صندوق محتواى نوزاد دلبندش را به رود نيل افكند ((دلش ‍ از همه چيز جز ياد فرزندش فارغ بود، به طورى كه مى خواست فرياد زند و به آب افكندن طفلش را اعلان كند ولى خدا دلش را آرام ساخت تا ايمانش ‍ پايدار بماند(29))).
((آسيه )) زن فرعون سالها بود كه با آن ستمگر سنگدل زندگى مى كرد و خوشبختانه از وى صاحب فرزندى نشد. او كه زنى پاكدل و نجيب بود در همان لحظه كه صندوق در آب نيل غلت مى خورد در كاخ خود شاهد اين منظره بود. كاخ فرعون در كنار نيل قرار داشت و آسيه مى توانست از اطاق مخصوص خود هرگونه آمد و رفتى بر روى نيل را زير نظر داشته باشد. او به ماءمورين كاخ دستور داد خود را به آب زنند و صندوق را در آن وقت صبح از آب گرفته به نزد وى بياورند ولى در حقيقت لطف خدا بود كه همچون سايه اى به دنبال صندوق حامل موسى روان بود.
وقتى مادر موسى ديد ماءمورين فرعون صندوق را از آب گرفتند به خواهر موسى كه با وى بود و هر دو صندوق را زير نظر داشتند گفت : ((برو و كار او را دنبال كن و ببين چه بر سر او مى آيد(30))).
خواهر موسى از مادر فاصله گرفت و به جايى آمد كه مى توانست هر گونه حركت ماءمورين را زير نظر داشته باشد ولى ماءمورين نمى دانستند در صندوق چيست و آن دختر به چه چيز مى انديشد؟
همينكه خواهر موسى ديد صندوق را به درون كاخ فرعون بردند، در صدد برآمد به هر ترتيب كه شده است وارد كاخ شود و از سرنوشت برادر آگاه گردد. ماءمورين در حضور آسيه دَرِ صندوق را گشودند و ديدند پسر بچه اى ظريف و زيباست كه نگاههاى نافذش در بيننده توليد محبت مى كند. فرعون نيزدرآن لحظه دركنارهمسرش آسيه نشسته بود و منظره را تماشامى كرد.
زن فرعون كه ديد مادرى از بيم سطوت فرعون نوزاد خود را بدينگونه به آب افكنده و او را به دست تقدير سپرده است ، سخت ناراحت شد و براى حفظ جان كودك به فرعون گفت : اين نوزاد با لطف و ظرافتى كه دارد نور چشم من و تو است ، او را نكشيد ما او را به فرزندى مى گيريم ، شايد به حال ما سودمند باشد يا ناگزير شويم او را به فرزندى بگيريم ولى هيچكدام نمى دانستند كه با آن كار چه مى كنند؟
فرعون هم با همه دعوى خدايى كه داشت از آن جايى كه بشر محدود و خطاكار است بدون اينكه بداند سرانجام خطرناكى در پيش خواهد داشت ، تسليم پيشنهاد همسرش شد و اجازه داد كه آن بچه در كاخ و تحت مراقبت خود آسيه (ملكه ) پرورش يابد!
آسيه دستور داد دايه اى بيايد و بچه را شير دهد ولى موسى پستان هيچ دايه اى را به دهان نگرفت . دايه ديگر آمد، باز بچه زبان به پستان او نزد و هكذا هر زنى را آوردند كه بچه را شير دهد، موسى پستان هيچكدام را به دهان نگرفت و شير ننوشيد!
((خدا حرام كرده بود كه از پستان زنان ديگر شير بخورد. در همين لحظه كه آسيه ناراحت بود چرا بچه پستان دايگان را به دهان نمى گيرد، خواهر موسى سر رسيد و گفت : آيا نمى خواهيد خانواده اى را به شما معرفى كنم كه بتواند بچه را شير داده و چنانكه بخواهيد از وى مراقبت كند؟(31))).
آسيه و فرعون اجازه دادند زنى كه آن دختر معرفى كرده بود هم بيايد شايد بچه پستان او را بگيرد. خواهر موسى آمد و به مادر گفت بچه را از صندوق در آورده اند ولى از پستان هيچ زنى شير نمى خورد. من تو را معرفى كرده ام و هم اكنون با هم برويم و ببينيم چه مى شود. همينكه مادر موسى پستان را در آورد و نزديك بچه گرفت ، طفل چنگ زد و پستان مادر را گرفت و شروع به شير خوردن كرد.
وقتى آسيه ديد كه بچه فقط پستان اين زن را گرفت ، به مادر موسى و خواهرش تكليف كرد كه بايد هر روز به كاخ بيايند و بچه را شير دهند و از وى كه پسر خوانده فرعون و زن اوست سرپرستى كنند!
((بدينگونه خداوند مهربان دوباره او را به آغوش مادر بازگردانيد تا چشمش ‍ روشن شود و غمگين نباشد و بداند كه وعده خدا حقيقت دارد ولى اكثر مردم اين را نمى دانند(32))).
موسى ، نوزادى كه مادرش از بيم قساوت فرعون او را به رود نيل افكند و به لطف خدا سپرد، در آغوش مادر و كاخ مجلل مصر شير خورد و پرورش ‍ يافت و بزرگ شد و پس از آنكه بدون عمد يكى از ماءمورين فرعون را در يك درگيرى كشت و ناگزير شد از شهر خارج شود، رو به بيابان گذاشت . موسى ((صحراى سينا)) را پيمود تا به شهر ((مَدْيَن )) آمد و به طورى كه خواهيم گفت ، داماد شعيب پيغمبر شد و پس از يازده سال كه به مقام نبوت رسيد در سن 28 سالگى از جانب خداوند ماءمور شد براى هدايت فرعون و ملت مصر روانه آن ديار گردد تا هم مادر و برادر خود هارون را ديدار كند و هم به وظيفه دينى و رسالت الهى كه داشت اهتمام ورزد.
ماجراى به آب افكندن موسى توسط مادرش به رود نيل را ((پروين اعتصامى )) شاعره نامى به بهترين وجه به شعر در آورده است . جلال الدين محمد بلخى هم داستان را در مثنوى به سلك نظم كشيده است ولى به اعتراف همه اهل فضل و ادب ((پروين )) به مراتب بهتر گفته است :

مادر موسى چو موسى را به نيل

در فكند از گفته ربّ جليل

خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه

گفت كاى فرزند خُرد بى گناه

گر فراموشت كند لطف خداى

چون رهى زين كشتى بى ناخداى

گرنيارد ايزد پاكت به ياد

آب ، خاكت را دهد ناگه به باد

وحى آمد كين چه فكر باطل است

رهروما اينك اندر منزل است

پرده شك را برانداز از ميان

تا ببينى سود كردى يا زيان

ما گرفتيم آنچه تو انداختى

دست حق را ديدى و نشناختى

در تو تنها عشق و مهر مادريست

شيوه ما عدل و بنده پروريست

نيست بازى كار حق ، خود را مباز

آنچه برديم از تو باز آريم باز

سطح آب از گاهوارش بهتر است

دايه اش سيلاب و موجش مادر است

نسبت نسيان به ذات حق مده

بار كفر است اين به دوش خود منه

به كه برگردى به ما بسپاريش

كى تو از ما دوست تر مى داريش ؟

ما بسى گم گشته باز آورده ايم

ما بسى بى توشه را پرورده ايم

سوزن ما دوخت هر جا هر چه دوخت

زاتش ما سوخت هر شمعى كه سوخت

ما بخوانيم ارچه ما را رد كنند

عيب پوشيها كنيم اربد كنند

آن كه با نمرود اين احسان كند

ظلم كى با موسى عمران كند؟

اين سخن ، پروين نه از روى هواست

هر كجا نوريست زانوار خداست

دختران شعيب پيغمبر (ع )
مادر موسى تحت مراقبت ((آسيه )) زن فرعون و در كاخ پرشكوه و مجلل او، موسى را شير مى داد و مى پرورانيد، بدون اينكه فرعون و آسيه بدانند، اين دايه مهربان ، كسى جز مادر طفل شيرخوار نيست ! مادر و خواهر موسى كه در ظاهر پرستار پسر خوانده آسيه و فرعون يعنى ((موسى )) بودند، آزادانه به كاخ خداى خدايان (فرعون ) آمد و رفت داشتند و از فرزند و برادر خود مراقبت به عمل مى آوردند.
اين يك نمونه بارز قدرت نمائى خداست كه قرآن مجيد بازگو مى كند.
بدينگونه موسى رشد كرد تا به سن هيجده سالگى رسيد. در اين هنگام كه قواى فكرى و نيروى بدنيش تحكيم يافته بود، خداوند جهان ، علم و حكمت به وى آموخت . در يكى از شبها موسى وارد شهر شد و ديد كه يكى از ماءمورين مخصوص فرعون با مردى از پيروان او گلاويز شده است و مى خواهد او را به قتل رساند(33).
مرد گرفتار از موسى مدد خواست . موسى هم نزديك آمد و مشتى به سر تجاوزگر كوفت و همين باعث هلاكت او شد! موسى نمى خواست شخص ‍ مزبور را به قتل رساند ولى ضرب دست وى باعث شد كه متجاوز با يك مشت از پاى در آيد. موسى كه وضع را چنين ديد گفت : نزاعى كه بين اين دو تن به وقوع پيوست كار شيطان بود. آرى شيطان هميشه در صدد است بندگان خدا را گمراه كند.
سپس از اينكه مرد تجاوزگر به وسيله او كشته شد، ناراحت گرديد چون او نمى خواست دخالت وى باعث شود كه قتلى رخ دهد. خبر قتل ماءمور دولت ، توسط موسى در اندك زمانى در همه شهر انعكاس يافت و به گوش ‍ عالى و دانى رسيد.
فرعون هم از موضوع آگاه شده جلسه اى تشكيل دادند تا ببينند چه تصميمى درباره موسى بگيرند. نتيجه مذاكرات جلسه اين بود كه بايد موسى را به انتقام قتل ماءمور مخصوص ، اعدام كرد.
درست در همين هنگام مرد نمونه شهر يعنى ((مؤ من آل فرعون )) از انتهاى شهر كه قصر فرعون در آنجا واقع بود با شتاب خود را به آن نقطه شهر رسانيد و موسى را ملاقات كرد و به وى گفت : اى موسى ! بزرگان قوم توطئه كرده اند تا تو را به قتل رسانند. بايد به سرعت از شهر خارج شوى . اين پند را از من بشنو كه خيرخواه تواءم .
موسى هم در حالى كه بيمناك بود و اطراف خود را مى پاييد تا مبادا او را تعقيب كنند و دستگير سازند، از پايتخت فرعون خارج شد، در حالى كه مى گفت : خدايا! مرا از شرّ ستمگران نجات بده . مدت هشت شبانه روز راه پيمود تا از صحراى سينا گذشت و به حومه شهر ((مَدْيَن )) رسيد كه از شهرهاى فلسطين بود. همينكه به مقابل ((مَدْيَن )) رسيد گفت : اميد است پروردگارم مرا به جايى اطمينان بخش رهنمون گردد.

آنكه در راه طلب خسته نگردد هرگز

پاى پر آبله وادى پيمان من است

سرزمين آن روز فلسطين ، مسكن اعراب كنعانى بود. بيشتر مردم آن سامان بت مى پرستيدند. پيامبرى در ميان آنان مبعوث شده بود كه به وى ((شُعَيب )) مى گفتند. شعيب پيغمبر كه در آن اوقات پير و فرتوت بود در شهر ((مدين )) مى زيست . او هم مانند قوم عرب بود.
وقتى حضرت موسى به سر چاه آبى در بيرون شهر مدين رسيد ديد كه مردمى گرد آمده و گوسفندان خود را آب مى دهند. موسى لحظه اى در آنجا ايستاد و به اطراف نگاه كرد. در سمت پايين چاه و اجتماع چوپانان و گله ها، ديد كه دو زن با وقار، گوسفندان خود را گرد مى آورند تا پراكنده نشوند. موسى جلو آمد و از آنان پرسيد چرا شما نمى آييد گوسفندانتان را آب دهيد؟
گفتند: ما گوسفندان خود را آب نمى دهيم و صبر مى كنيم تا آنگاه كه چوپانان ، گوسفندان خود را آب بدهند و از سر چاه بروند. پدر ما پيرى بزرگسال است و چون پسرى ندارد ما دختران او شبانى گوسفندانش را به عهده گرفته ايم (34).
آنان دختران شعيب پيغمبر بودند و تربيت يافته خاندانى بزرگ . موسى كه حسن ضعيف نوازى در سرشت وى آميخته بود، از دختران شعيب پرسيد: آيا اجازه مى دهيد من به نمايندگى شما گوسفندانتان را جلو ببرم و نوبت گرفته ، آب بدهم ؟
دختران شعيب از بيم اينكه مبادا چوپانان از مرد و زن بگويند كه اين جوان ناشناس چه نسبتى با آنان دارد و برايشان حرفى درآورند، رضايت . ندادند. موسى پرسيد: آيا غير از اينجا چاه آبى يا چشمه ديگرى وجودندارد؟ دختران شعيب گفتند: چرا، نزديك آن درخت چاهى است كه سنگ عظيمى بر روى آن نهاده اند تا اگر روزى نياز به آن پيدا شد، مردم شهر اجتماع كرده سنگ را بردارند و از آب آن استفاده كنند.
موسى پيش رفت و نام خدا را بر زبان آورد و سنگ سنگين را يك تنه از سر چاه برداشت و گوسفندان دختران شعيب را آب داد.
((او گوسفندان آنان را آب داد، سپس زير درختى رفت كه در آن نزديكى بود و به استراحت پرداخت . در آن هنگام به فكر تنهايى و غربت و خستگى و گرسنگى خود افتاد كه در آن نقطه دور دست و ميان مردمى ناشناس راه به جايى نمى برد و هيچكس را نمى شناسد. از اين رو با خدا به راز و نياز پرداخت و گفت : پروردگارا! من نسبت به هر چيز نيكويى كه برايم بفرستى نيازمند هستم (35))).
دختران شعيب به خانه بازگشتند و ماجراى برخورد با موسى را براى او نقل كردند و توضيح دادند كه جوانى نجيب و غيرتمند است و هم اكنون در زير درخت نزديك فلان چاه آرميده شعيب به دختر بزرگش ((صفورا)) گفت :
((برگرد و او را دعوت كن تا به خانه ما بيايد ولى تذكر داد كه اگر خواب بود صبر كند تا بيدار شود. به وى نزديك نشود و از فاصله اى پيام او را به وى ابلاغ كند.
دختر شعيب به همان نقطه كه موسى آرميده بود آمد و ديد كه او بيدار است و از آنجا كه راه به جايى نمى برد گويى چشم به راه نشسته است . صفورا در حالى كه با حجب و حيا گام بر مى داشت و جلو مى آمد به موسى گفت : پدرم تو را فرا مى خواند تا مزد سيراب كردن گوسفندانمان را به تو بدهد. موسى از اين پيشنهاد بموقع خوشحال شد و حسن استقبال كرد. به همين جهت دردم برخاست و راه خانه شعيب را پيش گرفت .
در ميان راه ((صفورا)) به عنوان راهنما از پيش مى رفت و موسى به دنبال او به راه افتاده بود. باد سختى مى وزيد و گهگاه پيراهن بلند صفورا را پس و پيش ‍ مى كرد. موسى كه تماشاى اين منظره برايش ناگوار بود. به صفورا گفت : صبر كن ، من از جلو مى روم و تو از دنبال من بيا ولى چون من نمى دانم از كدام راه بايد رفت ، وقتى به سر دوراهى يا سه راهى رسيديم تو از پشت سر، ريگى به جلو پرتاب كن تا من بدانم از كدام راه بروم . بدينگونه موسى و صفورا به خانه شعيب رسيدند و به خانه در آمدند.
وقتى موسى به حضور شعيب رسيد و سرگذشت خود را براى او نقل كرد، شعيب گفت نترس كه با رسيدن به اين شهر از شرّ ستمگران نجات يافتى (36))).
((در اين هنگام صفورا رو به پدر كرد و گفت پدر! او را نزد خود نگاهدار و به كار بگمار؛ زيرا بهترين كسى كه ممكن است به كار گمارى بايد داراى دو صفت ممتاز باشد: هم از لحاظ بدنى نيرومند و هم در عمل امين باشد(37))).
((صفورا)) كه از لحظه ديدن موسى او را به اين دو صفت ممتاز شناخته بود، خواست به پدر بگويد چون پسر ندارد كه شبانى گوسفندان او را عهده دار شود ناچار بايد از اين فرصت استفاده كند و موسى ، جوان نيرومند و امين را نزد خود نگاهدارد تا هم در سايه قدرت بدنى وى گوسفندانش را شبانى كند و هم از بودن او در خانه ايمن باشد.
شعيب خطاب به موسى گفت : ((من مى خواهم يكى از اين دو دخترم را به همسرى تو در آورم به اين كابين كه هشت سال براى من كار كنى . اگر پس از انقضاى مدت ، اضافه هم كار كردى ناشى از محبت تو است . نمى خواهم برتو سخت بگيرم . به خواست خدا خواهى ديد كه من از شايستگانم (38))).
موسى گفت : بسيار خوب ! پس اين قراردادى است بين من و شما كه هر كدام از اين مدت را به انجام رساندم (هشت سال يا بيشتر) در انتخاب آن آزاد باشم ، تحميلى بر من نباشد و شما آن را قبول كنيد. من هم خدا را گواه مى گيرم كه به وعده خود عمل كنم .
با اين قرارداد، موسى با دختر بزرگتر يعنى ((صفورا)) ازدواج كرد. همان دخترى را كه در ميان بيابان تنها ديده بود و چون براى خدا و حفظ احترام نواميس مردم ، دندان روى جگر گذاشت اينك او را متعلق به خود مى بيند و مى تواند به طور مشروع و با وجدانى آسوده در كنار او باشد. گويى ((حافظ)) اين شعر را از زبان موسى در اين مورد گفته است :

من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند

مهريه دختر شعيب هشت سال چوپانى موسى براى او بود ولى چون شعيب انتظار داشت دامادش بيشتر با وى باشد، موسى هم دو سال بيشتر نزد وى ماند:
((و چون موسى مدت ده سال را به پايان آورد از شعيب اجازه گرفت با همسرش به مصر باز گردد و مادر و خواهر و برادرش را ديدار كند؛ زيرا سخت در انديشه آنان بود و مى خواست آنان را ببيند و از نگرانى بيرون آورد. مى خواست مادرش گمشده خود را به آن سن و سال و به صورت داماد شعيب پيغمبر ببيند.
شعيب هم به موسى اجازه داد كه براى ديدار مادر و كسانش و تجديد عهد با آنان راهى مصر گردد. صفورا آبستن بود. در ميان راه كه از قسمت جنوبى صحراى سينا مى گذشتند، احساس كرد كه مى خواهد وضع حمل كند. هر لحظه وضع او وخيم تر مى شد. شبى تاريك و سرد بود. در تاريكى شب و هواى سرد، صفورا مى لرزيد و به خود مى پيچيد. درست در همين هنگام ، موسى آتشى از جانب كوه طور (واقع در انتهاى صحراى سينا نزديك خليج عقبه و منطقه كنونى شِرم الشيخ ) ديد. به تصور اينكه راه نزديك است و در آنجا كسى آتشى روشن كرده است يا آبادى هست ، به زن و كسانش گفت شما در اينجا درنگ كنيد كه من از دور آتشى مى بينم ، بروم شايد خبرى براى شما بياورم يا پاره آتشى برگيرم ، باشد كه با آن خود را گرم كنيد(39))).
فاصله ميان نقطه اى كه زن و كسان موسى توقف داشتند تا بلندى كوه طور، سيصد ميل بوده است ولى موسى با دعوت الهى و به طور ناخودآگاه در اندك مدتى به آنجا رسيد و همينكه به آتش نزديك شد ديد كه در آن نقطه مقدس و ايمن و پربركت از درختى كه بر افروخته شده بود، او را صدا مى زنند كه : ((اى موسى ! آتش نيست ، منم ، من خداى جهانيان (40)، پاپوشت را در آور كه بر نقطه مقدسى قرار دارى (41))).
بدينگونه موسى بن عمران كه فرعون براى جلوگيرى از ولادت او 360 زن از دودمان يعقوب را شكم دريد و جنين پسر آنان را كشت تا مبادا كسى كه به ظلم و بيداد وى پايان مى دهد، يكى از آنان باشد، پس از آن همه حوادث و ماجراها، در بلندى كوه طور به مقام رهبرى خلق منصوب شد و ماءمور گرديد كه به مصر مراجعت كند و به كمك برادرش فرعون و قوم گمراه او را به حق و حقيقت هدايت نمايد.
به گفته حافظ:

شبان وادى ايمن گهى رسد به مراد

كه چند سال به جان خدمت شعيب كند

و چه نيكو سروده است شادروان عبدالحسين آيتى ، نويسنده كتاب مشهور و خواندنى ((كشف الحِيَل )):

شبى تاريك تر از جان فرعون

رهى باريكتر زاحسان فرعون

هوا زانفاس قِبطى سردتر بود

رخ بانو زسِبطى زردتر بود

كه ناگه آتش ديرينه دوست

زسينا شعله زد بر سينه دوست

ندا آمد كه اى همصحبت ما

ببين درنار نور طلعت ما

اگر سرد است تن گرمى زما جو

خشونت كن رها نرمى ز ما جو

بِكَن نعلين يعنى مهر اولاد

گزين مهر مهين ربِّ ايجاد

كه گردد مهر فرزندان فراموش

نگردد نار مهر دوست خاموش

 





توسل به اهل بيت (ع )
توسل به اهل بيت پيامبر (ص ) طبق روايات اهل سنت نيز، حتى پيش از خلقت دنيوى معصومين هم جايز است و در روايات مطرح شده است ، مثل توسل حضرت آدم ، به نور پنج تن آل عبا.
از پيامبر اكرم (ص ) نقل شده كه فرمود: خداوند چون حضرت آدم را آفريد، به سمت راست عرش نگريست ، در هاله اى از نور پنج شبح را ديد كه در ركوع و سجودند. پرسيد: خدايا پيش از من نيز كسى را از گل آفريده اى ؟خداوند فرمود: نه . پرسيد: پس اين پنج شبحى كه به هيئت و چهره منند، كيانند؟ خداوند فرمود: پنج نفر از فرزندان تو هستند، اگر آنان نبودند، تو را نمى آفريدم . نامشان را از نامهاى خودم مشتق ساخته ام . اگر نبودند، بهشت و دوزخ و عرش و كرسى و آسمان و زمين و فرشتگان و جن و انس را نمى آفريدم ... اينان برگزيدگان منند. من به خاطر و به وسيله اينها ديگران را نجات مى بخشم و (به خاطر دشمنى با اينان ) هلاك مى سازم . هرگاه حاجتى به من داشتى به اينان توسل بجوى . آن گاه پيامبر فرمود: ما كشتى نجاتيم ، هركس در اين كشتى آويزد، نجات يابد و هر كه جا بماند، هلاك مى شود. هركس به درگاه خدا نيازى دارد، پس به وسيله ما اهل بيت از خدا بخواهد.(89)
عبدرى قيروانى ، از بزرگان مالكيه (متوفاى 731) گفته است :
(كسى كه به زيارت حضرت رسول رود و به ساحت او متوسل و پناهنده شود و حاجت بخواهد، مايوس نخواهد شد ؛ چرا كه آن حضرت ، شافع مشفع است و توسل به او موجب ريزش و آمرزش گناهان مى شود. هركس درآستان آن حضرت بايستد و به او متوسل شود. خداوند را بخشنده و مهربان خواهد يافت .)(90)
نيز قسطلانى در كتاب (المواهب اللدنيه ) گفته است :
(زائر پيامبر اكرم ، سزاوار است كه دعا و تضرع و استغاثه و تشفع و توسل بسيار داشته باشد. استغاثه ، طلب يارى و پناهجويى است . فرقى نمى كند كه به لفظ استغاثه باشد، يا توسل ، يا تشفع و توجه . توجه هم به معناى آن است كه انسان در پى يك موجه و آبرومند و صاحب جاه و منزلت برود و توسل جويدتا به يك مقام بالاتر از او دسترسى پيدا كند.)(91)
(زرقانى ) نيز نوشته است :
(زائر پيامبر (ص ) به آن حضرت توسل جويد و در توسل به او، از خداوند به جاه و مقام وى مسالت كند، چرا كه توسل به حضرتش كوههاى گناه و بارهاى سنگين معاصى را فرو مى ريزد، بركت شفاعت او و عظمتش در پيشگاه پروردگار، در حدى است كه هيچ گناهى ياراى ماندن در برابرش نيست . هركس جز اين عقيده داشته باشد، محرومى است كه خداوند، چشم بصيرتش را كور كرده و دلش را به گمراهى كشانده است . آيا مخالف اين عقيده ، اين آيه را نشنيده است . (ولو انهم اذ ظلموا انفسهم ...) تا آخر آيه .)(92)
گروهى از بزرگان و علماى اهل سنت ، در مورد توسل دامن سخن را گسترده اند و گفته اند كه توسل به پيامبر اكرم (ص ) در هر حال جايز است ، قبل از خلقتش و پس از خلقت ، درطول حيات دنيوى و پس از وفاتش ، در مدت عالم برزخ و پس از برپايى رستاخيز و در عرصات قيامت و بهشت .
گفته اند كه توسل سه نوع و به سه معنى است :
1 - حاجت خواستن از خداوند، به واسطه مقام پيامبر و به بركت وجود او. اينگونه توسل جستن در همه حالات ياد شده جايز است .
2 - به معناى درخواست از پيامبر كه درباره زائر دعا كند. اين نيز در همه حالات ، جايز است .
3 - اينكه از خود پيامبربخواهند، چرا كه آن حضرت مى تواند نزد خدا شفاعت كند و از پروردگارش بخواهد، از اين رو ما از خود او مى خواهيم . بازگشت اين نوع ، به همان معناى دوم است و اشكالى ندارد. در تاريخ هم نمونه هايى بوده است ، مثل كسى كه نزد پيامبر، از ضعف حافظه خود شكايت كرد. حضرت با دست نهادن بر سينه اش ، به شيطان دستور داد كه از درون او دور شود. از آن پس حافظه او قوى گشت و هر چه را مى شنيد، دريادش مى ماند.(93)
در حديث آمده است كه حضرت آدم به حق و به نام مبارك پنج تن اهل بيت ، خدا را قسم داد، خداوند هم توبه او را پذيرفت ، اين همان (كلمات ) بود كه به تعبير قرآن كريم ، آدم از خداوند متعال دريافت كرد.(94)
اين حديث ، در منابع متعددى از كتب اهل سنت آمده و بزرگان حديث ، آن را صحيح و موثق شمرده اند.(95) حتى (ابن جوزى ) در كتاب خويش به نام (الوفاء فى فضائل المصطفى ) در اين زمينه فصلى گشوده و با عنوان (باب التوسل بالنبى ) و (باب الاستشفاء بقبره ) احاديث اين موضوع را آورده است و محمد بن نعمان مالكى نيز كتابى دارد با عنوان (مصباح الظلام فى المستغيثين بخير الانام ). همچنين ابن داود مالكى در كتاب (البيان و الاختصار)، حكايات بسيارى از كسانى نقل مى كند كه با توسل و التجاء به پيامبر اكرم (ص ) برايشان گشايش و فرج حاصل شده است .
با اين حال ، شگفت از نويسنده بى خبرى همچون (قصيمى ) است كه با پيروى ازهتاك و دروغ بافى همچون ابن تيميه همه اين احاديث صحيح نبوى را دروغ پنداشته و اصل توسل به حق پيامبر و آل او را رد كرده و گفته است : چيزى را از خدا خواستن و او را به حق پيامبر يا هركس ديگر از پيامبران و صالحان قسم دادن ، هيچ ارزش علمى و دينى ندارد و نمى تواند يك كار مقبول و شايسته باشد، تا چه رسد كه وسيله آمرزش و عفو كامل شود! صرف گفتن الفاظ چه تاثيرى دارد و نزد خدا چه قيمتى مى تواند داشته باشد تا موجب ريزش گناهان گردد؟(96)
راستى ... قصيمى آن همه احاديث صحيح را درمورد توسل به پيامبر و آل او چگونه پاسخ مى دهد؟
اين آيه قرآن را چگونه جواب مى دهد كه خداوند مى فرمايد: اى پيامبر!آنان كه به خويشتن ستم كردند، اگر نزد تو آيند و از خداوند آمرزش بخواهند و پيامبر هم براى آنان از خداوند مغفرت بطلبد، خدا را توبه پذير و مهربان خواهند يافت :


ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جاءوك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما.(97)


البته ادعاهاى امثال قصيمى و ابن تيميه را بزرگانى از خودشان پاسخ داده و سستى آنها را بيان كرده اند و گفته اند كه واسطه قرار دادن پيامبر براى مغفرت خواهى از خدا عقلا و شرعا اشكالى ندارد، چه با لفظ توسل باشد، چه استغاثه و چه تشفع .(98)
وقتى قصيمى به گمان خود، استغاثه به على (ع ) و صدا كردن او را در گرفتاريها نوعى كفر دانسته و توسلهاى شيعه را در حرمهاى مقدس نجف و كربلا و مشاهد مشرفه به اهل بيت ، مغاير با توحيد پنداشته است ،(99) غافل است كه اينگونه استغاثه و توجه و صدا كردن ، بيش از اين نيست كه شيعيان ، اهل بيت را در پيشگاه خداوند وسيله قرار مى دهند تا به حاجتهاى خويش برسند. چرا كه اينان به خداوند نزديكتر و در پيشگاهش مقرب ترند و مجارى فيض الهى و حلقه وصل و واسطه فيض ميان مولى و بندگانند، نه آن كه خودشان ذاتا و بطور مستقل ، دخالتى در برآمدن حاجتها داشته باشند. همه افراد براى دست يافتن به خواسته هايشان نزد بزرگان ، دنبال وسيله و واسطه مى گردند. معصومين و همه اولياء صالح خدا، با تفاوتهايى كه در مراتب و درجات قرب دارند، واسطه رحمت الهى اند. در عين حال ، عقيده داريم كه در عالم هستى ، هيچ موثرى جز خداى سبحان نيست . آن چه در حرمهاى مطهر و كنار قبور اولياء دين توسط زائران شيعه و غير شيعه انجام مى گيرد، جز همان توسل نيست . كجاى اين با توحيد ناسازگار است ؟(100)
حتى در متن زيارتنامه هايى كه علماى اهل سنت در كتب خويش آورده اند، مساله توسل و شفاعت مطرح است ، كه اينجا جاى بررسى همه آنها نيست . تنها به يك مورد اشاره مى شود. در يكى از زيارتها خطاب به رسول خدا(ص ) مى گوييم :
(...سلام بر تو اى پيامبر رحمت و اى شفيع امت !...
درود خدا بر بهترين مكانى كه جسم پاك تو را در برگرفته است .
اى رسول خدا! ما مهمانان تو و زائران حرمت ، از شهرهاى دور، با پيمودن دشتها و بيابانها به زيارت تو آمده ايم و شرافت يافته ايم كه در پيشگاه تو فرود آييم ، تا به شفاعت تو دست يابيم و به يادگارها و آثار بازمانده از تو بنگريم و برخى از حقوق تو را ادا كنيم و تو را در پيشگاه پروردگارمان شفيع قرار دهيم . بار گناهان كمرهاى ما را شكسته است و تو شفيعى هستى كه شفاعتت پذيرفته است و ما را به شفاعتت وعده داده اند، پس در پيشگاه خدا شفيع ما باش و از پروردگار بخواه كه ما را بر سنت تو بميراند و در زمره همراهانت برانگيزد... شفاعت ، شفاعت ، يا رسول الله !...)(101)
با اين حال ، آيا آن چه كه شيعه به عنوان توسل به انبياء الهى و ائمه معصومين و پيامبر و اهل بيت او انجام مى دهند و آنان را براى برآمدن حاجتهايشان در پيشگاه خدا (وسيله ) و (شفيع ) قرار مى دهند، از كارهاى مخصوص و بدعتهاى خودشان است ؟يا بزرگان اهل سنت هم چنين معتقدند و چنين عمل مى كرده اند؟! و آياتبرك و توسل ، بدعت است ، يا عمل به سنت و ابراز محبت به اولياء الله ؟
كبرت كلمة تخرج من افواههم ، ان يقولون الا كذبا (كهف / 5)