

** از بــيـت آل طـاهـا(ص) آتـــش کــشــد زبـانــه **
** گــوئـي شــده قـــيـامـت بـر پـا درون خــانــه **
** برپاست شور محـشر از عـتـرت پـيـمبـر(ص) **
** خـلــقـنـد مـات و مـبـهـوت از گـردش زمانـه **
** اهريمنان نمودند خون قلب مـصـطفي(ص) را **
** در مـنـظـر خـلايـق بـي جــرم و بــي بـهــانـه **
** در پــشــت در فــتــاده ام الائـــمـــه(س) از پـا **
** دارد فـغــان ز دشـمـن آن گـــوهــر يـگــانـه **
** زيـنـب(س) بـه نـاله گـويـد کـشـتـند مــادرم را **
** ايـن يک ز ضـرب سـيـلي آن يک ز تـازيانه **
** در خون فتاده زهرا(س) چون مرغ نيم بسمل **
** مـحـسـن(ع) فـتاده چـون گـل پر پر در آستانه **
** در پشت زانـوي غم پژمان نشسته حـيـدر(ع) **
** مانده حـسـيـن مظـلوم(ع) حيران در آن ميانه **
** از نقش خون و ديوار پرسد ز حال زهرا(س) **
** وز زخــم سـيـنـه گـيـرد از مــيــخ در نشـانه **
** دارد حــســن(ع) شـکـايـت از کـيـنـه مغيره(ل) **
** ريـــزد ز ديـــدگـــانـــش يــاقـــوت دانـه دانـه **
** بـا پـهـلـوي شـکـسـته چون مـرغ بـال بسته **
** زهـرا(س) بـه خـون نـشسـته در کـنج آشيانه **
زيارت حضرت زهرا سلام الله عليها
اى آنكه خدايى كه تو را خلق كرد پيش از خلقت بيازمود و در آن آزمايش بر هرگونه بلا و مصيبت تو را شكيبا و بردبار گردانيد. و ما چنين پنداريم كه دوستان شما هستيم و مقام بزرگى شما را تصديق مىكنيم و بر هر دستور و تعليمات الهى كه پدر شما و وصيش كه درود حق بر او و آلش باد براى ما آورد صبور و مطيع خواهيم بود پس ما درخواست مىكنيم هرگاه كه مصدق و مؤمن به شما هستيم كه ما را بواسطه اين تصديق به رسول و وصيش، خدا به شما ملحق فرمايد تا به ما مژده رسد كه بواسطه دوستى شما ما را از گناهان پاك سازد. سلام بر تو اى دختر رسول خدا. سلام بر تو اى دختر پيغمبر خدا. سلام بر تو اى دختر حبيب خدا. سلام بر تو اى دختر دوست خاص خدا. سلام بر تو اى دختر بنده خالص خدا. سلام بر تو اى دختر امين خدا. سلام بر تو اى دختر بهترين خلق خدا.
ادامه مطلب
غصب فدك
در معجم البلدان آمده است:
«فدك، روستایى است كه فاصله آن تا مدینه دو روز و بنا بر قولى سه روز است. در آن چشمهاى جوشان و درختان نخل فراوانى است. خداوند در سال هفتم هجرت این زمین را از راه انعقاد صلح به غنیمت به رسول خدا (ص) داد. و سرزمینى است كه از راه صلح فتح شده است. در برخى موارد جان مردم آن سرزمین حفظ مىشود و زمین آنان متعلق به خود آنهاست و در برخى موارد مصالحه مىكنند كه تمام یا قسمتى از آن سرزمین از آن پیامبر (ص) باشد. این سرزمینى بود
ادامه مطلب
غصب فدك (2)
روزى چند از این ماجرا نگذشته بود كه حادثه دیگرى رخ داد.
دهكده فدك ملك شخصى نیست و نباید در دست دختر پیغمبر بماند! حاكم مسلمانان به مقتضاى راى و اجتهاد خود نظر مىدهد: آنچه به عنوان (فىء) در تصرف پیغمبر بود، جزء بیت المال مسلمانان است و اكنون باید در دست خلیفه باشد. بدین جهت عاملان فاطمه (ع) را از دهكده فدك بیرون راندهاند.
فدك چنانكه نوشتیم،
ادامه مطلب
خطبه حضرت زهرا سلام الله علیهاپاسخ ابوبكر به دختر پیغمبر
به خدا سوگند هیچگاه با تو سخن نخواهم گفت.
-به خدا سوگند از تو دست بر نخواهم داشت.
-به خدا سوگند ترا نفرین مىكنم.
-به خدا سوگند در حق تو دعا نمىكنم (41).
ادامه مطلب
دستور ساختن تابوت
روايت شده: فاطمه (س) به اسماء بنت عُمَيْس فرمود: من ناپسند مىدانم آنچه را كه با آن جنازهى زنان را حمل مىكنند (1) كه پارچهاى روى جنازهى آنها مىاندازند و جسم آنها از زير پارچه پيدا است، و هر كس آن را ديد تشخيص مىدهد كه مرد است يا زن، من ضعيف شدهام و گوشت بدنم گداخته شده، آيا چيزى نمىسازى كه مرا بپوشاند.
اسماء گفت:
ادامه مطلب
اندوه فراوان حضرت زهرا در لحظات ترك دنيا
در روايت وارد شده كه فاطمه (عليهاالسلام) در هنگام وفات گريه مىكرد، على (عليهالسلام) فرمود: چرا گريه مىكنى؟ پاسخ داد: براى گرفتارىهاى آيندهى تو گريه مىكنم. فرمود: گريه نكن، به خدا سوگند اينگونه امور در نزد من مهم نيست
ادامه مطلب
نقل شيخ مفيد
در روايت شيخ مفيد آمده: عمر بن خطاب، قنفذ را فرستاد و به او گفت: آنان را از خانه بيرون كن. اگر خارج شدند كه شدند و الّا هيزمها را بر در خانهاش جمع كن و به آنان بگو: اگر بيرون نيايند، خانه را به رويشان آتش خواهى زد.
سپس خودش همراه جماعتى از جمله مغيرة بن شعبه ثقفى و سالم غلام ابوحذيفه راه افتاد تا به در خانهى على عليهالسلام رسيدند، ندا داد:
ادامه مطلب
نقل از زبان حضرت زهرا
زهرا عليهاالسلام: «هيزم زيادى بر در خانهى ما جمع كردند و آتش آوردند كه خانهى ما را آتش بزنند. پشت در ايستادم و آنان را به خدا و پدرم سوگند دادم كه دست از ما بردارند و منصرف شوند. عمر تازيانه را از دست قنفذ غلام ابوبكر گرفت، و به بازويم زد چنانكه همچون بازوبند به دور بازويم حلقه زد. پس لگدى به در زد و آن را به طرف من راند. من كه آبستن بودم، به رويم درافتادم. آتش شعله مىكشيد و صورتم را مىگداخت. سپس چنان مرا سيلى زد كه گوشوارهام از گوشم كنده شد و مرا درد زايمان گرفت و محسن بىگناه را كشته سقط كردم».
1ـ بحارالانوار، (چ قديم)، ج 2، ص 231; (چ جديد) ج 3، ص 348.
حديثى از امام صادق عليهالسلام
در اين روايت آمده: «قنفذ دستش را وارد خانه كرد تا در را باز كند و عمر با تازيانه چنان به بازوى زهرا عليهاالسلام زد كه همچون بازوبند روى بازويش حلقه زد و لگدى به در كوبيد كه به شكم فاطمه عليهاالسلام خورد در حالى محسن را شش ماهه در شكم داشت، و ...
ادامه مطلب
سخنان على عليه السلام بر مزار زهرا
كلينى عالم و محدث معروف شيعى - متوفاى 328 ه.ق - مىنويسد:
پس از وفات فاطمه (سلام الله عليها)، على (ع) او را پنهان به خاك سپرد و جاى قبرش را ناپديد كرد، سپس برخاست روبه مزار رسول خدا (ص) كرد و گفت:
ادامه مطلب
علل بيمارى و شهادت حضرت زهرا
حضرت امام حسن مجتبى عليهالسلام در يك مجلس مناظره در حضور معاويه خطاب به مغيرة بن شعبه فرمود: «تو مادرم را زده و مصدوم و مجروح ساختى، تا اينكه او بچهاش را سقط كرد...» (انت الذى ضربت فاطمة بنت رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله حتى ادميتها و القت ما فى بطنها...) (1)
و حضرت امام صادق عليهالسلام با تصريح بيشتر در مورد علت بيمارى و شهادت فاطمه عليهاالسلام مىفرمايند:
ادامه مطلب
وصاياى حضرت زهرا
على عليهالسلام فرمود: اى دختر رسول خدا وصيت كن به آنچه مىخواهى و هر چه در دل دارى بيان كن على عليهالسلام نشست بالاى سر فاطمه و خانه را از بيگانه خالى كرد جز فاطمه و على كسى نبود فاطمه عرض كرد:
ادامه مطلب
فرمايش حضرت زهرا درباره امت پيامبر در لحظه شهادت
اسماء گويد: ديدم حضرت دستهايش را به سوى آسمان بلند كرده و مىگويد: پروردگارا به حق حضرت محمد مصطفى و شوق و اشتياقى كه نسبت به من داشت و به شوهرم على مرتضى و اندوهى كه بر من دارد و به حسن مجتبى و گريهاش بر من، و به حسين شهيد و حسرت و افسردگيش نسبت به من و به دخترانم كه دختران فاطمهاند و آه ماتمشان بر من، از تو مىخواهم كه بر گنهكاران امت حضرت محمد ترحم فرموده، و آنان را ببخشائى و به بهشت واردشان سازى كه تو گرامىترين سؤال شوندگان و ارحم الراحمين مىباشى (1)
1ـ بلادى البحرانى، «وفاه فاطمة الزهراء»/ 78
خبر شهادت حضرت زهرا به على و حالات حسنين
اسماء مىگويد: پس از لحظاتى بانويم را صدا زدم، جواب نداد گفتم يا بنت محمد المصطفى اى دختر بهترين پيامبران، اى دختر بهترين مادران... چون جواب نيامد آمدم و روپوش را از روى مباركش برداشتم ديدم كه روح مطهرش به عالم ملكوت پرواز كرده است اسماء با ديدن اين منظره دلخراش، گريبان چاك زده مىناليدم كه ناگاه حسنين عليهماالسلام وارد شدند و فرمودند:
ادامه مطلب
كيفيت وفات حضرت زهرا
1ـ به امسلمه فرمود: برايم آبى آماده كن تا بدان غسل كنم، امسلمه آب را آورد، غسل كرد و جامه پاكى پوشيد، دستور داد بسترش را در وسط اتاق بگستراند،به طرف راستش رو به قبله خوابيد و دست راستش را زير صورتش گذاشت.(1)
2- در روايت ديگرى آمده كه: حضرت به اسماء فرمود:
ادامه مطلب
مراسم وداع با مادر و خاكسپارى
بعضى نوشتهاند: كه حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام به خاطر طاهره بودن به غسل نيازى نداشته است. امام صادق عليهالسلام فرمود: اميرالمؤمنين على عليهالسلام فاطمه زهرا را غسل داد زيرا او صديقه و معصومه بود نبايد جز معصوم، ديگرى او را غسل دهد چنانچه مريم را جز عيسى عليهالسلام كسى غسل نداد(1)
امام عليهالسلام چون كافور بر بدن مطهرش ريخت اين دعا را خواند:
ادامه مطلب
گفتار اميرالمؤمنين در خاكسپارى حضرت
درود بر تو اى فرستاده خدا از من و دخترت كه در جوارت آرميده، زودتر از ديگران به تو رسيده.
اى فرستاده خدا مرگ دختر گراميت عنان شكيبايى از كفم گسلانده و توان خويشتنداريم نمانده اما براى من كه سختى جدايى تو را ديده و سنگينى مصيبتت را كشيدهام جاى تعزيت است.
ادامه مطلب
قبر مخفى حضرت زهرا و جريان غمانگيز نبش قبر
پنهانى قبر حضرت زهرا سلاماللَّهعليه نشانهى مظلوميت و غربت ولايت است، و دليل واضح و برهان قاطعى كه شيعه مىتواند به استناد آن خود را پيرو راستين سنت رسول (ص) نشان دهد. زهرا سلاماللَّهعليه نشانى بر حقانيت و مظلوميت شيعه، براى همهى آزادمردان در طول تاريخ به يادگار گذاشت.
شيعه امروز مىتواند از اهل سنت بپرسد، چرا زهرا سلاماللَّهعليه وصيت كرد خلفا در تشييع جنازهاش حاضر شوند؟ و چرا وصيت كرد تا قبرش پنهان بماند؟
ادامه مطلب
|
تاريخ وفات حضرت زهرا وفات حضرت فاطمه (عليهاالسلام) چندى پس از رحلت رسول خدا (ص) اتفاق افتاد كه دربارهى مدت آن اختلاف شده است و آنها كه بيش از ديگران گفتهاند: شش ماه، و آنها كه كمتر گفتهاند: 40 روز، ولى صحيح همانست كه از امام باقر (ع) روايت شده كه فرمود: |
ادامه مطلب
خلقت عقل
امام باقر(ع) فرمايد: چون خدا عقل را آفريد از او بازپرسى كرده باو گفت پيش آى پيش آمد، گفت باز گرد، بازگشت، فرمود بعزت و جلالم سوگند مخلوقى كه از تو به پيشم محبوبتر باشد نيافريدم و ترا تنها بكسانيكه دوستشان دارم بطور كامل دادم. همانا امر و نهى كيفر و پاداشم متوجه تو است.
مراد بعقل چنانچه از جميع روايات اين باب استفاده مىشود همان قوه تشخيص و ادراك و وادار كننده انسان به نيكى و صلاح و باز دارنده او از شر و فساد مىباشد چنانچه در روايت سوم عقل وسيله پرستش خدا و بدست آوردن بهشت معرفى شده و در حديث چهارم 75 خاصيت و اثر آن بنام لشكر عقل توضيح داده شده است پس عاقل كامل كسى است كه آن اثر در او باشد، و مراد به پيش آمدن و بازگشتن عقل اين است كه اين موجود در برابر او امر و نواهى خالقش كاملا منقاد و مطيع است و جمله آخر حديث در روايات ديگر توضيح داده مىشود كه كيفر پاداش مردم در روز جزا به مقدار عقل ايشانست.
اصبغ بن نباته از على عليه السلام روايت مىكند كه جبرئيل بر آدم نازل شد و گفت: اى آدم من مأمور شدهام كه ترا در انتخاب يكى از سه چيز مخير سازم پس يكى را بر گزين و دو تا را واگذار. آدم گفت چيست آن سه چيز؟ گفت: عقل و حياء و دين آدم گفت عقل را برگزيدم، جبرئيل بحياء و دين گفت شما باز گرديد و او را واگذاريد، آن دو گفتند اى جبرئيل ما مأموريم هر جا كه عقل باشد با او باشيم. گفت خود دانيد و بالا رفت.
شرح :
از مجموع اين روايت چنين استفاده مىشود كه عقل باحياء و دين لازم و ملزومند و از يكديگر جدا نشوند پس خداوند بهر كس عقل عنايت كند حياء و دين هم عنايت كرده است و كسى را كه باحياء و متدين يافتم بايد او را عاقل هم بدانيم.
عقل وجهل
سماعه گويد خدمت حضرت صادق عليه السلام بودم و جمعى از دوستانش هم حضور داشتند كه ذكر عقل و جهل به ميان آمد حضرت فرمود: عقل و لشكرش و جهل و لشكرش را بشناسيد، سماعه گويد من عرض كردم قربانت گردم غير از آنچه شما به ما فهمانيدهايد نمىدانيم. حضرت فرمود: خداى عزوجل عقل را از نور خويش و از طرف راست عرش آفريد و آن مخلوق اول از روحانيين است پس بدو فرمود: پس رو او پس رفت سپس فرمود پيش آى پيش آمد خداى تبارك و تعالى فرمود:
ادامه مطلب
عقل چيست؟
شخصى از امام ششم عليه السلام پرسيد عقل چيست؟ فرمود چيزى است كه بوسيله آن خدا پرستش شود و بهشت بدست آيد آن شخص گويد: گفتم پس آنچه معاويه داشت چه بود؟ فرمود: آن نيرنگست، آن شيطنت است، آن نمايش عقل را دارد ولى عقل نيست.
حسن بن جهم گويد: از امام رضا عليهالسلام شنيدم كه مىفرمود: دوست هر انسانى عقل او است و دشمن او جهلش
حسن بن جهم گويد: بحضرت ابوالحسن عليه السلام عرض كردم نزد ما دستهاى هستند كه دوستدار امامند ولى آن تصميم راسخ را ندارند (كه بتوانند از راه عقيده خويش از جان و مال بگذرند) همين قدر است كه از محبت امام دم مىزنند. فرمود آنها (بواسطه كوتاهى عقل و قصور اداركشان) از جمله كسانى كه مورد سرزنش خدا قرار گرفتهاند نيستند. همانا خدا مىفرمايد: عبرت گيريد اى صاحبان بصيرت (و ايشان صاحب بصيرت نمىباشند).
اسحاق بن عمار گويد: امام صادق عليه السلام فرمود: هر كه عاقل است دين دارد و كسى كه دين دارد ببهشت مىرود (پس هر كه عاقل است ببهشت مىرود).
ابو جارود از امام پنجم عليه السلام نقل مىكند: خدا در روز قيامت نسبت بحساب بندگانش باندازه عقلى كه در دنيا به آنها داده است باريك بينى مىكند.
سليمان ديلمى گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم فلانى در عبادت و ديانت و فضيلت چنين و چنانست فرمود: عقلش چگونه است؟ گفتم نمىدانم، فرمود، پاداش باندازه عقل است، همانا مردى از بنى اسرائيل در يكى از جزاير دريا كه سبز و خرم و پر آب و درخت بود عبادت خدا مىكرد يكى از فرشتگان از آنجا گذشت و عرض كرد پروردگارا مقدار پاداش اين بندهات را به من بنما خداوند باو نشان داد و او آن مقدار را كوچك شمرد، خدا باو وحى كرد همراه او باش پس آن فرشته بصورت انسانى نزد او آمد عابد گفت تو كيستى؟ گفت مردى عابدم چون از مقام و عبادت تو در اين مكان آگاه شدم نزد تو آمدم تا با تو عبادت خدا كنم پس آن روز را با او بود، چون صبح شد فرشته باو گفت: جاى پاكيزهاى دارى و فقط براى عبادت خوب است. عابد گفت: اينجا يك عيب دارد. فرشته گفت: چه عيبى؟ عابد گفت: خداى ما چهارپائى ندارد، اگر او خرى مىداشت در اينجا مىچرانديمش براستى اين علف از بين مىرود! فرشته گفت: پروردگار كه خر ندارد، عابد گفت: اگر خرى مىداشت چنين علفى تباه نمىشد، پس خدا بفرشته وحى كرد: همانا او را باندازه عقلش پاداش مىدهم (يعنى حال اين عابد مانند مستضعفين و كودكان است كه چون سخنش از روى ساده دلى و ضعف خرد است مشرك و كافر نيست ليكن عبادتش هم پاداش عبادت عالم خداشناس را ندارد).
امام صادق عليه السلام از رسول خدا صلى الله و آله نقل مىكند كه: چون خوبى حال مردى (مانند نماز و روزه بسيارش) بشما رسيد، در خوبى عقلش بنگريد زيرا به ميزان عقلش پاداش مىيابد.
ابن سنان گويد بحضرت صادق عليه السلام عرض كردم: مرديست عاقل كه گرفتار وسواس در وضو و نماز مىباشد: فرمود چه عقلى كه فرمانبرى شيطان مىكند؟ گفتم: چگونه فرمان شيطان مىبرد؟ فرمود از او بپرس وسوسهايكه باو دست ميدهد از چيست؟ قطعا بتو خواهد گفت از عمل شيطانست.
پيغمبر فرمود: خدا به بندگانش چيزى بهتر از عقل نبخشيده است، زيرا خوابيدن عاقل از شب بيدارى جاهل بهتر است و در منزل بودن عاقل از مسافرت جاهل (به سوى حج و جهاد) بهتر است و خدا پيغمبر و رسول را جز براى تكميل عقل مبعوث نسازد (تا عقلش را كامل نكند مبعوث نسازد) و عقل او برتر از عقول تمام امتش باشد و آنچه پيغمبر در خاطر دارد، از اجتهاد مجتهدين بالاتر است و تا بندهاى واجبات را به عقل خود در نيابد آنها رإ؛ انجام نداده است همه عابدان در فضيلت عبادتشان بپاى عاقل نرسند. عقلا همان صاحبان خردند كه درباره ايشان فرموده: تنها صاحبان خرد اندرز مىگيرند
اصول كافى جلد 1



(انتظار)
عاقبت، روزگار پرمرارت غيبت امام زمان(عليه السلام)به سر خواهد آمد و دوران پر شكوه ظهور و غلبه اسلام و توحيد، فرا خواهد رسيد.
* شناخت امام و اعتقاد به امامت:
تا امام زمان(عليه السلام)شناخته نشود و امامت او مورد اعتقاد قرار نگرفته باشد چگونه مى تواند انتظار شكل بگيرد؟!
* دوستى با دوستان حضرت مهدى(عليه السلام) و دشمنى با دشمنان او:
يكى از قابل اعتمادترين معيارهاى دوستى براى هر انسان بررسى دوستى ها و دشمنى هاى او است.
خداى تبارك و تعالى به خاطر اهميّت ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) و نيز به خاطر جلوگيرى از اشتباهات و سوء استفاده ها، علامت هايى را به عنوان نشانه هاى پيش از ظهور مقرّر فرموده است. علامات ظهور را در يك دسته بندى مى توان دو قسمت كرد: علايم قطعى ، علايم غير قطعى.
* نداى، آسمانى فرا رسيدن ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) را به همه انسان ها اعلام خواهد كرد.
* حضرت مهدى(عليه السلام) از كنار خانه كعبه در مسجدالحرام قيام جهانى خويش را آغاز خواهد نمود.
دوران شكوهمند پس از ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) از ديدگاه هاى گوناگون در ضمن احاديث و روايات معصومين(عليهم السلام) به تصوير كشيده شده است:
*
*
*
ادامه مطلب
حضرت امام خمينى قدّس سرّه
((كتابخانه حضرت آيت اللّه آقاى نجفى مرعشى از كتابخانه هاى كم نظير و شايد بتوان گفت بى نظير ايران است .))
24 / 12 / 1367 خطاب به جناب آقاى ميرحسين موسوى
نخست وزير وقت ، در خصوص كتابخانه حضرت آية ا... العظمى مرعشى نجفى رحمة اللّه عليه
مقام معظم رهبرى
((آن بزرگوار (حضرت آية اللّه العظمى مرعشى نجفى ) يكى از اساطين حوزه علميه و از اركان علمى و عملى آن محسوب مى شدند و عمر بابركت خود را به تعليم و تدريس و تربيت و تزكيّه مصرف نمودند.))
هشتم شهريور 1369 بمناسبت رحلت حضرت آية ا... العظمى مرعشى نجفى رحمة اللّه عليه
هماره حامى روح خدا بود
| طريق او طريق كبريا بود |
| عيان از چهره اش نور خدا بود |
| سُرور سينه زهراى اطهر |
| فروغ ديدگان مصطفى بود |
| به طوفان بلايا و حوادث |
| هماره حامى روح خدا بود |
| كلامش بر عدو تير شرر باش |
| پيامش عنبر افشان چون صبا بود |
| جناب ((مرعشى )) آن آيت اللّه |
| ز او باغ شريعت باصفا بود |
ادامه مطلب
چند خاطره از معظم له
آية اللّه مرعشى نجفى ، خاطرات بسيارى زيادى از خود و پدر، همدرسان و استادانشان نقل مى نمايد كه نمونه هايى از آن ذكر مى شود:
معظم له مى فرمود: ((من هنوز به سن تكليف نرسيده بودم كه پدرم هميشه من را به همراه خود به درس آخوند خراسانى (صاحب كفايه ) مى برد، من هنوز عظمت آن جلسه و صوت آخوند خراسانى را بياد دارم )).
آية ا... مرعشى بعدها كوشيد كفايه را در نزد شاگردان آخوند خراسانى فرا گيرد.
هرگاه مادر به او مى گفت كه پدر را بيدار كند، آية ا... مرعشى صورت خود را بر پاى پدر مى نهاد و هيچ گاه پدر را صدا نمى زد اين كار باعث خشنودى پدر شده بود و از اين تواضع فرزند بقدرى راضى بود كه او را دعا مى نمود. آية ا... مرعشى بارها مى فرمود: از بركت دعاى پدر و مادر بود كه من در زندگانى موفق شده ام . ايشان مى فرمود: 25 بار پياده از نجف به كربلا به قصد زيارت حضرت سيد الشهداءعليه السّلام رفتم ، در اين سفرها آية ا... حكيم ، آية ا... شاهرودى و آية ا... خوئى نيز با من همراه بودند. اگر ما به جائى رسيده ايم از بركت آن سفرها بوده است .
در آن سفرها هر كدام از ما مسؤ ول كارى مى شد من ((سقاى )) گروه بودم .
آية ا... مرعشى مى فرمود: من براى مرجعيت يك قدم برنداشته ام و آنچه حاصل شده است لطف خداوند و عنايت اهل بيت عليهم السّلام بوده است . ايشان نقل مى فرمود:
ادامه مطلب
كرامات معظم له
شكى نيست كه اولياء اللّه و بندگان مؤ من و صالح خدا داراى كرامات معنوى هستند و آيت اللّه مرعشى نجفى يكى از آنهاست . شاگرد ايشان ، حجت الاسلام عادل علوى ، در كتاب زندگينامه آيت اللّه مرعشى نجفى به نام قبسات ، چند كرامت از معظم له نقل كرده اند كه در ادامه مطلب می توانید مشاهده کنید .
كرامت اوّل : دفاع از حجاب در زمان كشف حجاب
کرامت دوّم : شفاعت شيخ مفيد رحمة اللّه عليه و علامه مجلسى رحمة اللّه عليه از علماء در روز قيامت
كرامت سوّم : حضرت معصومه عليهاالسّلام : اى شهاب ! كى ما به فكر تو نبوده ايم !
كرامت چهارم : تشرف به محضر امام حسين عليه السّلام در كربلا و رفع مشكلات
.
.
كرامت نهم : تشرف به محضر امام زمان عليه السّلام در مسجد جمکران
كرامت دهم : شهريارا شعرت را بخوان !
ادامه مطلب
ديدار امام زمان(عليه السلام) پيش از آن كه به عاملى، زمانى يا مكانى بستگى داشته باشد، به عوامل روحى و معنوى وابسته است. بايد حجاب از چهره جان و ديده دل برداشته شود، تا قابليّتديدار حاصل آيد. آنكس كه دل به مهر جمال دل آرايش باخته، و هواى وصال او را در جان مى پرورد بيش از هر چيز بايد به ترك گناه بينديشد، و به انجام واجبات و مستحبّات اهتمام ورزد. چون خود آن حضرت فرمودند:
«فَما يَحْبِسُنا عَنْهُمْ إِلاّ ما يَتَّصِلُ بِنا مِمّا نُكْرِهُهُ وَلانُؤْثِرُهُ مِنْهُمْ».( [1] )
اگر نامه هاى عمل شيعيان كه هر هفته به ساحت مقدّس عرضه مى شود، سنگين از بار گناهانى نبود كه ناخوشايند آن بزرگوار، و خلاف توقّع و انتظار ايشان از ياوران شان است، اين دورى و جدايى به درازا نمى كشيد.
گفتم كه روى خوبت، از من چرا نهان است؟ *** گفتا تو خود حجابى، ورنه رخم عيان است
با نگاهى گذرا به شرح حال كسانى كه در طىّ دوران غيبت كبراى مولا امام زمان(عليه السلام)، سعادت شرفيابى به حضور مقدّسش را داشته، يا از كرامات و معجزات و عنايات خاصّه آن حضرت بهره مند گشته اند، مى توان دريافت كه بيشترين و مهمترين عامل در حصول اين توفيق الهى براى آنان، همان توجه قلبى و مواظبت هاى عملى و رعات تقوى و استمرار برگونه اى خاص، از عبادت خداوند و اطاعت اوليائش بوده است. با اين همه نقش زمان هايى خاص، چون شب هاى جمعه، نيمه شعبان، نيمه رجب، و مكان هايى خاص، چون مكه مكرمه، مسجد سهله و مسجد جمكران، براى حصول ديدار قائم آل محمد(عليه السلام) و بهره مندى از عنايات و الطاف آن حضرت، نبايد ناديده گرفته شود.
به يقين، شيفتگانى كه در راه محبت مولاى خويش، دست از هواى نفس شسته، و جان خويش را از كژى ها پيراسته، و دل را به معنويت ها آراسته اند، و يا حداقل به حالت اضطرار رسيده اند، اگر از بركات زمانى مناسب چون شب جمعه، و مكانى مناسب چون مسجد جمكران، بهره گيرند، آسان تر به وصال مى رسند. و بى پرده تر از فيوضات آن امام رحمت تأثير مى پذيرند.
وقتى بناست مسجد جمكران، خانه حجة بن الحسن(عليه السلام) و مهمانخانه او باشد، طبيعى است كه شرافت حضور آن حضرت را بيش تر دريابد. و بديهى است كه زائر اين مسجد، خصوصاً آن گاه كه با معرفت و حضور قلب و با شوق ديدار و توسّل خالصانه آمده باشد، سعادت بهرهورى از عنايات خاصّه آن حضرت را بيش تر داشته باشد.
اين تاريخ مسجد جمكران است ـ مسجد مخصوص امام زمان(عليه السلام)كه هزار و اندى سال پيش، به دستور حضرتش ساخته شد ـ آكنده از هزاران خاطره شيرين، از معجزات و كرامت ها و الطاف خاصّه آن بزرگوار رئوف، نسبت به شيعيانى كه از دور و نزديك، با كوله بارى از اميد براى شفا طلبيدن يا حاجت خواستن يا رخصت ديدار يافتن، به آستان مقدسش، مشرّف مى شده اند.
آنچه پيش رو داريد تنها نمونه اى از اين هزاران خاطره است، هزاران خاطره اى كه اكثر آنها چه بسا در هيچ دفترى ثبت نشده، و بر هيچ زبانى تكرار نشده باشد. با اين همه همين چند نمونه كوتاه ـ برگزيده شده از دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران ـ از آن رو كه نشانه اى از استمرار اين عنايت ها در گذشته و حال و آينده، به شمار مى رود، مايه اميدوارى بسيار است براى آنها كه به جستجوى نشانى و به طلب عنايتى، روى به اين مسجد مى آورند.
واحد تحقيقات مسجد مقدّس جمكران
نيمه شعبان 1421
برادر «ح» مى گويد:
«غروب ماه مبارك رمضان، موقع افطار بود كه بر اثر انفجار ترقه، آتش سوزى مهيبى رخ داد و دو برادرم سوختند; محمّد رضا 65% و مجتبى 35% .
آنها را در بيمارستان سوانح و سوختگى شهيد مطهرى بسترى كرديم. روز بعد كه به بيمارستان مراجعه كردم، نتوانستم آن دو را بشناسم. چون بر اثر سوختگى شديد سر و صورت، قابل شناسايى نبودند. بعد از سه روز، دكتر كلانترى، رئيس بيمارستان اظهار داشت كه بيماران بالاى 45% سوختگى امكان زنده ماندن ندارند. برادران من وضع خيلى وخيمى داشتند و دكتر از معالجه آنها قطع اميد كرده بود.
با توكل به خدا آنها را به منزل آورديم و با كمك دكتر خصوصى و استفاده از سِرم و تقويت، يكى دو هفته آنها را زنده نگه داشتيم و براى بهبودى و شفاى آنها گوسفندى نذر كرديم.
خواهرم كه همسر شهيد است، خواب ديده بود: امام زمان(عليه السلام) به او فرموده بود كه من شفاى مريض هاى شما را از خداوند خواسته ام، نگران نباشيد! از آن به بعد حال برادرانم رو به بهبود رفت و الحمدللّه به بركت دعاى امام زمان(عليه السلام) شفا گرفتند».
آقاى سيد مرتضى حسينى، معروف به ساعت ساز قمى كه از اشخاص با حقيقت و متديّن قم و در نيكى و پارسايى مشهور و معروف است، حكايت مى كند:
«يك شب پنج شنبه در فصل زمستان كه هوا بسيار سرد بود و برف زيادى در حدود نيم متر روى زمين را پوشانده بود، توى اتاق نشسته بودم. ناگاه يادم آمد كه امشب شيخ محمّد تقى بافقى(رحمه الله) به مسجد جمكران مشرف مى شود، امّا با خود گفتم كه شايد ايشان به واسطه اين هواى سرد و برف زياد، برنامه امشب جمكران را تعطيل كرده باشند، ولى دلم طاقت نياورد و به طرف منزل شيخ راه افتادم. او در منزل نبود; در مدرسه هم نبود. به هر كس كه مى رسيدم، سراغ ايشان را مى گرفتم تا اين كه به «ميدان مير» كه سر راه جمكران است، رسيدم. در آن جا به نانوايى رفتم كه نانوا از من پرسيد: چرا مضطربى؟
گفتم: در فكر حاج شيخ محمّد تقى بافقى(رحمه الله)هستم كه مبادا در اين هواى سرد و برف زياد كه بيابان پر از جانور است; به مسجد رفته باشد. آمدم تا او را ببينم و مانع رفتن او شوم.
نانوا گفت: معطل نشو! چون حاج شيخ با چند نفر از روحانى ها به طرف جمكران رفتند.
با عجله به راه افتادم. نانوا پرسيد: كجا مى روى؟ گفتم: شايد به آنها برسم و بتوانم آنها را برگردانم يا شايد چند نفرى را با وسيله دنبال آنها بفرستم.
نانوا گفت: اين كار را نكن! چون قطعاً به آنها نمى رسى و اگر به خطرى برخورد نكرده باشند، الان نزديك مسجد هستند.
بسيار پريشان بودم. زيرا مى ترسيدم كه با آن همه برف و كولاك، مبادا برايشان پيش آمدى شود. چاره اى نداشتم. به منزل برگشتم. به قدرى ناراحت بودم كه اهل خانه هم از پريشانى من مضطرب شدند. خواب به چشمانم نمى آمد. مشغول دعا شدم تا اين كه نزديك سحر چشمم گرم شد و در خواب، حضرت مهدى(عليه السلام) را ديدم كه وارد منزل ما شد و به من فرمود: «سيد مرتضى چرا مضطربى؟»
گفتم: اى مولاى من! به خاطر حاج شيخ محمّد تقى بافقى است كه امشب به مسجد رفته و نمى دانم بر سر او چه آمده است؟
فرمود: سيد مرتضى! گمان مى كنى كه من از حاج شيخ دور هستم؟ وسايل استراحت او و يارانش را فراهم كرده ام.
بسيار خوشحال شدم. از خواب برخاستم و به اهل منزل كه از من پريشان تر بودند، مژده دادم و صبح زود رفتم تا بدانم آيا خوابم درست بود يا نه؟ به يكى از ياران حاج شيخ رسيدم، گفتم: دلم مى خواهد جريان ديشب خود را در جمكران برايم تعريف كنى.
گفت: ديشب ما و حاج شيخ به سمت مسجد جمكران حركت كرديم. در آن هواى سردو برفى وقتى از شهر خارج شديم، يك حرارت و شوق ديگرى داشتيم كه در روى برف از زمين خشك و روز آفتابى سريع تر مى رفتيم. در اندك زمانى به مسجد رسيديم و متحير بوديم كه شب را در آن سرما چگونه به صبح برسانيم. ناگهان ديديم كه جوان سيدى كه به نظر 12 ساله مى نمود، وارد شد و به حاج شيخ گفت: مى خواهيد برايتان كرسى، لحاف و آتش حاضر كنم؟
حاج شيخ گفت: اختيار با شماست.
سيد جوان از مسجد بيرون رفت. چند دقيقه بيش تر طول نكشيد كه برگشت و با خود كرسى، لحاف و منقلى پر از زغال و آتش آورد و در يكى از اطاق ها گذاشت. جوان وقتى خواست برود از حاج شيخ سئوال كرد: آيا چيز ديگرى هم احتياج داريد؟
ـ خير. يكى از ما گفت: ما صبح زود مى رويم. اين وسائل را به چه كسى تحويل دهيم؟
فرمود: هر كس آورد، خودش خواهد برد. و بعد از اتاق ما خارج شد.
ما تعجب كرده بوديم كه اين سيد چه كسى بود و اثاثيه را از كجا آورده بود. الان هم از اين فكر بيرون نرفته ايم. لبخند زدم و به او گفتم: من مى دانم كه آن سيد جوان چه كسى بود. بعد سرگذشت اضطراب و خواب خود و فرمايش حضرت را به او گفتم و يادآور شدم: من از منزل بيرون نيامدم، مگر اين كه راست بودن خواب خود را ببينم و الحمدللّه كه فهميدم و ديدم كه مولايم امام زمان(عليه السلام) از حاج آقا شيخ محمّد تقى بافقى و ساير نماز گزاران مسجد خود غافل نيست».
مرحوم شيخ على اكبر نهاوندى از كتاب «انوار المشعشعين» كه در تاريخ قم است،
نقل مى نمايد:
«سيد عبدالرحيم، خادم مسجد جمكران حكايت كرد كه در سال 1322 مرض وبا شيوع پيدا كرد. بعد از گذشتن وَبا، روزى به مسجد جمكران رفتم. مرد غريبى را ديدم كه در آن جا نشسته بود. از احوال او و اين كه چرا به اين مكان آمده است، پرسيدم. او گفت: من ساكن تهران هستم و اسمم مشهدى على اكبر است. مغازه اى داشتم و از قبيل دخانيات خريد و فروش مى كردم. به خاطر اين كه به مردم نسيه داده بودم وعده زيادى از آنها هم به مرض وبا از دنيا رفتند، سرمايه ام از بين رفت و دستم خالى شد. حالا به قم آمدم. وقتى اوصاف اين مسجد را شنيدم به اين جا آمدم تا آن كه شايد حضرت حجة(عليه السلام) نظرى بفرمايد و حاجاتم را برآورد.
مشهدى على اكبر سه ماه در مسجد ماند و مشغول عبادت بود و رياضت هاى بسيارى كشيد; گرسنگى، عبادت و گريه زياد. روزى به من گفت: مقدارى از كارم اصلاح شده، ولكن هنوز به انجام نرسيده است و تصميم دارم به كربلا بروم.
يك روز كه از شهر به طرف مسجد جمكران مى رفتم در بين راه او را ديدم كه پياده به كربلا مى رود. سفر او مدّت شش ماه طول كشيد. بعد از اين مدّت روزى از مسجد جمكران به طرف شهر مى رفتم. در همان مكانى كه هنگام رفتن، او را ديده بودم، باز هم ملاقاتش نمودم كه از كربلا بر مى گشت. پس از احوال پرسى و تعارفات، گفت: در كربلا چنين معلوم شد كه انجام مطلبم و برآورده شدن حاجتم در همين مسجد جمكران خواهد بود. به همين خاطر به مسجد مى روم.
اين بار نيز دو سه ماه در مسجد ماند و در يكى از حجرات منزل گرفت و مشغول رياضت و عبادت بود. روز پنجم يا ششم ماه مبارك رمضان بود كه از مسجد به شهر آمد تا به تهران برود. او را به منزل خود بردم و شب را ميهمان من بود. پرسيدم: حاجتت چه شد؟
گفت: حاجتى كه خواستم برآورده شد.
گفتم: چگونه و از چه راهى؟
گفت: چون تو خادم مسجد هستى براى تو نقل مى كنم و براى احدى نقل نكرده ام.
در مدتى كه در مسجد حجره گرفته بودم با شخصى از اهالى روستاى جمكران قرارداد بستم كه هر روز يك قرص نانِ جو به من بدهد تا بعداً كه جمع شد، پولش را بدهم. يكى از روزها كه پيش او رفتم از دادن نان خوددارى كرد. برگشتم و به كسى ابراز نكردم. چهار روز براى خوردن چيزى نداشتم از علف هاى كنار جوى مى خوردم تا آن كه به اسهال مبتلا شده و بى حال افتادم و ديگر قوّت برخاستن نداشتم. فقط براى عباداتِ واجبم قدرى به حال مى آمدم. روز چهارم هم تمام شد و نصف شب فرا رسيد. ديدم كه طرفِ كوه دوبرادران روشن شد و نورى مى درخشد; به گونه اى كه تمام بيابان روشن شده بود. ناگهان احساس كردم كه شخصى پشت در حجره است و مى خواهد در را باز كند. با حالت ضعف و ناتوانى برخاستم و در را باز كردم. سيدى را با شوكت و جلالت مشاهده نمودم. سلام كردم كه در اين هنگام هيبت او مرا گرفت و نتوانستم سخن بگويم تا آن كه جلو آمد و كنار من نشست و فرمود: جدّه ام فاطمه(عليها السلام) در نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)شفيع شد كه پيامبر حاجت تو را برآورد و جدّم نيز آن را به من واگذار نمود.
سپس فرمود: به وطن خود مراجعت كن كه كارَت خوب خواهد شد. پيامبر فرمود كه برخيز و برو. زيرا اهل و خانواده ات منتظرند و بر آنها سخت مى گذرد.
در اين هنگام به دلم افتاد كه اين بزرگوار حضرت حجة(عليه السلام) مى باشد. عرض كردم: اين سيد عبدالرحيم، خادم مسجد، چشمش نابينا شده است. شما به او شفا دهيد. فرمود: صلاح او همان است كه به همين حالت باشد.
سپس فرمود: با من بيا تا به مسجد برويم و نماز بخوانيم.
برخاستم و با حضرت از حجره بيرون آمديم تا نزديك چاهى رسيديم كه در نزديك درب مسجد مى باشد. ناگهان شخصى از چاه بيرون آمد و حضرت با او سخنانى فرمود كه من نفهميدم. سپس در صحن مسجد مقدارى قدم زديم. در اين هنگام مشاهده نمودم كه شخصى از مسجد خارج شد و ظرفى آب در دست داشت و به طرف ما آمد. ظرف آب را به حضرت داد تا آن بزرگوار وضو گرفت. پس از آن به من فرمود: از اين آب وضو بگير.
من هم وضو گرفتم و داخل مسجد شديم. به آقا و مولايم عرض كردم: يابن رسول اللّه! چه وقت ظهور مى كنيد؟
حضرت از اين سئوال خوشش نيامد و با تندى فرمود: اين سؤال ها به تو نيامده است.
عرض كردم: مى خواهم از ياوران شما باشم.
فرمود: هستى، ولى تو نبايد از اين مطالب سؤال كنى.
ناگهان از نظر غايب شد، ولى صداى آن بزرگوار را از ميان ايوان مسجد مى شنيدم كه مى فرمود: هر چه زودتر به وطن خود مراجعت كن كه اهل و عيالت منتظر مى باشند و عيالت هم عَلويّه است.
نجات از چنگ مأموران رضاخان پهلوى
مرحوم آية اللّه حاج شيخ مرتضى حائرى مى نويسد:
«آقاى حاج شيخ عبداللّه مهرجردى از وعاظ مشهور خراسان است و من متجاوز از چهل سال است كه ايشان را خوب مى شناسم; انسان فاضل و با محبتى است. او گفت: در زمان رضا شاه پهلوى در اواخر سلطنت او كه خيلى بر اهل علم سخت گرفته بود، خصوصاً نسبت به مشهد مقدّس و تقريباً معافيت طلبگى نيز منسوخ شده بود، حتى خود نگارنده پس از فوت مرحوم والد، مشمول بودم و بيم احضار به نظام وظيفه بود، روى اين جهت آقاى حاج شيخ سابق الذكر به مرحوم آقاى شيخ حسن على اصفهانى مراجعه مى كند كه ايشان حاج شيخ معظم را راهنمايى معنوى نمايند. چون مرحوم حاج شيخ حسن على اصفهانى مشهور به دستگيرى معنوى بود. خلاصه، ايشان به آقاى اصفهانى معظم له مراجعه مى نمايند. حاج شيخ حسن على اصفهانى پس از اِعمال قدرت خاص، مى گويند: حل كار شما از لحاظ اين كه به نظام وظيفه نروى و معاف شوى، منوط به اين است كه به قم و به مسجد جمكران بروى و به حضرت صاحب الامر(عليه السلام)متوسل شوى.
آقاى حاج شيخ عبداللّه مهرجردى به قم مى آيند و به مسجد جمكران مى روند و متوسل مى شوند. در نتيجه، خواب مى بينند كه در مسجد يا حياط آن هستند و على الظاهر خادمه اى به ايشان مى گويد كه حضرت حجت(عليه السلام) در همين مجاور مسجد تشريف دارند و حاج شيخ مزبور را خدمت امام(عليه السلام) راهنمايى مى نمايد. مى گفت: در آن حال سيگار هم نكشيدم كه خدمتشان رسيدم و عرض ادب و سلام كردم و در ضمن، اطراف مسئله شرب تتن كه اصوليين و اخباريين در حرمت و حليّت آن اختلاف دارند، خدمتش صحبت كردم. البته مقصود من اظهار فضل بود كه مثلا آقا بداند كه من اهل فضل و تحصيل هستم. مثل اين كه آقا خيلى اين اصلِ مثبت را تحويل نگرفت. يادم نيست خود آقا، يا من، صحبت معافيت از نظام را پيش كشيديم كه فرمود: ما آن را تقريباً درست كرديم. از خواب بيدار شدم. از سابق يك معافيت يك ساله به عنوان مرض يا عذر ديگر كه يادم نيست، داشتم. هر موقع كه نياز به نشان دادن مى افتاد، همان برگ موقت كه مدت ها وقتِ آن تمام شده بود را نشان مى دادم و رفع گرفتارى مى شد. تا چند سال اين طور بود تا آن كه مشمول بخشودگى گرديد. چون رسم اين بود كه مثلا بعد از ده سال، متولدين ده سال قبل را كه به عللى موقّت از قبيل مرض يا كفالت به نظام نيامده بودند، معاف مى كردند و اين اعجاز است. براى آن كه اولا برگ دولتى كه بى تاريخ نيست و با يك نظر معلوم مى شود كه وقت آن گذشته است و اگر بر فرض محال هم بى تاريخ باشد، مأمور مى گويد كه اين برگ اعتبار ندارد. گذشته از آن، پرونده در اداره مربوطه بود و بايد هر سال اسم ايشان بيرون بيايد و ايشان را احضار نمايند. اين قصه را ايشان چند سال قبل براى من نقل كرد. پس از آن گفتم: وجود امام زمان(عليه السلام)نزد من مانند روز روشن است».

اين جانب «ع ـ م» فرزند حسين، ساكن شاهرود، در اثر اصابت ضربه اى به جمجمه ام بى هوش شدم و به بيمارستان منتقل و بعد از 48 ساعت به منزل انتقال يافتم; در حالى كه در اثر آن ضربه، قوه گويايى خود را از دست داده و لال شده بودم. به چند دكتر در تهران و شهرستان ها مراجعه نمودم، ولى نتيجه اى حاصل نشد. تصميم گرفتم براى زيارت به قم بيايم و در شب چهارشنبه( [2] ) براى شفا به مسجد مقدّس جمكران مشرف شوم. به حمدللّه موفق شدم و صبح چهارشنبه براى اداى نماز صبح از خواب بيدار شدم و در حالت لالى، مثل قبل، رو به قبله ايستادم كه نماز بخوانم. ناگهان در وسط نماز متوجه شدم كه مى توانم حرف بزنم. به بركت عنايت امام زمان(عليه السلام)زبانم باز شد و بقيّه نماز را با حالت عادى خواندم.
آقاى «خ»، يكى از خدمتگزاران مسجد مقدّس جمكران مى نويسد:
«اغلب شب ها به اقتضاى كار روابط عمومى تا صبح بيدار مى ماندم، ولى آن شب به خاطر خستگى زياد براى استراحت رفتم كه خوابم نبرد. بى اختيار به روابط عمومى مسجد برگشتم تا به اوضاع سركشى كنم. به مسجد مردانه كه بنّايى مى كردند، رفتم. يكى گفت: مى گويند در مسجد زنانه زير زمين كسى شفا گرفته است.
گفتم: اطلاع ندارم. و از روابط عمومى با مسئول مسجد زنانه تماس گرفتم كه تأييد كرد.
گفتم كه به هر وضعيّتى كه هست ايشان را براى مصاحبه به روابط عمومى راهنمايى كنند. چند دقيقه بعد، خانم شفا يافته در معيّت چندين زن كه او را محافظت مى كردند تا از هجوم جمعيت در امان باشد به مركز روابط عمومى آمد. زن شفا يافته به شدّت خسته به نظر مى رسيد. چون جمعيت زيادى از خانم ها براى تبرّك به او هجوم آورده بودند. با اين كه درهاى روابط عمومى بسته بود، زائرين از دريچه كوچك، مرتب اشياى مختلفى را براى تبرك شدن به داخل پرتاب مى كردند.
به ايشان گفتم كه خودش را معرفى كند. گفت: «ط ـ ج» فرزند عبدالحسين، شماره شناسنامه 29، ساكن مشهد مقدّس هستم و در خيابان خواجه ربيع خانه داريم. انگشتان هر دو دستم فلج بود; سه انگشت دست راست و انگشتان دست چپم به هم چسبيده بود كه قادر به انجام هيچ كارى نبودم. علت بيمارى ام اين بود كه وقتى پانزده سال قبل، خبر مرگ برادرم را به من دادند به حالت غش افتادم. وقتى به هوش آمدم، متوجه شدم كه دست هايم فلج مانده است. شوهرم كه فرد ملاّكى بود، پس از اين واقعه با زن ديگرى ازدواج كرد و بچه هايم را هم از من گرفت. اين اوضاع به وضع جسمى و روحى من لطمه شديدى وارد آورد. در طول اين پانزده سال به دكترهاى زيادى مراجعه كردم; از جمله دكتر مصباحى كه مطب او در خيابان عشرت آباداست و دكتر حيرتى كه مطب او نيز در خيابان عشرت آباد است و دكتر رحيمى كه در بيمارستان بنت الهدى كار مى كند.
همچنين در تهران هم براى فيزيوتراپى در بيمارستان شفا يحيائيان نوبت گرفته بودم كه به علت كمبود بودجه نتوانستم بروم. قبل از آمدن به قم، پيش دكتر برزين نرواز رفتم و چند بار دستم را زير برق گذاشتم، ولى سودى نداشت و دردى نيز همراه بى حسى توى دستم بود كه هميشه قرص مسكن مى خوردم.
چند روز قبل به اتفاق سه نفر از خانم ها از مشهد عازم زيارت حضرت عبدالعظيم(عليه السلام) شديم. سپس براى زيارت به طرف قم و مسجد جمكران راه افتاديم و به منزل دامادم كه اهل شيروان و ساكن قم است، رفتيم تا به مسجد جمكران آمديم و پس از به جا آوردن آداب مسجد در مجلس جشنى كه به مناسبت «عيدالزهرا» بود، شركت كردم. مجلس با شادى و سرور توأم بود و معنويت خاصى داشت و پس از اجراى برنامه و خواندن دعاى توسل منقلب شدم و بى اختيار عرض كردم: آقا، امام زمان! من شفا مى خواهم.
حالت عجيبى داشتم. ناگاه احساس كردم نورهايى عجيب را از دور و نزديك مى بينم. متوجه شدم كه انگار دارند انگشتان و دست هايم را مى كشند. دستم صدا مى كرد. فهميدم شفا گرفته ام».
] يكى از خانم هايى كه همراه آن زن آمده بود، گفت:
«من بغل دست اين خانم بودم كه متوجه شدم ايشان سه مرتبه گفت: يا صاحب الزمان! و دست هايش را در هوا تكان داد و صورتش كاملا برافروخته شد».
] موضوع را از خانم «ز ـ ك»، فرزند رضا كه از همراهان ايشان و در خيابان خواجه ربيع سكونت دارد،
جويا شديم كه گفت:
«من ايشان را كاملا مى شناسم و پانزده سال است كه دست هايش فلج است».
خانم «ن ـ پ» 27 ساله، متأهل و ساكن تهران، سرآسياب و همسر آقاى «ا ـ ز» سرپرست مكانيك
ماشين هاى سنگين شركت هپكو.
بيمارى: سرطان كبد و طحال.
پزشك معالج: دكتر كيهانى متخصص سرطان در بيمارستان آزاد.
نقل از پدر نامبرده، آقاى «ع ـ پ»
«مدتى بود كه دخترم هر روز لاغر و نحيف مى شد تا اين كه موجب ناراحتى ما شد. ابتدا او را نزد دكتر سيد محمّد سه دهى برديم. ايشان پس از انجام معاينات گفت: كار من نيست. بايد او را پيش دكتر كيهانى ببريد.
وقتى به آقاى دكتر كيهانى مراجعه كرديم، ايشان بلافاصله او را در بيمارستان آزاد، بسترى كرد. عسكبردارى هاى متعدد صورت گرفت و از جمله، توسط دكتر كلباسى تكّه بردارى به عمل آمد.
دكتر كلباسى گفت: متأسفانه، كار تمام شده است و زخم سرطان، طحال و كبد را پر كرده است و درمان هم نتيجه اى ندارد و در صورت انجام شدن يا نشدن عمل، مريض شش ماه بيش تر زنده نخواهد ماند. شما هم بى جهت خرج نكنيد، ولى براى دلخوشى شما، پنجاه جلسه، شيمى درمانى مى كنيم.
من همان شب خدمت آقاى «م ـ ح» كه از اعضاى هيأت امناى مسجد مقدّس جمكران است، زنگ زدم و تقاضاى دعا نمودم. هفته بعد هم به مسجد جمكران رفتيم و در آن جا مانديم. من از حضرت مهدى(عليه السلام) شفاى دخترم را خواستم. هيأت محبّان پنج تن آل عباى تهران هم بودند. علاوه بر توسل، نذر گوسفند و وليمه اى را در مسجد جمكران نمودم.
پرونده بيمارى فرزندم را به آمريكا نزد فرزندم كه در آن جا است، فرستادم. او پرونده را به چند نفر از متخصصين سرطان نشان داد. آنها هم نظريه دكتر كيهانى را تأييد نمودند. خلاصه، هر چه توانستنم در اين راه جدّ و جهد كردم. از جمله، بيمارستانى كه در مكزيك با داروهاى گياهى بيماران را درمان مى كند نيز داروهاى گياهى دادند، امّا مثمر ثمر واقع نشد. مهم تر از همه اين كه توسلات خود را به ائمه هدى(عليهم السلام) مخصوصاً حضرت حجّت(عليه السلام) قطع نكردم و به نذر و نيازها ادامه دادم.
جلسه هشتم شيمى درمانى بود كه آقاى دكتر كيهانى با تعجب به من گفت: حاج آقا! چه كار كردى كه ديگر اثرى از زخم ها وجود ندارد؟
عرض كردم: به كسى پناه بردم كه همه درماندگان به آن پناه مى برند; توسل به مولايم صاحب الزمان(عليه السلام) پيدا كردم.
ايشان براى اطمينان، مجدداً عكسبردارى كرد و آزمايشات لازم را انجام داد و شفاى فرزندم را تأييد كرد و گفت: آثارى از مرض وجود ندارد و به لطف امام زمان(عليه السلام) حالشان خوب است و يقيناً شفا گرفته است.
اسم من سعيد است. 12 ساله هستم و حدود يك سال و هشت ماه به سرطان مبتلا بودم و دكترها جوابم كرده بودند. 15 روز قبل، شب چهارشنبه كه به مسجد جمكران آمدم در خواب ديدم كه نورى از پشت ديوار به طرف من مى آيد. ابتدا ترسيدم، امّا بعد خودم را كنترل كردم. آن نور آمد و با بدن من تماس پيدا كرد و رفت. نور آن قدر زياد بود كه نتوانستم آن را كامل ببينم. بيدار شدم و دوباره خوابيدم. صبح كه از خواب بيدار شدم، ديدم كه مى توانم بدون عصا راه بروم و متوجه شدم كه حالم خيلى خوب است. تا شب جمعه در مسجد مانديم. آن شب مادرم بالاى سرم نشسته بود و قرآن مى خواند. احساس كردم كسى بالاى سر من آمد و جملاتى را فرمود كه فهميدم بايد يك كارى را انجام دهم. سه مرتبه هم جملات را تكرار كرد.
به مادرم گفتم: مادر! شما به من چيزى گفتى؟
گفت: نه!
گفتم: پس چه كسى با من حرف زد؟
گفت: نمى دانم.
هر چه سعى كردم تا آن جملات را به ياد بياورم، متأسفانه نشد و تا الآن هم يادم نيامده است.
اهل زاهدان هستم. از منطقه سنّى نشين ايران به مسجد مقدّس جمكران آمده ام تا مولايم مرا شفا دهد. دوست دارم زنده باشم. دوست دارم درس بخوانم. من كلاس پنجم ابتدايى هستم و در مدرسه «محمّد على فايق» درس مى خوانم. يك غده سرطانى در قسمت شانه، لگن و شكمم بود كه روز به روز مرا ضعيف تر مى كرد; نمى توانستم قدم از قدم بردارم. دكترها از درمان من مأيوس شده بودند; بعضى از دكترها هم به مادرم گفتند كه بايد پاى مرا قطع كنند.
از سه ماه قبل كه براى نمونه بردارى مرا عمل كردند، نتوانستم از خانه بيرون بيايم. توى رختخواب افتاده بودم و توانايى راه رفتن نداشتم.
وقتى از همه جا و همه كس مأيوس شديم، مادرم مرا به جمكران آورد. او مطمئن بود كه آقا امام زمان(عليه السلام) به ما جواب رد نمى دهد چون او پسر فاطمه(عليها السلام) است و او گداهاى در خانه خود را دست خالى ردّ نمى كرد.
بله! مادرم مطمئن بود كه مريضى من در قم خوب مى شود.
الآن هم كه همه بيمارى ام بر طرف شده است و امام زمان(عليه السلام) شفايم داده است، احساس واقعاً خوبى دارم. وقتى به دكترها مراجعه كردم، باور نكردند كه بيمارى من بهبود يافته باشد. يكى از دكترها به مادرم گفت كه مرا پيش كدام دكتر برده است؟
مادرم گفت: ما دكتر ديگرى داريم. پسرم را در قم به مسجد جمكران بردم و امام زمان(عليه السلام) او را شفا داد.
پزشك ها گفتند كه حتماً به قم و به جمكران خواهند آمد».
] مادر نوجوان سرطانى شفا يافته مى گويد:
«ببخشيد! من از يك جهت ناراحت و از يك جهت خوشحال هستم و لذا نمى توانم درست صحبت كنم. ناراحتى من اين است كه مجبورم از اين جا بروم و خوشحاليم از آن جهت است كه فرزندم شفا پيدا كرده است. پسرم يك سال و هشت ماه مريض بود. يك سال با درد ساخت و سوخت امّا چيزى به من نگفت تا ناراحتى اش خيلى شديد شد و دردش را اظهار كرد. او را پيش دكترهاى زاهدان بردم. گفتند كه بايد اين بچه را به تهران ببريد. او را به تهران آوردم و نمونه بردارى كردند و گفتند: غده سرطانى است. من بى اختيار شده و به سر و صورتم مى زدم. از آن روز به بعد كه مرض او را فهميدم، خواب راحت نداشتم و نمى دانم شب هاى طولانى را چطور مى گذراندم. خواب به چشمان من نمى آمد. آنچه بلد بودم اين بود كه اول به نام خدا درود مى فرستادم و «الله اكبر» و «لا اله الا الله» مى گفتم. چندين دوره تسبيح «لا اله الا الله» گفتم. بعد! به نام محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) و بعد به نام حضرت مهدى(عليه السلام)و بقيه انبياى الهى صلوات فرستادم; وقتى خواب به چشمم نمى آمد، نمى خواستم بيكار باشم.
] مادر! دكترها چه گفتند؟
آنها مى گفتند: الان كه بچه را از بين بردى براى ما آوردى؟ بيمارى پسرت سرطان است و علاجى ندارد.
گفتم: تقصير من نيست. پسرم چيزى به من نگفت.
به پسرم گفتند: چرا چيزى نمى گفتى؟
گفت: من نمى دانستم كه سرطان است.
به هر حال دكترها عصبانى شدند. چهار دكتر ما را جواب كردند. به بعضى از دكترها التماس كردم كه گفتند: شيمى درمانى مى كنيم تا چه پيش آيد.
چند جلسه شيمى درمانى كردند و هنوز او را زير برق نگذاشته بودند كه سعيد را به مسجد جمكران آوردم. وقتى به اين جا آمديم، روز سه شنبه بود. سعيد، شب چهارشنبه، ساعت سه بعد از نصف شب كه تنها بود و من توى مسجد بودم، خواب مى بيند. وقتى من آمدم، ديدم كه او بدون عصا راه مى رود. گفتم: سعيد جان! زود برو چوب را بردار! چرا بدون عصا راه مى روى؟
گفت: من ديگر مى توانم با پاى خودم راه بروم و احتياجى به عصا ندارم. مگر من نيامدم اين جا تا بدون چوب راه بروم؟
من و برادرش گفتيم كه لابد شوخى مى كند، امّا او گفت: من شفا گرفتم و بعد خوابش را تعريف كرد.
برادرش گفت: اگر راست مى گويى، بنشين! سعيد نشست.
گفت: بلند شو! سعيد برخاست.
گفت: سينه خيز برو! رفت.
سعيد كاملا خوب شده بود. الحمدللّه رب العالمين.
من به خاطر اين كه بچه را چشم نظر نكنند و اسباب ناراحتى او را فراهم نكنند، خواستم به كسى نگويم تا بعداً براى متصدّى مسجد نقل كنم. شكر. الحمدلِلّه. بچه را آوردم اين جا، سالم شد و اميد است كه حضرت اجازه بدهد تا از خدمتش مرخص شويم.
] در نوار ويدئويى از اين مادر سوال شد: چرا شما به مسجد جمكران آمديد؟
ـ وقتى در بيمارستان تهران بودم، خواب ديدم كه مرا به اين جا راهنمايى كردند و گفتند: شفاى فرزند تو اين جا است.
] سعيد چند ماه مريض احوال و بسترى بود؟
از شهريور ماه. از شهريور تا آبان ديگر نتوانست راه برود. در زاهدان پدرش او را بغل مى كرد و به اين طرف و آن طرف و پيش دكترها مى برد و در مسافرت هم برادرش كه همراه ما است او را بغل مى كرد. سعيد بعد از نمونه بردارى به كلى از پا افتاد. عكس ها و مدارك همه چيز را نشان مى دهد.
] بعد از شفا هم ا و را پيش دكترها برديد؟
بله! آنها تعجب كردند و گفتند: چه كار كردى كه اين بچه خوب شد؟ گفتم: ما يك دكتر داريم كه پيش او بردم. گفتند: كجاست؟ گفتم: قم، مسجد جمكران. و بعد چند تا از سكه هاى امام زمان(عليه السلام) را به آنها دادم. به خدا دكتر تعجب كرد، دكتر آدرس جمكران را هم گرفت.
] كدام دكتر بود؟
دكتر بيمارستان هزار تختخوابى امام خمينى، آقاى دكتر رفعت و يك دكتر پاكستانى ديگر.
] دقيقاً چه مدت است كه اين جا هستى؟
نزديك يك برج است كه اين جا هستم و بايد حضرت امضا كند و اجازه بدهد تا از اين جا بروم.
] در منطقه شما اكثراً اهل تسنن هستند؟
بله!
] خودتان چطور؟
ما خودمان هم سنى و حنفى هستيم. پيرو دين، قرآن و اسلام هستيم.
] حالا كه امام زمان(عليه السلام) بچه شما را شفا داد، شما شيعه نمى شويد؟
امام زمان (عليه السلام) مال ما هم هست و تنها براى شما نيست.
] در سفرى كه اخيراً به همراه آقاى حاج سيد جواد گلپايگانى جهت افتتاح مسجد سراوان به زاهدان داشتم و جوياى حال اين خانواده شدم به دو نكته آگاهى يافتم.
1 ـ ديدار اين نوجوان با مرحوم آية الله العظمى گلپايگانى و سفارش ايشان به او كه بايد جزو شاگردان مكتب امام صادق(عليه السلام)و از سربازان امام عصر(عليه السلام) شود.
2 ـ مژده دادند كه افراد خانواده اين نوجوان، همه شيعه اثنى عشرى شده اند و اين قصه در نزد مردم آن جا مشهور است.
بيا بيمار خسته گشته از درد *** كه درمانگاه برتر جمكران است
به دارو خانه مهدى گذر كن *** دوايش لطف داور جمكران است( [3] )
اهل نوشهر مازندران هستم كه در حال حاضر ساكن تهران و كارمند اداره آموزش و پرورش مى باشم. سال 1374 فرزند 21 ساله ام از ناحيه پا احساس درد شديدى كرد. دكترها مى گفتند كه چيز خطرناكى نيست، بلكه نوعى احساس عضلانى است.
خرداد همان سال، دردِ پا به همه اعضايش سرايت كرد و با سردرد شديدى همراه شد كه در نهايت منجر به فلج شدن تمام بدنش گرديد.
سرانجام بعد از آزمايش ها و معاينه هاى متعدد و سى .تى .اسكن كه در بيمارستان «امام حسين(عليه السلام)» انجام شد، گفتند كه داخل بدن فرزندم ضايعاتى مشاهده شده است كه بايد بسترى شود.
مدتى در آن جا بسترى بود، ولى باتوجه به شدّت و سرعت بيمارى با مشورت پزشكان معالج، او را به بيمارستان «شهداى تجريش» و سپس به بيمارستان «مدرّس» منتقل كرديم. بعد از انجام آزمايش هاى تخصصى اعلام كردند كه او سرطان مغز و استخوان دارد و بيش تر از شش ماه زنده نخواهد ماند.
نمى دانم چرا و چطور، امّا به دلم افتاد كه جگر گوشه ام را به مسجد جمكران بياورم و آوردم و براى شفاى او به آقا امام زمان(عليه السلام)متوسّل شدم. شانزده روز در مسجد بوديم. طى اين مدّت خواب ديدم كه بايد فرزندم را به بيمارستان برگردانم; حتى خودش هم خواب ديده بود كه امام زمان(عليه السلام)يك قرآن به او داده و فرموده بود: «آن را بخوان و ختم كن!»
او را به بيمارستان برگرداندم. دكتر موسوى، فوق تخصص جراحى عمومى با آزمايش هاى مجدد تشخيص داد كه غدّه اى در قسمت لگن وجود دارد كه بايد عمل شود. همان موقع نذر كردم كه چهل هفته، شب هاى چهارشنبه به مسجد مقدّس جمكران بروم; به اين اميد كه فرزند جوانم بهبود يابد.
عمل جراحى انجام شد، ولى با وجودى كه پزشكان مى گفتند عارضه با عمل جراحى برطرف شده است، امّا فرزندم همچنان فلج باقى مانده بود!
بعد از چند روز، پزشك جراح اعلام كرد كه وضعيت غدّه به گونه اى است كه برايشان مثل يك معمّا شده است; غدّه به صورت توده اى فشرده درآمده بود كه اين مسأله از نظر آنها غير قابل تصوّر بود. او را به قصد توسّل به امام هشتم، على بن موسى الرضا(عليه السلام) به مشهد مقدّس بردم. مدّت يك ماه كه در جوار پاك آن حضرت بوديم، آمدن به مسجد مقدّس جمكران را در شب هاى چهارشنبه ترك نكردم و هر هفته از مشهد به قم مى آمدم.
بعد از مدتى به تهران برگشتيم و طبق توصيه پزشك ها شيمى درمانى را شروع كرديم كه اين كار هم نتيجه اى نداد، امّا با عنايتى كه در خواب به فرزندم شده بود، همچنان به معجزه اى از طرف حضرت ولى عصر(عليه السلام)اميدوار بوديم و شب هاى چهارشنبه به مسجد مقدّس جمكران مى آمدم كه با تمام شدن چهل هفته، نتيجه گرفتم و فرزندم شفا گرفت! در حالى كه پزشكان از ادامه حيات فرزندم مأيوس شده بودند، ولى به لطف خدا و عنايت حضرت ولى عصر(عليه السلام) فرزندم بعد از گذشت چند سال در صحت و سلامت زندگى مى كند.( [4] )
] دكتر محسن توانانيا، پزشك دارالشفاى حضرت مهدى(عليه السلام)، درباره شفاى ط .م اظهار مى دارد:
«بيمار مورد نظر در تاريخ 14/7/1375 در سن 21 سالگى به علّت درد شديد در ناحيه لگن و پا به بيمارستانى در تهران مراجعه كرده است. بيمار سر درد پيشرونده اى هم داشت; طورى كه به سختى راه مى رفت و مجبور به استفاده از عصا شده بود. در بررسى هاى انجام شده از طريق سى .تى .اسكن، توده هايى در داخل لگن مشخص شده بود كه با بررسى بيش تر ثابت شد كه دردهاى شديد بيمار ناشى از انتشار بدخيمى از استخوان ها در ساير قسمت هاى بدن بوده است.
بعد از انجام جراحى نتيجه به تومور بدخيم و درگيرى استخوان ها منتهى گرديد كه معمولا در اين موارد پيشرفت بيمارى چنان سريع است كه حتى با بهترين اقداماتِ درمانى، طول عمر بيمار كوتاه خواهد بود; در حالى كه در بررسى هاى به عمل آمده از بيمار مورد نظر كه دو سال بعد، به وسيله سى .تى .اسكن انجام شد، هيچ اثرى از بيمارى در هيچ نقطه اى از بدن او مشاهده نشده است.
] نظر كارشناسى خانم دكتر اديبى در مصاحبه اى با امور فرهنگى مسجد مقدس جمكران:
واحد ارشاد: با توجه به تخصص حضرتعالى و بررسى هايى كه روى پرونده بيمار مذكور انجام داده ايد، لطفاً بفرماييد كه مداواى اين گونه بيمارى به صورت طبيعى چند درصد امكان دارد؟
دكتر اديبى: اين بيمارى وقتى به صورت گسترده و به اصطلاح ما «متاستان» شده باشد و درگيرى هاى گوناگون در نواحى مختلف ايجاد كرده باشد، انتظار مى رود كه حتّى با بهترين درمان ها طول عمر بيمار خيلى كوتاه باشد، ولى در مورد ايشان شفا تحقق يافته است.
واحد ارشاد: فرموديد كه درمان طبيعى اين بيمار امرى غير عادى بود، آيا مورد خاصى در پرونده ايشان ملاحظه ننموديد؟
دكتر اديبى: همان طور كه خدمتتان عرض كردم، وقتى اين پرونده را مطالعه مى كردم با توجه به اين كه در تشخيص بيمارى هيچ ترديدى نبود و توسط پاتولوژيست بررسى شده بود، بنابراين فكر نمى كنم هيچ ترديدى در تشخيص اين بيمارى وجود داشته باشد. لذا با توجه به اين كه آزمايش ها نشان مى دهد مراكزى از قسمت هاى مختلف بدن بيمار باهم درگير بوده اند، يقيناً مسأله درمانش يك پديده طبيعى نبوده است.( [5] )
[1] ـ احتجاج، ج 2، ص 499; بحارالانوار، ج 53، ص 177 و 178.
[2] ـ مصادف با 28 شهريور سال 1368.
[3] ـ مسجد مقدس جمكران تجليگاه صاحب الزمان(عليه السلام)، ص 157.
[4] ـ دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران، شماره 172، مورخه 15/4/1378.
يكى از اعضاى هيئت امناى مسجد مقدّس جمكران، كه بيش از بيست سال است كه توفيق خدمت به اين مسجد را دارد، چنين نقل مى كند:
«دقيقاً خاطرم نيست كه سال 51 بود يا 52. شب جمعه اى بود و من طبق معمول به مسجد مشرف شده بودم. جلوى ايوان مسجد قديمى، كنار مرحوم حاج ابوالقاسم ـ كارمند مسجد كه داخل دكه مخصوص جمع آورى هدايا بود ـ نشسته بودم. نماز مغرب و عشا تمام شده بود و جمعيت كم و بيش مشرف مى شدند. ناگهان خانمى جلو آمد در حالى كه دست دختر 12 ساله اش را گرفته بود و پسر بچه 9 ساله اى را هم در بغل داشت. نگاهى كردم و گفتم: بفرماييد! امرى داشتيد؟
زن سلام كرد و بدون هيچ مقدمه اى گفت: من نذر كرده ام كه اگر امام زمان(عليه السلام) امشب بچه ام را شفا دهد، پنج هزار تومان بدهم. حالا اول مى خواهم هزار تومان بدهم.
پرسيدم: آمدى كه امتحان كنى؟
گفت: پس چه كنم؟
بلافاصله گفتم: نقدى معامله كن; با قاطعيت بگو اين پنج هزار تومان را مى دهم و شفاى بچه ام را مى خواهم!
كمى فكر كرد و گفت: خيلى خب، قبوله. و بعد پنج هزار تومان را داد; قبض را گرفت و رفت.
آخر شب بود و من قضيه را به كلّى فراموش كرده بودم. خانمى را ديدم كه دست پسر بچه و دخترش را گرفته بود و به طرف دكّه مى آمد. به نظرم رسيد كه قبلا دختر بچه را ديده ام، ولى چيزى يادم نيامد. زن شروع به دعا كردن نمود و تكرار مى كرد و مى گفت: حاج آقا! خدا به شما طول عمر بدهد! خدا ان شاءاللّه به شما توفيق بدهد!
پرسيدم: چى شده خانم؟
گفت: اين بچه همان بچه اى است كه وقتى اول شب خدمتتان آمدم بغلم بود. و بعد پاهاى كودك را نشان داد. كاملا خوب شده بود و آثارى از ضعف يا فلج در پسرك نبود.
زن سفارش كرد كه شما را به خدا كسى نفهمد. گفتم: خانم! اين اتفاقات براى ما غير منتظره نيست. تقريباً هميشه از اين جور معجزه ها را مى بينيم.
گفت: هفته ديگر ان شاءاللّه با پدرش مى آييم و گوسفندى هم مى آوريم. هفته بعد كه آمدند، گوسفندى را ذبح كردند و خيلى اظهار تشكر نمودند. بچه را كه ديدم، او را بغل كردم و بوسيدم.
پير مرد مى گويد:
«بيمارى من از يك سرماخوردگى ساده شروع شد; كمتر از 25 روز به قدرى حالم بد شد كه در بيمارستان شهيد مصطفى خمينى بسترى شدم. نمى توانستم غذا بخورم و پزشكان مرا به وسيله سِرم و دارو زنده نگه داشته بودند.
روزى يكى از فاميل ها به عيادتم آمد. او وقتى رفت، ديدم كه سيدى بزرگوار وارد اتاق ما شد. اتاق سه تخته بود. آقا روبروى تخت من ايستاد و فرمود: چرا خوابيده ايد؟
گفتم: بيمار هستم. قبلا مريض نبوده ام. چند روزى است كه اين طور شده ام. آقا فرمود: فردا بيا جمكران!
صبح، وقتى دكتر براى معاينه آمد، گفتم: نمى خواهم معاينه ام كنيد! گفت: مسئوليت دارد. گفتم: خودم به عهده مى گيرم. اگر بميرم، خودم مسئول خواهم بود، ولى من خوب شده ام. امام زمان(عليه السلام) مرا شفا داد. دكتر خنديد و به شوخى گفت: امام زمان كه در چاه است.
پرستار خواست سِرم مرا وصل كند كه نگذاشتم. وقتى خانواده ام به ديدنم آمدند، گفتم: مرا حمام ببريد تا آماده رفتن به مسجد جمكران شوم!
قربانى اى تهيه كردم و به مسجد مشرف شدم. در بين راه مرتب توى سَرم مى زدم و آقا امام زمان(عليه السلام) را صدا مى كردم و از عنايت آن حضرت سپاسگزارى مى نمودم.
با اين كه مدتى بود كه گويى يك تكه سنگ در شكم داشتم و ميل به غذا نداشتم، امّا اشتهايم خوب شده و انگار سنگ از بين رفته بود. البته هنوز كمى در غذا خوردن مشكل دارم كه اميدوارم امام زمان(عليه السلام)شفايم دهد».
شفاى مفلوج و سفارش به دعاى فرج
يكى از خدمه جمكران مى گويد:
«يك روز قبل از عاشوراى حسينى در مسجد جمكران مشغول قدم زدن بودم. مسجد بسيار خلوت بود. ناگهان متوجه مردى شدم كه بسيار هيجان زده بود و به هر يك از خدّام كه مى رسيد، آنها را بغل مى كرد و مى بوسيد. جلو رفتم تا جريان را جويا شوم، امّا همين كه به او رسيدم مرا نيز در آغوش كشيد; مى بوسيد و اشك مى ريخت. وقتى جريان را از او پرسيدم، گفت: چند وقت قبل با اتومبيل تصادف كردم و فلج شدم. پاهايم از كار افتاد. هر شب به خدا و ائمه معصومين(عليهم السلام) متوسل مى شدم. امروز، همراه خانواده ام به مسجد آمدم. از ظهر به بعد حال خوشى داشتم; به آقا امام زمان(عليه السلام) متوسل بودم و از ايشان تقاضاى شفا مى كردم. نيم ساعت پيش، ناگهان متوجه شدم كه مسجد، نورى عجيب و بوى خوشى دارد. به اطراف نگاه كردم و ديدم كه مولا اميرالمؤمنين، امام حسين، قمر بنى هاشم و امام زمان(عليهم السلام) در مسجد حضور دارند. با ديدن آنها دست و پاى خود را گم كردم. و نمى دانستم چه كنم كه امام زمان(عليه السلام) به من نگاه كرد و همان لحظه لطف ايشان شامل حالم شد و به من فرمود: شما خوب شديد! برويد و به ديگران بگوييد كه براى فرج من دعا كنند كه ظهور ان شاءاللّه نزديك است. بعد ادامه داد: امشب عزادارى خوب و مفصلى در اين جا برقرار مى شود كه ما هم حضور داريم».
] خادم مى گويد: «مردِ شفا گرفته يك انگشترى طلا به دفتر داد و با خوشحالى رفت. مسجد خلوت بود. آخر شب، هيأتى از تبريز به جمكران آمد و به عزادارى و نوحه خوانى پرداختند. مجلس بسيار با حال و سوزناك بود. من همان لحظه به ياد حرف آن مرد افتادم».
جوان مى گويد:
«به دليل مسموميّت، چند روزى در بيمارستان نمازى شيراز بى هوش بودم. پزشكان از مداواى من قطع اميد كرده بودند. برادرم كه در آن لحظات كنار تخت من بود، مى گفت: ديدم كه خط صافى روى صفحه اى كه نوار قلب را نشان مى داد، ظاهر شد.
او گريه مى كند و خود را روى من مى اندازد. دكترها او را از اتاق بيرون مى برند و دستگاه ها را از بدن من جمع مى كنند. آنها مى خواستند جنازه ام را تحويل دهند كه ناگهان آثار حيات در من ظاهر مى شود: قلبم شروع به كار مى كند و فشار خون از 3 به 10 مى رسد. پزشكان سريعاً مرا براى دياليز و تصفيه خون به بيمارستان سعدى و صحرايى مى برند. عقيده پزشكان بر اين بود كه اگر دياليز هم مى شدم، باز هم معلوم نبود كه زنده بمانم، اما من زنده شدم.
عمه ام كه زن مؤمن و با تقوايى است و هميشه ائمه معصومين(عليهم السلام)را در خواب مى بيند و 79 سال هم سن دارد، موقعى كه حال من خيلى بد بود و خبر مردن مرا برايش برده بودند، همان شب در خواب امام زمان(عليه السلام)را مى بيند كه حضرت فرموده بودند: نترسيد و ناراحت نباشيد كه ما شفاى جوان شما را از خدا خواسته ايم. خدا جوان شما را شفا خواهد داد.
عمه ام از خواب بيدار مى شود و بوى عطر آقا را استشمام مى كند و به افراد فاميل خبر شفاىِ مرا مى دهد. ابتدا همه او را مسخره مى كنند، ولى بالاخره معجزه به وقوع مى پيوندد. من نيز بعد از اين معجزه براى قدردانى به مسجد جمكران مشرف شدم».
مرد مى گويد:
«شانزده سال بود كه ازدواج كرده بودم، ولى صاحب فرزند نمى شدم. مراجعه به دكترهاى متخصص و مصرف داروهاى متنوع، نتيجه اى نداد. پزشكان بر اين عقيده بودند كه من و همسرم سالم هستيم، اما علت بچه دار نشدن ما را تشخيص نمى دادند.
خلاصه، از همه جا نااميد شده و زندگى ما در سرازيرى سقوط بود. روزى يكى از دوستان به من گفت: كمتر به دكتر مراجعه كن! برو خدمت آقا امام زمان(عليه السلام) و از حضرت خواسته ات را طلب كن!
دل شكسته و اميدوار به مسجد جمكران مشرف شدم و بعد از خواندن نماز، متوسّل شدم. چند روزى نگذشت كه حضرت واسطه فيض شده و خداوند هم يك فرزند پسر به من عنايت نمود كه الحمدلله سالم است و حالش هم خوب است».
پدرِ كودك 5 ساله مى گويد:
«در اثر تصادف با اتومبيل، پسرم از دست، پا و جمجمعه مجروح شد. سه سال در بيمارستان فيروزگر و بيمارستان حضرت فاطمه(عليها السلام) در تهران تحت درمان بود. بعد از بهبودى سر پسرم، پزشكان نظر دادند كه او 60% نقص عضو دارد; 30% مقاومت جمجمه در برابر عفونت و ضربات عفونى احتمالى ايجاد شده از دست رفته است، 10% هم در راه رفتن مشكل خواهد داشت و 20% قواى عقلى او از بين رفته است كه در اين موارد از دست هيچ كس كارى ساخته نيست و شما هم به دكترها مراجعه نكنيد. چون سودى ندارد.
من به خدا و ائمه اطهار(عليهم السلام) متوسل شدم. در ايامى كه فرزندم سالم بود، هر شب چهارشنبه و جمعه با هم به زيارت مى آمديم. او را شب پنج شنبه كه خلوت بود به مسجد جمكران آوردم تا شايد لطف خدا و آقا امام زمان(عليه السلام) شامل حال ما شود. من و پسرم به مسجد، كنار منبر رفتيم و من مشغول نماز خواندن شدم. ساعت 10 شب يك نفر كه گويى از شهرستان آمده بود، غذا آورد و رفت. عده اى ساعت 40/10 دقيقه به مسجد مشرف شدند و بالاى سر پسرم دعا خواندند. تقريباً بعد از پانزده دقيقه كه گذشت، ديدم كه پسرم مهدى از جا پريد و خود را در بغل من انداخت و گفت: بابا من خوب شدم».
جوان مى گويد:
«8 سال پيش در جبهه حاج عمران در حمله هوايى عراق مجروح شدم. تقريباً از تمام بدن فلج شده بودم و توانايى حركت نداشتم. شبى مادرم به منزل ما آمد و زخم زبانى به من زد كه دلم را شكست و متوسل به آقا امام زمان(عليه السلام) شدم و گفتم: اى امام زمان! يا مرگ مرا برسان و يا شفايم را از خدا بخواه!
آن شب در خواب، امام زمان(عليه السلام) را ديدم كه فرمود: من مسجدى به دست خود بنا كرده ام. بيا آن جا متوسل شو!» و در همان حال مسجد جمكران مورد نظرم بود.
صبح كه از خواب برخاستم، نظرم عوض شد و با خود گفتم كه سال آينده به مسجد جمكران مى روم. سپس به عيادت بيمارى در بيمارستان رفتم. شب، ساعت 12 كه به منزل برگشتم، ديدم كه منزل و كليه اثاثيه ام در آتش سوخته است. بسيار ناراحت شدم. صبح از يكى از دوستان مبلغى قرض گرفتم و همان روز حركت كردم و به مسجد جمكران آمدم. مدت 39 روز در مسجد جمكران ماندم و به آقا خدمت مى كردم تا اين كه شب چهلم كه شب چهارشنبه و مصادف با شب نوزدهم ماه مبارك رمضان بود، فرا رسيد. خيلى خسته بودم و خواب مرا احاطه كرده بود. داخل يكى از كفشدارى ها رفته و خوابيدم. در خواب ديدم كه حدود ساعت يك نيمه شب است و من در حياط مسجد مشغول جمع كردن آشغال و زباله ها هستم كه آقايى جلو آمد و فرمود: آقا سيد! دارى نظافت مى كنى؟ بيا برويم داخل مسجد كمى حرف بزنيم!
قبول كردم و با او داخل مسجد شديم. ديدم كه چهار نفر ديگر هم آن جا هستند. نزديك آنها نشستم. آقا فرمودند: آقا سيد! مثل اين كه كسالتى دارى؟
گفتم: بله آقا. در جبهه مجروح شدم.
آقا با دست مبارك خود بر سر من كشيد و فرمود: ان شاءاللّه خوب مى شوى. و بعد دستى به كمر و پايم كشيد كه در عالم خواب، بسيار راحت شدم. يكى از آن چهار نفر هم حضرت على(عليه السلام) بود با فرق خونين و ديگرى حضرت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) بود، حضرت زهرا(عليها السلام) هم با پهلوى شكسته نفر سوم بود. و نفر چهارم حضرت معصومه(عليها السلام) بود كه داشت گريه مى كرد.
پرسيدم: چرا حضرت معصومه(عليها السلام) گريه مى كند؟
امام زمان(عليه السلام) فرمود: او شكايت دارد كه به حرم ايشان بى احترام مى كنند.
امام يك دانه خرما و قدرى آب به من داد و فرمود: بخور كه فردا مى خواهى روزه بگيرى.
وقتى از خواب بيدار شدم ديگر از تركش ها خبرى نبود و حالم خيلى خوب شده بود و راحت شده بودم»
اهل عربستان سعودى است و به مسجد جمكران آمده است. مى گويد:
«ما سنّى بوديم. اهل تسنن اسم حضرت فاطمه و زينب(عليهما السلام) را براى بچه ها خوب نمى دانند و عقيده دارند كه هر بچه اى به اين نام باشد به زودى مى ميرد، امّا من همسرى داشتم كه فاطمه نام داشت و در اولين زايمان هم دخترى به دنيا آورد. خانواده من اسم «حفصه» را براى او انتخاب كردند، ولى من زير بار نرفتم و اسم فرزندم را هم فاطمه گذاشتم. بعد از سه سال فاطمه مريض شد. دخترم را خدمت قبر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)بردم و از ايشان شفا خواستم كه الحمدللّه شفا دادند. بعد از برگشتن از نزد قبر حضرت رسول، دخترم خوابيد. خوابش طولانى شد. هر چه صدايش كرديم، بيدار نشد. او را پيش دكتر برديم كه گفت: بچه مرده است. وقتى به دكتر ديگرى مراجعه كرديم، او هم همان جمله را گفت.
دخترم را به غسالخانه برديم. بعد از چند دقيقه ديدم كه او حركت كرد و از من آب خواست. برايش آب آوردم. وقتى او را بغل كردم، گفت:
بابا! توى خواب ديدم كه مردى پيش من ايستاده و دو ركعت نماز خواند. بعد از نماز دست مبارك خود را بر سر من كشيد و گفت: بلند شو، شما زنده مى مانيد و فعلا نمى ميريد! و گفت كه به بابايت بگو تا شيعه شويد.
آرى! اين مسئله باعث شيعه شدن من شده است. حالا، براى تشكر و قدردانى از آقا امام زمان(عليه السلام) عازم ايران شدم و به مسجد جمكران آمدم».
مادر مى گويد:
«مدتى پيش غده سرطانى در زير شكم پسرم، سعيد كه در مكانيكى كار مى كرد، به وجود آمد. بعد از مراجعه به كميته امداد امام و معرفى به پزشكان تهران با پيشنهاد دكتر، غدّه را برداشتند و شيمى درمانى كردند، اما بعد از عمل، نتيجه اى عايد نشد و پسرم هميشه در ناراحتى و عذاب بود. شبى در منزل خود كه در بلوچستان است به آقا امام زمان(عليه السلام) متوسل شدم و شفاى پسرم را از آقا خواستم. در همين حال ديدم كه آقايى با عمّامه و ريش سفيدى كه نور از صورت آن بزرگوار آشكار بود وارد منزل ما شد و آب خواست. وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند. سپس دست بر زمين گذاشت و دو دانه ريگ برداشت و آنها را قدرى مالش داد كه به صورت دو عدد جواهر و دُرّ درآمد. بعد نگاهى به سعيد كرد و فرمود: ان شاءاللّه سعيد خوب مى شود.
او عصايى در دست داشت كه از نور بود. خواستيم به عنوان تشكر پولى به ايشان بدهيم كه قبول نكرد و بلافاصله تشريف برد و اثرى از ايشان نديدم.
سعيد را برداشتيم و به مسجد جمكران آورديم. در شب چهارشنبه، ساعت 5/2 شب كه مشغول نماز، دعا و توسل به آقا امام زمان(عليه السلام)بوديم، ناگهان سعيد متوجه شد كه نورى به طرف او مى آيد. ابتدا وحشت كرد، ولى بعد كم كم ترس او برطرف شد پس از لحظه اى آن نور او را احاطه كرد در همين هنگام سلامتى خود را در به دست آورد و حالا اثرى از غدّه و جاى بخيه در بدن او وجود ندارد».
يكى از برادران روستاى جمكران مى گويد:
«سال ها پيش كه به مسجد جمكران مشرف مى شدم از حاجى خليل قهوه چى كه در آن زمان خادم مسجد جمكران بود، شنيده بودم كه فردى به نام حسين آقا، مهندس برنامه و بودجه با هدايت آقاى حاج خلج قزوينى به مسجد جمكران مشرّف شده و شفا گرفته است. سال ها منتظر فرصت بودم كه از نزديك حاج خلج قزوينى را ببينم و جريان شفاى آن مهندس كه ضايعه نخاع كمر داشت و شفا گرفته بود را بپرسم تا اين كه به عنوان معلم به قريه جمكران آمدم و ظهرها براى خواندن نماز به مسجد مى رفتم. يكى از روزها شنيدم كه حاج خلج به مسجد تشريف آورده است. خدمت رسيدم و از ايشان خواستم كه جريان را تعريف كند كه گفت: روزى جلو قهوه خانه حاجى خليل در روستاى جمكران نشسته بودم. قبلا شنيده بودم كه شخصى به نام حسين آقا از قسمت نخاع دچار ضايعه شده و براى معالجه حتى به خارج هم رفته بود، ولى همه او را جواب كرده بودند. آن روز او را ديدم و از او خواستم كه چند روزى با هم باشيم و به مسجد جمكران مشرف شويم، امّا حسين آقا گفت: فايده اى ندارد. من به بهترين دكترها مراجعه كرده و جواب نشنيده ام.
من اصرار زيادى كردم. او پذيرفت. مدّت چهل روز با هم بوديم و به مسجد جمكران مشرف مى شديم. روز چهلم به حسين آقا گفتم: مواظب باش كه امروز، روز چهلم است. با هم به صحرا رفتيم. مدتى قدم زديم و دوباره به مسجد برگشتيم. وارد مسجد كه شديم به حسين آقا گفتم: خسته ام مى روم اطاق بغل مسجد تا كمى بخوابم.
حسين آقا گفت: من هم مى روم نماز بخوانم.
مدتى در اتاق خوابيدم. ناگهان سر و صداى زيادى در مسجد پيچيد و من از خواب بيدار شدم. بيرون آمدم و ديدم حسين آقا كه قبلا كمرش ناراحت بود، سنگ بزرگى از لب چاه برداشت و پرتاب كرد و هيچ دردى در كمر احساس نكرد. به او گفتم: چه شده؟
گفت: در مسجد نماز امام زمان(عليه السلام) را مى خواندم. وقتى نمازم تمام شد، نشستم و آقا سيدى را پهلوى خود احساس كردم. ايشان دست خود را به پشت من كشيد و فرمود: دردى در پشت تو نيست. و بعد فرمود: وقتى نماز امام زمان(عليه السلام) را خواندى، صلوات هم فرستادى؟
گفتم: خير.
فرمود: بفرست.
من پيشانى به مهر گذاشتم و صلوات مى فرستادم. ناگهان به فكرم رسيد كه او مرا از كجا مى شناخت و ناراحتيم را از كجا مى دانست. سرم را از مهر برداشتم، امّا كسى را نديدم و احساس كردم كه هيچ ناراحتى ندارم».
مادرى همراه فرزندش به واحد فرهنگى مسجد جمكران مراجعه نمود و اظهار داشت:
«فرزندم مدت هاى زيادى ناراحتى كليه داشت. وقتى او را به دكتر نشان داديم، گفت كه كليه فرزندم به طور مادرزادى كار نمى كند و عفونى شده است. او را سونوگرافى كردند و گفتند كه كليه بايد از بدن جدا شود. عكس رنگى گرفتيم. در بيمارستان لبافى نژاد كميسيون پزشكى تشكيل شد و همه نظر دادند كه بايد عمل شود.
ماه رمضان بود. شبى در خواب ديدم كه قرار است فرزند مريضم را به اتاق عمل ببرند. من به آقاى دكتر مى گفتم كه آقاى دكتر! بچه من خوب مى شود؟ دكتر در پاسخ گفت: خانم! همه چيز دست آقا امام زمان(عليه السلام)است.
وقتى دوباره به دكتر مراجعه كردم، قرار شد كه يكبار ديگر سونوگرافى بگيرند. آزمايشات لازم انجام شد و تصميم گرفتند تا بچه را به اتاق عمل ببرند. همان روز مطلع شدم كه هيأتى از نازى آباد تهران به مسجد جمكران مى آيد. گفتم: بگذاريد قبل از سونوگرافى و آزمايش، بر اساس خوابى كه ديده ام او را به مسجد جمكران ببرم.
همراه با هيأت به مسجد جمكران آمدم و فردا صبح مستقيماً به مركز سونوگرافى رفتم. به آقا امام زمان(عليه السلام) عرض كردم كه من از مسجد جمكران مى آيم، مرا نااميد نكنيد!
وقتى سونوگرافى انجام شد، گفتند: اين بچه هيچ ناراحتى ندارد. وقتى به دكتر مراجعه كردم، عكس هاى رنگى و سونوگرافى هاى قبل را با سونوگرافى جديد مقايسه كرد و گفت: ديگر هيچ عيب و ناراحتى در كليه بچه وجود ندارد. بچه از دعاى امام زمان(عليه السلام) شفا گرفته است».
برادرى دانشجو مى گويد:
«حدود سه سال بود كه سردرد عجيبى داشتم. ابتدا درد از ناحيه گيجگاه شروع شده و سپس تمام سر، پيشانى، چشم ها و حتى دلم را فرا مى گرفت. شب و روز آسايش نداشتم. مدتى بعد از شروع سردردها حالت شوك به من دست مى داد. حافظه ام را از دست داده بودم. خوابم خيلى كم شده و از همه چيز وحشت داشتم. در رشت به دكتر مراجعه كردم كه تشخيص دادند روانى شده ام و جواب رد به من دادند. چون دانشجو بودم، سه ترم مرخصى گرفتم و در اين سه سال 7 مرتبه به قصد زيارت امام رضا(عليه السلام) به مشهد شرفياب شدم تا اين كه روزى با مطالعه برخى كتب با مسجد جمكران آشنا شدم. يكى از دوستانم نيز در اين باره با من صحبت هايى داشت. تصميم گرفتم به مسجد جمكران بيايم. در قم ابتدا به زيارت حضرت معصومه(عليها السلام) رفتم و بعد به مسجد آمدم. پس از توسل به رشت برگشتم و حس كردم كه حالم كمى طبيعى شده است. بعد از دو ـ سه هفته مجدداً به مسجد جمكران آمدم و مشغول دعا و نماز شدم و قدرى خوابيدم. ساعت 12 شب بيدار شدم و بعد از تجديد وضو داخل مسجد رفتم و بين خواب و بيدارى، سيد بلند قدى را ديدم كه چند نفر با او همراه بودند و عزادارى مى كردند و درباره حضرت مهدى شعر مى خواندند. موقعى كه سيد به من رسيد، سلام كردم. سيد نگاهى به من كرد و سرش را تكان داد و من بعد از مدتى از خواب بيدار شدم. الان به حمدللّه تمامى آن حالات از بين رفته و فقط كمى درد خفيف در گيجگاه من باقى مانده است».
يكى از خدام حضرت رضا(عليه السلام) مى گويد:
«براى كشيدن دندان، پيش دكتر رفتم. دكتر گفت: غده اى كنار زبان شما است كه بايد عمل شود. من موافقت كردم، امّا پس از عمل، لال شدم و قادر به حرف زدن نبودم. همه چيز را روى كاغذ مى نوشتم و با ديگران به اين وسيله ارتباط برقرار مى كردم. هر چه به دكتر مراجعه كردم، فايده اى نبخشيد. دكترها گفتند: رگ گويايى شما صدمه ديده است.
ناراحتى و بيمارى به من فشار آورد. براى معالجه به تهران رفتم. روزى در تهران به حضور آقاى علوى رسيدم كه فرمود: راهنمايى من به تو اين است كه چهل شب چهارشنبه به مسجد جمكران برويد. چون اگر شفايى باشد در آن جا است.
تصميم جدى گرفتم. هر هفته از مشهد بليط هواپيما تهيه مى كردم و شبهاى سه شنبه به تهران مى رفتم و شب چهارشنبه به مسجد جمكران مشرّف مى شدم. در هفته سى و هشتم، بعد از خواندن نماز سر بر مهر گذاشتم و صلوات مى فرستادم. ناگهان حالتى به من دست داد كه ديدم همه جا روشن و نورانى شد و آقايى وارد شد كه عده زيادى دنبال ايشان بودند و مى گفتند كه اين آقا، حضرت حجة بن الحسن(عليه السلام) است. من ناراحت در گوشه اى ايستاده و با خود مى انديشيدم كه نمى توانم به آقا سلام كند. آقا نزديك من آمد و فرمود: سلام كن!
به زبانم اشاره كردم كه لال هستم، وگرنه بى ادب نيستم كه سلام نكنم. حضرت، بار دوم فرمود: سلام كن!
بلافاصله زبانم باز شد و سلام كردم. در اين هنگام پرده ها كنار رفت و خود را در حال سجده و در حال صلوات فرستادن ديدم. اين جريان را افرادى كه قبلا سلامتى مرا ديده و بعد لال شدن مرا نيز مشاهده كرده بودند و حالا نيز سلامتى مرا مى بينند، نزد حضرت آية اللّه العظمى گلپايگانى(رحمه الله)شهادت داده اند».
شفاى پسر بچه مبتلا به بيمارى قلبى
پسر بچه اى به نام «ع ـ ز» مى گويد:
«من ناراحتى قلبى مادرزادى داشتم و بستگان من براى مداوا در تهران به پزشكان زيادى از جمله دكتر طباطبائى مراجعه كرده بودند; ايشان اظهار كرده بود: قلب او بايد عمل شود و تا به سن 6 سالگى نرسد نمى توانيم او را عمل كنيم. در صورت عمل شدن هم تنها 50% احتمال خوب شدن وجود دارد.
يكى از اقوام ما هر چهارشنبه مردم را با هيأت و كاروان از تهران به مسجد جمكران مى آورد. آن روز پدر من هم در مأموريت بود و به بيرجند مسافرت كرده بود. اين آقا مرا هم با هيأت به مسجد جمكران آورد. من قادر به راه رفتن نبودم. لذا مرا بغل كرد و داخل مسجد برد و نشانى محل خود را به من گفت و رفت. من توى مسجد دراز كشيده بودم. قدرى دعا كردم و به درگاه الهى تضرّع و توسل جستم. در اثر خستگى، خوابم برد. در خواب، آقا امام زمان(عليه السلام) را ديدم كه با لباس و عمامه سبز و چهره اى نورانى نزديك من آمد و فرمود: بلند شو، شفا گرفتى! بعد به سر و سينه ام دستى كشيد و دوباره فرمود: بلند شو!
از خواب بيدار شدم و احساس كردم كه حالم خوب است. من كه اصلا قادر به راه رفتن نبودم، دويدم كه محل راننده را پيدا كنم. همين كه او را ديدم خود را در بغلش انداختم».
جوانى مى گويد:
«منزلى خريدم، امّا مى دانستم كه براى اداى تمام پول خانه توانايى ندارم و خداوند بايد به من كمك كند. شب چهارشنبه كه به مسجد جمكران مشرف شدم، بعد از نماز تحيّت دعا كردم و گفتم: آقا ما را ببخشيد كه براى خواسته هاى كوچك پيش شما مى آييم. و الاّ بايد خواسته ما فقط سلامتى و ظهور و تعجيل در فرج شما باشد و بايد از خدا بخواهيم كه به ما توان پيروى از شما را عنايت كند، ولى از آن جا كه شما سرچشمه فيض هستيد و من جاى ديگرى را نمى شناستم، مى خواهم كه در اداى قرضِ خانه مرا كمك كنيد.
بعد از دعا براى تجديد وضو به وضوخانه قديمى رفتم. سيدى از سادات شريف قم را كه قبلا مى شناختم، ديدم. او بعد از احوالپرسى گفت: شنيده ام مى خواهى خانه بخرى؟
گفتم: بله.
گفت: براى من هم صد هزار تومان در نظر بگير. بعد چكى به من داد. روز موعود به بانك رفتم، ولى چيزى در حساب نبود. كمى نگران شدم. خواستم از بانك خارج شوم كه جوانى پرسيد: چك شما از چه كسى است؟
نام سيد را گفتم و او صد هزار تومان به من داد و گفت: اين پول مال همين حساب است.
بدين ترتيب مشكل خريد خانه من به لطف آقا امام زمان(عليه السلام) برطرف شد».
يكى از خدمه جمكران به نام آقاى «ع ـ ف» مى گويد:
«انگشتان شخصى زير دستگاه، ضربه مى خورَد. همان جا نيّت مى كند كه اگر انگشتان او خوب شود و در عمل، پيوند كامل بگيرد، اولين چيزى كه مى سازد به نيّت حضرت مهدى(عليه السلام) به مسجد جمكران بياورد. الآن انگشتان او پيوند خورده و خوب شده است و با همان انگشتان كار مى كند. او با دست خود گلدانى برنجى ساخت و به عنوان هديه به مسجد مقدّس جمكران آورده و آن را تحويل دفتر هدايا و نذورات داده است».
آقاى «ع ـ الف» مى گويد:
«مدّت سه سال بود كه از بيمارى «فيستول» رنج مى بردم تا اين كه با گرفتن عكس رنگى و تشخيص دكتر تصميم قطعى به بسترى شدن در «بيمارستان نكويى قم» و عمل جراحى گرفتم. قبل از عمل و رفتن به بيمارستان، شب چهارشنبه، پنجم شعبان به مسجد جمكران مشرف شده و با انجام مستحبّات مسجد و توسل به حضرت مهدى(عليه السلام) روانه بيمارستان شدم. مقدمات عمل فراهم شد. از سينه ام عكس گرفتند. 24 ساعت قبل از عمل در بيمارستان بسترى بودم. وقتى دكتر مرا در راهرو ديد، گفت: براى عمل آمدى؟ و ادامه داد: چاقوى ما تيز است.
صبح پنجشنبه مرا روى تخت عمل جراحى خواباندند و سِرم وصل شد. من در همان حال به امام زمان(عليه السلام) متوسل بودم. همين كه خواستند مرا بى هوش كنند، ناگهان آقاى دكتر گفت: شما احتياج به عمل نداريد. ناراحتى شما برطرف شده است».

ارزش گریه بر امام حسین از زبان امام زمان(عليه السلام)
سید بحر العلوم رحمه الله علیه به قصد تشرف به سامرا تنها به راه افتاد،در بین راه
راجع به این مسئله ، که گریه بر امام حسین گناهان را می امرزد، فکر می کرد همان وقت متوجه شد که شخص عربی سوار بر اسب به او رسد وسلام کرد، بعد پرسید: جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته ای؟ ودرچه اندیشه ای؟ اگر مسئله علمی است بفرمایید شاید من هم اهل باشم؟
سید بحر العلوم فرمود: در این باره فکر می کنم که چطور میشود خدای تعالی این همه ثواب به زائرین وگریه کنندگان بر حضرت سید الشهدا ء میدهد، مثلا در هر قدمی که در راه زیارت برمیدارد، ثواب یک حج ویک عمره در نامه ی عملش نوشته میشود وبرای یک قطره اشک تمام گناهان صغیره وکبیره اش امرزیده میشود؟ ان سوار عرب فرمود: تعجب نکن ! من برای شما مثالی می اورم تا مشکل حل شود.
سلطانی به همراه درباریان خود به شکار میرفت، در شکارگاه از همراهیانش دور افتاده وبه سختی فوق العاده ای افتاد وبسیار گرسنه شد، خیمه ای را دید و وارد ان خیمه شد، در ان سیاه چادر، پیرزنی را با پسرش دید، انان در گوشه ی خیمه عنیزه ای « بز شیر ده» داشتند واز راه مصرف شیر این بز، زندگی خود را میگرداندند. وقتی سلطان وارد شد، او را نشناختند ، ولی به خاطر پذیرائی از مهمان ان بز را سر بریده وکباب کردند، زیرا چیز دیگری برای پذیرائی نداشتند. سلطان شب را همان جا خوابید وروز بعد از ایشان جدا شد وبه هر طوری که بود خود را به درباریان رسانید وجریان را برای اطرفیان نقل کرد.
در نهایت از ایشان سوال کرد: اگر بخواهم پاداش میهمانوازی پیرزن وفرزندش را داده باشم ، چه عملی باید انجام بدهم؟ یکی ازحضار گفت : به او صد گوسفند بدهید. دیگری که از وزراء بود، گفت: صد گوسفند وصداشرفی بدهید. یکی دیگر گرفت: فلان مزرعه را به ایشان بدهید. سلطان گفت: هرچه بدهم کم است، زیرا اگر سلطنت وتاج وتختم را هم بدهم ان وقت مقابله به مثل کرده ام ، چون انها هرچه را که داشتند به من دادند من هم بایدهرچه را که دارم به ایشان بدهم تا سر به سر شود.
بعد سوار عرب به سید فرمود: حالا جناب بحر العلوم، حضرت سید الشهداء هرچه از مال ومنال واهل وعیال وپسر وبرادر ودختر وخواهر وسر وپیکر داشت همه را درراه خدا داد، پس اگر خداوند به زائرین وگریه کنندگان ان همه اجر وثواب بدهد، نباید تعجب نمود، چون خدا که خدائیش را نمیتواند به سید الشهداء بدهد ، پس هرکاری که میتواند، انجام میدهد، یعنی با صرف نظر از مقامات عالی خودش ، به زوار وگریه کنندگان ان حضرت، درجاتی عنایت میکند، در عین حال اینها را جزای کامل برای فداکاری ان حضرت نمیداند.
چون شخص عرب ای مطالب را فرمود، از نظر سید بحر العلوم غایب شد.
ما دل به عنایت تو بستیم حسین وز جام ولایت تو مستیم حسین
کی مست تو در اتش دوزخ سوزد ما سوخته عشق تو هستیم حسین
هر کجا روضه ی امام حسین است . صاحب عزا مادرش زهرا (س) است.
یکی از وعاّظ مشهور تهران عصر روز اخر ذی الحجه از منزل بیرون امد که شب اول محرم به منبرهای دهه ی عاشورا که وعده داده برسد،در وسط کوچه ، پیر زنی امد وگفت: اقا من از امشب تا ده شب در منزل خودم روضه دارم ، لطفا تمام شبها را تشریف بیاورید وبرای ما روضه بخوانید.
واعظ گفت: من وقت ندارم ، پیر زن گفت: هروقت شب به منزل برگشتید ، تشریف بیاورید، اگر چه به اندازه چند دقیقه باشد، واعظ با کمال خونسردی وبی میلی جواب مثبت داد که می ایم.
شب اول محرم که دیر وقت از روضه برگشته بود،به همان منزل رفت، پرچم سیاه کوچکی دید که بالای در اویزان است وروی پرچم سلام برحسین شهید نوشته ، چون در بازبود با گفتن یا الله وارد شده ، به درون اطاقی وی را دراهنمایی کردند وقتی وارد شد ، دید سه یا چهار نفر زن با چادر مشکی نشسته اندو چون صندلی نداشت ، خشت واجر را بر روی هم گذاشته اند تا به عنوان منبر از ان استفاده شود.
اقای واعظ روی منبر نشست وبعد از خطبه چند جمله از فضائل حضرت سید الشهدا گفت وروضه خواند وزنهای حاضر در مجلس گریه کردند وبا جمله صلی الله علیک یا ابا عبد الله ودعا کردن به مجلس خاتمه داد واین کار تا چند شب ادامه داشت ولی شب پنجم یا ششم از مجالس مهم شهر برگشت وبا خود گفت خو ب است امشب منزل پیرزن را نادیده انگاشته ونروم، او به منزل خود رفت وشام خورد وبه درون بستر رفت که بخوابد، به محض انکه خوابید حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا را درخواب دید، خدمت حضرتش عرض ادب کرد ولی فاطمه زهرا نسبت به واعظ بی اعتنا بود، واعظ لرزید وگفت: مگر از من خطائی سر زده که اینگونه به من بی مهرید؟
حضرت فرمودند: چرا ان پیر زن را منتظر نگه داشتی و نرفتی؟
واعظ از خواب برخواست وسریع لباس پوشید ورفت، دید پیرزن دم در ایستاده ونگاه به راه میکند، به محض انکه اقا را دید گفت: چرا اینقد دیر کردی. واعظ که قلبش می تپید واز چشمانش اشک می بارید ، چیزی نگفت وداخل منزل رفت واز هر شب بهتر روضه خواند وبرگشت، فهمید هرجا روضه امام حسین هست انجا صاحب عزا حضرت فاطمه زهرا هم هست.
تشرف راننده ای که با امام زمان (ع)عهدی بسته بود!
راننده ای اظهار میکرد که :موقعی که من بار زده واز مشهد به قصد یکی از شهرهاخارج شدم در بین راه هوا طوفانی شد وبرف زیادی امد که راه بسته شد ومن در برف ماندم. موتور ماشین هم خاموش واز کار افتاد. هرچه کوشش کردم نتوانستم ماشین را روشن کنم. در اثر شدت سرما مرگ خود رامجسم دیدم.به فکر فرو رفتم که «خدایا ! راه چاره چیست؟» یادم امد سالها قبل، واعظی که در منزل ما منبر میرفت بالای منبر میگفت: مردم! هر وقت در تنگنا قرار گرفتید وزهمه جا مایوس شوید متوسل به اقا امام زمان (عج) شوید که ان شاء الله حضرت کمک میکند. بی اختیار متوسل به اقا امام زمان شدم واز ماشین پایین امدم وباز هم موتور را بررسی کردم. شاید که روشن شود. لکن موفق نشدم ودو مرتبه به ماشین برگشته وپشت فرمان نشستم ، در حالی که غم وغصه تمام وجودم را فرا گرفته بود، ناگاه شیطان مرا فریب داده وبه گوشم گفت: متوسل به کسی شدی که وجود ندارد.
فهمیدم وسوسه شیطان است که لحظات اخر عمر برای فریب من امده ، ناراحتی ام زیاد شد وبازهم از ماشین پیاده شدم واز خداوند مرگ یا نجات را طلب کردم. با خداوند تعهد کردم که اگر من از این مهلکه نحات پیدا کنم ودباره زن وفرزندانم را ببینم ، از گناهانی که تا ان روز الوده به ان بودم، فاصله بگیرم ونمازهایم را هم اول وقت بخوانم.ت ا ان زمان من به نماز اهمیتی نمیدادم . چون گاهی می خواندم وگاه تمنا میشد وگاه اخر وقت میخواندم ومرتب نبود. این دوعهد را با خدا بستم ک در صورت نجات از این مهلکه ، این دو برنامه را انجام دهم. یک وقت متوجه شدم ، دیدم یک نفر داخل برفها دارد به طرف من میاید. حس کردم کمک راننده ای است. چون مقداری اچار به دست داشت. به من سلام کرد وفرمود: چرا سرگردانی؟ من شروع کردم ماجرای طوفان وبرف وخاموش شدن ماشین را به طور مفصل برای او نقل کردم وگفتم : حدود سه ، چهار ساعت است که من طفره زده ام وماشین روشن نمیشود.
ان شخص فرمود: من ماشین را راه میاندازم.وبه من فرمود :برو پشت فرمان نیشین واستارت بزن. کاپوت ماشین را بالازدند وندیدم دست ایشان به موتور خورد یا نه. سوئیچ ماشین را زدم. موتور روشن شد وفرمودند: حرکت کن وبرو.
گفتم : الان بروم جلوتر درراه میمانم. راه بسته است. فرمود: ماشین شما در راه نمیماند حرکت کن. گفتم: ماشین شما کجاست، میخواهید من به شما کمکی کنم؟ فرمودند: من به کمک شما احتیاج ندارم. پرسیدم: عیب ماشین من چه بود؟ فرمود: هرچه بود رفع شد. گفتم: ممکن است دوباره دچار نقص شود. فرمود:نه این ماشین شما دیگر در راه نمی ماند.
گفتم: اخر این که نشد. شما به پول وکمک من احتیاج ندارید و از نظر استادی هم که مهارت فوق العاده ای نشان دادید. من از این جا حرکت نمیکنم تا خدمتی به شما بنمایم. چون من راننده ی جوانمردم که باید زحمت شا را از راهی جبران کنم. تبسمی فرمودند وگفتند: تفاوت راننده ی جوانمرد وناجوانمرد چیست؟ گفتم: شما خودت کمک راننده ای، میدانی شوفر ناجوانمرد اگر از کسی خدمتی ونیکی ببیند، نادیده میگیرد ومیگوید وظیفه اش را انجام داده. ولی شوفر جوانمرد از کسی که نیکی وخدمتی ببیند تا پاسخگوی نیکویی او نباشد وجدانش راحت نمیشود ومن نمیگویم جوانمردم، ناجوانمرد هم نیستم تا به شما خدمتی نکنم وجدانم ناراحت است ونمیتوانم حرکت کنم. ایشان فرمودند: خیلی خوب! حالا اگر میخواهی به ما خدمتی کنی، تعهدی را که باخدا بستی عمل کن که این خدمت به مااست. گفتم: من چه تعهدی بستم؟ فرمود: یکی این که از گناه فاصله بگیری ودوم این که نمازهایت را در اول وقت بخوانی.
وقتی ای مطلب را شنیدم تعجب کردم که این مطلبی است که من وقتی دست از جان شستم با خدا دردل بیان کردم. این از کجا فهمیده وبه ضمیر من اگاه شده. درب ماشین را باز کردم وامدم پایین که این شخص را از نزدیک ببینیم . وقتی خواستم اقا را بغل کنم دیدم کسی نیست. فهمیدم حال توسلی که به اقا ومولایم صاحب الزمان پیدا کردم اثر گذاشت واین وجود مبارک اقا بود که نجاتم داد. جای پای اقاراهم درجاده ندیدم وچونبایاد امام زمان سوار شدم، دیم کامیون من بدون هیچ توقفی روی برفها درحال حرکت است وجایی نماند.
چون به مقصدرسیدم وزن وفرزندان را دور خود جمع نموده وموضوع مسافرت را با انها در میان گذاشتم وگفتم: از این به بعد وضع زندگی ما کاملا مذهبی است ودر اول وقت همگی بیاد نماز بخوانیم. حتی به همسرم گفتم: اگر نمیتونی این گونه که گفتم رفتار کنی وبا خویشانی که بی بند وبارند ونماز نمیخوانند ویا حجاب ندارند قطع رابطه کنی، میتوانی طلاق بگیری. ایشان گفت: شما این چنین بودی که ما عادت کردیم . یعنی شما نماز نمیخواندی، ما هم نمیخواندیم. شما افراد ناجور را می پذیرفتی وما تابع شما بودیم. از امروز مامطیع شما هستیم. یک اقای روحانی را به منزل دعوت کردم مرتب بیاید واحکام اسلام را بگوید تا همه ما به وظایف اشنا شویم ودر مسافرت هایم هم اول وقت نماز میخواندم.
تشرف بانوی نمونه
یکی از علماء بزرگ مرحوم ایت الله سید محمد باقر مجتهد سیستانی پدر ایت الله العظمی حاج سید علی سیستانی دامت برکاته در مشهد مقدس برای ان که به محضر امام زمان شرفیاب شود ختم زیارت عاشورا را چهل جمعه هر هفته در مسجدی از مساجد شهر اغاز میکند. او میگفت: در یکی از جمعه های اخر ناگهان شعاع نوری را مشاهده کردم که از خانه ای نزدیک ان مسجدی که من در ان مشغول به زیارت عاشورا بودم می تابید. حال عجیبی به من دست داد، از جای برخاستم وبه دنبال ان نور به درب ان خانه رفتم . خانه ی کوچک وفقیرانه ی بود واز درون خانه نور عجیبی می تابید. در زدم وقتی در را باز کردند، مشاهده کردم حضرت ولی عصر دریکی از اتاق های ان خانه تشریف دارند ودر ان اتاق جنازه ای را مشاهده کردم که پارچه ای سفیدبه روی ان کشیده بودند. وقتی که من وارد شدم واشک ریزان سلام کردم، حضرت به من فرمودند: چرا این گونه به دنبال من می گردی ورنج ها را متحمل میشوی؟ مثل این باشید( اشاره به ان جنازه کردند) تا من به دنبال شما بیاییم؟
بعد فرمودند: این بانویی است که در دوره ی بی حجابی رضا خان پهلوی هفت سال از خانه بیرون نیامد تا مبادا نامحرمی او را ببیند.
عالم بزرگوار،اخوند ملّا محمود عراقی فرمودند:
من در اوایل جوانی در مدرسه ی شاهزاده بروجرد مشغول تتحصیل بودم ، هوای بروجرد معتدل است ودر ایام نوروز اراضی ان سرسبز وخرم میشود واثار برف وسرمای زمستان از بین می رود ولی دوفرسخ که از شهر به طرف اراک برویم زمستان همچنان تا اول خرداد ثابت ویکسان است. اوایل فروردین چون دیدم هوا معتدل است ودرسها هم به خاطر ایام نورزوی تعطیل شد با خود گفتم: قبر امامزاده سهل بن علی که درروستای استانه است زیارت کنم.(این امامزداده درهشت فرسخی بروجرد در روستای کزاز از بخشهای اراک قرار دارد) جمعی از طلاب هم بعد از اطلاع از قصد من همراه من شدند وبا لباس وکفش مناسب با هوای بروجرد پیادهبیرون امدیم وتا پای گردنه که تقریبا دریک فرسخی شهر واقع است را پیمودیم. در میان گردنه برف دیده میشد، ولی به خاطر اینکه در ک وهستان تا ایام تابستان هم برف می ماند اعتنایی نکردیم. وقتی از گردنه بالا رفتیم ، صحرارا هم پرازبرف دیدیم ، ولی چون جاده کوبیده بود وافتاب می تابید وتا رسیدن به مقصد بیش ار شش فرسخ باقی نمانده بود به راه خود ادامه دادیم با خود حساب کردیم که دوفرسخ را بدر روز می رویم وشب را که شب چهارشنبه بود دریکی ازروستاهای بین راه میخوابیم. فقط یک نفر ازهمراهان از همان جا برگشت. عصر به روستایی رسیدیم ودر انجا توقف کردیم شب راهم همانجا خوابیدیم. صبح وقتی برخاستیم دیدیم برف باریده وراه را بسته ومخفی شده است. با وجود این وقتی نماز راخواندیم وافتاب طلوع کرد ، اماده رفتن شدیم. صاحب منزل مطلع شد وممانعت نمود وگفت : جاده ای نیست که از ان بروید واین برف تازه ،همه ی راهها را بسته است. گفتیم : هوا خوب است و روستاها به یکدیگر متصل هستند ومیتوانیم راه را پیدا کنیم. اعتنایی نکردیم وبه راه افتادیم ، ان روز را هم با سختی ِ تمام رفتیم. عصر وارد روستایی شدیم که از ان جا مقصد تقریبا کمتر از دوفرسخ مسافت بود، شب را درخانه ی شخصی از خوبان خوابیدیم، صبح وقتی برخاستیم هوا به شدت سردشده وبرف هم بیشتر از شب گذشته باردیده بود، اما ابری دیده نمیشد.
نماز صبح را خواندیم وچون مقصدمان نزدیک وفردا شبش شب جمعه بود ووقت خروج هدف ما درک زیارت این شب بود باز به راه افتادیم، وبه این حساب که بین مقصد ومسیر ما روستایی است که بعضی از بستگان من هم در انجا می باشند واگر هم نتوانستیم به امامزاده برسیم، میتوانیم در ان روستا توقف کنیم من صله ی رحم کنم. وقتی صاحب منزل قصد ما را فهمید مار از حرکت بازداشت وگفت: احتمال ازبین رفتنن شما وجود دارد. گفتیم: از اینجا تا روستای بستگان ما مسافت زاید نیست وبیش از یک گردنه فاصله نداریم وهوای ان طرف هم که مثل این طرف نیست، بنابراین فقط یک فرسخ راه برف است ودریک فرسخ راه هم ترس از بین رفتن نمیباشد. به هر حال از او اصرار و از ما انکار.
بلاخره وقتی اصرار کردن را بی فایده دید گفت: چس کمی صبر کنید، تا برگردم این را گفت ودرفت ودر را بست. وقتی رفت به یکدیگر گفتیم مصلحت اینست که تا نیامده بلند شویم، برویم ، زیرا اگر بیاید باز هم مانع میشود، برخاستیم که ازدر خارج شویم دیدیم در را بسته ، فهمیدیم که ان مرد مومن برای ان که از رفتن ما جلوگیری کند حیله ای بکار برده ودر را بسته است لذا مجبور شدیم همان جا بنشینیم ، درهمین لحظات طفلی را میان ایوان دیدیم که کاسه ای دردست داشت ومیخواست از کوزه اب بخورد به او گفتیم: در را باز کن. او هم بی خبر از موضوع در را باز کرد، به سرعت بیرون امدیم وبه راه افتادیم وقتی ازخانه ای که بلای تپه قرار داشت خارج شدیم، ساحب منزل که برای انداختن برف بالای بام رفته بود ما رادید وصدا زد. نروید، نروید که هلاک می شوید.
بیچاره هر قدر اصرار کرد که حالا کجا میروید؟ فایده ای نداشت وما اعتنا نمیکردیم.
وقتی که اصرار کردن را بی فایده دید، دوید وفریادزد راه بسته ونا پیدا است وشروع به نشان دادن مسیر نمود که از کجا واز چه طرفی بروید وتا جایی که صدایش میرسید راهنمایی میکرد وما راه میرفتیم. مسافتی که از ان روستا دور شدیم راه را که کاملا بسته بود نیافتیم و بیخود میرفتیم ، گاهی تا کمر وحتی تا سینه به گودالها یی که برف انها را هموار کرده بود فرو می رفتیم وگاه می افتادیم وترس از ان را داشتیم که مبادا در رشته ی قنات ابی وچاههای که بوسیله ی برف وبوران پوشیده شده بودند سقوط کنیم، بعلاوه انکه را مشخص نبود وبرف هم غالبا از زانوها میگذشت کفش ولباس هم مناسب با هوای تابستان بود.
گاهی بعضی از دوستان چنان در برف فرو میرفتند که نمیتوانستند از ان خارج شوند مگر این که بقیه او رابیرون بکشند، با وجود این حالات هوا افتابی وروشن بود. در بین راه، ناگاه ابرهایی پیدا شد وبه یک دیگر پیوسته وهوا تاریک شد، برف وبوران هم شروع شد وسرتا پای ما راخیس نمود ، بدنمان از وزیدن بادهای سرد و وجود برف ا زکار افتاد. لذا همگی از زندگی نا امید شدیم وبه مردن خود یقین پیدا کردیم، با پیش امدن این حالت انابه واستغفار کرده وشروع به وصیت کردن به هم دیگر نمودیم. بعد از وصیتها وامادگی برای مردن من گفتم: نباید از فضل وکرم خداوند مایوس شد ما بزرگ وسرور وپناهی داریم که در هر حال وزمانی قدرت یاری وکمک ما را دارد بهتر است که به او استغاثه کنیم واز او کمک بخواهیم ، دوستان گفتند: این شخص که میگویی کیست؟ گفتم : امام عصر وصاحب امر ، حضرت قائم (عج) را میگویم تا این سخن را از من شنیدند همگی به گریه افتادند وضجه زدند وصداها را به واغوثاه وا ادرکنا یا صاحب الزمان بلند نمودند. ناگاه باد ارام وابرها پراکنده شدندوافتاب ظاهر شد، وقتی این وضع را دیدیم بسیار خوشحال ومسرور شدیم. اما همین که اطراف رانگاه کردیم دیدیم در هم طرف ما غیر از کوه وتپه چیزی دیده نمیشود. وراهی که می باید میرفتیم مشخص نبود. از ترس انکه اگر برویم شاید را ه را اشتباه کنیم وطعمه ی درندگان شویم متحیر ماندیم. در همین حال ناگها ن دیدیم که از روبروی ما از روی یک بلندی شخصی ظاهر شد وبه طرف ما می اید، همه خوشحال شده وبه یک دیگر گفتیم: این همان گردنه ی است که بین ما ومنزل باقی مانده است واین شخص هم ازانجا می اید.
او به طرف ما می ام دوما هم به سمت او روانه شدیم تا انجا که به او رسیدیم از او راه را پرسیدیم . گفت: را ه همین است که من امدم وبا دست اشاره به انجایی که اول دیده شد نمو د وگفت: ان هم اول گردنه ِ است ، بعد از این گفتگوها از ما گذشت و رفت وما هم ازم حل عبور وجای پای او رفتیم تا به اول گردنه رسیدیم ونفس راحتی کشیدیم اما اثر قدم او را از ان مکان به بعد ندیدم. با انکه از زمان دیدن او و رسیدن ما به انجا، هوا کاملا صاف وافتاب نمایان وبرف تازه ای غیراز برف قبلی نباریده بود وعبور از گردنه هم بدون انکه قدم در برف اثر کند اصلا ممکن نبود ، در این هنگام از بلندی تمام ان صحرا نمایان بود وما هرچه نگاه کردیم ان شخص را در ان بیابان ندیدیم. تمام همراهان از این موضوع تعجب کردند! هر قدر در اطراف نظر انداختیم که شاید جای پایی پیدا کنیم دیده نشد حتی از بالای گردنه تا ورود به روستای خودمان که نزدیک به نیم فرسخ بود همت را بر ان گماشتیم که اثر پایی پیدا کنیم، ولی با کمال تعجب پیدا نکردیم وندیدم .
پس از ورود به ان روستا پرسیدیم : امروز این جا واین طرف گردنه برف تازه باریده؟ گفتند: نه ، از اول روز تا به حال هوا همینطور صاف وافتاب نمایان بوده، چز شب گذشته برف کمی بارید. از دیدن این امور غیر طبیعی واجابت ودستگیری ِ بعد از استغاثه ی ما ، برای من وبلکه همه ی همراهان هیچ شکی در این که ان شخص، اقا ومولا حضرت ولی عصر ارواحنا فدا ه یا انکه مامور خاصی از ان درگاه بوده است نماند.
نكاتي درباره عظمت زيارت عاشورا و بركات آن.jpg)
فضيلت زيارت عاشورا:
از شيخ طوسي در كتاب مصباح نقل شده است:
حضرت باقر(علیه السلام) فرمود: «هركه زيارت كند حسين بن علي (علیه السلام) را در روز دهم محرم، تا آن كه نزد قبر آن حضرت گريان شود، خدا را در روز قيامت با ثواب دو هزار حج و دو هزار عمره و دو
هزارجهاد - كه ثواب آنها مثل ثواب كسي باشد كه در خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه طاهرين (علیهم السلام) حج و عمره و جهاد كند- ملاقات نمايد.»
راوي: فدايت شوم، براي كسي كه در شهرهاي دور از كربلا زندگي مي كند و امكان حضور در نزد قبر آن
حضرت را ندارد، چه ثوابي است؟
حضرت فرمودند: «هرگاه چنين باشد، به صحرا يا بر بالاي بام مي رود و به سوي قبر آن حضرت اشاره نمايد و سلام عرض كند و در نفرين كردن بر قاتلين آن حضرت كوشش نمايد و بعد از آن، دو ركعت نماز كند (و اين اعمال را در اوايل روز، پيش از زوال آفتاب انجام دهد) سپس گريه كند بر حسين (علیه السلام) و كساني را كه در خانه اش هستند به گريستن برآن حضرت امر كند و در خانه خود، مجلس عزاداري و اظهار جزع بر مصایب آن حضرت بر پا كند. و به يكديگر در مصيبت حسين (علیه السلام) تعزيت گويند. من براي ايشان بر خدا ضامنم، هر گاه اين عمل را انجام دهند، به همه آن ثوابها برسند.»
راوي: فدايت شوم، آيا اين ثوابها را براي ايشان ضامن مي شوي؟
امام (علیه السلام) : « بلي، من ضامنم و كفيلم از براي كسي كه اين عمل را به جا آورد.»
راوي: چگونه يكديگر را تعزيت گويند؟
امام (علیه السلام): مي فرمایند: «اعظم الله اجورنا بمصابنا بالحسين (علیه السلام) و جعلنا و اياكم من
الطالبين بثاره مع وليه الامام المهدي (علیه السلام) من آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) »1
زيارت عاشورا، حديث قدسي است:
در فضيلت زيارت عاشورا، همين بس كه از سنخ ساير زيارات نيست كه به ظاهر از انشا و املاي معصوم
است (هر چند از قلوب مطهر ايشان چيزي جز آن چه ازعالم بالا مي رسد، صادر نمي شود.)
اين زيارت از احاديث قدسيه اي است كه به همين ترتيب، از زيارت و لعن و سلام و دعا، از حضرت احديت
به جبرئيل امين و از او به خاتم النبيين (صلی الله علیه و آله و سلم) رسيده است (و به حسب تجربه، مداومت در خواندن آن در چهل روز يا كمتر، در برآورده شدن حاجات و نيل به مقاصد و دفع دشمنان بي نظير است.)
صفوان مي گويد: امام صادق (علیه السلام) به من فرمود:
« برخواندن اين زيارت (عاشورا) مواظب باش. پس بدرستي كه من، ضامن قبولي زيارت كسي هستم كه از دور و نزديك، اين زيارت را بخواند، كه سعي او مشكور باشد، سلام او به آن حضرت برسد و خدا او را نوميد نگرداند. اي صفوان! اين زيارت را به اين مضمون از پدرم يافتم، و پدرم از پدرش علي بن الحسين (علیه السلام) و او از حسين (علیه السلام) و او از برادرش حسن (علیه السلام) و او از پدرش اميرالمؤمنين (علیه السلام) با همين مضمون و اميرالمؤمنين (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علی هو آله و سلم) با همين عبارات و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از جبرئيل (علیه السلام) با همين مضمون وجبرئيل از خداي متعال با همين مضمون. همانا خداي عزوجل به ذات مقدس خود قسم خورده كه هر كس حسين (علیه السلام) را به اين جملات، زيارت كند چه از راه دور و چه از راه نزديك و سپس دعاي بعد از آن را بخواند، زيارت او را قبول مي كنم و درخواست او را- به هر قدر كه باشد- برمي آورم. پس از حضورمن با نوميدي برنمي گردد، و او را با چشم روشن و حاجت برآورده شده و فوز بهشت و آزادي از دوزخ برمي گردانم و شفاعت او را در حق هر كس كه شفاعت كند- جز در مورد دشمن خاندان پيغمبر- مي پذيرم.» 2
رسيدن به خواسته ها و حوائج:
صفوان گويد: حضرت صادق (علیه السلام) به من فرمود:
اي صفوان! هرگاه تو را نزد خداي متعال حاجتي بود، پس زيارت كن اباعبدالله حسين (علیه السلام) را به اين زيارت، در هر مكاني كه هستي و بخوان دعاي بعد از آن را و از پروردگارخويش حاجتت را بخواه، زيرا
برآورده و مستجاب خواهد شد. خداوند متعال در وعده اي كه به رسول خود داده، خلاف نفرموده است.3
سفارش ولي عصرعجل الله تعالی فرجه:
درحكايت تشرف جناب حاج سيد احمد رشتي به خدمت حضرت ولي عصر - ارواحنا فداه – در سفر حج، آن حضرت فرمود: «چرا شما عاشورا نمي خوانيد؟! عاشورا! عاشورا!!.»4
زيارت عاشورا، چاره بلا:
مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي مي فرمود:
اوقاتي كه در سامرا، مشغول تحصيل علوم ديني بودم، اهالي سامرا به بيماري وبا و طاعون مبتلا شدند، و همه روزه عده اي بر اثر اين بيماري از دنيا مي رفتند. روزي عده اي از اهل علم در منزل استادم مرحوم
سيد محمد فشاركي جمع بودند. ناگاه مرحوم آقا ميرزا محمد تقي شيرازي تشريف آوردند و صحبت از بيماري وبا شد، كه همه در معرض خطر مرگ هستند.
مرحوم ميرزاي شيرازي فرمود: اگر من حكمي كنم آيا لازم است انجام شود يا نه؟ همه اهل مجلس پاسخ دادند: بلي. فرمود: من حكم مي كنم كه شيعيان ساكن سامرا از امروز تا ده روز، مشغول خواندن «زيارت عاشورا» شوند و ثواب آن را به روح حضرت نرجس خاتون، والده ماجده حضرت حجة بن الحسن (عجل الله تعالی فرجه) هديه نمايند، تا اين بلا از آنان دور شود. اهل مجلس، اين حكم را به تمام شيعيان رساندند و همه، مشغول خواندن زيارت عاشورا شدند.
از فرداي آن روز، تلف شدن شيعيان به وسيله طاعون متوقف شد و همه روزه، تنها عده اي از اهل تسنن
مي مردند به طوري كه مسئله بر همه آشكار گرديد. برخي از اهل تسنن از آشنايان شيعه خود مي پرسيدند:سبب اينكه ديگر كسي از شما تلف نمي شود چيست؟ به آنها گفته بودند: زيارت عاشورا. آنها هم مشغول زيارت عاشورا شدند و بلا از آنها هم برطرف گرديد.»5
شيخ انصاري و زيارت عاشورا در هر روز:
در كتاب زندگاني و شخصيت شيخ انصاري آمده است: عباداتي كه شيخ از سن بلوغ تا آخر عمر به آنها
ادامه داد (غير از فرايض و نوافل شبانه روزي و ادعيه و تعقيبات)، عبارت بودند از: قرائت يك جزء قرآن،
نماز حضرت جعفر طيار، زيارت جامعه و زيارت عاشورا در هر روز.
اي كاش هر روز زيارت عاشورا مي خواندم:
عالم جليل، شيخ عبدالهادي حائري مازندراني از والد خود (حاجي ملا ابوالحسن) نقل كرده است كه من حاج ميرزا علي نقي طباطبائي را بعد از رحلتش در خواب ديدم، و به او گفتم: آيا آرزویي داري؟ گفت: يك آرزو دارم و آن اين است كه چرا در دنيا هر روز «زيارت عاشورا» نخواندم. رسم سيد اين بود كه در تمام دهه اول محرم، زيارت عاشورا مي خواند، ولي بعد از مرگ، افسوس مي خورد كه چرا در تمام ايام سال، موفق به اين زيارت نبوده است.6
مرحوم علامه اميني و زيارت عاشورا:
دكتر محمد هادي اميني- فرزند علامه- مي نويسد: پس از گذشت چهار سال از فوت پدرم، در شب جمعه اي قبل از اذان صبح، پدرم را در خواب ديدم و او را بسيار شاداب خرسند يافتم. جلو رفته و پس از سلام و دست بوسي گفتم: پدر جان در آن جا چه عملي باعث سعادت و نجات شما گرديد؟
پدرم گفت: چه مي گویي؟مجدادا عرض كردم: آقاجان! در آن جا كه اقامت داريد، كدام عمل، موجب نجات شما شد؟ كتاب الغدير يا ساير تاليفات؟ يا تاسيس و بنياد كتابخانه اميرالمؤمنين (علیه السلام)؟
پدرم پاسخ داد: نمي دانم چه مي گویي، قدري واضح تر و روشن تر بگو.
گفتم: آقا جان! شما اكنون از ميان ما رخت بربسته ايد و به جاي ديگر منتقل شده ايد در آن جا كه هستيد.كدامين عمل، باعث نجات شما گرديد؟ مرحوم علامه اميني، تاملي نمود و سپس فرمود: فقط زيارت اباعبدالله الحسين (علیه السلام)7. عرض كردم: شما مي دانيد اكنون روابط ايران و عراق تيره و راه كربلا، بسته است، براي زيارت چه كنيم؟
فرمود: در مجالس و محافلي كه جهت عزاداري امام حسين (علیه السلام) بر پا مي شود، شركت كنيد: ثواب زيارت امام حسين (علیه السلام) را به شما مي دهند.
سپس فرمود: پسر جان! در گذشته بارها تو را يادآورشدم و اكنون نيز توصيه مي كنم كه «زيارت عاشورا»
را به هيچ عنوان ترك مكن.
زيارت عاشورا را دائم بخوان و بر خودت وظيفه بدان. اين زيارت، داراي آثار و بركات و فوايد بسياري است
كه موجب نجات و سعادت مندي تو در دنيا و آخرت مي باشد، و اميد دعا دارم.
فرزند مرحوم علامه اميني مي نويسد: علامه اميني، با كثرت مشاغل و تاليفات و مطالعات، مواظبت كامل بر خواندن زيارت عاشورا داشت و سفارش به خواندن زيارت عاشورا مي نمود و بدين جهت، خودم سي سال است بر خواندن زيارت عاشورا، موفق مي باشم.8
نعمت دنيا و غفلت از زيارت عاشورا:
آقاي سيد علي موحد ابطحي اصفهاني نقل مي كند كه در ماه صفر 1409 ه.ق به شيراز رفتم. ميزبان من- آقاي حاج مسيح - مي گفت: سي سال است كه به طور مرتب، زيارت عاشورا مي خوانم و دختري دارم كه شوهرش سيد است و در دزفول زندگي مي كند. چندي قبل، توسط نامه، درخواست كرده بود كه در صورت امكان، منزلي براي آنها در شيراز تهيه كنم و ما هرچه فعاليت كرديم وسيله اش فراهم نمي شد. خيلي متاثر بودم كه اينها از ما تقاضایي كرده اند و نتوانستم برآورده كنم . تا اينكه در روز تولد امام هشتم، حضرت رضا (علیه السلام) در جلسه توسلي شركت كردم و در حال گريه، حاجتم را عرضه داشتم.
چند روز بعد، خواهرم آمد و گفت: در عالم رويا، آقاي بزرگواري را ديدم كه زمين هایي را تفكيك مي كرد و
قطعه اي از آن زمين ها را هم براي شما در نظر گرفت. بعد از مدتي، قطعه اي زمين به مبلغي ناچيز به ما
واگذار شد و مشغول ساختمان سازي شديم. چند روز گذشت و بر اثر مشاغل زياد، نتوانستم زيارت عاشوراي هر روزه را بخوانم. روزي اول صبح، دخترم از دزفول تلفن زد و گفت:
پدر! زيارت عاشورا را ترك كرده اي؟ گفتم: چطور؟ گفت: خواب ديدم حضرت امام حسين (علیه السلام) در
صحن و سرايي بسيار مجلل حضور دارند و در اطراف ايشان شخصيت ها و بزرگاني به چشم مي خورند.
پرسيدم اين ها كيستند؟ جواب دادند: این هاعلاقمندان به اباعبدالله الحسين (علیه السلام) هستند. من درهمان عالم خواب، در بين آنها جستجو كردم كه شما را پيدا كنم، ولي شما را نديدم! گفتم: پدرم به امام حسين (علیه السلام) خيلي علاقه دارد و مداومت به زيارت عاشورا دارد. چرا در بين اين ها نيست؟جواب دادند: چند روز است كه سراغ ما نيامده، ان شاء الله بازخواهد آمد.9
روشي آسان براي خواندن زيارت عاشورا 10
مولا شريف شيرواني به سند خود از امام دهم، علي بن محمد هادي (علیه السلام) نقل مي كند: كسي كه زيارت عاشورا بخواند و هنگامي كه به عبارت لعن رسيد يك مرتبه بگويد: «اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علي ذلك. اللهم العن العصابة التي جاهدت الحسين و شايعت وبايعت و تابعت علي قتله» و صد مرتبه بگويد: «اللهم العنهم جميعا».
و عبارت سلام را نيز اين گونه بگويد:
«السلام عليك يا اباعبدالله و علي الارواح التي حلت بفنائك عليك مني سلام الله ابدا ما بقيت و بقي الليل و النهار، و لا جعله الله آخر العهد مني لزيارتكم» و صد مرتبه بگويد «السلام علي الحسين و علي علي بن الحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين» مثل آن است كه تمام صد لعن و صد سلام را از اول تا به آخر خوانده باشد.11
پی نوشتها:
1- مفاتیح الجنان، چاپ اسوه، ص760.
2- همان، ص772.
3- همان، ص773.
4- مفاتیح الجنان، بعد از زیارت جامعه کبیره.
5- داستان های شگفت، شهید دستغیب، ص316.
6- سید علی موحد ابطحی، زیارت عاشورا و آثار شگفت آن، ص16، به نقل از کتاب تذکره الزائرین.
7- البته برای رفع این شبهه که سایر اعمال و تالیفات علامه امینی چه می شود؟ باید گفت: برخی از کارها و از جمله تالیفات علمی چون جزء مجردات عقلی است در برزخ و عالم قبر قابل پاداش نیست و پاداش آنها به روز قیامت موکول می گردد. لذا شاید بیشترین عملی که در برزخ برای علامه امینی مؤثر بوده، زیارت امام حسین (علیه السلام) بوده است،هر چند ثواب سایر اعمال که در برزخ قابل ارائه است نیز، به ایشان رسیده است. منتها مؤثرترین آنها زیارت عاشورا بوده است.
8- زیارت عاشورا و آثار شگفت آن، ص40.
9- همان، ص34.
10- بهتر است انسان در صورتی که به اندازه کافی وقت دارد لعن و سلام های زیارت عاشورا را به طور کامل بخواند و در صورتی که با کمبودوقت مواجه است به صورت گفته شده عمل کند. قابل ذکر است انسان می تواند زیارت عاشورا را بخواند و لعن و سلام های آن را در طول روز و در مواقع بیکاری مثلا داخل اتوبوس و راه رفتن و... بخواند.
11- زیارت عاشورا و آثار شگفت آن، به نقل از: الصدف المشحون،
دلتنگم مولا...
دلتنگ روزهایی که عطر حضور تو تمام وجودم را پر می کرد...
دلتنگ همه شبهایی که گریه تنها موسیقی روح نوازش بود و آرامبخش من...
دلتنگ تمام لحظات پر اندوهی که بیاد تو ودر فراق تو سپری می شد...
مولا مرا و قلب کوچکم را دریاب.....
دریاب که بی تو سخت تنهایم....
خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمان خویش را
با همه لحظه خوش آواییم
در به در کوچه ی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است
نامه ی تو خط اوان من است
ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یارومدد کار ما
کی و کجا وعده ی دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه ی مشعر
کدام گوشه ی منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش
تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...
شاید...

شب جمعه بود گفتگویی در لحظاتی ناب.....
.....و وارد شدم....
با گریه...
با دستانی خالی از حسنات...
و قلبی تهی از سلامت...
گفتم: کیستی ای سراپا نور؟
گفتا : المهدی طاووس اهل الجنه
گفتم: لحن گفتارت چه زیباست و چه زیبا پاسخ می دهی!
گفتا : انا بن الدلائل الظاهرات.
گفتم: این جان فدایتان . متاعی که هر بی سر و پایی دارد.
گفتا : اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه.
گفتم: مولا جان ! می خواهم شیرینی وصال را بچشم.
گفتا : تا تلخی فراق نچشی به شیرینی وصال خرسند نگردی.
گفتم: می خواهم محبوب حق تعالی شوم
گفتا : تا ترک لذات خیالی نکنی محبوب حقتعالی نشوی.
گفتم: در مشکلات غوطه ورم
گفتا : کلید حل مشکلات تضرع در نیمه شب است.
گفتم: افضل اعمال کدامین است؟
گفتا : به فرموده جدم انتظار.
گفتم: پایانمان چه می شود؟
گفتا : العاقبه للمتقین.
گفتم: عزیز علی ان اری الخلق و لا تری
گفتا : غبار را پاک کن تا ببینی.
گفتم: وقت آمدنت نیست؟
گفتا : اذا قضی امرا فانما یقول له کن فیکون.
گفتم: یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله
گفتا : انا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم

ای گل رعنای نرگس ، یوسف زهرا و حجت خدا !
از کودکی آرزوی دیدار جمالت را دارم !
آقای من !
تا کی بر سر راهت بنشینم و با چشم گریان و دل سوزان آمدنت را
از خدا طلب کنم و به ظهورت امیدوار باشم ؟!
هر شب که فرا می رسد با این آرزو به مناجات می ایستم و
روز را با انتظار به شب می رسانم تا دوباره جمعه - آن روز موعود -
فرا رسد ، اما روز جمعه که می گذرد ، دلم از غم نیامدنت مالامال می شود
وباز این گونه با خود زمزمه می کنم
« اللهم عجل لولیک الفرج ... »

برای یاران امام زمان«ع» شمشیرهایی از آسمان آورده می شود.
چنانچه نعمانی در کتاب «غیبت» از امام صادق«ع» روایت
کرده است که فرمود:
«هر گاه حضرت قائم«ع» خروج کند شمشیرهای جنگ
فرود می آید که بر هر شمشیری اسم مرد و اسم پدراو نوشته شده است.»
منبع:شگفتی ها و عجایب دنیا در بعد از ظهور امام زمان نویسنده: محدث نوری
همه منتظرند ، چشم به افق دوخته اند، اشک در چشمانشان حلقه زده ، زمین و آسمان هم از این همه ظلم و ستیز به ستوه آمده اند . دست های نیاز رو به آسمان اوج گرفته اند ، آوای دلنشین « اللهم عجّل لولیک الفرج ... » در فضا طنین انداز شده،همه سرا پا گوش اند و برای شنیدن ندای آسمانی « انا المهدی (عج) » لحظه شماری و بی تابی می کنند.همه می دانند که می آیی و بهار را به زمین سردوخزان زده هدیه می کنی.همه ازتومی گویند و آمدنت را انتظار می کشند .
اما مهدی جان ، به منتظران بی قرارت بگو تا کی ؟؟؟
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

«برای تعجیل در فرج بسیار دعا کنید که همان گشایش کارهای خودتان است»
هیچ زمانی را برای این مهم نباید از دست داد، به ویژه:
وقت های استجابت دعا، بعد از هر نماز و در قنوت
نمازها . دعا برای آن عزیز در نیمه های شب نیز،
توفیقی است بزرگ که سبب گشایش امور شخصی شماست

دعای همیشگی ما برای آن جناب سبب
می شود که انسان هیچ گاه آن عزیز را
فراموش نکند لیکن باید در تمام لحظات
و حالات زندگی به آن حضرت متوسل
باشیم و ایشان را مشکل گشای تمام
گره های سخت زندگی بدانیم.
در این زمان ما بر سفره عام آن بزرگوار
نشسته ایم و از برکات مختلف آن بهره
می بریم.
چرا از برکات ویژه و خاص آن گرامی
بهره نگیریم؟


"شیعتی مهما شربتم ماء عذب فاذکرونی
او سمعتم بشهید او غریب فاندبونی"
"لیتکم فی یوم عاشورا جمیعا تنظرونی
کیف استسقی لطفلی فأبوا ای یرحمونی" *
ترجمه ابیات :
پیروان من! هرگاه آبی گوارا نوشیدید ، مرا یاد کنید
اگر خبری از شهید یا غریبی شنیدید برمن گریه کنید
کاش همگی روز عاشورا بودید و می دیدید
چگونه کودکم را سیراب کردند و از مهربانی با من پرهیزداشتند
ظهر عاشورا، زمين کربلا بود و حسين
پيش خيل دشمنان، تنها خدا بود و حسين
هر طرف پَرپر گلي از شاخه اي افتاده بود
و اندر آن گلشن، خزان لاله ها بود و حسين
داشت در آغوش گرمش، آخرين سرباز را
زآن همه ياران، علي اصغر به جا بود و حسين!
بعد از آن گل، خيمه ها ماتمسرا بود و حسين
يک طرف جسم علمدار رشيد کربلا
غرقه در خون، دستش از پيکر جدا بود و حسين!
عون و جعفر، اکبر و اصغر به خون خود خضاب
کربلا چون لاله زاران باصفا بود و حسين
تير باران شد تن سالار مظلومان فراز!
هر طرف از شش جهت تير بلا بود و حسين
**********************
عشق بازی کار هر مشتاق نیست
این شکار، دام هر صیاد نیست
عاشقی را قابلیت لازم است
طالب حق را حقیقت لازم است
عشق ، از معشوق اول سر زند
تا به عاشق ، جلوه دیگر کند
تا به حدی که برد هستی از او
سر زند صد شورش و مستی از او
شاهد این مدعی خواهی اگر
بر حسین و حالت او کن نظر
****
روز عاشورا در آن میدان عشق
کرد رو را جانب سلطان عشق
بارالها این سرم این پیکرم
این علمدار رشید، این اکبرم
این سکینه، این رقیه، این رباب
این عروس دست وپا خون در خضاب
این من و این ساربان، این شمر دون
این تن عریان میان خاک و خون
این من و این ذکر یارب یاربم
این من و این ناله های زینبم
*******
پس خطاب آمد زحق کی شاه عشق
ای حسین یکه تاز راه عشق
گر تو بر من عاشقی ای محترم
پرده برکش من به تو عاشقترم
غم مخور که من خریدار توام
مشتری بر جنس بازار توام
هر چه بودت داده ای در راه ما





