تبليغاتX
آخرالزمان

 

 

آخرالزمان

«برای تعجیل در فرج بسیار دعا کنید که همان گشایش کارهای خودتان است»





السلام عليك يا صاحب الزمان

 

 



انتظار

                               (انتظار)

عاقبت، روزگار پرمرارت غيبت امام زمان(عليه السلام)به سر خواهد آمد و دوران پر شكوه ظهور و غلبه اسلام و توحيد، فرا خواهد رسيد.

(صفات منتظران)

* شناخت امام و اعتقاد به امامت:

تا امام زمان(عليه السلام)شناخته نشود و امامت او مورد اعتقاد قرار نگرفته باشد چگونه مى تواند انتظار شكل بگيرد؟!

* دوستى با دوستان حضرت مهدى(عليه السلام) و دشمنى با دشمنان او:

يكى از قابل اعتمادترين معيارهاى دوستى براى هر انسان بررسى دوستى ها و دشمنى هاى او است.

(علامات پيش از ظهور)

خداى تبارك و تعالى به خاطر اهميّت ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) و نيز به خاطر جلوگيرى از اشتباهات و سوء استفاده ها، علامت هايى را به عنوان نشانه هاى پيش از ظهور مقرّر فرموده است. علامات ظهور را در يك دسته بندى مى توان دو قسمت كرد: علايم قطعى ، علايم غير قطعى.

«خداوند امر فرج را تنها در يك شب به سامان مى رساند»

(ظهور)

* نداى، آسمانى فرا رسيدن ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) را به همه انسان ها اعلام خواهد كرد.

* حضرت مهدى(عليه السلام) از كنار خانه كعبه در مسجدالحرام قيام جهانى خويش را آغاز خواهد نمود.

(دوران پس از ظهور)

دوران شكوهمند پس از ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) از ديدگاه هاى گوناگون در ضمن احاديث و روايات معصومين(عليهم السلام) به تصوير كشيده شده است:

سَلامُ اللّهِ الْكامِلُ التّامُّ الشّامِلُ الْعامُّ وَ صَلَواتُهُ الدّائِمَةُ وَ بَرَكاتُهُ الْقائِمَةُ الْتّامَّةُ عَلى حُجَّةِ اللّهِ وَ وَلِيِّهِ فِى اَرضِهِ وَ بِلادِهِ وَ خَليفَتِهِ عَلى خَلْقِهِ وَ عِبادِهِ وَ سُلالَةِ الْنُبُّوَّةِ وَ بَقِيَّةِ الْعِتْرَةِ وَ الْصَّفْوَةِ صاحِبِ الْزَّمانِ

به ادامه مطلب توجه کنید                  *    

                   *

                     *

               *


ادامه مطلب


تشرفات

مقدمه

  ديدار امام زمان(عليه السلام) پيش از آن كه به عاملى، زمانى يا مكانى بستگى داشته باشد، به عوامل روحى و معنوى وابسته است. بايد حجاب از چهره جان و ديده دل برداشته شود، تا قابليّتديدار حاصل آيد. آنكس كه دل به مهر جمال دل آرايش باخته، و هواى وصال او را در جان مى پرورد بيش از هر چيز بايد به ترك گناه بينديشد، و به انجام واجبات و مستحبّات اهتمام ورزد. چون خود آن حضرت فرمودند:

«فَما يَحْبِسُنا عَنْهُمْ إِلاّ ما يَتَّصِلُ بِنا مِمّا نُكْرِهُهُ وَلانُؤْثِرُهُ مِنْهُمْ».( [1] )

اگر نامه هاى عمل شيعيان كه هر هفته به ساحت مقدّس عرضه مى شود، سنگين از بار گناهانى نبود كه ناخوشايند آن بزرگوار، و خلاف توقّع و انتظار ايشان از ياوران شان است، اين دورى و جدايى به درازا نمى كشيد.

 

گفتم كه روى خوبت، از من چرا نهان است؟  ***   گفتا تو خود حجابى، ورنه رخم عيان است

با نگاهى گذرا به شرح حال كسانى كه در طىّ دوران غيبت كبراى مولا امام زمان(عليه السلام)، سعادت شرفيابى به حضور مقدّسش را داشته، يا از كرامات و معجزات و عنايات خاصّه آن حضرت بهره مند گشته اند، مى توان دريافت كه بيشترين و مهمترين عامل در حصول اين توفيق الهى براى آنان، همان توجه قلبى و مواظبت هاى عملى و رعات تقوى و استمرار برگونه اى خاص، از عبادت خداوند و اطاعت اوليائش بوده است. با اين همه نقش زمان هايى خاص، چون شب هاى جمعه، نيمه شعبان، نيمه رجب، و مكان هايى خاص، چون مكه مكرمه، مسجد سهله و مسجد جمكران، براى حصول ديدار قائم آل محمد(عليه السلام) و بهره مندى از عنايات و الطاف آن حضرت، نبايد ناديده گرفته شود.

به يقين، شيفتگانى كه در راه محبت مولاى خويش، دست از هواى نفس شسته، و جان خويش را از كژى ها پيراسته، و دل را به معنويت ها آراسته اند، و يا حداقل به حالت اضطرار رسيده اند، اگر از بركات زمانى مناسب چون شب جمعه، و مكانى مناسب چون مسجد جمكران، بهره گيرند، آسان تر به وصال مى رسند. و بى پرده تر از فيوضات آن امام رحمت تأثير مى پذيرند.

وقتى بناست مسجد جمكران، خانه حجة بن الحسن(عليه السلام) و مهمانخانه او باشد، طبيعى است كه شرافت حضور آن حضرت را بيش تر دريابد. و بديهى است كه زائر اين مسجد، خصوصاً آن گاه كه با معرفت و حضور قلب و با شوق ديدار و توسّل خالصانه آمده باشد، سعادت بهرهورى از عنايات خاصّه آن حضرت را بيش تر داشته باشد.

اين تاريخ مسجد جمكران است ـ مسجد مخصوص امام زمان(عليه السلام)كه هزار و اندى سال پيش، به دستور حضرتش ساخته شد ـ آكنده از هزاران خاطره شيرين، از معجزات و كرامت ها و الطاف خاصّه آن بزرگوار رئوف، نسبت به شيعيانى كه از دور و نزديك، با كوله بارى از اميد براى شفا طلبيدن يا حاجت خواستن يا رخصت ديدار يافتن، به آستان مقدسش، مشرّف مى شده اند.

آنچه پيش رو داريد تنها نمونه اى از اين هزاران خاطره است، هزاران خاطره اى كه اكثر آنها چه بسا در هيچ دفترى ثبت نشده، و بر هيچ زبانى تكرار نشده باشد. با اين همه همين چند نمونه كوتاه ـ برگزيده شده از دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران ـ از آن رو كه نشانه اى از استمرار اين عنايت ها در گذشته و حال و آينده، به شمار مى رود، مايه اميدوارى بسيار است براى آنها كه به جستجوى نشانى و به طلب عنايتى، روى به اين مسجد مى آورند.

 

واحد تحقيقات مسجد مقدّس جمكران

نيمه شعبان 1421



تشرفات

شفاى سوختگى

  برادر «ح» مى گويد:

«غروب ماه مبارك رمضان، موقع افطار بود كه بر اثر انفجار ترقه، آتش سوزى مهيبى رخ داد و دو برادرم سوختند; محمّد رضا 65% و مجتبى 35% .

آنها را در بيمارستان سوانح و سوختگى شهيد مطهرى بسترى كرديم. روز بعد كه به بيمارستان مراجعه كردم، نتوانستم آن دو را بشناسم. چون بر اثر سوختگى شديد سر و صورت، قابل شناسايى نبودند. بعد از سه روز، دكتر كلانترى، رئيس بيمارستان اظهار داشت كه بيماران بالاى 45% سوختگى امكان زنده ماندن ندارند. برادران من وضع خيلى وخيمى داشتند و دكتر از معالجه آنها قطع اميد كرده بود.

با توكل به خدا آنها را به منزل آورديم و با كمك دكتر خصوصى و استفاده از سِرم و تقويت، يكى دو هفته آنها را زنده نگه داشتيم و براى بهبودى و شفاى آنها گوسفندى نذر كرديم.

خواهرم كه همسر شهيد است، خواب ديده بود: امام زمان(عليه السلام) به او فرموده بود كه من شفاى مريض هاى شما را از خداوند خواسته ام، نگران نباشيد! از آن به بعد حال برادرانم رو به بهبود رفت و الحمدللّه به بركت دعاى امام زمان(عليه السلام) شفا گرفتند».

   

عنايت حضرت به زوّار خود

  آقاى سيد مرتضى حسينى، معروف به ساعت ساز قمى كه از اشخاص با حقيقت و متديّن قم و در نيكى و پارسايى مشهور و معروف است، حكايت مى كند:

«يك شب پنج شنبه در فصل زمستان كه هوا بسيار سرد بود و برف زيادى در حدود نيم متر روى زمين را پوشانده بود، توى اتاق نشسته بودم. ناگاه يادم آمد كه امشب شيخ محمّد تقى بافقى(رحمه الله) به مسجد جمكران مشرف مى شود، امّا با خود گفتم كه شايد ايشان به واسطه اين هواى سرد و برف زياد، برنامه امشب جمكران را تعطيل كرده باشند، ولى دلم طاقت نياورد و به طرف منزل شيخ راه افتادم. او در منزل نبود; در مدرسه هم نبود. به هر كس كه مى رسيدم، سراغ ايشان را مى گرفتم تا اين كه به «ميدان مير» كه سر راه جمكران است، رسيدم. در آن جا به نانوايى رفتم كه نانوا از من پرسيد: چرا مضطربى؟

گفتم: در فكر حاج شيخ محمّد تقى بافقى(رحمه الله)هستم كه مبادا در اين هواى سرد و برف زياد كه بيابان پر از جانور است; به مسجد رفته باشد. آمدم تا او را ببينم و مانع رفتن او شوم.

نانوا گفت: معطل نشو! چون حاج شيخ با چند نفر از روحانى ها به طرف جمكران رفتند.

با عجله به راه افتادم. نانوا پرسيد: كجا مى روى؟ گفتم: شايد به آنها برسم و بتوانم آنها را برگردانم يا شايد چند نفرى را با وسيله دنبال آنها بفرستم.

نانوا گفت: اين كار را نكن! چون قطعاً به آنها نمى رسى و اگر به خطرى برخورد نكرده باشند، الان نزديك مسجد هستند.

بسيار پريشان بودم. زيرا مى ترسيدم كه با آن همه برف و كولاك، مبادا برايشان پيش آمدى شود. چاره اى نداشتم. به منزل برگشتم. به قدرى ناراحت بودم كه اهل خانه هم از پريشانى من مضطرب شدند. خواب به چشمانم نمى آمد. مشغول دعا شدم تا اين كه نزديك سحر چشمم گرم شد و در خواب، حضرت مهدى(عليه السلام) را ديدم كه وارد منزل ما شد و به من فرمود: «سيد مرتضى چرا مضطربى؟»

گفتم: اى مولاى من! به خاطر حاج شيخ محمّد تقى بافقى است كه امشب به مسجد رفته و نمى دانم بر سر او چه آمده است؟

فرمود: سيد مرتضى! گمان مى كنى كه من از حاج شيخ دور هستم؟ وسايل استراحت او و يارانش را فراهم كرده ام.

بسيار خوشحال شدم. از خواب برخاستم و به اهل منزل كه از من پريشان تر بودند، مژده دادم و صبح زود رفتم تا بدانم آيا خوابم درست بود يا نه؟ به يكى از ياران حاج شيخ رسيدم، گفتم: دلم مى خواهد جريان ديشب خود را در جمكران برايم تعريف كنى.

گفت: ديشب ما و حاج شيخ به سمت مسجد جمكران حركت كرديم. در آن هواى سردو برفى وقتى از شهر خارج شديم، يك حرارت و شوق ديگرى داشتيم كه در روى برف از زمين خشك و روز آفتابى سريع تر مى رفتيم. در اندك زمانى به مسجد رسيديم و متحير بوديم كه شب را در آن سرما چگونه به صبح برسانيم. ناگهان ديديم كه جوان سيدى كه به نظر 12 ساله مى نمود، وارد شد و به حاج شيخ گفت: مى خواهيد برايتان كرسى، لحاف و آتش حاضر كنم؟

حاج شيخ گفت: اختيار با شماست.

سيد جوان از مسجد بيرون رفت. چند دقيقه بيش تر طول نكشيد كه برگشت و با خود كرسى، لحاف و منقلى پر از زغال و آتش آورد و در يكى از اطاق ها گذاشت. جوان وقتى خواست برود از حاج شيخ سئوال كرد: آيا چيز ديگرى هم احتياج داريد؟

ـ خير. يكى از ما گفت: ما صبح زود مى رويم. اين وسائل را به چه كسى تحويل دهيم؟

فرمود: هر كس آورد، خودش خواهد برد. و بعد از اتاق ما خارج شد.

ما تعجب كرده بوديم كه اين سيد چه كسى بود و اثاثيه را از كجا آورده بود. الان هم از اين فكر بيرون نرفته ايم. لبخند زدم و به او گفتم: من مى دانم كه آن سيد جوان چه كسى بود. بعد سرگذشت اضطراب و خواب خود و فرمايش حضرت را به او گفتم و يادآور شدم: من از منزل بيرون نيامدم، مگر اين كه راست بودن خواب خود را ببينم و الحمدللّه كه فهميدم و ديدم كه مولايم امام زمان(عليه السلام) از حاج آقا شيخ محمّد تقى بافقى و ساير نماز گزاران مسجد خود غافل نيست».

   

رفع مشكلات

  مرحوم شيخ على اكبر نهاوندى از كتاب «انوار المشعشعين» كه در تاريخ قم است،

نقل مى نمايد:

«سيد عبدالرحيم، خادم مسجد جمكران حكايت كرد كه در سال 1322 مرض وبا شيوع پيدا كرد. بعد از گذشتن وَبا، روزى به مسجد جمكران رفتم. مرد غريبى را ديدم كه در آن جا نشسته بود. از احوال او و اين كه چرا به اين مكان آمده است، پرسيدم. او گفت: من ساكن تهران هستم و اسمم مشهدى على اكبر است. مغازه اى داشتم و از قبيل دخانيات خريد و فروش مى كردم. به خاطر اين كه به مردم نسيه داده بودم وعده زيادى از آنها هم به مرض وبا از دنيا رفتند، سرمايه ام از بين رفت و دستم خالى شد. حالا به قم آمدم. وقتى اوصاف اين مسجد را شنيدم به اين جا آمدم تا آن كه شايد حضرت حجة(عليه السلام) نظرى بفرمايد و حاجاتم را برآورد.

مشهدى على اكبر سه ماه در مسجد ماند و مشغول عبادت بود و رياضت هاى بسيارى كشيد; گرسنگى، عبادت و گريه زياد. روزى به من گفت: مقدارى از كارم اصلاح شده، ولكن هنوز به انجام نرسيده است و تصميم دارم به كربلا بروم.

يك روز كه از شهر به طرف مسجد جمكران مى رفتم در بين راه او را ديدم كه پياده به كربلا مى رود. سفر او مدّت شش ماه طول كشيد. بعد از اين مدّت روزى از مسجد جمكران به طرف شهر مى رفتم. در همان مكانى كه هنگام رفتن، او را ديده بودم، باز هم ملاقاتش نمودم كه از كربلا بر مى گشت. پس از احوال پرسى و تعارفات، گفت: در كربلا چنين معلوم شد كه انجام مطلبم و برآورده شدن حاجتم در همين مسجد جمكران خواهد بود. به همين خاطر به مسجد مى روم.

اين بار نيز دو سه ماه در مسجد ماند و در يكى از حجرات منزل گرفت و مشغول رياضت و عبادت بود. روز پنجم يا ششم ماه مبارك رمضان بود كه از مسجد به شهر آمد تا به تهران برود. او را به منزل خود بردم و شب را ميهمان من بود. پرسيدم: حاجتت چه شد؟

گفت: حاجتى كه خواستم برآورده شد.

گفتم: چگونه و از چه راهى؟

گفت: چون تو خادم مسجد هستى براى تو نقل مى كنم و براى احدى نقل نكرده ام.

در مدتى كه در مسجد حجره گرفته بودم با شخصى از اهالى روستاى جمكران قرارداد بستم كه هر روز يك قرص نانِ جو به من بدهد تا بعداً كه جمع شد، پولش را بدهم. يكى از روزها كه پيش او رفتم از دادن نان خوددارى كرد. برگشتم و به كسى ابراز نكردم. چهار روز براى خوردن چيزى نداشتم از علف هاى كنار جوى مى خوردم تا آن كه به اسهال مبتلا شده و بى حال افتادم و ديگر قوّت برخاستن نداشتم. فقط براى عباداتِ واجبم قدرى به حال مى آمدم. روز چهارم هم تمام شد و نصف شب فرا رسيد. ديدم كه طرفِ كوه دوبرادران روشن شد و نورى مى درخشد; به گونه اى كه تمام بيابان روشن شده بود. ناگهان احساس كردم كه شخصى پشت در حجره است و مى خواهد در را باز كند. با حالت ضعف و ناتوانى برخاستم و در را باز كردم. سيدى را با شوكت و جلالت مشاهده نمودم. سلام كردم كه در اين هنگام هيبت او مرا گرفت و نتوانستم سخن بگويم تا آن كه جلو آمد و كنار من نشست و فرمود: جدّه ام فاطمه(عليها السلام) در نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)شفيع شد كه پيامبر حاجت تو را برآورد و جدّم نيز آن را به من واگذار نمود.

سپس فرمود: به وطن خود مراجعت كن كه كارَت خوب خواهد شد. پيامبر فرمود كه برخيز و برو. زيرا اهل و خانواده ات منتظرند و بر آنها سخت مى گذرد.

در اين هنگام به دلم افتاد كه اين بزرگوار حضرت حجة(عليه السلام) مى باشد. عرض كردم: اين سيد عبدالرحيم، خادم مسجد، چشمش نابينا شده است. شما به او شفا دهيد. فرمود: صلاح او همان است كه به همين حالت باشد.

سپس فرمود: با من بيا تا به مسجد برويم و نماز بخوانيم.

برخاستم و با حضرت از حجره بيرون آمديم تا نزديك چاهى رسيديم كه در نزديك درب مسجد مى باشد. ناگهان شخصى از چاه بيرون آمد و حضرت با او سخنانى فرمود كه من نفهميدم. سپس در صحن مسجد مقدارى قدم زديم. در اين هنگام مشاهده نمودم كه شخصى از مسجد خارج شد و ظرفى آب در دست داشت و به طرف ما آمد. ظرف آب را به حضرت داد تا آن بزرگوار وضو گرفت. پس از آن به من فرمود: از اين آب وضو بگير.

من هم وضو گرفتم و داخل مسجد شديم. به آقا و مولايم عرض كردم: يابن رسول اللّه! چه وقت ظهور مى كنيد؟

حضرت از اين سئوال خوشش نيامد و با تندى فرمود: اين سؤال ها به تو نيامده است.

عرض كردم: مى خواهم از ياوران شما باشم.

فرمود: هستى، ولى تو نبايد از اين مطالب سؤال كنى.

ناگهان از نظر غايب شد، ولى صداى آن بزرگوار را از ميان ايوان مسجد مى شنيدم كه مى فرمود: هر چه زودتر به وطن خود مراجعت كن كه اهل و عيالت منتظر مى باشند و عيالت هم عَلويّه است.

   

نجات از چنگ مأموران رضاخان پهلوى

  مرحوم آية اللّه حاج شيخ مرتضى حائرى مى نويسد:

«آقاى حاج شيخ عبداللّه مهرجردى از وعاظ مشهور خراسان است و من متجاوز از چهل سال است كه ايشان را خوب مى شناسم; انسان فاضل و با محبتى است. او گفت: در زمان رضا شاه پهلوى در اواخر سلطنت او كه خيلى بر اهل علم سخت گرفته بود، خصوصاً نسبت به مشهد مقدّس و تقريباً معافيت طلبگى نيز منسوخ شده بود، حتى خود نگارنده پس از فوت مرحوم والد، مشمول بودم و بيم احضار به نظام وظيفه بود، روى اين جهت آقاى حاج شيخ سابق الذكر به مرحوم آقاى شيخ حسن على اصفهانى مراجعه مى كند كه ايشان حاج شيخ معظم را راهنمايى معنوى نمايند. چون مرحوم حاج شيخ حسن على اصفهانى مشهور به دستگيرى معنوى بود. خلاصه، ايشان به آقاى اصفهانى معظم له مراجعه مى نمايند. حاج شيخ حسن على اصفهانى پس از اِعمال قدرت خاص، مى گويند: حل كار شما از لحاظ اين كه به نظام وظيفه نروى و معاف شوى، منوط به اين است كه به قم و به مسجد جمكران بروى و به حضرت صاحب الامر(عليه السلام)متوسل شوى.

آقاى حاج شيخ عبداللّه مهرجردى به قم مى آيند و به مسجد جمكران مى روند و متوسل مى شوند. در نتيجه، خواب مى بينند كه در مسجد يا حياط آن هستند و على الظاهر خادمه اى به ايشان مى گويد كه حضرت حجت(عليه السلام) در همين مجاور مسجد تشريف دارند و حاج شيخ مزبور را خدمت امام(عليه السلام) راهنمايى مى نمايد. مى گفت: در آن حال سيگار هم نكشيدم كه خدمتشان رسيدم و عرض ادب و سلام كردم و در ضمن، اطراف مسئله شرب تتن كه اصوليين و اخباريين در حرمت و حليّت آن اختلاف دارند، خدمتش صحبت كردم. البته مقصود من اظهار فضل بود كه مثلا آقا بداند كه من اهل فضل و تحصيل هستم. مثل اين كه آقا خيلى اين اصلِ مثبت را تحويل نگرفت. يادم نيست خود آقا، يا من، صحبت معافيت از نظام را پيش كشيديم كه فرمود: ما آن را تقريباً درست كرديم. از خواب بيدار شدم. از سابق يك معافيت يك ساله به عنوان مرض يا عذر ديگر كه يادم نيست، داشتم. هر موقع كه نياز به نشان دادن مى افتاد، همان برگ موقت كه مدت ها وقتِ آن تمام شده بود را نشان مى دادم و رفع گرفتارى مى شد. تا چند سال اين طور بود تا آن كه مشمول بخشودگى گرديد. چون رسم اين بود كه مثلا بعد از ده سال، متولدين ده سال قبل را كه به عللى موقّت از قبيل مرض يا كفالت به نظام نيامده بودند، معاف مى كردند و اين اعجاز است. براى آن كه اولا برگ دولتى كه بى تاريخ نيست و با يك نظر معلوم مى شود كه وقت آن گذشته است و اگر بر فرض محال هم بى تاريخ باشد، مأمور مى گويد كه اين برگ اعتبار ندارد. گذشته از آن، پرونده در اداره مربوطه بود و بايد هر سال اسم ايشان بيرون بيايد و ايشان را احضار نمايند. اين قصه را ايشان چند سال قبل براى من نقل كرد. پس از آن گفتم: وجود امام زمان(عليه السلام)نزد من مانند روز روشن است».

   

شفاى كسى كه لال شده بود

  اين جانب «ع ـ م» فرزند حسين، ساكن شاهرود، در اثر اصابت ضربه اى به جمجمه ام بى هوش شدم و به بيمارستان منتقل و بعد از 48 ساعت به منزل انتقال يافتم; در حالى كه در اثر آن ضربه، قوه گويايى خود را از دست داده و لال شده بودم. به چند دكتر در تهران و شهرستان ها مراجعه نمودم، ولى نتيجه اى حاصل نشد. تصميم گرفتم براى زيارت به قم بيايم و در شب چهارشنبه( [2] ) براى شفا به مسجد مقدّس جمكران مشرف شوم. به حمدللّه موفق شدم و صبح چهارشنبه براى اداى نماز صبح از خواب بيدار شدم و در حالت لالى، مثل قبل، رو به قبله ايستادم كه نماز بخوانم. ناگهان در وسط نماز متوجه شدم كه مى توانم حرف بزنم. به بركت عنايت امام زمان(عليه السلام)زبانم باز شد و بقيّه نماز را با حالت عادى خواندم.

   

شفاى دست هاى فلج شده

آقاى «خ»، يكى از خدمتگزاران مسجد مقدّس جمكران مى نويسد:

«اغلب شب ها به اقتضاى كار روابط عمومى تا صبح بيدار مى ماندم، ولى آن شب به خاطر خستگى زياد براى استراحت رفتم كه خوابم نبرد. بى اختيار به روابط عمومى مسجد برگشتم تا به اوضاع سركشى كنم. به مسجد مردانه كه بنّايى مى كردند، رفتم. يكى گفت: مى گويند در مسجد زنانه زير زمين كسى شفا گرفته است.

گفتم: اطلاع ندارم. و از روابط عمومى با مسئول مسجد زنانه تماس گرفتم كه تأييد كرد.

گفتم كه به هر وضعيّتى كه هست ايشان را براى مصاحبه به روابط عمومى راهنمايى كنند. چند دقيقه بعد، خانم شفا يافته در معيّت چندين زن كه او را محافظت مى كردند تا از هجوم جمعيت در امان باشد به مركز روابط عمومى آمد. زن شفا يافته به شدّت خسته به نظر مى رسيد. چون جمعيت زيادى از خانم ها براى تبرّك به او هجوم آورده بودند. با اين كه درهاى روابط عمومى بسته بود، زائرين از دريچه كوچك، مرتب اشياى مختلفى را براى تبرك شدن به داخل پرتاب مى كردند.

به ايشان گفتم كه خودش را معرفى كند. گفت: «ط ـ ج» فرزند عبدالحسين، شماره شناسنامه 29، ساكن مشهد مقدّس هستم و در خيابان خواجه ربيع خانه داريم. انگشتان هر دو دستم فلج بود; سه انگشت دست راست و انگشتان دست چپم به هم چسبيده بود كه قادر به انجام هيچ كارى نبودم. علت بيمارى ام اين بود كه وقتى پانزده سال قبل، خبر مرگ برادرم را به من دادند به حالت غش افتادم. وقتى به هوش آمدم، متوجه شدم كه دست هايم فلج مانده است. شوهرم كه فرد ملاّكى بود، پس از اين واقعه با زن ديگرى ازدواج كرد و بچه هايم را هم از من گرفت. اين اوضاع به وضع جسمى و روحى من لطمه شديدى وارد آورد. در طول اين پانزده سال به دكترهاى زيادى مراجعه كردم; از جمله دكتر مصباحى كه مطب او در خيابان عشرت آباداست و دكتر حيرتى كه مطب او نيز در خيابان عشرت آباد است و دكتر رحيمى كه در بيمارستان بنت الهدى كار مى كند.

همچنين در تهران هم براى فيزيوتراپى در بيمارستان شفا يحيائيان نوبت گرفته بودم كه به علت كمبود بودجه نتوانستم بروم. قبل از آمدن به قم، پيش دكتر برزين نرواز رفتم و چند بار دستم را زير برق گذاشتم، ولى سودى نداشت و دردى نيز همراه بى حسى توى دستم بود كه هميشه قرص مسكن مى خوردم.

چند روز قبل به اتفاق سه نفر از خانم ها از مشهد عازم زيارت حضرت عبدالعظيم(عليه السلام) شديم. سپس براى زيارت به طرف قم و مسجد جمكران راه افتاديم و به منزل دامادم كه اهل شيروان و ساكن قم است، رفتيم تا به مسجد جمكران آمديم و پس از به جا آوردن آداب مسجد در مجلس جشنى كه به مناسبت «عيدالزهرا» بود، شركت كردم. مجلس با شادى و سرور توأم بود و معنويت خاصى داشت و پس از اجراى برنامه و خواندن دعاى  توسل منقلب شدم و بى اختيار عرض كردم: آقا، امام زمان! من شفا مى خواهم.

حالت عجيبى داشتم. ناگاه احساس كردم نورهايى عجيب را از دور و نزديك مى بينم. متوجه شدم كه انگار دارند انگشتان و دست هايم را مى كشند. دستم صدا مى كرد. فهميدم شفا گرفته ام».

  ] يكى از خانم هايى كه همراه آن زن آمده بود، گفت:

«من بغل دست اين خانم بودم كه متوجه شدم ايشان سه مرتبه گفت: يا صاحب الزمان! و دست هايش را در هوا تكان داد و صورتش كاملا برافروخته شد».

] موضوع را از خانم «ز ـ ك»، فرزند رضا كه از همراهان ايشان و در خيابان خواجه ربيع سكونت دارد،

جويا شديم كه گفت:

«من ايشان را كاملا مى شناسم و پانزده سال است كه دست هايش فلج است».

  

شفاى زن سرطانى

 

خانم «ن ـ پ» 27 ساله، متأهل و ساكن تهران، سرآسياب و همسر آقاى «ا ـ ز» سرپرست مكانيك

ماشين هاى سنگين شركت هپكو.

بيمارى: سرطان كبد و طحال.

پزشك معالج: دكتر كيهانى متخصص سرطان در بيمارستان آزاد.

نقل از پدر نامبرده، آقاى «ع ـ پ»

«مدتى بود كه دخترم هر روز لاغر و نحيف مى شد تا اين كه موجب ناراحتى ما شد. ابتدا او را نزد دكتر سيد محمّد سه دهى برديم. ايشان پس از انجام معاينات گفت: كار من نيست. بايد او را پيش دكتر كيهانى ببريد.

وقتى به آقاى دكتر كيهانى مراجعه كرديم، ايشان بلافاصله او را در بيمارستان آزاد، بسترى كرد. عسكبردارى هاى متعدد صورت گرفت و از جمله، توسط دكتر كلباسى تكّه بردارى به عمل آمد.

دكتر كلباسى گفت: متأسفانه، كار تمام شده است و زخم سرطان، طحال و كبد را پر كرده است و درمان هم نتيجه اى ندارد و در صورت انجام شدن يا نشدن عمل، مريض شش ماه بيش تر زنده نخواهد ماند. شما هم بى جهت خرج نكنيد، ولى براى دلخوشى شما، پنجاه جلسه، شيمى درمانى مى كنيم.

من همان شب خدمت آقاى «م ـ ح» كه از اعضاى هيأت امناى مسجد مقدّس جمكران است، زنگ زدم و تقاضاى دعا نمودم. هفته بعد هم به مسجد جمكران رفتيم و در آن جا مانديم. من از حضرت مهدى(عليه السلام) شفاى دخترم را خواستم. هيأت محبّان پنج تن آل عباى تهران هم بودند. علاوه بر توسل، نذر گوسفند و وليمه اى را در مسجد جمكران نمودم.

پرونده بيمارى فرزندم را به آمريكا نزد فرزندم كه در آن جا است، فرستادم. او پرونده را به چند نفر از متخصصين سرطان نشان داد. آنها هم نظريه دكتر كيهانى را تأييد نمودند. خلاصه، هر چه توانستنم در اين راه جدّ و جهد كردم. از جمله، بيمارستانى كه در مكزيك با داروهاى گياهى بيماران را درمان مى كند نيز داروهاى گياهى دادند، امّا مثمر ثمر واقع نشد. مهم تر از همه اين كه توسلات خود را به ائمه هدى(عليهم السلام) مخصوصاً حضرت حجّت(عليه السلام) قطع نكردم و به نذر و نيازها ادامه دادم.

جلسه هشتم شيمى درمانى بود كه آقاى دكتر كيهانى با تعجب به من گفت: حاج آقا! چه كار كردى كه ديگر اثرى از زخم ها وجود ندارد؟

عرض كردم: به كسى پناه بردم كه همه درماندگان به آن پناه مى برند; توسل به مولايم صاحب الزمان(عليه السلام) پيدا كردم.

ايشان براى اطمينان، مجدداً عكسبردارى كرد و آزمايشات لازم را انجام داد و شفاى فرزندم را تأييد كرد و گفت: آثارى از مرض وجود ندارد و به لطف امام زمان(عليه السلام) حالشان خوب است و يقيناً شفا گرفته است.

   

شفاى پسر بچه سنّىِ حنفى

 

  اسم من سعيد است. 12 ساله هستم و حدود يك سال و هشت ماه به سرطان مبتلا بودم و دكترها جوابم كرده بودند. 15 روز قبل، شب چهارشنبه كه به مسجد جمكران آمدم در خواب ديدم كه نورى از پشت ديوار به طرف من مى آيد. ابتدا ترسيدم، امّا بعد خودم را كنترل كردم. آن نور آمد و با بدن من تماس پيدا كرد و رفت. نور آن قدر زياد بود كه نتوانستم آن را كامل ببينم. بيدار شدم و دوباره خوابيدم. صبح كه از خواب بيدار شدم، ديدم كه مى توانم بدون عصا راه بروم و متوجه شدم كه حالم خيلى خوب است. تا شب جمعه در مسجد مانديم. آن شب مادرم بالاى سرم نشسته بود و قرآن مى خواند. احساس كردم كسى بالاى سر من آمد و جملاتى را فرمود كه فهميدم بايد يك كارى را انجام دهم. سه مرتبه هم جملات را تكرار كرد.

به مادرم گفتم: مادر! شما به من چيزى گفتى؟

گفت: نه!

گفتم: پس چه كسى با من حرف زد؟

گفت: نمى دانم.

هر چه سعى كردم تا آن جملات را به ياد بياورم، متأسفانه نشد و تا الآن هم يادم نيامده است.

اهل زاهدان هستم. از منطقه سنّى نشين ايران به مسجد مقدّس جمكران آمده ام تا مولايم مرا شفا دهد. دوست دارم زنده باشم. دوست دارم درس بخوانم. من كلاس پنجم ابتدايى هستم و در مدرسه «محمّد على فايق» درس مى خوانم. يك غده سرطانى در قسمت شانه، لگن و شكمم بود كه روز به روز مرا ضعيف تر مى كرد; نمى توانستم قدم از قدم بردارم. دكترها از درمان من مأيوس شده بودند; بعضى از دكترها هم به مادرم گفتند كه بايد پاى مرا قطع كنند.

از سه ماه قبل كه براى نمونه بردارى مرا عمل كردند، نتوانستم از خانه بيرون بيايم. توى رختخواب افتاده بودم و توانايى راه رفتن نداشتم.

وقتى از همه جا و همه كس مأيوس شديم، مادرم مرا به جمكران آورد. او مطمئن بود كه آقا امام زمان(عليه السلام) به ما جواب رد نمى دهد چون او پسر فاطمه(عليها السلام) است و او گداهاى در خانه خود را دست خالى ردّ نمى كرد.

بله! مادرم مطمئن بود كه مريضى من در قم خوب مى شود.

الآن هم كه همه بيمارى ام بر طرف شده است و امام زمان(عليه السلام) شفايم داده است، احساس واقعاً خوبى دارم. وقتى به دكترها مراجعه كردم، باور نكردند كه بيمارى من بهبود يافته باشد. يكى از دكترها به مادرم گفت كه مرا پيش كدام دكتر برده است؟

مادرم گفت: ما دكتر ديگرى داريم. پسرم را در قم به مسجد جمكران بردم و امام زمان(عليه السلام) او را شفا داد.

پزشك ها گفتند كه حتماً به قم و به جمكران خواهند آمد».

 

] مادر نوجوان سرطانى شفا يافته مى گويد:

«ببخشيد! من از يك جهت ناراحت و از يك جهت خوشحال هستم و لذا نمى توانم درست صحبت كنم. ناراحتى من اين است كه مجبورم از اين جا بروم و خوشحاليم از آن جهت است كه فرزندم شفا پيدا كرده است. پسرم يك سال و هشت ماه مريض بود. يك سال با درد ساخت و سوخت امّا چيزى به من نگفت تا ناراحتى اش خيلى شديد شد و دردش را اظهار كرد. او را پيش دكترهاى زاهدان بردم. گفتند كه بايد اين بچه را به تهران ببريد. او را به تهران آوردم و نمونه بردارى كردند و گفتند: غده سرطانى است. من بى اختيار شده و به سر و صورتم مى زدم. از آن روز به بعد كه مرض او را فهميدم، خواب راحت نداشتم و نمى دانم شب هاى طولانى را چطور مى گذراندم. خواب به چشمان من نمى آمد. آنچه بلد بودم اين بود كه اول به نام خدا درود مى فرستادم و «الله اكبر» و «لا اله الا الله» مى گفتم. چندين دوره تسبيح «لا اله الا الله» گفتم. بعد! به نام محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) و بعد به نام حضرت مهدى(عليه السلام)و بقيه انبياى الهى صلوات فرستادم; وقتى خواب به چشمم نمى آمد، نمى خواستم بيكار باشم.

 

] مادر! دكترها چه گفتند؟

آنها مى گفتند: الان كه بچه را از بين بردى براى ما آوردى؟ بيمارى پسرت سرطان است و علاجى ندارد.

گفتم: تقصير من نيست. پسرم چيزى به من نگفت.

به پسرم گفتند: چرا چيزى نمى گفتى؟

گفت: من نمى دانستم كه سرطان است.

به هر حال دكترها عصبانى شدند. چهار دكتر ما را جواب كردند. به بعضى از دكترها التماس كردم كه گفتند: شيمى درمانى مى كنيم تا چه پيش آيد.

چند جلسه شيمى درمانى كردند و هنوز او را زير برق نگذاشته بودند كه سعيد را به مسجد جمكران آوردم. وقتى به اين جا آمديم، روز سه شنبه بود. سعيد، شب چهارشنبه، ساعت سه بعد از نصف شب كه تنها بود و من توى مسجد بودم، خواب مى بيند. وقتى من آمدم، ديدم كه او بدون عصا راه مى رود. گفتم: سعيد جان! زود برو چوب را بردار! چرا بدون عصا راه مى روى؟

گفت: من ديگر مى توانم با پاى خودم راه بروم و احتياجى به عصا ندارم. مگر من نيامدم اين جا تا بدون چوب راه بروم؟

من و برادرش گفتيم كه لابد شوخى مى كند، امّا او گفت: من شفا گرفتم و بعد خوابش را تعريف كرد.

برادرش گفت: اگر راست مى گويى، بنشين! سعيد نشست.

گفت: بلند شو! سعيد برخاست.

گفت: سينه خيز برو! رفت.

سعيد كاملا خوب شده بود. الحمدللّه رب العالمين.

من به خاطر اين كه بچه را چشم نظر نكنند و اسباب ناراحتى او را فراهم نكنند، خواستم به كسى نگويم تا بعداً براى متصدّى مسجد نقل كنم. شكر. الحمدلِلّه. بچه را آوردم اين جا، سالم شد و اميد است كه حضرت اجازه بدهد تا از خدمتش مرخص شويم.

] در نوار ويدئويى از اين مادر سوال شد: چرا شما به مسجد جمكران آمديد؟

ـ وقتى در بيمارستان تهران بودم، خواب ديدم كه مرا به اين جا راهنمايى كردند و گفتند: شفاى فرزند تو اين جا است.

] سعيد چند ماه مريض احوال و بسترى بود؟

از شهريور ماه. از شهريور تا آبان ديگر نتوانست راه برود. در زاهدان پدرش او را بغل مى كرد و به اين طرف و آن طرف و پيش دكترها مى برد و در مسافرت هم برادرش كه همراه ما است او را بغل مى كرد. سعيد بعد از نمونه بردارى به كلى از پا افتاد. عكس ها و مدارك همه چيز را نشان مى دهد.

] بعد از شفا هم ا و را پيش دكترها برديد؟

بله! آنها تعجب كردند و گفتند: چه كار كردى كه اين بچه خوب شد؟ گفتم: ما يك دكتر داريم كه پيش او بردم. گفتند: كجاست؟ گفتم: قم، مسجد جمكران. و بعد چند تا از سكه هاى امام زمان(عليه السلام) را به آنها دادم. به خدا دكتر تعجب كرد، دكتر آدرس جمكران را هم گرفت.

] كدام دكتر بود؟

دكتر بيمارستان هزار تختخوابى امام خمينى، آقاى دكتر رفعت و يك دكتر پاكستانى ديگر.

] دقيقاً چه مدت است كه اين جا هستى؟

نزديك يك برج است كه اين جا هستم و بايد حضرت امضا كند و اجازه بدهد تا از اين جا بروم.

] در منطقه شما اكثراً اهل تسنن هستند؟

بله!

] خودتان چطور؟

ما خودمان هم سنى و حنفى هستيم. پيرو دين، قرآن و اسلام هستيم.

] حالا كه امام زمان(عليه السلام) بچه شما را شفا داد، شما شيعه نمى شويد؟

امام زمان (عليه السلام) مال ما هم هست و تنها براى شما نيست.

 

] در سفرى كه اخيراً به همراه آقاى حاج سيد جواد گلپايگانى جهت افتتاح مسجد سراوان به زاهدان داشتم و جوياى حال اين خانواده شدم به دو نكته آگاهى يافتم.

1 ـ ديدار اين نوجوان با مرحوم آية الله العظمى گلپايگانى و سفارش ايشان به او كه بايد جزو شاگردان مكتب امام صادق(عليه السلام)و از سربازان امام عصر(عليه السلام) شود.

2 ـ مژده دادند كه افراد خانواده اين نوجوان، همه شيعه اثنى عشرى شده اند و اين قصه در نزد مردم آن جا مشهور است.

                                               

نذر چهل شب چهار شنبه

 

 بيا بيمار خسته گشته از درد ***  كه درمانگاه برتر جمكران است

 

به دارو خانه مهدى گذر كن ***  دوايش لطف داور  جمكران است( [3] )

 

اهل نوشهر مازندران هستم كه در حال حاضر ساكن تهران و كارمند اداره آموزش و پرورش مى باشم. سال 1374 فرزند 21 ساله ام از ناحيه پا احساس درد شديدى كرد. دكترها مى گفتند كه چيز خطرناكى نيست، بلكه نوعى احساس عضلانى است.

خرداد همان سال، دردِ پا به همه اعضايش سرايت كرد و با سردرد شديدى همراه شد كه در نهايت منجر به فلج شدن تمام بدنش گرديد.

سرانجام بعد از آزمايش ها و معاينه هاى متعدد و سى .تى .اسكن كه در بيمارستان «امام حسين(عليه السلام)» انجام شد، گفتند كه داخل بدن فرزندم ضايعاتى مشاهده شده است كه بايد بسترى شود.

مدتى در آن جا بسترى بود، ولى باتوجه به شدّت و سرعت بيمارى با مشورت پزشكان معالج، او را به بيمارستان «شهداى تجريش» و سپس به بيمارستان «مدرّس» منتقل كرديم. بعد از انجام آزمايش هاى تخصصى اعلام كردند كه او سرطان مغز و استخوان دارد و بيش تر از شش ماه زنده نخواهد ماند.

نمى دانم چرا و چطور، امّا به دلم افتاد كه جگر گوشه ام را به مسجد جمكران بياورم و آوردم و براى شفاى او به آقا امام زمان(عليه السلام)متوسّل شدم. شانزده روز در مسجد بوديم. طى اين مدّت خواب ديدم كه بايد فرزندم را به بيمارستان برگردانم; حتى خودش هم خواب ديده بود كه امام زمان(عليه السلام)يك قرآن به او داده و فرموده بود: «آن را بخوان و ختم كن!»

او را به بيمارستان برگرداندم. دكتر موسوى، فوق تخصص جراحى عمومى با آزمايش هاى مجدد تشخيص داد كه غدّه اى در قسمت لگن وجود دارد كه بايد عمل شود. همان موقع نذر كردم كه چهل هفته، شب هاى چهارشنبه به مسجد مقدّس جمكران بروم; به اين اميد كه فرزند جوانم بهبود يابد.

عمل جراحى انجام شد، ولى با وجودى كه پزشكان مى گفتند عارضه با عمل جراحى برطرف شده است، امّا فرزندم همچنان فلج باقى مانده بود!

بعد از چند روز، پزشك جراح اعلام كرد كه وضعيت غدّه به گونه اى است كه برايشان مثل يك معمّا شده است; غدّه به صورت توده اى فشرده درآمده بود كه اين مسأله از نظر آنها غير قابل تصوّر بود. او را به قصد توسّل به امام هشتم، على بن موسى الرضا(عليه السلام) به مشهد مقدّس بردم. مدّت يك ماه كه در جوار پاك آن حضرت بوديم، آمدن به مسجد مقدّس جمكران را در شب هاى چهارشنبه ترك نكردم و هر هفته از مشهد به قم مى آمدم.

بعد از مدتى به تهران برگشتيم و طبق توصيه پزشك ها شيمى درمانى را شروع كرديم كه اين كار هم نتيجه اى نداد، امّا با عنايتى كه در خواب به فرزندم شده بود، همچنان به معجزه اى از طرف حضرت ولى عصر(عليه السلام)اميدوار بوديم و شب هاى چهارشنبه به مسجد مقدّس جمكران مى آمدم كه با تمام شدن چهل هفته، نتيجه گرفتم و فرزندم شفا گرفت! در حالى كه پزشكان از ادامه حيات فرزندم مأيوس شده بودند، ولى به لطف خدا و عنايت حضرت ولى عصر(عليه السلام) فرزندم بعد از گذشت چند سال در صحت و سلامت زندگى مى كند.( [4] )

 

] دكتر محسن توانانيا، پزشك دارالشفاى حضرت مهدى(عليه السلام)، درباره شفاى ط .م اظهار مى دارد:

«بيمار مورد نظر در تاريخ 14/7/1375 در سن 21 سالگى به علّت درد شديد در ناحيه لگن و پا به بيمارستانى در تهران مراجعه كرده است. بيمار سر درد پيشرونده اى هم داشت; طورى كه به سختى راه مى رفت و مجبور به استفاده از عصا شده بود. در بررسى هاى انجام شده از طريق سى .تى .اسكن، توده هايى در داخل لگن مشخص شده بود كه با بررسى بيش تر ثابت شد كه دردهاى شديد بيمار ناشى از انتشار بدخيمى از استخوان ها در ساير قسمت هاى بدن بوده است.

بعد از انجام جراحى نتيجه به تومور بدخيم و درگيرى استخوان ها منتهى گرديد كه معمولا در اين موارد پيشرفت بيمارى چنان سريع است كه حتى با بهترين اقداماتِ درمانى، طول عمر بيمار كوتاه خواهد بود; در حالى كه در بررسى هاى به عمل آمده از بيمار مورد نظر كه دو سال بعد، به وسيله سى .تى .اسكن انجام شد، هيچ اثرى از بيمارى در هيچ نقطه اى از بدن او مشاهده نشده است.

 

] نظر كارشناسى خانم دكتر اديبى در مصاحبه اى با امور فرهنگى مسجد مقدس جمكران:

 

واحد ارشاد: با توجه به تخصص حضرتعالى و بررسى هايى كه روى پرونده بيمار مذكور انجام داده ايد، لطفاً بفرماييد كه مداواى اين گونه بيمارى به صورت طبيعى چند درصد امكان دارد؟

دكتر اديبى: اين بيمارى وقتى به صورت گسترده و به اصطلاح ما «متاستان» شده باشد و درگيرى هاى گوناگون در نواحى مختلف ايجاد كرده باشد، انتظار مى رود كه حتّى با بهترين درمان ها طول عمر بيمار خيلى كوتاه باشد، ولى در مورد ايشان شفا تحقق يافته است.

واحد ارشاد: فرموديد كه درمان طبيعى اين بيمار امرى غير عادى بود، آيا مورد خاصى در پرونده ايشان ملاحظه ننموديد؟

دكتر اديبى: همان طور كه خدمتتان عرض كردم، وقتى اين پرونده را مطالعه مى كردم با توجه به اين كه در تشخيص بيمارى هيچ ترديدى نبود و توسط پاتولوژيست بررسى شده بود، بنابراين فكر نمى كنم هيچ ترديدى در تشخيص اين بيمارى وجود داشته باشد. لذا با توجه به اين كه آزمايش ها نشان مى دهد مراكزى از قسمت هاى مختلف بدن بيمار باهم درگير بوده اند، يقيناً مسأله درمانش يك پديده طبيعى نبوده است.( [5] )

 


[1] ـ احتجاج، ج 2، ص 499; بحارالانوار، ج 53، ص 177 و 178.

[2] ـ مصادف با 28 شهريور سال 1368.

[3] ـ مسجد مقدس جمكران تجليگاه صاحب الزمان(عليه السلام)، ص 157.

[4] ـ دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران، شماره 172، مورخه 15/4/1378.

[5] ـ مصاحبه مذكور در مورخه 10/8/78 صورت گرفته است.


 



تشرفات


 

شفاى پسر بچه فلج

 

يكى از اعضاى هيئت امناى مسجد مقدّس جمكران، كه بيش از بيست سال است كه توفيق خدمت به اين مسجد را دارد، چنين نقل مى كند:

«دقيقاً خاطرم نيست كه سال 51 بود يا 52. شب جمعه اى بود و من طبق معمول به مسجد مشرف شده بودم. جلوى ايوان مسجد قديمى، كنار مرحوم حاج ابوالقاسم ـ كارمند مسجد كه داخل دكه مخصوص جمع آورى هدايا بود ـ نشسته بودم. نماز مغرب و عشا تمام شده بود و جمعيت كم و بيش مشرف مى شدند. ناگهان خانمى جلو آمد در حالى كه دست دختر 12 ساله اش را گرفته بود و پسر بچه 9 ساله اى را هم در بغل داشت. نگاهى كردم و گفتم: بفرماييد! امرى داشتيد؟

زن سلام كرد و بدون هيچ مقدمه اى گفت: من نذر كرده ام كه اگر امام زمان(عليه السلام) امشب بچه ام را شفا دهد، پنج هزار تومان بدهم. حالا اول مى خواهم هزار تومان بدهم.

پرسيدم: آمدى كه امتحان كنى؟

گفت: پس چه كنم؟

بلافاصله گفتم: نقدى معامله كن; با قاطعيت بگو اين پنج هزار تومان را مى دهم و شفاى بچه ام را مى خواهم!

كمى فكر كرد و گفت: خيلى خب، قبوله. و بعد پنج هزار تومان را داد; قبض را گرفت و رفت.

آخر شب بود و من قضيه را به كلّى فراموش كرده بودم. خانمى را ديدم كه دست پسر بچه و دخترش را گرفته بود و به طرف دكّه مى آمد. به نظرم رسيد كه قبلا دختر بچه را ديده ام، ولى چيزى يادم نيامد. زن شروع به دعا كردن نمود و تكرار مى كرد و مى گفت: حاج آقا! خدا به شما طول عمر بدهد! خدا ان شاءاللّه به شما توفيق بدهد!

پرسيدم: چى شده خانم؟

گفت: اين بچه همان بچه اى است كه وقتى اول شب خدمتتان آمدم بغلم بود. و بعد پاهاى كودك را نشان داد. كاملا خوب شده بود و آثارى از ضعف يا فلج در پسرك نبود.

زن سفارش كرد كه شما را به خدا كسى نفهمد. گفتم: خانم! اين اتفاقات براى ما غير منتظره نيست. تقريباً هميشه از اين جور معجزه ها را مى بينيم.

گفت: هفته ديگر ان شاءاللّه با پدرش مى آييم و گوسفندى هم مى آوريم. هفته بعد كه آمدند، گوسفندى را ذبح كردند و خيلى اظهار تشكر نمودند. بچه را كه ديدم، او را بغل كردم و بوسيدم.

   


شفاى سرطانى

  پير مرد مى گويد:

«بيمارى من از يك سرماخوردگى ساده شروع شد; كمتر از 25 روز به قدرى حالم بد شد كه در بيمارستان شهيد مصطفى خمينى بسترى شدم. نمى توانستم غذا بخورم و پزشكان مرا به وسيله سِرم و دارو زنده نگه داشته بودند.

روزى يكى از فاميل ها به عيادتم آمد. او وقتى رفت، ديدم كه سيدى بزرگوار وارد اتاق ما شد. اتاق سه تخته بود. آقا روبروى تخت من ايستاد و فرمود: چرا خوابيده ايد؟

گفتم: بيمار هستم. قبلا مريض نبوده ام. چند روزى است كه اين طور شده ام. آقا فرمود: فردا بيا جمكران!

صبح، وقتى دكتر براى معاينه آمد، گفتم: نمى خواهم معاينه ام كنيد! گفت: مسئوليت دارد. گفتم: خودم به عهده مى گيرم. اگر بميرم، خودم مسئول خواهم بود، ولى من خوب شده ام. امام زمان(عليه السلام) مرا شفا داد. دكتر خنديد و به شوخى گفت: امام زمان كه در چاه است.

پرستار خواست سِرم مرا وصل كند كه نگذاشتم. وقتى خانواده ام به ديدنم آمدند، گفتم: مرا حمام ببريد تا آماده رفتن به مسجد جمكران شوم!

قربانى اى تهيه كردم و به مسجد مشرف شدم. در بين راه مرتب توى سَرم مى زدم و آقا امام زمان(عليه السلام) را صدا مى كردم و از عنايت آن حضرت سپاسگزارى مى نمودم.

با اين كه مدتى بود كه گويى يك تكه سنگ در شكم داشتم و ميل به غذا نداشتم، امّا اشتهايم خوب شده و انگار سنگ از بين رفته بود. البته هنوز كمى در غذا خوردن مشكل دارم كه اميدوارم امام زمان(عليه السلام)شفايم دهد».

  


شفاى مفلوج و سفارش به دعاى فرج

  يكى از خدمه جمكران مى گويد:

«يك روز قبل از عاشوراى حسينى در مسجد جمكران مشغول قدم زدن بودم. مسجد بسيار خلوت بود. ناگهان متوجه مردى شدم كه بسيار هيجان زده بود و به هر يك از خدّام كه مى رسيد، آنها را بغل مى كرد و مى بوسيد. جلو رفتم تا جريان را جويا شوم، امّا همين كه به او رسيدم مرا نيز در آغوش كشيد; مى بوسيد و اشك مى ريخت. وقتى جريان را از او پرسيدم، گفت: چند وقت قبل با اتومبيل تصادف كردم و فلج شدم. پاهايم از كار افتاد. هر شب به خدا و ائمه معصومين(عليهم السلام) متوسل مى شدم. امروز، همراه خانواده ام به مسجد آمدم. از ظهر به بعد حال خوشى داشتم; به آقا امام زمان(عليه السلام) متوسل بودم و از ايشان تقاضاى شفا مى كردم. نيم ساعت پيش، ناگهان متوجه شدم كه مسجد، نورى عجيب و بوى خوشى دارد. به اطراف نگاه كردم و ديدم كه مولا اميرالمؤمنين، امام حسين، قمر بنى هاشم و امام زمان(عليهم السلام) در مسجد حضور دارند. با ديدن آنها دست و پاى خود را گم كردم. و نمى دانستم چه كنم كه امام زمان(عليه السلام) به من نگاه كرد و همان لحظه لطف ايشان شامل حالم شد و به من فرمود: شما خوب شديد! برويد و به ديگران بگوييد كه براى فرج من دعا كنند كه ظهور ان شاءاللّه نزديك است. بعد ادامه داد: امشب عزادارى خوب و مفصلى در اين جا برقرار مى شود كه ما هم حضور داريم».

  ] خادم مى گويد: «مردِ شفا گرفته يك انگشترى طلا به دفتر داد و با خوشحالى رفت. مسجد خلوت بود. آخر شب، هيأتى از تبريز به جمكران آمد و به عزادارى و نوحه خوانى پرداختند. مجلس بسيار با حال و سوزناك بود. من همان لحظه به ياد حرف آن مرد افتادم».

   


شفاى مسموم در حال مرگ

  جوان مى گويد:

«به دليل مسموميّت، چند روزى در بيمارستان نمازى شيراز بى هوش بودم. پزشكان از مداواى من قطع اميد كرده بودند. برادرم كه در آن لحظات كنار تخت من بود، مى گفت: ديدم كه خط صافى روى صفحه اى كه نوار قلب را نشان مى داد، ظاهر شد.

او گريه مى كند و خود را روى من مى اندازد. دكترها او را از اتاق بيرون مى برند و دستگاه ها را از بدن من جمع مى كنند. آنها مى خواستند جنازه ام را تحويل دهند كه ناگهان آثار حيات در من ظاهر مى شود: قلبم شروع به كار مى كند و فشار خون از 3 به 10 مى رسد. پزشكان سريعاً مرا براى دياليز و تصفيه خون به بيمارستان سعدى و صحرايى مى برند. عقيده پزشكان بر اين بود كه اگر دياليز هم مى شدم، باز هم معلوم نبود كه زنده بمانم، اما من زنده شدم.

عمه ام كه زن مؤمن و با تقوايى است و هميشه ائمه معصومين(عليهم السلام)را در خواب مى بيند و 79 سال هم سن دارد، موقعى كه حال من خيلى بد بود و خبر مردن مرا برايش برده بودند، همان شب در خواب امام زمان(عليه السلام)را مى بيند كه حضرت فرموده بودند: نترسيد و ناراحت نباشيد كه ما شفاى جوان شما را از خدا خواسته ايم. خدا جوان شما را شفا خواهد داد.

عمه ام از خواب بيدار مى شود و بوى عطر آقا را استشمام مى كند و به افراد فاميل خبر شفاىِ مرا مى دهد. ابتدا همه او را مسخره مى كنند، ولى بالاخره معجزه به وقوع مى پيوندد. من نيز بعد از اين معجزه براى قدردانى به مسجد جمكران مشرف شدم».

   


دعا براى فرزندار شدن

  مرد مى گويد:

«شانزده سال بود كه ازدواج كرده بودم، ولى صاحب فرزند نمى شدم. مراجعه به دكترهاى متخصص و مصرف داروهاى متنوع، نتيجه اى نداد. پزشكان بر اين عقيده بودند كه من و همسرم سالم هستيم، اما علت بچه دار نشدن ما را تشخيص نمى دادند.

خلاصه، از همه جا نااميد شده و زندگى ما در سرازيرى سقوط بود. روزى يكى از دوستان به من گفت: كمتر به دكتر مراجعه كن! برو خدمت آقا امام زمان(عليه السلام) و از حضرت خواسته ات را طلب كن!

دل شكسته و اميدوار به مسجد جمكران مشرف شدم و بعد از خواندن نماز، متوسّل شدم. چند روزى نگذشت كه حضرت واسطه فيض شده و خداوند هم يك فرزند پسر به من عنايت نمود كه الحمدلله سالم است و حالش هم خوب است».

 


شفاى مجروح و معلول مغزى

  پدرِ كودك 5 ساله مى گويد:

«در اثر تصادف با اتومبيل، پسرم از دست، پا و جمجمعه مجروح شد. سه سال در بيمارستان فيروزگر و بيمارستان حضرت فاطمه(عليها السلام) در تهران تحت درمان بود. بعد از بهبودى سر پسرم، پزشكان نظر دادند كه او 60% نقص عضو دارد; 30% مقاومت جمجمه در برابر عفونت و ضربات عفونى احتمالى ايجاد شده از دست رفته است، 10% هم در راه رفتن مشكل خواهد داشت و 20% قواى عقلى او از بين رفته است كه در اين موارد از دست هيچ كس كارى ساخته نيست و شما هم به دكترها مراجعه نكنيد. چون سودى ندارد.

من به خدا و ائمه اطهار(عليهم السلام) متوسل شدم. در ايامى كه فرزندم سالم بود، هر شب چهارشنبه و جمعه با هم به زيارت مى آمديم. او را شب پنج شنبه كه خلوت بود به مسجد جمكران آوردم تا شايد لطف خدا و آقا امام زمان(عليه السلام) شامل حال ما شود. من و پسرم به مسجد، كنار منبر رفتيم و من مشغول نماز خواندن شدم. ساعت 10 شب يك نفر كه گويى از شهرستان آمده بود، غذا آورد و رفت. عده اى ساعت 40/10 دقيقه به مسجد مشرف شدند و بالاى سر پسرم دعا خواندند. تقريباً بعد از پانزده دقيقه كه گذشت، ديدم كه پسرم مهدى از جا پريد و خود را در بغل من انداخت و گفت: بابا من خوب شدم».


   شفاى مجروح و معلول جنگى

  جوان مى گويد:

«8 سال پيش در جبهه حاج عمران در حمله هوايى عراق مجروح شدم. تقريباً از تمام بدن فلج شده بودم و توانايى حركت نداشتم. شبى مادرم به منزل ما آمد و زخم زبانى به من زد كه دلم را شكست و متوسل به آقا امام زمان(عليه السلام) شدم و گفتم: اى امام زمان! يا مرگ مرا برسان و يا شفايم را از خدا بخواه!

آن شب در خواب، امام زمان(عليه السلام) را ديدم كه فرمود: من مسجدى به دست خود بنا كرده ام. بيا آن جا متوسل شو!» و در همان حال مسجد جمكران مورد نظرم بود.

صبح كه از خواب برخاستم، نظرم عوض شد و با خود گفتم كه سال آينده به مسجد جمكران مى روم. سپس به عيادت بيمارى در بيمارستان رفتم. شب، ساعت 12 كه به منزل برگشتم، ديدم كه منزل و كليه اثاثيه ام در آتش سوخته است. بسيار ناراحت شدم. صبح از يكى از دوستان مبلغى قرض گرفتم و همان روز حركت كردم و به مسجد جمكران آمدم. مدت 39 روز در مسجد جمكران ماندم و به آقا خدمت مى كردم تا اين كه شب چهلم كه شب چهارشنبه و مصادف با شب نوزدهم ماه مبارك رمضان بود، فرا رسيد. خيلى خسته بودم و خواب مرا احاطه كرده بود. داخل يكى از كفشدارى ها رفته و خوابيدم. در خواب ديدم كه حدود ساعت يك نيمه شب است و من در حياط مسجد مشغول جمع كردن آشغال و زباله ها هستم كه آقايى جلو آمد و فرمود: آقا سيد! دارى نظافت مى كنى؟ بيا برويم داخل مسجد كمى حرف بزنيم!

قبول كردم و با او داخل مسجد شديم. ديدم كه چهار نفر ديگر هم آن جا هستند. نزديك آنها نشستم. آقا فرمودند: آقا سيد! مثل اين كه كسالتى دارى؟

گفتم: بله آقا. در جبهه مجروح شدم.

آقا با دست مبارك خود بر سر من كشيد و فرمود: ان شاءاللّه خوب مى شوى. و بعد دستى به كمر و پايم كشيد كه در عالم خواب، بسيار راحت شدم. يكى از آن چهار نفر هم حضرت على(عليه السلام) بود با فرق خونين و ديگرى حضرت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) بود، حضرت زهرا(عليها السلام) هم با پهلوى شكسته نفر سوم بود. و نفر چهارم حضرت معصومه(عليها السلام) بود كه داشت گريه مى كرد.

پرسيدم: چرا حضرت معصومه(عليها السلام) گريه مى كند؟

امام زمان(عليه السلام) فرمود: او شكايت دارد كه به حرم ايشان بى احترام مى كنند.

امام يك دانه خرما و قدرى آب به من داد و فرمود: بخور كه فردا مى خواهى روزه بگيرى.

وقتى از خواب بيدار شدم ديگر از تركش ها خبرى نبود و حالم خيلى خوب شده بود و راحت شده بودم»


زنده شدن دختر سه ساله

  اهل عربستان سعودى است و به مسجد جمكران آمده است. مى گويد:

«ما سنّى بوديم. اهل تسنن اسم حضرت فاطمه و زينب(عليهما السلام) را براى بچه ها خوب نمى دانند و عقيده دارند كه هر بچه اى به اين نام باشد به زودى مى ميرد، امّا من همسرى داشتم كه فاطمه نام داشت و در اولين زايمان هم دخترى به دنيا آورد. خانواده من اسم «حفصه» را براى او انتخاب كردند، ولى من زير بار نرفتم و اسم فرزندم را هم فاطمه گذاشتم. بعد از سه سال فاطمه مريض شد. دخترم را خدمت قبر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)بردم و از ايشان شفا خواستم كه الحمدللّه شفا دادند. بعد از برگشتن از نزد قبر حضرت رسول، دخترم خوابيد. خوابش طولانى شد. هر چه صدايش كرديم، بيدار نشد. او را پيش دكتر برديم كه گفت: بچه مرده است. وقتى به دكتر ديگرى مراجعه كرديم، او هم همان جمله را گفت.

دخترم را به غسالخانه برديم. بعد از چند دقيقه ديدم كه او حركت كرد و از من آب خواست. برايش آب آوردم. وقتى او را بغل كردم، گفت:

بابا! توى خواب ديدم كه مردى پيش من ايستاده و دو ركعت نماز خواند. بعد از نماز دست مبارك خود را بر سر من كشيد و گفت: بلند شو، شما زنده مى مانيد و فعلا نمى ميريد! و گفت كه به بابايت بگو تا شيعه شويد.

آرى! اين مسئله باعث شيعه شدن من شده است. حالا، براى تشكر و قدردانى از آقا امام زمان(عليه السلام) عازم ايران شدم و به مسجد جمكران آمدم».

   


شفاى سرطان

  مادر مى گويد:

«مدتى پيش غده سرطانى در زير شكم پسرم، سعيد كه در مكانيكى كار مى كرد، به وجود آمد. بعد از مراجعه به كميته امداد امام و معرفى به پزشكان تهران با پيشنهاد دكتر، غدّه را برداشتند و شيمى درمانى كردند، اما بعد از عمل، نتيجه اى عايد نشد و پسرم هميشه در ناراحتى و عذاب بود. شبى در منزل خود كه در بلوچستان است به آقا امام زمان(عليه السلام) متوسل شدم و شفاى پسرم را از آقا خواستم. در همين حال ديدم كه آقايى با عمّامه و ريش سفيدى كه نور از صورت آن بزرگوار آشكار بود وارد منزل ما شد و آب خواست. وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند. سپس دست بر زمين گذاشت و دو دانه ريگ برداشت و آنها را قدرى مالش داد كه به صورت دو عدد جواهر و دُرّ درآمد. بعد نگاهى به سعيد كرد و فرمود: ان شاءاللّه سعيد خوب مى شود.

او عصايى در دست داشت كه از نور بود. خواستيم به عنوان تشكر پولى به ايشان بدهيم كه قبول نكرد و بلافاصله تشريف برد و اثرى از ايشان نديدم.

سعيد را برداشتيم و به مسجد جمكران آورديم. در شب چهارشنبه، ساعت 5/2 شب كه مشغول نماز، دعا و توسل به آقا امام زمان(عليه السلام)بوديم، ناگهان سعيد متوجه شد كه نورى به طرف او مى آيد. ابتدا وحشت كرد، ولى بعد كم كم ترس او برطرف شد پس از لحظه اى آن نور او را احاطه كرد در همين هنگام سلامتى خود را در به دست آورد و حالا اثرى از غدّه و جاى بخيه در بدن او وجود ندارد».

   


شفاى ضايعه نخاع كمر

 يكى از برادران روستاى جمكران مى گويد:

«سال ها پيش كه به مسجد جمكران مشرف مى شدم از حاجى خليل قهوه چى كه در آن زمان خادم مسجد جمكران بود، شنيده بودم كه فردى به نام حسين آقا، مهندس برنامه و بودجه با هدايت آقاى حاج خلج قزوينى به مسجد جمكران مشرّف شده و شفا گرفته است. سال ها منتظر فرصت بودم كه از نزديك حاج خلج قزوينى را ببينم و جريان شفاى آن مهندس كه ضايعه نخاع كمر داشت و شفا گرفته بود را بپرسم تا اين كه به عنوان معلم به قريه جمكران آمدم و ظهرها براى خواندن نماز به مسجد مى رفتم. يكى از روزها شنيدم كه حاج خلج به مسجد تشريف آورده است. خدمت رسيدم و از ايشان خواستم كه جريان را تعريف كند كه گفت: روزى جلو قهوه خانه حاجى خليل در روستاى جمكران نشسته بودم. قبلا شنيده بودم كه شخصى به نام حسين آقا از قسمت نخاع دچار ضايعه شده و براى معالجه حتى به خارج هم رفته بود، ولى همه او را جواب كرده بودند. آن روز او را ديدم و از او خواستم كه چند روزى با هم باشيم و به مسجد جمكران مشرف شويم، امّا حسين آقا گفت: فايده اى ندارد. من به بهترين دكترها مراجعه كرده و جواب نشنيده ام.

من اصرار زيادى كردم. او پذيرفت. مدّت چهل روز با هم بوديم و به مسجد جمكران مشرف مى شديم. روز چهلم به حسين آقا گفتم: مواظب باش كه امروز، روز چهلم است. با هم به صحرا رفتيم. مدتى قدم زديم و دوباره به مسجد برگشتيم. وارد مسجد كه شديم به حسين آقا گفتم: خسته ام مى روم اطاق بغل مسجد تا كمى بخوابم.

حسين آقا گفت: من هم مى روم نماز بخوانم.

مدتى در اتاق خوابيدم. ناگهان سر و صداى زيادى در مسجد پيچيد و من از خواب بيدار شدم. بيرون آمدم و ديدم حسين آقا كه قبلا كمرش ناراحت بود، سنگ بزرگى از لب چاه برداشت و پرتاب كرد و هيچ دردى در كمر احساس نكرد. به او گفتم: چه شده؟

گفت: در مسجد نماز امام زمان(عليه السلام) را مى خواندم. وقتى نمازم تمام شد، نشستم و آقا سيدى را پهلوى خود احساس كردم. ايشان دست خود را به پشت من كشيد و فرمود: دردى در پشت تو نيست. و بعد فرمود: وقتى نماز امام زمان(عليه السلام) را خواندى، صلوات هم فرستادى؟

گفتم: خير.

فرمود: بفرست.

من پيشانى به مهر گذاشتم و صلوات مى فرستادم. ناگهان به فكرم رسيد كه او مرا از كجا مى شناخت و ناراحتيم را از كجا مى دانست. سرم را از مهر برداشتم، امّا كسى را نديدم و احساس كردم كه هيچ ناراحتى ندارم».

   


شفاى بيمارى كليه

 

 مادرى همراه فرزندش به واحد فرهنگى مسجد جمكران مراجعه نمود و اظهار داشت:

«فرزندم مدت هاى زيادى ناراحتى كليه داشت. وقتى او را به دكتر نشان داديم، گفت كه كليه فرزندم به طور مادرزادى كار نمى كند و عفونى شده است. او را سونوگرافى كردند و گفتند كه كليه بايد از بدن جدا شود. عكس رنگى گرفتيم. در بيمارستان لبافى نژاد كميسيون پزشكى تشكيل شد و همه نظر دادند كه بايد عمل شود.

ماه رمضان بود. شبى در خواب ديدم كه قرار است فرزند مريضم را به اتاق عمل ببرند. من به آقاى دكتر مى گفتم كه آقاى دكتر! بچه من خوب مى شود؟ دكتر در پاسخ گفت: خانم! همه چيز دست آقا امام زمان(عليه السلام)است.

وقتى دوباره به دكتر مراجعه كردم، قرار شد كه يكبار ديگر سونوگرافى بگيرند. آزمايشات لازم انجام شد و تصميم گرفتند تا بچه را به اتاق عمل ببرند. همان روز مطلع شدم كه هيأتى از نازى آباد تهران به مسجد جمكران مى آيد. گفتم: بگذاريد قبل از سونوگرافى و آزمايش، بر اساس خوابى كه ديده ام او را به مسجد جمكران ببرم.

همراه با هيأت به مسجد جمكران آمدم و فردا صبح مستقيماً به مركز سونوگرافى رفتم. به آقا امام زمان(عليه السلام) عرض كردم كه من از مسجد جمكران مى آيم، مرا نااميد نكنيد!

وقتى سونوگرافى انجام شد، گفتند: اين بچه هيچ ناراحتى ندارد. وقتى به دكتر مراجعه كردم، عكس هاى رنگى و سونوگرافى هاى قبل را با سونوگرافى جديد مقايسه كرد و گفت: ديگر هيچ عيب و ناراحتى در كليه بچه وجود ندارد. بچه از دعاى امام زمان(عليه السلام) شفا گرفته است».

  


شفاى ناراحتى اعصاب و روان

  برادرى دانشجو مى گويد:

«حدود سه سال بود كه سردرد عجيبى داشتم. ابتدا درد از ناحيه گيجگاه شروع شده و سپس تمام سر، پيشانى، چشم ها و حتى دلم را فرا مى گرفت. شب و روز آسايش نداشتم. مدتى بعد از شروع سردردها حالت شوك به من دست مى داد. حافظه ام را از دست داده بودم. خوابم خيلى كم شده و از همه چيز وحشت داشتم. در رشت به دكتر مراجعه كردم كه تشخيص دادند روانى شده ام و جواب رد به من دادند. چون دانشجو بودم، سه ترم مرخصى گرفتم و در اين سه سال 7 مرتبه به قصد زيارت امام رضا(عليه السلام) به مشهد شرفياب شدم تا اين كه روزى با مطالعه برخى كتب با مسجد جمكران آشنا شدم. يكى از دوستانم نيز در اين باره با من صحبت هايى داشت. تصميم گرفتم به مسجد جمكران بيايم. در قم ابتدا به زيارت حضرت معصومه(عليها السلام) رفتم و بعد به مسجد آمدم. پس از توسل به رشت برگشتم و حس كردم كه حالم كمى طبيعى شده است. بعد از دو ـ سه هفته مجدداً به مسجد جمكران آمدم و مشغول دعا و نماز شدم و قدرى خوابيدم. ساعت 12 شب بيدار شدم و بعد از تجديد وضو داخل مسجد رفتم و بين خواب و بيدارى، سيد بلند قدى را ديدم كه چند نفر با او همراه بودند و عزادارى مى كردند و درباره حضرت مهدى شعر مى خواندند. موقعى كه سيد به من رسيد، سلام كردم. سيد نگاهى به من كرد و سرش را تكان داد و من بعد از مدتى از خواب بيدار شدم. الان به حمدللّه تمامى آن حالات از بين رفته و فقط كمى درد خفيف در گيجگاه من باقى مانده است».

   


شفاى لال

  يكى از خدام حضرت رضا(عليه السلام) مى گويد:

«براى كشيدن دندان، پيش دكتر رفتم. دكتر گفت: غده اى كنار زبان شما است كه بايد عمل شود. من موافقت كردم، امّا پس از عمل، لال شدم و قادر به حرف زدن نبودم. همه چيز را روى كاغذ مى نوشتم و با ديگران به اين وسيله ارتباط برقرار مى كردم. هر چه به دكتر مراجعه كردم، فايده اى نبخشيد. دكترها گفتند: رگ گويايى شما صدمه ديده است.

ناراحتى و بيمارى به من فشار آورد. براى معالجه به تهران رفتم. روزى در تهران به حضور آقاى علوى رسيدم كه فرمود: راهنمايى من به تو اين است كه چهل شب چهارشنبه به مسجد جمكران برويد. چون اگر شفايى باشد در آن جا است.

تصميم جدى گرفتم. هر هفته از مشهد بليط هواپيما تهيه مى كردم و شبهاى سه شنبه به تهران مى رفتم و شب چهارشنبه به مسجد جمكران مشرّف مى شدم. در هفته سى و هشتم، بعد از خواندن نماز سر بر مهر گذاشتم و صلوات مى فرستادم. ناگهان حالتى به من دست داد كه ديدم همه جا روشن و نورانى شد و آقايى وارد شد كه عده زيادى دنبال ايشان بودند و مى گفتند كه اين آقا، حضرت حجة بن الحسن(عليه السلام) است. من ناراحت در گوشه اى ايستاده و با خود مى انديشيدم كه نمى توانم به آقا سلام كند. آقا نزديك من آمد و فرمود: سلام كن!

به زبانم اشاره كردم كه لال هستم، وگرنه بى ادب نيستم كه سلام نكنم. حضرت، بار دوم فرمود: سلام كن!

بلافاصله زبانم باز شد و سلام كردم. در اين هنگام پرده ها كنار رفت و خود را در حال سجده و در حال صلوات فرستادن ديدم. اين جريان را افرادى كه قبلا سلامتى مرا ديده و بعد لال شدن مرا نيز مشاهده كرده بودند و حالا نيز سلامتى مرا مى بينند، نزد حضرت آية اللّه العظمى گلپايگانى(رحمه الله)شهادت داده اند».

   


شفاى پسر بچه مبتلا به بيمارى قلبى

 

 پسر بچه اى به نام «ع ـ ز» مى گويد:

«من ناراحتى قلبى مادرزادى داشتم و بستگان من براى مداوا در تهران به پزشكان زيادى از جمله دكتر طباطبائى مراجعه كرده بودند; ايشان اظهار كرده بود: قلب او بايد عمل شود و تا به سن 6 سالگى نرسد نمى توانيم او را عمل كنيم. در صورت عمل شدن هم تنها 50% احتمال خوب شدن وجود دارد.

يكى از اقوام ما هر چهارشنبه مردم را با هيأت و كاروان از تهران به مسجد جمكران مى آورد. آن روز پدر من هم در مأموريت بود و به بيرجند مسافرت كرده بود. اين آقا مرا هم با هيأت به مسجد جمكران آورد. من قادر به راه رفتن نبودم. لذا مرا بغل كرد و داخل مسجد برد و نشانى محل خود را به من گفت و رفت. من توى مسجد دراز كشيده بودم. قدرى دعا كردم و به درگاه الهى تضرّع و توسل جستم. در اثر خستگى، خوابم برد. در خواب، آقا امام زمان(عليه السلام) را ديدم كه با لباس و عمامه سبز و چهره اى نورانى نزديك من آمد و فرمود: بلند شو، شفا گرفتى! بعد به سر و سينه ام دستى كشيد و دوباره فرمود: بلند شو!

از خواب بيدار شدم و احساس كردم كه حالم خوب است. من كه اصلا قادر به راه رفتن نبودم، دويدم كه محل راننده را پيدا كنم. همين كه او را ديدم خود را در بغلش انداختم».

   


مشكل خريد خانه

  جوانى مى گويد:

«منزلى خريدم، امّا مى دانستم كه براى اداى تمام پول خانه توانايى ندارم و خداوند بايد به من كمك كند. شب چهارشنبه كه به مسجد جمكران مشرف شدم، بعد از نماز تحيّت دعا كردم و گفتم: آقا ما را ببخشيد كه براى خواسته هاى كوچك پيش شما مى آييم. و الاّ بايد خواسته ما فقط سلامتى و ظهور و تعجيل در فرج شما باشد و بايد از خدا بخواهيم كه به ما توان پيروى از شما را عنايت كند، ولى از آن جا كه شما سرچشمه فيض هستيد و من جاى ديگرى را نمى شناستم، مى خواهم كه در اداى قرضِ خانه مرا كمك كنيد.

بعد از دعا براى تجديد وضو به وضوخانه قديمى رفتم. سيدى از سادات شريف قم را كه قبلا مى شناختم، ديدم. او بعد از احوالپرسى گفت: شنيده ام مى خواهى خانه بخرى؟

گفتم: بله.

گفت: براى من هم صد هزار تومان در نظر بگير. بعد چكى به من داد. روز موعود به بانك رفتم، ولى چيزى در حساب نبود. كمى نگران شدم. خواستم از بانك خارج شوم كه جوانى پرسيد: چك شما از چه كسى است؟

نام سيد را گفتم و او صد هزار تومان به من داد و گفت: اين پول مال همين حساب است.

بدين ترتيب مشكل خريد خانه من به لطف آقا امام زمان(عليه السلام) برطرف شد».

   


شفاى پيوند انگشتان

  يكى از خدمه جمكران به نام آقاى «ع ـ ف» مى گويد:

«انگشتان شخصى زير دستگاه، ضربه مى خورَد. همان جا نيّت مى كند كه اگر انگشتان او خوب شود و در عمل، پيوند كامل بگيرد، اولين چيزى كه مى سازد به نيّت حضرت مهدى(عليه السلام) به مسجد جمكران بياورد. الآن انگشتان او پيوند خورده و خوب شده است و با همان انگشتان كار مى كند. او با دست خود گلدانى برنجى ساخت و به عنوان هديه به مسجد مقدّس جمكران آورده و آن را تحويل دفتر هدايا و نذورات داده است».

   


شفاى بيمار

  آقاى «ع ـ الف» مى گويد:

«مدّت سه سال بود كه از بيمارى «فيستول» رنج مى بردم تا اين كه با گرفتن عكس رنگى و تشخيص دكتر تصميم قطعى به بسترى شدن در «بيمارستان نكويى قم» و عمل جراحى گرفتم. قبل از عمل و رفتن به بيمارستان، شب چهارشنبه، پنجم شعبان به مسجد جمكران مشرف شده و با انجام مستحبّات مسجد و توسل به حضرت مهدى(عليه السلام) روانه بيمارستان شدم. مقدمات عمل فراهم شد. از سينه ام عكس گرفتند. 24 ساعت قبل از عمل در بيمارستان بسترى بودم. وقتى دكتر مرا در راهرو ديد، گفت: براى عمل آمدى؟ و ادامه داد: چاقوى ما تيز است.

صبح پنجشنبه مرا روى تخت عمل جراحى خواباندند و سِرم وصل شد. من در همان حال به امام زمان(عليه السلام) متوسل بودم. همين كه خواستند مرا بى هوش كنند، ناگهان آقاى دكتر گفت: شما احتياج به عمل نداريد. ناراحتى شما برطرف شده است».






دلتنگم مولا...

دلتنگ روزهایی که عطر حضور تو تمام وجودم را پر می کرد...

دلتنگ همه شبهایی که گریه تنها موسیقی روح نوازش بود و آرامبخش من...

دلتنگ تمام لحظات پر اندوهی که بیاد تو ودر فراق تو سپری می شد...

مولا مرا و قلب کوچکم را دریاب.....

دریاب که بی تو سخت تنهایم....

 

 

خبر آمد خبری در راه است

 

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

 

شاید این جمعه بیاید...شاید

 

پرده از چهره گشاید...شاید

 

دست افشان...پای کوبان می روم

 

بر در سلطان خوبان می روم

 

می روم بار دگر مستم کند

 

بی سر و بی پا و بی دستم کند

 

می روم کز خویشتن بیرون شوم

 

در پی لیلا رخی مجنون شوم

 

هر که نشناسد امام خویش را

 

بر که بسپارد زمان خویش را

 

با همه لحظه خوش آواییم

 

در به در کوچه ی تنهاییم

 

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر

 

نغمه ی تو از همه پر شور تر

 

کاش که این فاصله را کم کنی

 

محنت این قافله را کم کنی

 

کاش که همسایه ی ما می شدی

 

مایه ی آسایه ی ما می شدی

 

هر که به دیدار تو نایل شود 

        

یک شبه حلال مسائل شود

 

دوش مرا حال خوشی دست داد

 

سینه ی ما را عطشی دست داد

 

نام تو بردم لبم آتش گرفت

 

شعله به دامان سیاوش گرفت

 

نام تو آرامه ی جان من است

 

نامه ی تو خط اوان من است

 

ای نگهت خاست گه آفتاب

 

در من ظلمت زده یک شب بتاب

 

پرده برانداز ز چشم ترم

 

تا بتوانم به رخت بنگرم

 

ای نفست یارومدد کار ما

 

کی و کجا وعده ی دیدار ما

 

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد

 

به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

 

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم

 

تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم

 

                                 کدام گوشه ی مشعر                                   

 

کدام گوشه ی منا

 

به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

 

ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش

 

تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

 

ببوسم خاک پاک جمکران را

 

تجلی خانه ی پیغمبران را

 

خبر آمد خبری در راه است

 

سر خوش آن دل که از آن آگاه است

 

شاید این جمعه بیاید...شاید

 

پرده از چهره گشاید...

 

شاید...

 

 

شب جمعه بود گفتگویی در لحظاتی ناب.....

 

.....و وارد شدم....

 

با گریه...

 

با دستانی خالی از حسنات...

 

 و قلبی تهی از سلامت...

 

   گفتم: کیستی ای سراپا نور؟

 

   گفتا : المهدی طاووس اهل الجنه

 

   گفتم: لحن گفتارت چه زیباست و چه زیبا پاسخ می دهی!

 

   گفتا : انا بن الدلائل الظاهرات.

 

   گفتم: این جان فدایتان . متاعی که هر بی سر و پایی دارد.

 

   گفتا : اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه.

 

   گفتم: مولا جان ! می خواهم شیرینی وصال را بچشم.

 

   گفتا : تا تلخی فراق نچشی به شیرینی وصال خرسند نگردی.

 

   گفتم: می خواهم محبوب حق تعالی شوم

 

   گفتا : تا ترک لذات خیالی نکنی محبوب حقتعالی نشوی.

 

   گفتم: در مشکلات غوطه ورم

 

   گفتا : کلید حل مشکلات تضرع در نیمه شب است.

 

   گفتم: افضل اعمال کدامین است؟

 

   گفتا : به فرموده جدم انتظار.

 

   گفتم: پایانمان چه می شود؟

 

   گفتا : العاقبه للمتقین.

 

   گفتم: عزیز علی ان اری الخلق و لا تری

 

   گفتا : غبار را پاک کن تا ببینی.

 

   گفتم: وقت آمدنت نیست؟

 

   گفتا : اذا قضی امرا فانما یقول له کن فیکون.

 

   گفتم: یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله

 

   گفتا : انا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم

 

 

 

 









ای گل رعنای نرگس ، یوسف زهرا و حجت خدا !

از کودکی آرزوی دیدار جمالت را دارم !

آقای من !

تا کی بر سر راهت بنشینم و با چشم گریان و دل سوزان آمدنت را

از خدا طلب کنم و به ظهورت امیدوار باشم ؟!

هر شب که فرا می رسد با این آرزو به مناجات می ایستم و

روز را با انتظار به شب می رسانم  تا دوباره جمعه - آن روز موعود -  

فرا رسد ، اما روز جمعه که می گذرد ، دلم از غم نیامدنت مالامال می شود 

وباز این گونه با خود زمزمه می کنم

« اللهم عجل لولیک الفرج ... »

 

 

 

برای یاران امام زمان«ع» شمشیرهایی از آسمان آورده می شود.

چنانچه نعمانی در کتاب «غیبت» از امام صادق«ع» روایت

کرده است که فرمود:

«هر گاه حضرت قائم«ع» خروج کند شمشیرهای جنگ

فرود می آید که بر هر شمشیری اسم مرد و اسم پدراو نوشته شده است.»

منبع:شگفتی ها و عجایب دنیا در بعد از ظهور امام زمان    نویسنده: محدث نوری

 


همه منتظرند ، چشم به افق دوخته اند، اشک در چشمانشان حلقه زده ، زمین و آسمان هم از این همه ظلم و ستیز به ستوه آمده اند . دست های نیاز رو به آسمان اوج گرفته اند ، آوای دلنشین « اللهم عجّل لولیک الفرج ... » در فضا طنین انداز شده،همه سرا پا گوش اند و برای شنیدن ندای آسمانی « انا المهدی (عج) »  لحظه شماری و بی تابی می کنند.همه می دانند که می آیی و بهار را به زمین سردوخزان زده هدیه می کنی.همه ازتومی گویند و آمدنت را انتظار می کشند .

اما مهدی جان ، به منتظران بی قرارت بگو تا کی ؟؟؟

 

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

                          کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

 

«برای تعجیل در فرج بسیار دعا کنید که همان گشایش کارهای خودتان است»

هیچ زمانی را برای این مهم نباید از دست داد، به ویژه:

وقت های استجابت دعا، بعد از هر نماز و در قنوت

نمازها . دعا برای آن عزیز در نیمه های شب نیز،

توفیقی است بزرگ که سبب گشایش امور شخصی شماست

دعای همیشگی ما برای آن جناب سبب

می شود که انسان هیچ گاه آن عزیز را

فراموش نکند لیکن باید در تمام لحظات

و حالات زندگی به آن حضرت متوسل

باشیم و ایشان را مشکل گشای تمام

گره های سخت زندگی بدانیم.

در این زمان ما بر سفره عام آن بزرگوار

نشسته ایم و از برکات مختلف آن بهره

می بریم.

چرا از برکات ویژه و خاص آن گرامی

بهره نگیریم؟

 

 

 





گفت‌وگو با شیخ عیسی اهری، مؤلف کتاب «صحیفة المهدی»

حجت الاسلام والمسلمین، حاج شیخ عیسی اهری (سلیم پور)، نخستین کسی است که مجموعه
 
ادعیه حضرت امام عصر (عج) را جمع‌آوری و به عربی و فارسی منتشر کرده است. انتشار
 
کتاب «صحیفة المهدی» به زبان فارسی، همراه با متن کامل ادعیه، بهانه دیدار ما با ایشان بود
 
که در آن، به موضوعاتی مانند تاریخچه پیدایش این کتاب و جمع‌آوری ادعیه مهدوی و
 
ویژگی‌های ادعیه حضرت ولی عصر اشاره شده است.

آینده روشن: در ابتدا درباره چگونگی جمع‌آوری و تألیف این کتاب توضیح بفرمایید و این‌که
 
چه چیز باعث شد شما تصمیم به این کار بگیرید.

به نام خدا. بنده سال 1367 در تبریز بودم و آیت الله الهی، برادر بزرگ‌تر مرحوم علامه
 
طباطبایی، که بعضی ایشان را بر علامه مقدم و از ایشان بزرگ‌تر می‌دانند، در تبریز از دنیا
 
رفته بود. علامه هم برای برگزاری مراسم به تبریز تشریف آورده بودند. چند روز بعد از
 
مراسم ختم هم آن‌جا ماندند. علما و روحانیان در آن فرصت، ایشان را دعوت می‌کردند و از
 
محضر ایشان استفاده می‌بردند. ما هم دو جلسه افتخار داشتیم که ایشان را دعوت کنیم. حدود
 
بیست نفر شدیم و از علامه خواستیم برایمان صحبت کند. آن شب، مخصوصاً از حضرت
 
مهدی صحبت شد. یادم هست آن وقت‌ها، کتاب راجع به حضرت مهدی نادر بود. از مرحوم
 
علامه پرسیدم آقا راجع به حضرت مهدی چه کتابی هست. کتاب دادگستر جهان را معرفی
 
کردند، نوشته ابراهیم امینی. البته آقای امینی از شاگردان خود مرحوم علامه بود که حالا هم
 
در قید حیات است. بعد، از علامه خواستیم باز هم راجع به حضرت صحبت کنند. فرمودند:
 
جالب است بدانید زمانی پروفسور هانری کربن، با من سلسله مصاحبه‌هایی داشت و من در
 
یکی از این گفت‌وگوها از ایشان پرسیدم آقای کربن، شما زمانی که حال دعا پیدا می‌کنید، چه
 
می‌کنید؟

گفت: «دعا می کنیم دیگر.»

گفتم: «چه دعاهایی؟»

گفت: «من پروتستان هستم؛ کاتولیک نیستم. یعنی فقط یکشنبه‌هایمان مختص کلیسا نیست؛ هر
 
وقت حال دعا داشتیم، می‌رویم کلیسا.»

پرسیدم: «چه دعاهایی؟ خودتان دعا می‌سازید یا از پیش ساخته است؟»

گفت: «نه؛ من از دعاهای آماده بهره می‌برم.»

پرسیدم: «کدام دعاها؟»

گفت: «دعاهای مسیحیت را دیده‌ام و در اسلام هم مطالعاتی دارم. از دعاهای آن‌ها استفاده
 
می‌کنم اما بیش‌تر دعاهای من، انتخاب‌شده از دعاهای امام زمان شماست.»

پروفسور شرق‌شناس و شیعه‌شناس بود. اما خیلی ما تعجب کردیم. ما ده، بیست نفر روحانی
 
بودیم و آن‌جا نپرسیدیم که مگر حضرت دعاهایی دارند.

من در سال 48 به تهران منتقل شدم. شبی من در مسیرم در خیابان رودکی راه می‌رفتم که
 
متوجه صدایی آشنا شدم که به نظرم آمد صدای آیت الله شبستری باشد. بنده ارادت داشتم خدمت
 
ایشان؛ چون از اهل علم بودند و در قم هم تدریس تفسیر داشتند. وارد مسجد جامع امجد که
 
شدم، دیدم، بله آقای شبستری بر منبر هستند. تا من وارد شدم ایشان اظهار لطف کردند که آقای
 
اهری، شما اگر زودتر می‌آمدید، منبر می‌رفتید. من اشاره کردم که ما قابل نیستیم.

به هر حال منبر تمام شد و ایشان آمد پایین. شب جمعه بود و ایشان هم راجع به حضرت
 
صحبت می‌‌کرد. گفتم من در تبریز، با مرحوم علامه صحبتی داشتم و ایشان به دعاهای حضرت
 
اشاره کردند اما من از ایشان نپرسیدم و ایشان هم توضیح ندادند که مگر ایشان دعاهایی هم
 
دارند. مرحوم شبستری گفتند: بله مثلاً دعای افتتاح.

چون مرحوم آقا شیخ عباس، معمولاً دعاها را با سند نقل نکرده، بالاخره ناآشنا بودیم ما. چند
 
سال بعد از انقلاب، استاد مهدی پور از ترکیه برگشته بودند قم و ما رفتیم منزل ایشان و آن
 
موقع، شب عید نوروز بود. صحبت کردیم و همین سؤال را پرسیدم. ایشان گفتند چرا شما
 
خودتان نمی‌روید دنبال همین پرسش که دعا چه‌قدر هست؟

گفتم: همه ما مقصریم همه نان خور حضرت مهدی هستیم ولی این قدر دقت نکرده‌ایم که در پی
 
این چیزها باشیم. همان شب، در کتابخانه ایشان راهنمایی‌ای به بنده کردند که این کتاب کلمة
 
المهدی مرحوم سید حسن شیرازی که در سال 1400 قمری در لبنان شهید شد، مرجع خوبی
 
است.

همان کتاب را همان شب در عرض سه یا چهار ساعت در دست گرفتم و پانزده یا شانزده دعا
 
از آن کتاب آدرس برداشتم و رفتم تهران. در کتاب الذریعة مرحوم حاج آقا بزرگ نگاه کردم،
 
دیدم ایشان آدرس داده‌اند که راجع به حضرت (ع) مرحوم شهید حاج شیخ فضل الله نوری
 
کتابی نوشته به نام صحیفة المهدی.

به دنبال کتاب شیخ فضل الله نوری به مشهد رفتیم اما آن‌جا هم نبود. سپس از کتاب‌های مختلف،
 
حدود 33 دعا، مفصل و مختصر، آدرس و و یادداشت برداشتیم و نتیجه آن در سال 62 به
 
صورت عربی چاپ شد. یکی از ارادت‌مندان آن حضرت به نام حاج محمود بقایی، مسئول
 
چاپش شد.

بنده با مرحوم آیت الله صدر هم شبی صحبت کردم که این کتاب را به فارسی تألیف کنیم یا
 
عربی و ایشان گفتند به عربی باشد بهتر است تا به عرب‌ها هم برسد. و کتاب به عربی چاپ و
 
پخش شد.

من در مقدمه هم آورده‌ام که داماد بنده، دکتر محمد اسماعیل مصباحی پسر آیت‌الله حاج شیخ
 
عباس مصباحی، منجم، ریاضیدان، نویسنده و نواده آقای حجت الاسلام کوه کمری که 13 یا 14
 
سال لندن بود و مجمع جهانی اسلام را آنجا با امر آیت‌الله گلپایگانی تاسیس کرد، ایشان
 
اصرارش این بود که ترجمه فارسی این کتاب آماده شود تا افراد بیشتری بتوانند از کتاب
 
بهره‌مند شوند. من به ایشان گفتم من اهل قلم نیستم. زمانی پیشنهاد کردم آقای دکتر، سیدحسن در
 
تهران که چند کتاب را هم ترجمه کرده، کلمة المهدی را ترجمه کنند ولی ایشان قبول نکردند.
 
نهایتاً خودمان دست به کار شدیم با کمک دوستان و بیشتر، آقای مهدی پور، ترجمه انجام شد و
 
انتشارات رسالت، متعهد شد که آن را چاپ کند.

دکتر مصباحی گفت: که این را یک خانم لبنانی استاد دانشگاه که انگلیسی هم خوب می‌داند به
 
انگلیسی هم ترجمه کرده ولی هنوز چاپ نشده است. می‌گفت که از پاکستان هم، یکی از
 
دانشمندان پاکستانی از من خواسته این را به اردو ترجمه کنیم. گفتم: اصلاً به من ربطی ندارد،
 
کلمات حضرت است و دعاهای حضرت.

به هر حال، این مسئله شروعی شد برای چاپ کتاب‌هایی در مورد حضرت و بعد هم استاد
 
مهدی پور آن نامه حضرت را چاپ کردند. یادم نمی رود زمانی راجع به چاپ این کتاب،
 
مرحوم آقا سیدمحمد شیرازی قسمتی از یک مجله را فتوکپی کرده بودند و دادند به ما، که
 
خجالت آور است برای شیعیان، برای اقبال لاهوری پنج هزار عنوان کتاب نوشته شده. ما برای
 
امام زمان چه کار کرده‌ایم؟ اینها سبب شد که با کمک رفقا، این کتاب چاپ شود.

آینده روشن: با توجه به این‌که این تفحص و دقت را در ادعیه حضرت مهدی داشته‌اید، به
 
نظر شما، ادعیه حضرت، ویژگی خاصی نسبت به سایر دعاها دارند؟ و اگر این‌گونه است، چه
 
دلیلی دارد؟

بله، بعضی نکته‌ها هست که در دعاهای بقیه ائمه مطرح نبوده یا کم بوده، مثلاً دعای معرفت
 
امام زمان که در این کتاب هست، این مضمون با این خصوصیات، ظاهراً جای دیگری نیست؛
 
حتی در صحیفه سجادیه و کتاب‌های دیگر. مثلاً آن شعار انقلابی «قاسم الجبارین» از دعای
 
افتتاح گرفته شده است. اصلاً قبل از انقلاب، ما نشنیده بودیم که مثلاً «قاسم الجبارین» بگویند.

واقعاً بعضی از مضامین در دعاهای حضرت، در دعاهای معصومان و یازده امام دیگر نیست
 
و چیز بکری است.

دلیل این تفاوت هم این است که زمان حضرت آخرتر از زمان آن‌هاست. گاهی می‌گفتند که این
 
دعای ندبه مشخص نیست از حضرت است. گفتم نه این دعای ندبه از حضرت است. ولی چون
 
زمان غیبت صغری، زمان تقیه بود، معمولاً این را مصلحت ایجاب می‌کرده که راویان آن را
 
به امام صادق (ع) نسبت دهند.

زبان حضرات، که همه‌شان نور واحد هستند، یکی است ولی حضرت زمانش متأ‌خر است و
 
در نتیجه این افکار بلندتر شده است و با توجه به رواج و پیشرفت و فهم و درک انسان‌ها، رشد
 
کرده است.

آینده روشن: یک پرسش که کلاً درباره همه دعاهای ائمه مطرح است و در این مقام به نظر
 
می‌رسد اهمیت بیش‌تری می‌یابد این است که این دعاها، حقیقی‌اند و ائمه و امام عصر
 
خودشان این دعاها را از جانب خودشان می‌خوانند یا این‌که این دعاها را صرفاً برای آموزش
 
دعا کردن به دیگران بیان کرده‌اند؟

اغلب دعاها تعلیمی است. مسلماً آن کلماتی که در دعای کمیل است، تعلیمی است. اینجا هم
 
حضرت می‌فرماید آقای ضراب اصفهانی، شما این طوری بگو. بله اینها برای ماست، برای
 
ماست که القا فرموده‌اند و یاد داده‌اند. اگر همه نباشد، اغلب دعاها تعلیمی است. برای مردم یاد
 
داده‌اند راه و رسم را.

اگر اینها نبود، بشر اصلاً بلد نبود راه و رسم دعا را. اگر اهل بیت عصمت یاد نداده بودند،
 
انسان بلد نبود انسان با خدا چه‌طور سخن بگوید و به تعبیر امام راحل (ره) دعاها قرآن صاعد
 
 است. یعنی قرآن در جان انسانها جاری شده و نقش بسته، دعاها از آنجاست که صورت پیدا
 
می‌کند. هر کس را به اندازه درکش بالا می‌برد و صعود می‌دهد.

آینده روشن: مشخص است کدام ادعیه تعلیمی است و کدامشان مخصوص ارتباط برقرار کردن
 
خود حضرت با خداوند؟ آیا می‌شود این‌ها را از هم تفکیک کرد؟

بله، مثلاً ادعیه‌ای که در سندش، مخاطبش اشخاص است، مثلاً همان ضراب اصفهانی،
 
مشخص است که برای تعلیم است.

اما گاهی هم در سند دعا بیان‌هایی که آمده که مشخص است آن دعا یک چیز شخصی است؛
 
تعلیمی نیست. البته جدا کردن این‌ها، کار هر کسی نیست. یعنی باید اولیاء الله باشند؛ آن‌هایی که
 
در محضر خدا هستند.

آینده روشن: برای ما کمی از حالات شخصی و روحی خودتان در موقع جمع‌آوری این کتاب و
 
بعد از بگویید. چون هر کسی چنین کاری انجام بدهد، به هر حال حضرت هم به او عنایت
 
می‌کنند. لذا، اگر خاطره‌ای در این موضوع دارید بفرمایید.

در خلال بحث هم عرض کردم که خودم و خانواده‌ام قابلیت این را نداشتیم که با نوه آیت‌الله
 
العظمی حجت خویشاوند شویم و به نظر بنده دکتر مصباح صادقی که داماد بنده شدند، حواله
 
حضرت به بنده و خانواده بوده است. گاهی به دوستان گفته‌ام که من ذوالانوار هستم؛ دو تا
 
دامادم نوه‌های آقای حجت هستند.

من قبلاً منبر می‌رفتم و برای حضرت اشعاری یا مدحی می‌گفتم ولی از آن لحظه‌ای که در این
 
وادی وارد شدم، حضرت عنایت کرد. بله، این حال، حال دیگری است. ولی به مصداق این
 
شعر که هر که را اسرار حق آموختند، مهر کردند و زبانش دوختند، عاشقان کشتگان معشوقند.
 
در نیاید ز کشتگان آواز.

.
لینک اصل مطلب در خبرگزاری آینده روشن


این جمعه هم خواهد آمد

                      
 

این جمعه هم آمد و رفت و مانند جمعه های پیشین من ماندم و ترس از نشستن در برابر غروب
 
غم ناک جمعه و زمزمه غزل غربت و نگاه به چشمانم در آینه غبار گرفته.

در این جمعه دلگیر و نفس گیر، که پرنده در آسمان دلم پر نمی زند و کسی به خانه ام سر نمی
 
زند و منم تنهاتر از تنهایی و تویی که تنهایی ام را می نگری و مرا با نگاهت آشفته و پریشان می
 
کنی، من مانده ام و راز سر به مهری که هیچ کس جز تو نمی داند، رازی که سبزتر از سبزه
 
های بهاری است و آبی تر از دریا و آسمان بیکران، رازی که به من کمک می کند تا همواره در
 
اندیشه ظهور باشم. من خواهان شنیدن آن رازم و می دانم که هیچ گاه به این راز خلقت پی
 
نخواهم برد.

پروردگار بی همتای من، مونس شب های یلدایی ام، غم خوار سرنوشت من، من در حسرت
 
رسیدن به جان جانان در تب نیاز می سوزم و دم بر نمی آوردم و شکوه سر نمی دهم و خود را
 
به اهریمن نمی فروشم. ای کسی که همیشه هوای مرا داری و خواهان رستگاری منی و جویای
 
خوش بختی ام، من هیچ گاه سر بر بالین فراموشی نمی نهم، چرا که می دانم از یاد بردن،
 
آرزوی اهریمن است و او می خواهد که من تو را و حجتت را از یاد ببرم و نامم از فهرست
 
یاران او خط بخورد.

خدای من، من در این ثانیه ها که به دشواری می گذرد، خوش دارم خبر «او آمد» را هر چه
 
زودتر بشنوم و خودم را از این سرگردانی نجات دهم و به آرامشی ازلی دست یابم و جانم را به
 
جان جانان پیوند زنم و همه دریچه های قلبم را به روی مهر تابان تو بگشایم، تا همه دهلیزهای
 
جان و روانم روشن شود.

این جمعه هم آمد و رفت و مانند جمعه های پیشین من ماندم و ترس از نشستن در برابر غروب
 
غم ناک جمعه و زمزمه غزل غربت و نگاه به چشمانم در آینه غبار گرفته. این جمعه هم مانند
 
جمعه های پیش دلم را می لرزاند و تنم را می چلاند و روحم را می آزرد و مرا از درون
 
متلاشی می کند و اگر نبود جمعه ای دیگر، من ذره ذره در پیشگاه آفتاب پشت ابر آب می شدم.
 
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
به نام خدا

پیامبر گرامی اسلام (ص) درباره ی حضرت مهدی (عج ) می فرمایند :
« اَلمَهدِیُّ مِن وُلدی اسمُهُ اسمِِی وَ کُنیَتُهُ کُنیَتِی أَشبَهُ النَّاسِ بی خَلقاً وَ خُلقاً ، تَکُونُ لَهُ غَیبَۀٌ وَ حَیرَۀٌ تَضِلُّ فِیهِ الأُمَمُ ثُمَّ یُقبِلُ کَالشَّهَابِ الثَّاقِبِ فَیَملَأُها عَدلاً وَ قِسطاً کَمَا مُلِئَت ظُلماً وَ جَوراً »

« مهدی ، از فرزندان من است . اسم و کنیه ی او همانند اسم و کنیه ی من است ، او شبیه ترین
 
کس به من در ظاهر و باطن می باشد . او غیبتی دارد که مردم را به حیرت می اندازد ، سپس
 
چون شهاب آسمانی ظهور می کند و جهان را که سراسر ظلم و جور فرا گرفته است پر از عدل
 
و داد می کند . » :
نوادر الاخبار ، ص 226 – کمال الدین ، ج 1 ، ص286 – إثباةالهداة ، ج 3 ، ص 460
 
 
امیر مؤمنان ، امام علی (ع) درباره ی حضرت مهدی (عج) به امام حسین (ع) می فرماید :
« التَّاسِعُ مِن وُلدِکَ - یَا حُسَین – هُوَ القائِمُ بِالحَقِّ اَلمُظهِرُ بِالدِّینِ البَاسِطُ لِلعَدلِ .
قَالَ الحُسَینُ (ع) : یَا أَمیرَالمُؤمِنینَ ، إنَّ ذلِکَ لَکَائِنٌ ؟
قَالَ (ع) :
إی ، وَالَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً بِالنُّبُوَّۀِ وَ اصطَفَاهُ عَلَی جَمِیعِ البَرِیَّۀِ ، لکِن بَعدَ غَیبَةٍ وَ حَیرَةٍ لَایَثبُبُ فِیهَا عَلَی دِینِهِ إلَّا المُخلَصُونَ المُبَاشِرُونَ لِرَوحِ الیَقینِ الَّذِینَ أَخَذَ اللهُ مِیثَاقَهُم بِوَلَایَتِنَا وَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الإیمَنَ وَ أَیَّدَهُم بِرُوحٍ مِنهُ . »


« نهمین از فرزندانت – ای حسین – حق را به پا خواهد داشت و دین را آشکار می کند و عدل
 
را می گستراند . »
امام حسین (ع) : ای امیر مؤمنان ، آیا این امر واقع می شود ؟
« آری ! قسم به آن که محمد (ص) را به پیامبری برگزید و او را بر همه ی جهانیان برتری
 
بخشید . البته این امر بعد از یک غیبت حیرت آور واقع می شود به طوری که در زمان غیبت
 
تنها اهل اخلاص و آنان که روح یقین در وجودشان قرار دارد به دین او بوده و پیروانشان می
 
باشند . آنان کسانی هستند که خداوند از آنان عهد و پیمان دوستی و پیروی ما را گرفته است و
 
ایمان بر قلب هایشان نقش بسته است و تأییدات خداوندی آنان را یاری می رساند . »
:
أعیان الشیعه ، ج 2 ، ص 55 – إثباة الهداة ، ج 3 ، ص464
 
 
 
امام حسن مجتبی (ع) درباره ی حضرت مهدی (عج) می فرماید :
« التَّاسِعُ مِن وُلدِ أَخِی الحُسَینِ ابنُ سَیِّدَةِ الإِمَاءِ یُطِیلُ اللهُ عُمرَهُ فِی غَیبَتِهِ ثُمَّ یُظهِِرُهُ بِقُدرَتِهِ فِی صُورَةِ شَابٍّ اِبنِ دُونِ أَربَعینَ سَنَةً ذلِکَ لِیُعلَمَ أَنَّ اللهَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ . »

« نهمین فرزند از نسل برادرم حسین ، فرزند بهترین کنیز ( نرجس ) است . خداوند عمر او را
 
در زمان غیبتش طولانی می گرداند ، سپس با قدرت خویش او را به صورت جوانی کمتر از
 
چهل سال ظاهر می سازد تا همه بدانند که خداوند بر همه چیز تواناست . »

:
منتخب الأثر ، ص 284 – أعیان الشیعة ، ج 2 ، ص 55
 
 
 
 
امام حسین (ع) پیرامون وجود مبارک امام زمان (عج) می فرماید :

« یُظهِرُ اللهُ قَائِمَنَا فَیَنتَقِمُ مِنَ الظّالِمینَ .
فقیل له : یَابنَ رَسُولِ اللهِ ، مَن قائِمُکُم ؟
قال : السَّابِعُ مِن وُلدِ ابنِی مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ وَ هُوَ الحُجَّةُ بنُ الحَسَنِ بنِ عَلِیِّ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِ بنِ مُوسی بنِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ ابنِی ، وَ هُوَ الَّذی یَغیبُ مُدَّةً طَوِیلَةً ثُمَّ یَظهَرُ وَ یَملَأُ الأَرضَ قِسطاً وَ عَدلاً کَمَا مُلِئَت ظُلماً وَ جَوراً »
 


 
امام حسین (ع) فرمودند :
« خداوند قائم آل محمد (ص) را ظاهر می سازد و او از ستمگران انتقام می گیرد .
از وی سؤال شد : ای فرزند پیامبر خدا ! او کیست ؟
امام (ع) فرمود :
او هفتمین فرزند از نسل نوه ام محمد بن علی ( امام باقر ) است . او حجّت نام دارد و فرزند امام
 
حسن عسگری که او فرزند امام هادی که او فرزند امام جواد که او فرزند امام رضا که او فرزند
 
امام کاظم که او فرزند امام صادق که او فرزند امام باقر که او فرزند امام سجاد که او فرزند من
 
است ، می باشد . او کسی است که مدت مدیدی غایب خواهد شد . سپس ظهور می کند و دنیا را
 
پر از عدل و داد می کند همان گونه که قبل از آن پر از ظلم و جور بوده است . »
:


إثباة الهداة ، ج 3 ، ص 569
 
 
 
امام سجّاد (ع) درباره ی امام زمان (عج) و شیعیان ایشان در زمان غیبت می فرمایند :

« مَن ثَبَتَ عَلَی مُوَالَاتِنَا فِی غَیبَةِ قَائِمِنَا أَعطَاهُ اللهُ أَجرَ أَلفِ شَهِیدٍ مِثلِ شُهَداءِ بَدرٍ وَ أُحُدٍ . »

« هر کس در زمان غیبت قائم آل محمد پیرو ما بوده و در این راه پایدار و ثابت قدم باشد ،
 
خداوند به او پاداش هزار شهید مثل شهیدان جنگ بدر و احد عطا می کند . »
:

کشف الغمة ، ج 3، ص 442
 
 
 
امام باقر (ع) درباره ی امام زمان (عج) و آثار پر برکت وجودی ایشان می فرماید :

« اَلقَئِمُ مِنَّا مَنصُورٌ بِالرُّعبِ ، مُؤَیَّدٌ بِالنَّصرِ ، تُطوَی لَهُ الأَرضُ وَ تُظهَرُ لَهُ الکُنُوزُ وَ یَبلُغُ سُلطَانُهُ المَشرِقَ وَ المَغرِبَ . »

« خداوند رعب و وحشت از قائم آل محمّد (ع) را در دل دشمنان قرار می دهد و او را پیروز
 
می گرداند ، زمین در اختیار او می گردد و گنج هایش برای او آشکار می شود و سلطنت او
 
شرق و غرب جهان را فرا می گیرد . »
:

إثباة الهداة ، ج 3 ، ص 528
 
 
 
امام صادق (ع) درباره ی عظمت آن امام می فرماید :

« لَو أَدرَکتُهُ لَخَدَمتُهُ أَیَّامَ حَیَاتِی . »

« اگر او را می یافتم و در زمان او می بودم ، تمام عمر خدمتگزار او می شدم . »
:

بحار الانوار ، ج 51، ص 148 – مکیال المکارم ، ج1 ، ص 108
 
 
 
 
 
 




قسمت سوم

با عرض شرمندگي كه كمي دير شد براي ادامه ي مطلب...لطفا نظر يادتون نره...از اينجا به بعد مطالب به طور تخصصي در رابطه با علي محمد باب و حسينعلي بها بحث خواهد شد...البته فعلا كليت ماجرا رو مطالعه بفرماييدنظر هم كه فراموش نخواهد شد انشاءالله

ريشه هاي بهائي گري

بهائي گري از بابي گري و بابي گري خود از شيخي گري مي آيد.شيخي گري را شيخ احمد احسائي بنياد گذارد.شيخ احمد در زمان فتح علي شاه مي زيست و در كربلا به سر مي برد.او به علت ويژگي هايي كه داشت از جمله زهد و پارسايي ، خوش بياني و خوش برخوردي و هوش، شاگرداني در اطرافش به صورت طرفدار گرد آمدند.ايران عراق و عربستان نقاطي بودند كه شيخ احسائي نفوذش احساس مي شد به طوري كه و قتي به ايران سفر كرد فتحعلي شاه و پسرانش شخصا از او استقبال كردند.شيخ از تركيب مذهب و مكتب مسلكي جديد ارائه داد.اين نوآوري كه با عقايد شيعيان تناقض داشت موجب سر و صداهائي بر عليه وي گرديد و به كشاكش كشيد.حاصل پندارهاي شيخ احسايي كه از فلسفه يونان بهره مي جست و در نظر داشت در قالب مذهب پياده كند همانا بنياد مسلك شيخي گري محسوب ميشود.از آن به بعد بود كه درگيري شيخي و متشرع شروع شد.

شيخ احمد احسائي با تغيير اصول دين يعني طرد دو اصل ديني عدل و معاد و افزودن چيزي بر آن ستيز ژرفي با شيعيان دامنگيرش گشت كه هر روز وخيم تر و عميق تر گرديد.در مورد عدل وي را عقيده اين بود كه نمي بايد يكي از صفات خدا را به عنوان اصلي از اصول دين بر ديگر صفات خدا ترجيح داد چه تمام صفات خدا يكسان است و عدل را بر ساير صفات خدا برتر شمردن جايز نيست.در مورد معاد هم نظرش اين بود كه روز قيامت انسان با تركيب و عنصري كه اكنون دارد يعني با اين گوشت و پوست ظاهري تجديد حيات نميكند بلكه با عنصر "هور قليائي"يعني با تركيبي ديگر از آن چه تركيبات فعلي بدن ما را تشكيل ميدهد احياء ميشود.شيخ احمد در مورد امام دوازدهم بر همين مبنا نظري مشابه دارد و ميگويد:حضرت صاحب الزمان به جهان"هورقليا"رفت.شيخ نويد مي داد كه امام(ع) در قالب و كالبد ديگري پيدا خواهد شد.همين نظر و عقيده بود كه علي محمد شيرازي آن را مايه ي فكري خود كرد و بر آن انگشت نهاد.پس از مرگ شيخ احمد احسائي به سال 1242هجري قمري پيروانش به شدت و حرارت تمام دنبال نظريات وي را گرفتند.از جمله آنان از سيدكاظم رشتي بايد نام برد.سيد به عنوان شاگرد برجسته ي شيخ احمد استاد هجويات و چرند بافي بود كه هجوياتش در كتابي تحت عنوان"شرح القصيده"به چاپ رسيده و در آن مطالبي عنوان شده كه تنها شمه اي كوچك از آن براي پي بردن به كليات كتاب كفايت مي كند.سيد كاظم رشتي در تفسير جمله"انا مدينة العلم و علي بابها"-من شهر علمم و علي در آن-چنين مي گويد:

".... مدينة العلم شهري در آسمان است كه هزاران كوي مي دارد

و به هر كويي هزاران هزار كوچه مي باشد. من نامهاي همه اين كوي ها

و كوچه ها را ميدانم ولي چون بر شمردن آنها دراز است تنها به برخي

از آن مي پردازم.

 

عقد صاحبه رجل اسمه شلحلون كوچه اي است كه دارنده اش

مردي است به نام شلحلون،عقد صاحبه كلب اسمه كلحلون كوچه اي

است كه دارنده اش سگي به نام كلحلون اس..."

سيد كاظم با چنين سخناني آن چه را كه شيخ احمد احسائي كاشته بود آبياري كرد و آن را ريشه دار كرد.سيد كاظم رشتي هفده سال بر همين مبنا و اساس به جاي شيخ احمد احسائي نشست و آنچه خواست كرد.ولي او كسي را به جانشيني خويش انتخاب ننمود از اين رو شيخيان به چند گروه تقسيم شدند....

درگيري شيخي و متشرع در بعضي نقاط مثل تبريز بسيار بالا گرفت.پيشواي متشرعان حاجي ميرزا احمد مجتهد بود.دولت تزاري روس براي تضعيف دولت ايران در آذربايجان از اين جريانات گاه به سود اين و گاه به نفع آن يكي هواداري ميكرد.

حدود هشتاد سال در تبريز ميان اين دسته ها همواره كشاكش بود هر سال هنگام فرا رسيدن ماه رمضان هر دسته روزانه در مسجدهاي خود گرد مي آمد و سخنان كهنه را تازه مي كرد....

از تبريز و كشاكش ميان گروههاي متخاصم به شيراز مي رويم.در شيراز سيد عليمحمد نيز خود دعوي را آغاز كرد.او هم از شاگردان سيدكاظم رشتي شمرده ميشد ولي بهائيان ميگويند علي محمد شيرازي بنا به مصداق_نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت / به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد- استادي به خود نديده اما همان گونه كه طي اين مقاله ها خواهيم ديد اين ادعائي بي اساس است او خود از مكتب خانه خاطره ها نقل مي كند.

در حالي كه دعوي بابي را شيخيان نيمه نهان عنوان مي كردند ولي عليمحمد شيرازي دعوي خود را خيلي علني آشكارا ميگفت و بر آن پافشاري هم ميكرد.

از سوي ديگر چون شاگردان سيد كاظم رشتي پس از مرگش ديوانه وار به دنبال امام غائب يا جانشين وي بودند عده اي از آنان به سوي عليمحمد شيرازي روي آوردند از جمله ي آنان ملاحسين بشرويه اي بود كه در مسجد كوفه همراه با شخص عليمحمد شيرازي دست به اعتكاف زد و از خدا خواستار ظهور امام زمان گرديد.ملاحسين بشرويه اي به شيراز آمد و علي محمد شيرازي را پيدا كرد .در آن هنگام عليمحمد شيرازي در مسجدي كه گويا مسجد نو باشد مي نشست و هنوز ميان مردم ناشناس بود.اين دو سه روز باهم گفتگو داشتند.ملا حسين در ابتدا سر فرود نمي آورد تا بالاخره پس از سه روز تسليم نظر عليمحمد شيرازي مي شود.در همان هنگام شاگرداني از مكتب سيد كاظم رشتي به شيراز مي آيند و به باب مي گروند و در اين جاست كه عليمحمد شيرازي شرايط را براي آشكار شدن مساعد مي بيند...

ادامه دارد............

پ.ن:بهائی گری.احمد کسروی.موسسه مطبوعاتی فرخی.ص ۲.

پ.ن:کالبد شکافی بهائیت(تاریخ جامع بهائیت)بهرام افراسیابی

پ.ن:طي چند مقاله به تاريخچه ي مسئله باب و بهائيت مي پردازيم سپس به طور مفصل به هر كدام و وقايع زمان آنها مي رسيم...




قسمت چهارم

در پست قبل ريشه هاي بهائي گري را توضيح داديم و معلوم شد كه ريشه ي آن را شيخ احسائي كاشت و سيد كاظم رشتي ساختمانش را بنا نهاد.
جالب آنكه علي محمد فريب حديثهائي را كه در كتابها درباره ي پيدايش امام غائب آمده بود خورد و در كار خود حيران ماند و درمانده گشت.در يك جا در آن حديث ها گفته بودند امام(ع) از مكه با شمشير سر بر خواهد آورد و در جاي ديگر سخن از درفش هاي سياهي ميرفت كه از خراسان بيرون مي آيد.از اين رو براي اينكه خودش را با احاديث هماهنگ كند ملا حسين بشرويه اي را به خراسان مي فرستد تا در آنجا به جمع آوري عده اي مشغول شود سپس با درفشهاي سياه روي به شيراز آورد.باب خودش هم با چنين استنباطي عازم مكه گرديد تا بانگ بلند گرداند و با شمشير ظاهر گردد.
طبق برنامه قبلي ملا حسين به خراسان رفت و باب هم عازم مكه شد.اما از آن كه باب به مكه رفته يا نه هيچ گونه مدركي در دست نيست و كسي تا كنون نتوانسته مدركي دال بر رسيدن وي به مكه ارائه دهد...{اگر دوستان مدركي در رد اين موضوع دارند ارائه كنند}.اما به نظر ميرسد كه علي محمد به جاي مكه به بوشهر رفته باشد كه در اين مورد شكي نيست.علي محمد در بوشهر مورد سوال خال(دائي باب)خود قرار ميگيرد و ديري نميگذرد كه به دستور حسين خان والي فارس تحت نظر به شيراز منتقل و در خانه والي زنداني مي گردد.حسين خان والي پس از شنيدن ادعاي باب نشستي برپا ميدارد و از روحانيون طرز اول شيراز دعوتي به عمل مي آورد تا به سخنان باب گوش دهند و پاسخ مقتضي در مورد ادعاي وي ارائه نمايند.در اين مجلس باب نتوانست كسي را مجاب كند و روحانيون حكم به تكفير و تنبيه وي مي دهند.حسين خان والي دستور ميدهد پاهاي باب را به فلك گذارند و چوب فراوان زنند سپس رخسارش را سياه نموده در كوي و برزن بگردانند سپس به مسجد بالاي منبر برند تا در برابر مردم از دعوي خود اظهار ندامت نموده و توبه كند.اين روي داد در سال 1261ه.ق رخ داد و بعد از آن باب خانه نشين شد.اما ديري نپائيد كه او همه ي رخداد ها را فراموش كرد.در اين بين هم آوازه ي باب رفته رفته در ايران پيچيد و مردم هم به علت اينكه منبعي معتبري در دسترس نداشتند از كاهي كوهي ساختند.مردم كه همه اميدهاي خود را به ظهور امام غائب بسته بودند و هزار سال شب و روز "عجل الله فرجه"گفته بودند حال كه ميشنيدند كسي برخاسته و خود را امام زمان يا "در"يا "باب" ميخواند خواهي نخواهي به جنب و جوش افتادند و برخي حي آهنگ شراز كردند تا بديدن سيد باب برسند.
اگر سيد باب عربي هاي مضحك و غلط سرهم نمي كرد و چند جمله مغزدار ادا مي كرد بي شك كارش رونغ مي گرفت.ولي اين مرد به علت بي مايگي به قدري بي محتوي سخن مي گفت كه بعضي از آنها بيشتر به سخنان بچگان شباهت داشت...در پي بي محتوايي و پوچي سخنان علي محمد شيرازي همين قدر كافي است كه يادآوري نمائيم بهاالله چون سخنان بنيان گذار بابيه را مايه رسوائي ديد دستور داد هر چه از باب به دست مي آيد از بين ببرند و نگذارند به دست مردم بيفتد...بعد از اين شرايطي محيا مي شود كه به دستور منوچهر خان گرجي معتمدالدوله و والي اصفهان باب را به اصفهان منتقل كردند.باب در اصفهان خوب زيست و تحت حمايت والي اصفهان آن چه خواست كرد.اما اين دوره كوتاه بود چون شش ماه پس از اين واقعه منوچهرخان جان سپرد و جانشينش برادرزاده اش بود و برخلاف عمويش باب را طرد كرد.او و روحانيون اصفهان به ميرزا آغاسي نامه اي نوشتند و وي را در جريان روي دادهاي ناشي از پيدايش باب و برخورد با وي و رفتار والي با او را تمام كمال گزارش كردند.ميرزا آغاسي دستور داد علي محمد شيرازي را به ماكو تبعيد و سپس در قلعه چهريق زنداني كنند.در اين هنگام سه سال ميگذشت كه باب دست به ادعا زده و صدايش كم و بيش به اينجا و آن جا رسيده بود.از طرفي هم ملاحسين بشرويه اي از اين شهر به آن شهر مي رفت و هرجا كه مي رسيد بساط تبليغش را ميگسترانيد و مردم را مي شورانيد.در اين فاصله دو تن ديگر به باب گرويدند كه شخصيت و روش و منش يكي از آنان با برخورداري از ويژگي هاي منحصر به فردي كه داشت به كمك باب آمد و بعد ديگري به حركت باب بخشيد.تمايل قره العين با آن وجاهت و نطق و شور و مطالعات عميق مذهبي همراه با طبع شهر لطيف گروهي را به سوي باب كشاند.حضور ملا محمد علي قدوس هم اين جمع را تكميل كرد و تكان بزرگي در مردم به وجود آورد.....
ميرزا آغاسي تصور كرد كه حركت مردم نتيجه زنداني نمودن باب است چون مردم دسترسي به وي ندارند و نمي دانند چه مي گويد بر آنند كه رو را بشناسند.اين تصور زياد هم خطا نبود و ميرزا آغاسي دستور داد باب را به تبريز بياورند.ميرزا گفت نشستي در حضور علما دين بر پا دارند تا باب به سوالات آنان پاسخ دهد.مجتهد بزرگ تبريز در آن زمان ميرزا احمد بود كه در اين نشست شركت نجست.از شيخيان ملا محمد ممقاني و ساير علما ذي نفوذ تن به اين نشست دادند.اين نشست براي شهرت و اشتهار باب بسيار ارزشمند بود.نشست مزبور در سال 1263اتفاق افتاد كه روي داد تاريخي به حساب مي آيد. باب در آن مجلس بي مايگي خود را به ثبوت رسانيد اما در عين حال باعث بي مايگي مخاطبان هم شد چه آنان از او سوالاتي كردند كه هيچ ربطي به موضوع نداشت و بيشتر به چيستان شبيه بود.....
ادامه دارد.....
پ.ن:طي چند مقاله به تاريخچه ي مسئله باب و بهائيت مي پردازيم سپس به طور مفصل به وقايع زمان آنها مي پردازيم...
پ.ن: دوستان ميتوانند در رابطه با مواردي كه در اين پست بود به بحث بنشينند




قسمت دوم

تاكيد ميكنم درج اين مطالب به معناي تبليغ و تائيد و يا رد هيچ خط فكري و مذهبي نمي باشد و صرفا جهت اطلاع رساني مي باشد....
شيخ محمد علي سنوسي منصوب به علويه مي باشد و در سال 1170خ(1790-م)حدود دويست و شانزده سال پيش از اين در نواحي جزائري نزديك به مراكش و حبل سنوس متولد شد... او در حواني ترك ديار نود و در تاريخ 1830- م عليه فرانسويان كه در آن زمان بر آن ديار تسلط داشتند به ستيز پرداخت.او چند سال بين مكه و مدينه به تحصيل علوم دينيه پرداخت تا اينكه در واحه جغبوب در حوالي مصر به تدريس علوم ديني مشغول شد و براي خود صاحب مكتب و دستگاهي گرديد.شيخ محمد علي چون بازار را گرم ديد ادعاي آوردن آئين تازه اي كرد كه خيلي زود مورد توجه واقع شد.هدف او از ميان برداشتن بدعتهائي بود كه به دين اسلام نسبت داده بودند.او در نظر داشت اسلام را به همان معيارهاي زمان پيامبر برساند.آئين شيخ سنوسي نظامي محكم و ترتيباتي داشت كه پيروانش آن را رعايت ميكردند.برادران نام ويژه ايست كه افراد آن بر خود نهادند.حفظ اسرار و اطاعت وركورانه از شيخ و دقت در رعايت قواعد درن به تمام معني از جمله عادات برادران بود.از جمله اموري كه ميانشان شديدا ممنوع مي باشد نوشيدن قهوه و استعمال دخانيات است و از جمله رسومي كه بزرگان مذهب در عمل به آن سخت مبالغه مي ورزيدند بناي مسجد و زاويه(خانقاه)و مدارس وتاسيسات ديگري براي تربيت افراد صحرايي و بدوي و آنان كه بي سوادند مي باشد تا زراعين طريقه حساب كردن اموال خويش وطرز كشت و زرع خرما را به اطفالشان ياد دهند.همين عمل نيك طرفداران زيادي را به سوي آنان كشانيد.
يكي ديگر از مدعيان مهدويت غلام احمد قادياني است. در سال 1211 خورشيدي در قريه اي از قاديان كه سكنه اي حدود هزار نفر مسلمان بيشتر نداشت طفلي به دنيا آمد كه او را غلام احمد ناميدند..... احمد قادياني دو زن اخيار كرد.و از اولي دو پسر و از زن دوم 4 پسر و يك دختر پيدا كرد.او در سن 40 سالگي دعوت به قيام كرد و سي سال مردم را به تعليمات خود فرا خواند.شگفت آنكه او مدعي بود كه وي عيسي بن مريم است و دليلش را از قرآن ميآورد.در قران آياتي وجود دارد كه به ظهور مسيح در اسلام بعد از پيغمبر اشارت دارد و چون فاصله بين موسي و عيسي 14 قرن و فاصله ميان عصر پيغمبر و عصر او نزديك 14 قرن است پس او همان عيسي موعود در اسلام است.
غلام احمد گفته است: هم چنان كه عيسي(ع) از ميان يهوديان براي هدايت آنان قيام نمود مسيح جديد هم از ميان مسلمين براي هدايت آنان قيام كرده است.او 3 روزنامه به زبان هاي هندي و انگليسي چاپ كرد و بيش از 60 جلد كتاب تاليف كرد كه به زبانهاي محلي وفارسي و انگليسي و عربي است.
احمد قادياني در قاديان و ساير بلاد پنجاب،بميئي و ساير بلاد هند ،عرب و زنگبار پيروان زيادي دارد.آنهاي خودشان را احمديه ميخوانند و قاديان را مدينه الشيخ مي نامند.

احمد مهدي سوداني.: او ادعا داشت كه يكي از امامان است.
مسلمانان سودان از جمله كساني هستند كه ظهور حضرت مهدي را انتظار داشتند.اعتقاد آنان به اسناد و اقوالي كه از موثقين روايت مي كنند آن است كه مهدي موعود از ميان آنان بر ميخيزد.از جمله گفته قرطبي است كه در طبقات كبري خود چنين گفته است:
وزير مهدي صاحب خرطوم ميباشد و نيز از قول سيوطي و ابن حجر است كه از علامات ظهور مهدي و خروج صاحب سودان است.*
او روش نيكو و طبعي ملايم داشت،زيرك و تيزهوش وداراي قدرت و استدلال بود.
مقدمه ي مهدويت محمد احمد سوداني بر اين منبا بود:
حكومت هاي مصر مردم سودان را زير فشار پرداخت ماليات قرار داده بودند،محمد احمد شروع به انتقاد از روش و شيوه حكومت نمود و اظهار داشت عالم فاسد شده بزودي خداوند مردي را خواهد فرستاد تا اوضاع عالم را اصلاح كند و او مهدي منتظر مباشد.....
....
او و اصحابش به جنگ با حاكمان پرداختند و پيروزي هايي به دست آوردند.تا جايي كه سودان را از مصر گرفت.سر انجام در روز 21 ژوئيه سال 1885 – م دچار تب شديدي شد در حالي خلفاءسه گانه ي وي و امراءلشكرش بر بالينش بودند جهان را وداع گفت.
بعد از مهدي سوداني عبدالله تعايشي بر مسند حكومت قرار گرفت و سودا از مصر گرفته تا ماوراي خط استوا از سواحل بحر احمر تا ديگر اصي نقاط برايش پول ارسال مي كردند...
 در ايران هم كم كم زمينه ي مهدويت مهيا شد .....        ادامه دارد
*باب الواب ص 54
پ.ن:اين وبلاگ را به دوستان خود معرفي كنيد
http://setareysorby.blogfa.com




          
 

قسمت اول

تاكيد ميكنم درج اين مطالب به معناي تبليغ و تائيد و يا رد هيچ خط فكري و مذهبي نمي باشد و صرفا جهت اطلاع رساني مي باشد.... . لازم به ذكر است مطالب به صورت خلاصه آورده ميشود در صورتي كه توضيح بيشتري نياز بود اعلام فرماييد... .


................................................                 .................................

ادعاي مهدويت در ادوار مختلف و نقاط گوناگون شكل خاص خود را داشته كه قبل از پرداخت به ظهور آن در ايران اشاره اي گذرا به آن در ديگر نقاط نيز بايد بنماييد تا برخي ابهامات و سوالات را پاسخ دهد:

 

در زمان منصور وانقي(دومين خليفه ي عباسي)در مدينه شخصي به نام محمدبن عبدالله مقلب به زكيه در سال 145ه.ق ظهور كرد و مردم را به سوي خويش خواند.محمدبن عبدالله برادري به نام ابراهيم داشت كه وي را ياري مي كرد.او قيام به دعوت از مردم نمود و بصره اهواز و بعضي ديگر از شهرهاي ايران و نيز مكه و مدينه را متصرف شد سپس عمال خود را به يمن و ديگر جاها فرستاد.طرفداران محمد بن عبدالله  روز به روز زيادتر شدند به طوري كه نزديك بود دولت عباسيان را سرنگون نمايند.

منصور خليفه ي عباسي در اين هنگام خود را آماده كرد و با وي به ستيز پرداخت و اورا كشت(1).

نفر بعد شخصي بود به نام عبيدالله مهدي فرزند محمد حبيب فرزند امام جعفر صادق(ع) كه موسس دولت فاطميان در مغرب بود.عبيدالله در اواسط قرن چهارم هجري شهرهاي مصر را فتح كرد و به دست سردار جوهر صقلي شهر قاهره را بنا نمود.دولت فاطميان توسعه يافت و سلطنتشان بسيار دوام داشت.

سومين نفر محمد بن عبدالله تومرت معروف به مهدي هرعي مكسني به ابي عبدالله كه اصلش از جبل سنوس در منتهاي بلاد مغرب بود.او به طرف مشرق مسافرت و در خاك عراق با ابي حامد غزالي طوسي و ديگر با علماء عراق ملاقات نموده نزد آنان تعليم ديد و مشفول به عبادت و تقوا گرديد و در خاك حجاز سياحت نمود سپس به قاهره آمد و از آنجا به طرف مغرب رفت و در مراكش سكني گزيد.عبدالله تومرت در اوايل قرن ششم هجري دولت بزرگي به نام دولت عبدالمومنين تشكيل داد.

چهارمين نفر عباس فاطمي نام داشت كه در آخر قرن هفتم هجري در مغرب ظهور نمود و ادعاي مهدويت كرد. مردم خيلي زود به دور او جمع شدند و او به قدرت و شوكت رسيد.عباس فاطمي پس از به قدرت رسيدن دست به ابزار زور برد و با قهر وارد شهر فاس گرديد بازارهاي شهر را آتش زد و افرادش را به اطراف و اكناف فرستاد تا نظارت بر اوضاع را در دست گيرند.عباس فاطمي را دشمنانش خيلي زود با تمهيد و حيله كشتند و دولتش هم با كشته شدنش به سر رسيد.

پنجم سيد احمد نامي در قرن 13 در پاره اي از نقاط هندوستان ظهور كرد و در سال 1243هجري در حوالي پنجاب شمال غربي با سيكها جنگيد اما كار او رونقي نداشت.

پس از او شيخ محمد علي پسر شيخ محمدسنوسي مي باشد كه بررسي احوال وي به ويژه در خور توجه است.....                       

                                ........................                   ....... ادامه دارد.......

(1):مفتاح باب الاواب ص 46.





یا صاحب الزمان

 

 

ای غا یب از چشمان ما

               یارا ببین هجران ما، این درد بی درمان ما، این خار در چشمان ما

وین دیده ی گریان ما، این کوه غم بر جان ما، دیگر چه باشد حال ما

 

ای غا یب از چشمان ما

 

 

ای جلوه ی در طور ما، ای نور اندر نور ما، نور دو چشم کور ما

 

عیسای هر رنجور ما، در غربت مستور ما، پر درد از هجران ما

 

ای غا یب از چشمان ما

 

 

مستی عالم مست تو، هستی عالم هست تو، هست همه در دست تو

 

دست همه پیوست تو، پیوسته جان پابست تو، گریان تو چشمان ما

 

ای غا یب از چشمان ما

 

 

موسی به قربان شما، عیسی به فرمان شما، یعقوب گریان شما

 

یوسف پریشان شما، جان علی جان شما، دستم به دامان شما

 

ای غا یب از چشمان ما

 

مولا زمان شیدایت، جان جهان سوداییت،پیوسته دل ارزانیت

 

مجنون تو صحراییت،عالم همه قربانیت، یک گوشه چشمی حالیا

 

ای غا یب از چشمان ما

 

 

یارا سلامت می کنم، چشمم به راهت می کنم، دیده سرایت می کنم

 

هر شب صدایت می کنم، این جان فدایت می کنم، ای نازنین پنهان ما

 

ای غا یب از چشمان ما

 

 

من تشنه ی روی توام، آشفته ی موی توام، در حسرت کوی توام

 

صد لیلی بوی توام، در بند ابروی توام، جانان به سوی جان بیا

 

ای غا یب از چشمان ما

 

مستور چون زهرای ما، تنها چون مولای ما، اسرار در سینای ما

 

وی همنوا با نای ما، وی اشک طوفان سای ما، ای کوثر آدینه ها

 

ای غا یب از چشمان ما

 

 

دلها همه پروانه ات، دلها همه کاشانه ات، دلها همه ویرانه ات

 

در حسرت پیمانه ات، پویند راه خانه ات، گر بگذری از کوچه ها

 

ای غا یب از چشمان ما

 

مولا جوابم می کنی ؟در غم هلاکم می کنی؟پر اظطرابم می کنی؟

 

یا خود خطابم می کنی؟ خود انتخابم می کنی؟ تا من بیایم جمعه ها

 

 

ای غا یب از چشمان ما



مهمترین وظایف شیعه در عصر غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف [ مکیال المکارم جلد2]

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مهمترین وظایف شیعه در عصر غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف [ مکیال المکارم جلد2]

1- شناخت صفات و آداب و ویژگیهای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

2- رعایت ادب نسبت به یاد آن بزرگوار

3- محبت امام عصر [سعی در تحصیل محبت امام زمان داشته باشیم ]

4- انتظار فرج و ظهور آن حضرت [ قال رسول الله صلی الله علیه و

آله: افضل العبادة انتظار الفرج ]

5- محبوب نمودن ایشان در میان مردم

6- اظهار اشتیاق به دیدار آن بزرگوار

7- ذکر مناقب و فضائل آن حضرت

8- اندوهگین بودن مومن از فراق آن حضرت

9- قیام [ بلند شدن ] هنگام یادشدن نام یا القاب آن حضرت

10- دعا برای فرج آن حضرت

11- مداومت کردن بر خواندن دعا برای آن حضرت

12- گریه کردن و گریانیدن دیگران بر فراق آن حضرت

13- حضور یافتن در مجالس و مناقب آن حضرت

14- تشکیل مجالس ذکر مناقب و فضائل آن حضرت

15- سرودن وخواندن شعر در ذکر مناقب و فضائل آن حضرت

16- در خواست معرفت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف از

خدای عزوجل

17- شناختن علامتهای ظهور آن حضرت [ با اعتقاد به اینکه امکان

بداء نیز در آن می باشد]

18- تسلیم بودن و عجله نکردن در امر فرج آن حضرت

19- صدقه دادن به نیابت از آن حضرت

20- صدقه دادن به قصد سلامتی آن حضرت

21- حج رفتن به نیابت ازامام زمان علیه السلام  و فرستادن نایب تا

از طرف امام حج بجا آورد.

22- طواف بیت الله الحرام به نیابت ازآن حضرت وفرستادن نایب تا

از طرف آن حضرت طواف نماید.

23- زیارت مشاهد رسول خدا و ائمه معصومین به نیابت از امام زمان

عجل الله تعالی فرجه الشریف

24- مستحب است برای زیارت قبور ائمه نایب اعزام کند تا به نیابت

از آن حضرت زیارت کند.

25- اهتمام ورزیدن به یاری آن حضرت[منظور یاری کردن دین خدا و

پیروی از دستورات پیامبر و ائمه اطهار]

26- تصمیم قلبی بر یاری کردن آن جناب در زمان حضور و ظهورش

27- تجدید بیعت با آن حضرت بعد از هر نماز واجب و هر روز و هر

جمعه [ مانند خواندن دعای عهد]

28- صله به وسیله مال به آن حضرت [ مومن بخشی از دارائی خود

را در راه امام زمان مصرف کند.]

29- خوشحال کردن مومنین [ این کار باعث خرسندی امام زمان عجل

الله تعالی فرجه الشریف میباشد]

30- طلب خیر برای آن حضرت

31- زیارت و سلام کردن بر او در هر زمان ومکان

33- دیدار با مومنین صالح و سلام کردن بر آنان به قصد نایل شدن

به فضیلت آن حضرت

34- دورود و صلوات فرستادن بر آن حضرت [ اللهم صل علی مولانا

و سیدنا صاحب الزمان]

35- هدیه کردن ثواب نماز به آن حضرت

36- بجا آوردن نماز مخصوص به عنوان هدیه به آن حضرت یا به

یکی از امامان علیهم السلام

37- هدیه کردن ثواب قرائت قرآن به آن حضرت

38- توسل و طلب شفاعت به وسیله آ ن حضرت

39- دادخواهی و توجه نمودن و عرضه کردن حاجت بر آن حضرت

40- دعوت کردن مردم به آن حضرت

41- رعایت حقوق آن حضرت و مواظبت بر ادای آنها

42- خشوع و نرمش دل هنگام یاد آن حضرت و شرکت در مجالس

دوستان آن حضرت [علمای وارسته]

43- تقیه کردن از اشرار و مخفی ساختن راز از بیگانکان [ اغیار ]

44- صبر کردن بر اذیت و تکذیب و سایر محنتها

45- در خواست صبر از خدای تعالی

46- سفارش یکدیکر به صبر در زمان غیبت امام زمان عجل الله

تعالی فرجه الشریف

47- پرهیز و دوری کردن از مجالس اهل ضلالت و مجالسی که یاد

امام زمان را به مسخره می گیرند.

48- ناشناس ماندن و پرهیز از شهرت

49- تهذیب نفس و پاکسازی درون از صفات پلید و زیور دادن آن به

وسیله اخلاق پسندیده

50- اتفاق و اجتماع بر نصرت آن حضرت عجل الله تعالی فرجه

الشریف

51- متفق شدن بر توبه واقعی و بازگرداندن حقوق به صاحبان آنها

52- خود را در محضر امام زمان ببیند و اعتقاد داشته باشد که امام

زمان بر اعمال او آگاه است.

53- دعا در درگاه الهی برای جلوگیری از فراموشی آن حضرت

54- خاشع بودن بدن در هنگام یاد آن حضرت

55- مقدم داشتن خواسته آن حضرت بر خواسته خود

56- احترام کردن نزدیکان و منسوبین به آن حضرت مانند سادات

علوی و علمای دینی

57- بزرگداشت اماکنی که بر قدوم آن حضرت زینت یافته اند مانند

مسجد کوفه، سهله ومسجد جمکران.

58- وقت ظهور را تعیین نکردن و تکذیب کسانی که وقت ظهور را

تعیین می کنند.

59- تکذیب کردن مدعیان نیابت خاصه در زمان غیبت کبری آن

حضرت

60- در خواست کردن از خدای عز وجل دیدار آن حضرت را در حال

عافیت و ایمان

61- پیروی کردن از آن جناب و الگو قرار دادن او در اخلاق و اعمال

62- حفظ زبان از غیر یاد خدای تبارک و تعالی

63- عالم باید علمش را آشکار سازد.

64- سعی در خدمت کردن به آن حضرت عجل الله تعالی فرجه الشریف

از راه صحیحی که ممکن است.

65-بجا آوردن نماز آن حضرت [رجوع شود به مفاتیح الجنان ]

66- گریه کردن در مصیبت مولایمان امام حسین علیه السلام و زیارت

قبر ایشان

67- بسیار لعنت کردن بنی امیه و لعن کردن غاصبین خلافت،خصوصا

قاتلین حضرت زهرا علیها السلام

68- اهتمام در ادای حقوق برادران دینی



آیات و روایات بهترین راه شناخت امام زمان علیه السلام

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آیات و روایات بهترین راه شناخت امام زمان علیه السلام

 

براى شناخت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، ويژگى هاى شخصى ، كيفيت غيبت و ظهورهیچ راهی بهتر از آيات شريفه قرآن كريم و روايات معصومین علیهم السلام نیست.

- رسول اکرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند:

«روز قيامت فرا نمى رسد مگر آنكه از بين ما «قائم حقيقى» قيام نمايد. و آن قيام، زمانى خواهد بود كه خداى عزّوجلّ او را اجازه فرمايد. هركس پيرو او باشد نجات مى يابد و هركه از فرمانش تخلّف ورزد، هلاك مى شود. اى بندگان خدا ! خدا را، خدا را; بر شما باد كه به نزدش آييد اگرچه بر روى يخ و برف راه رويد. زيرا او خليفه خداى عزّوجلّ و جانشين من است.»

-  اميرالمؤمنين على عليه السلام به امام حسین علیه السلام فرمودند:

 «نهمين فرزند تو اى حسين! قيام كننده به حق و آشكار سازنده دين و گستراننده عدالت است. امام حسين عليه السلام گويد: پرسيدم: يا اميرالمؤمنين! آيا حتماً چنين خواهد شد؟

فرمود: آرى! قسم به كسى كه حضرت محمد صلى الله عليه وآله وسلم را به پيامبرى بر انگيخت و او را بر تمام خلايق برگزيد، چنين خواهد شد، امّا بعد از غيبت و حيرتى كه در آن كسى ثابت قدم بر دين نمى ماند مگر مخلصين و دارندگان روح يقين آنان كه خداوند نسبت به ولايت ما از آنان پيمان گرفته و ايمان را بر صفحه دلشان نگاشته و با روحى از جانب خود تأييد فرموده است.»

ـ حضرت زهراعليها السلام فرمودند: «رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به من فرمودند: اى فاطمه! ترا بشارت باد به اينكه حضرت مهدى عليه السلام از نسل توست.»

- امام حسن علیه السلام فرمودند:

«نهمين فرزند برادرم حسين عليه السلام است که خداوند در زمان غيبت، عمرش را بسيار طولاني مي کند و آنگاه او را به صورت جواني کمتر از چهل سال ظاهر مي سازد. تا دانسته شود که خداوند به هر چيزي قادر است.

اين امر که فرارسيدن موعد آن را انتظار مي کشيد واقع نمي شود مگر بعد از آن که برخي از شما از برخي ديگر بيزاري بجويد، و برخي در صورت برخي آب دهان بيندازد و بعضي از شما بعضي ديگر را کافر بداند و يکديگر را لعن کنند.

وهمه خيرها در آن زمانست، زيرا قائم ما قيام مي کند و همه اين حوادث را از بين مي برد.

 در زمان او درندگان با يکديگر سازش مي کنند، زمين گياهش را خارج مي کند، آسمان برکاتش را فرو مي فرستد، گنج هاي نهفته در دل زمين براي او ظاهر مي شود. بين شرق و غرب عالم تحت سيطره او در مي آيد. خوشا به سعادت کسي که زمان او را درک کند و به اوامر او گوش فرا دهد.»

- امام حسين عليه السلام فرمودند:

«دوازده هدايت شده هدايتگر از بين ما هستند، اولين آنان اميرالمؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام و آخرين آنان، نهمين فرزند من است كه پيشواى قيام كننده به حق خواهد بود، خداوند به وسيله او زمين را پس از مردنش زنده مى كند و به دست او دين حق را بر تمامى اديان پيروز مى سازد، اگرچه مشركان را ناخوشايند باشد.» 

ـ امام سجادعليه السلام زمانى كه اين آيه شريفه را قرائت نمود: «وَعَد اللّه الّذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنَّهم فى الأرض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكّننّ لهم دينهم الّذى ارتضى لهم و ليبدِّلنّهم من بعد خوفهم أمناً يعبدوننى و لايشركون بى شيئاً» فرموند:

«به خدا سوگند! آنان شيعيان ما اهلبيت هستند، خدای تبارک وتعالی ـ خلافت در زمين و اقتدار بخشيدن به دين را ـ به وسيله آنان و به دست مردى از ما، كه مهدى اين امت است، تحقق خواهد داد و هم اوست كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در باره اش فرمود: اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نمانده باشد، خداوند همان روز را آنچنان طولانى خواهد كرد كه مردى از خاندان من كه همنام من است فرا برسد و زمين را آنچنان كه از ظلم و جور پر شده باشد، از عدل و داد آكنده سازد.»1

ـ امام زين العابدين عليه السلام فرمودند:

«براى قائم ما دو غيبت هست. يكى از آن دو طولانى تر از ديگرى است... و آن قدر طول خواهد كشيد كه اكثر معتقدين به ولايت، از او دست خواهند كشيد. در آن زمان كسى بر امامت و ولايت او ثابت قدم و استوار نمى ماند مگر آن كه ايمانش قوى، و شناختش درست باشد و در نفس خويش نسبت به حكم و قضاوت ما هيچ گرفتگى و كراهتى احساس نكند و تسليم ما اهلبيت باشد.»

ـ امام باقرعليه السلام در باره قول خداى عزّوجلّ: «الذين إن مكّنّاهم فى الأرض اقاموا الصلوة و آتوا الزكاة...» فرمود:

«اين آيه درحق قائم آل محمد صلى الله عليه وآله وسلم است در حق حضرت مهدى عليه السلام و ياران او كه خداوند شرق و غرب زمين را تحت سلطه آنان قرار مى دهد و به وسيله آنان دين را پيروز گردانده و بدعتها و باطل ها را مى ميراند.»2

ـ امام صادق عليه السلام فرمود: آيه «أمّن يجيب المضطرّ اذا دعاه و يكشف السّوء و يجعلكم خلفاء الأرض»

 در باره قائم از آل محمد صلى الله عليه وآله وسلم نازل شده است. به خدا سوگند، او همان مضطرّ درمانده اى است كه چون در مقام ابراهيم دو ركعت نماز گزارد و فرج خويش از خدا بخواهد، خداوند دعايش را اجابت كند و بديها را برطرف سازد و او را در زمين خليفه قرار دهد.»3

ـ امام صادق عليه السلام در باره قول خداى عزّوجلّ: «هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدّين كلّه و لو كره المشركون» فرمود:

«به خدا سوگند! هنوز تأويل اين آيه نازل نشده است و تا زمان قيام قائم عليه السلام نيز نازل نخواهد شد. پس زمانى كه قائم عليه السلام بپا خيزد، هيچ كافر و مشركى نمى ماند مگر آنكه خروج او را ناخوشايند مى شمارد.» 4

- امام كاظم عليه السلام فرمودند:

«صاحب اين امر ـ حضرت مهدى (عليه السلام) ـ تنها، غريب، غائب و دور از اهل و خونخواه پدرخويش مى باشد.»

 ـ امام رضا عليه السلام فرمودند:

« بعد از امام حسن عسكرى عليه السلام فرزندش حضرت حجّت قائم، امام خواهد بود. آن كسی كه در دوران غيبتش مورد انتظار، و در زمان ظهورش مورد اطاعت مؤمنان است. اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نمانده باشد، خدا همان روز را چنان طولانى كند كه قيام فرمايد و زمين را از عدالت پر كند چنانكه از ستم پر شده باشد.»

- امام جواد عليه السلام در باره اينكه چرا حضرت مهدى عليه السلام«منتظَر» ناميده مى شود فرمود:

«او را غيبتى هست كه زمانش زياد است و پايانش به طول مى انجامد. پس مخلصين چشم انتظار قيام او مى مانند و شك كنندگان به انكار او بر مى خيزند و منكرين به استهزاى او مى پردازند و تعيين كنندگان وقت ظهور مورد تكذيب قرار مى گيرند و عجله كنندگان در آن هلاك مى شوند و تسليم شدگان نجات مى يابند.»

- امام على النقى عليه السلام فرمودند :

«زمانى كه صاحب و امام شما از ديار ستمگران غايب گشت، چشم انتظار فرج باشيد.»  

ـ امام حسن عسكرى عليه السلام فرمودند :

«كسى كه فرزندم ـ مهدى عليه السلام را انكار كند مانند كسى است كه تمام پيامبران و رسولان الهى را قبول داشته باشد، اما نبوت حضرت محمد رسول اللّه صلى الله عليه وآله وسلم راانكار كند. و انكار كننده رسول اللّه مانند كسى است كه همه انبياء را انكار نمايد. چون اطاعت آخرين امام ما به منزله اطاعت اولين امام است و منكر آخرين امام ما به منزله منكر اولين امام است.»

 

منابع:

 کتابهای:  بحار الانوار - منتخب الاثر - کمال الدین و النعمة - عیون اخبار الرضا- یوم الخلاص-بشاره الاسلام

1ــ سوره نور آيه 55 خدا به مؤمنان و شايستگان شما وعده داده كه آنان را در زمين همچون پيشينيان خلافت بخشد و دين مورد رضايت خود را براى آنان تمكين و اقتدار دهد و ترس آنان را به امنيّت تبديل كند تا مرا بپرستند و شرك نورزند.ـ تفسير عياشى

2ـ سوره حج، آيه 41 كسانى كه اگر آنان را در زمين قدرت بخشيم نماز به پا مى دارند و زكات مى دهند. ـ تأويل الآيات الظاهرة ـ كتاب خطى  

3ـسوره نمل، آيه 62 جز خدا كيست كه دعاى درمانده واقعى را اجابت كند و بلاء را رفع نمايد و شما را خلفاى زمين قرار دهد؟ ـ تفسير قمى

4ـ سوره توبه، آيه 33 اوست خدايى كه پيامبرش را با هدايت و دين حق فرو فرستاد تا آن را بر همه اديان پيروز گرداند اگرچه ناخوشايند كافران باشد.ـ كمال الدين و تمام النعمة ـ شيخ صدوق



القاب، اسامى و اوصاف شریف امام زمان عجل الله تعالی فرجه

بسم الله الرحمن الرحیم

 

القاب، اسامى و اوصاف شریف امام زمان  عجل الله تعالی فرجه

 

محمّد، احمد، عبداللّه، محمود، مهدى، برهان، حجّت، حامد، خلف صالح، داعى، صاحب، غائب، قائم، منتظر و...

كنيه هاى آن حضرت عبارتند از: ابوالقاسم (هم كنيه پيامبر(، ابوعبداللّه، اباصالح و...

صفات والقابی که در زیارتها وادعیه برای آن حضرت از لسان معصومین علیهم السلام بیان شده است.

بقيّة اللّه: باقيمانده خدا در زمين.

خليفة اللّه: جانشين خدا در ميان خلايق.

 وجه اللّه: مظهر جمال وجلال خدا، سمت و سوى الهى كه اولياى حق رو به او دارند.

باب اللّه: دروازه همه معارف الهى، درى كه خدا جويان براى ورود به ساحت قدس الهى، قصدش مى كنند.

داعى اللّه: دعوت كننده الهى، فرا خواننده مردم به سوى خدا، منادى راستين هدايت الى اللّه.

سبيل اللّه: راه خدا، كه هركس سلوكش را جز در راستاى آن قرار دهد سر انجامى جز هلاكت نخواهد داشت.

ولى اللّه: سر سپرده به ولايت خدا و حامل ولايت الهى، دوست خدا.

حجة اللّه: حجّت خدا، برهان پروردگار، آن كس كه براى هدايتِ در دنيا، و حسابِ در آخرت به او احتجاج مى كنند.

نور اللّه: نور خاموشى ناپذير خدا، ظاهر كننده همه معارف و حقايق توحيدى، مايه هدايت رهجويان.

عين اللّه: ديده بيدار خدا در ميان خلق، ديدبان هستى، چشم خدا در مراقبت كردار بندگان.

سلالة النّبوّة: فرزند نبوّت، باقيمانده نسل پيامبران.

خاتم الاوصياء: پايان بخش سلسله امامت، آخرين جانشين پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم.

علم الهدى: پرچم هدايت، رايت هميشه افراشته در راه اللّه، نشان مسير حقيقت.

سفينة النّجاة: كشتى نجات، وسيله رهايى از غرقاب ضلالت، سفينه رستگارى.

عين الحيوة: چشمه زندگى، منبع حيات حقيقى.

القائم المنتظر: قيام كننده مورد انتظار.

العدل المشتهر: عدالت مشهور، تحقق بخش عدالت موعود.

السيف الشاهر: شمشير كشيده حق، شمشير از نيام بر آمده در اقامه عدل و داد.

القمر الزّاهر: ماه درخشان، ماهتاب دلفروز شبهاى سياه فتنه و جور.

شمس الظلاّم: خورشيد آسمان هستى ظلمت گرفتگان، مهر تابنده در ظلمات زمين.

ربيع الأنام: بهار مردمان، سر فصل شكوفايى انسان، فصل اعتدال خلايق.

نضرة الأيّام: طراوت روزگار، شادابى زمان، سرّ سرسبزى دوباره تاريخ.

الدين المأثور: تجسّم دين، تجسيد آيين بر جاى مانده از آثار پيامبران، خودِ دين، كيان آيين، روح مذهب.

الكتاب المسطور: قرآن مجسّم، كتاب نوشته شده با قلم تكوين، معجزه پيامبر در هيئت بشرى.

صاحب الأمر: دارنده ولايت امر الهى، صاحب فرمان و اختياردار شريعت.

صاحب الزمان: اختيار دارِ زمانه، فرمانده كل هستى به اذن حق.

مطهّر الأرض: تطهير كننده زمين كه مسجد خداست، از بين برنده پليدى و ناپاكى از بسيط خاك.

ناشر العدل: برپا دارنده عدالت، بر افرازنده پرچم عدل و داد در سراسر گيتى.

مهدى الامم: هدايتگر همه امّت ها، راه يافته راهنماى همه طوايف بشريت.

جامع الكَلِم: گردآورنده همه كلمه ها بر اساس كلمه توحيد، وحدت بخش همه صفها.

ناصر حق اللّه: ياريگر حقِ خدا، ياورِ حقيقت.

دليل ارادة اللّه: راهنماى مردم به سوى مقاصد الهى، راه بلد و راهبر انسانها درراستاى اراده خدا.

الثائر بأمر اللّه: قيام كننده به دستور الهى، بر انگيخته به فرمان پروردگار، شورنده بر غير خدا به امر خدا.

محيى المؤمنين: احياگر مؤمنان، حياتبخش دلهاى اهل ايمان.

 مبير الكافرين: نابود كننده كافران، درهم شكننده كاخ كفر، هلاك كننده كفار.

معزّ المؤمنين: عزّت بخش مؤمنان، ارزش دهنده اهل ايمان.

مذلّ الكافرين: خوار كننده كافران، درهم شكننده جبروتِ كفر پيشگان.

منجى المستضعفين: نجات دهنده مستضعفان، رهايى بخش استضعاف كشيدگان.

سيف اللّه الّذى لاينبو: شمشير قهر خدا كه كندى نپذيرد.

ميثاق اللّه الّذى أخذه: پيمان بندگى خدا كه از بندگان گرفته شده.

مدار الدهر: مدار روزگار، محور گردونه وجود، مركز پيدايش زمان.

ناموس العصر: نگهدارنده زمان، كيان هستى دوران.

كلمة اللّه التامه: كلمه تامّه خداوند، حجّت بالغه الهى.

تالى كتاب اللّه: تلاوت كننده كتاب خدا، قارى آيات كريمه قرآن.

وعداللّه الّذى ضمنه: وعده ضمانت شده خدا، پيمان تخلّف ناپذير الهى.

رحمة اللّه الواسعة: رحمت بى پايان خدا، لطف و رحمت بى كرانه پروردگار رحمت گسترده حق.

حافظ اسرار رب العالمين: نگهبان اسرار پروردگار، حافظ رازهاى ربوبى.

معدن العلوم النبويّه: گنجينه دانش هاى پيامبرى ـ خزانه معارف نبوى.

نظام الدين: نظام بخش دين.

يعسوب المتقين: پيشواى متقين.

معزّ الاولياء: عزت بخش ياران.

مذلّ الأعداء: خوار كننده دشمنان.

وارث الانبياء: ميراث بر پيامبران.

نور ابصار الورى: نور ديدگان خلايق.

الوتر الموتور: خونخواه شهيدان.

كاشف البلوى: بر طرف كننده بلاها.

المعد لقطع دابر الظلمه: مهيّا شده براى ريشه كن كردن ظالمان.

المنتظر لاقامة الأمت و العوج: مورد انتظار براى از بين بردن كژيها و نادرستى ها.

المرتجى لازالة الجور و العدوان: مورد آرزو براى بر طرف كردن ستم و تجاوز.

المدّخّر لتجديد الفرائض و السنن: ذخيره شده براى تجديد واجبات و سنن الهى.

المؤمّل لاِحياء الكتاب وحدوده: مورد اميد براى زنده ساختن دوباره قرآن و حدود آن.

جامع الكلمة على التقوى: گرد آورنده مردم بر اساس تقوى.

السبب المتصل بين الأرض و السماء: واسطه بين آسمان و زمين، كانال رحمت حق بر خلق.

صاحب يوم الفتح و ناشرراية الهدى: صاحب روز پيروزى و بر افرازنده پرچم هدايت.

مؤلف شمل الصلاح و الرضا: الفت دهنده دلها بر اساس رضايت و درستكارى.

الطالب بدم المقتول بكربلا: خونخواه شهيد كربلا.

المنصور على من اعتدى عليه وافترى: يارى شده عليه دشمنان وافترا زنندگان.

المضطرّ الّذى يجاب اذا دعى: پريشان و درمانده اى كه چون دعا كند دعايش مستجاب شود.

 

 منبع:  کتاب نجم الثاقب



علت غيبت امام زمان‏عليه السلام در روايات اميرالمؤمنين‏عليه السلام

بسم الله الرحمن الرحیم

 

علت غيبت امام زمان‏عليه السلام در روايات اميرالمؤمنين‏عليه السلام 

 

اميرمؤمنان‏عليه السلام درحاليكه امام حسن‏ و امام حسين‏عليهما السلام حضور داشتند

خطاب به مردم فرمودند: اى مردم! آگاه باشيد، سوگند به خدا من و اين دو فرزندم به

قتل خواهيم رسيد. آن گاه خدای تعالی شخصى از فرزندان مرا در آخر الزمان ظاهر

خواهد كرد تا خون ما را از ستمگران طلب كند. او از ديده مردم غايب خواهد بود تا

اهل ضلالت و گمراهى از ديگران شناخته شوند و اين غيبت به قدرى طولانى خواهد

شد كه مردمان نادان خواهند گفت: خدا برنامه ‏اى( فرجی ) در آل محمدصلى الله عليه

و آله  ندارد.

ازامام صادق‏عليه السلام روايت شده است كه آن حضرت فرمود: روزى اميرالمؤمنين‏عليه السلام دربالاى منبرمسجد كوفه فرمودند: ...اى مردم! بدانيد زمين هرگز از حجت خدا (امام معصوم) خالى نخواهد ماند. اما خدای متعال به زودى مردم را به خاطرظلم وستم وهمينطوراسرافى كه درحق خودشان انجام مى‏دهند از ديدن حجت الهى محروم خواهد كرد. [يعنى مردم به جهت اعمال خودشان در آينده از ديدن امام معصوم محروم خواهند شد] 

"اِنّ القائم منّا اذا قام لم يكن لاحد فى عنقه بيعة فلذلك تخفى ولادته و يغيب شخصه"

همانا قائم از ما آنگاه كه قيام كند بيعت كسى در گردن او نخواهد بود و به همين خاطراست كه تولد او به صورت پنهانى واقع خواهد شد و وجود او از ديد و نظر مردم غايب خواهد بود.      

 

 

منابع:

غیبت نعمانی _ بحار الانوار



ضرورت شناخت امام زمان حضرت مهدى «عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف»

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خلاصه ای از سلسله سخنرانی های حضرت آیت الله سید صادق شیرازی حفظه الله

 

ضرورت شناخت امام زمان حضرت مهدى «عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف»

يكى از وظايف و تكاليف عمومى همه مسلمانان آن است كه اول بايد امام زمان خويش

را بشناسند و آن گاه به اطاعت از او بپردازند.

 از مهم ترين دلايل نقلى اين وظيفه و تكليف، اين روايت مشهور و متواتر است كه

حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايد:

«من مات ولم يعرف إمام زمانه مات ميتة الجاهلية؛(1) هر كس امام زمان خود را

نشناخته بميرد،  بر آيين جاهلى مرده است».

به موجب اين حديث، كسانى كه بدون شناخت امام زمان خود، ازدنيا بروند، چنان

است كه به مرگ جاهليت مرده باشند و هيچ رابطه و نسبتى با اسلام و آيين مسلمانى

ندارند.

اين كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم عدم معرفت امام زمان را در رديف شرك

و الحاد و كفر خوانده اند، از آن رو است كه انسان وقتى امام حقيقى و واقعى اش را

نشناخت، راه را گم مى كند و از صراط مستقيم منحرف شده و در نتيجه، هر چه

بيشتر پيش برود بيشتر از هدف دور مى شود.

پس براى آن كه دچار كژ راهه ها نشويم و راه را گم نكنيم، در درجه نخست بايد

بكوشيم كه امام زمان خود را بشناسيم و امام زمان ما، كسى جز حضرت حجة بن

الحسن المهدى - عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف - نيست. او مصداق منحصر به فرد

امام مفترض الطاعه مى باشد كه به اذن و امر خدا زنده است و شاهد و ناظر اعمال و

رفتار عموم مردم، به ويژه شيعيان است.

 
بر اساس روايت فوق، كسى كه امام زمان خود را نشناسد، در حقيقت، كافر از دنيا

مى رود. به ديگر سخن خداشناسى و معرفت پيامبر و امام عليهما السلام ارتباط

تنگاتنگى با يكديگر دارند و اگر انسان خدا را بشناسد در شمار مؤمنان قرار مى گيرد،

اما بدون شناخت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم كارساز و مفيد نخواهد بود و همان

طورى كه شناخت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم سبب اطلاق ايمان بر انسان مى

شود، ولى در صورتى كه شناخت امام عليه السلام حاصل نشود، معرفت خدا و

معرفت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مفيد نخواهد بود و اين معرفت، معرفت به

معناى واقعى كلمه كه از همگان خواسته شده، نيست.

آنچه مسلم است اين كه تنها راه رسيدن به شناخت كامل و مبتنى بر حقيقت امام عليه

السلام توجه به گفتار معصومان عليهم السلام است. از جمله اين بيان ها، زيارت

حضرت سيدالشهداعليه السلام است كه از امام صادق عليه السلام روايت شده است.

در بخشى از اين زيارت آمده است: «إرادة الرب في مقادير اموره تهبط إليكم و تصدر

من بيوتكم، والصادر عمّا فُصِّل من أحكام العباد؛(2) اراده خدا [ى منان ] در تقدير (رقم

زدن) امورش [براى بندگان ] بر شما فرو فرستاده مى شود و از خانه هاى تان

سرچشمه مى گيرد و نيز آنچه از احكام [مورد نياز] بندگان صادر مى شود [از خانه

هاى تان به خلق مى رسد]».

در اين بخش از زيارت، كلمه امر با صيغه جمع (امور) آمده است.

حال اين پرسش پيش مى آيد كه امور خدا چيست؟ در پاسخ مى گوييم: هر آنچه جز

خدا، از امور خداست، مانند: آفرينش انسان، گياه، سنگ، جانوران، كهكشان ها،

زمانِ زاده شدن انسان، تقدير عمر، روزى، رقم زدن مشكلات براى بندگان، كدام

آفريده در كجا زندگى كند و در چه سرزمينى بميرد، كاستى و فزونى شمار آفريدگان

و بهشت و دوزخ از امور حضرت حق مى باشد. وظايف فرشتگانى، چون: جبرئيل،

ميكائيل، عزرائيل، اسرافيل و حاملان عرش و زمان ظهور حضرت ولى عصر - عجل

اللَّه تعالى فرجه الشريف - و بر پايى قيامت نيز از مقوله «مقادير اموره» است.

بنا بر آنچه در بخش يادشده از زيارت حضرت سيدالشهداعليه السلام آمده است، تمام

آنچه خداى متعال با علم و قدرت و حكمت خود اراده و مقدر مى فرمايد، تنها از

طريق معصومان عليهم السلام به همگان مى رسد.

در ادامه زيارت آمده است: «والصادر عما فُصِّل من أحكام العباد و آنچه از احكام

[مورد نياز] بندگان صادر مى شود [از خانه هاى تان به خلق مى رسد]».

[اينجا منظورقوانین و احکام تشریعی] است كه بر امامان پاك نازل شده و از سوى

آنان به خلق مى رسد. جان كلام اين كه تمام آنچه خدا مقرر فرموده و براى آفريدگان

رقم زده است از جانب حضرت بارى تعالى فروفرستاده شده و به وسيله پيشوايان

معصوم به بندگان رسيده و مى رسد و از آن جا كه خداى متعال هيچ زمانى مردم را

بى حجت واننهاده است، در اين روزگار و در نبود پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و

ديگر امامان، حضرت ولى عصر امام زمان - عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف - واسطه

فيض الهى هستند. از اين رو هرچه به فرد فرد ما، خانواده، جامعه، جهان، نژادها و

نيز كاستى ها، افزايش وتغييرسرنوشت ما مرتبط بوده و رقم مى خورد، به وسيله آن

حضرت صورت مى پذيرد. و كسى كه چنين باور و اعتقادى نسبت به امامان و نيز

حضرت ولى عصرعليهم السلام نداشته باشد و با همين حال بميرد، به يقين به مرگ

جاهلى مرده است. 
البته معرفت و شناخت دامنه اى گسترده دارد كه در اين مبحث نمی گنجد.

(1) بحارالانوار، ج 32، ص 331

(2)كامل الزيارات، ص 366